۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

کائنات جوگیر (سورئال های خنده دار)


کنار حوض نشسته بودم.دستم  را رد آب زدم،خنک بود.ماهی ها بیدار شدند.
ماهی مادر لب ها را قرمز کرده بود.برایم یک استکان چایی ریخت و لب حوض گذاشت.حواسم گم شد.دستم به استکان خورد.چایی از توی استکان فوران میکرد.حیاط را چای برداشت.از نردبان بالا رفتم و روی ایوان نشستم.ابرها کنارم بودند.یا کریم سلامی کرد.جواب اش را ندادم.
گربه جوگیر شده بود.تکیه اش را به تیر چراغ برق داده بود و مشغول خواندن کتاب بود.بوف کور صادق هدایت را میخواند.
خود صادق هم جوگیر شده بود و در حیاط کناری پاچه اش را بالا زده بود و فرش می شست.یک هواپیما رد شد.بمبی افتاد.گویا اتمی بود،فندک گربه را میگویم.سیگارش را روشن کرد.دودش جایی نمیرفت و بالای سرش شبیه ابری از افکارش میماند.



سر کوچه را میدیدم شلوغ بود.وای فای رایگان نذری میدادند.
آهای آب گرم بیار یخ زد پاهایم.اینرا صادق هدایت میگوید.زن اش رفته است از حمام آب بیاورد و گل بچیند.
ماهی ها هم جوگیر شده بودند و در حوض بیلیارد بازی میکنند.با دم به گوی ها ضربه میزدند.میشندیم که ماهی مادر میگفت:"سه به سه اسنوکرشرطی.سر اکسیژن.حریف تو قیف.حریف تو گنگ"
هر سال کمترش میکنند.ده گیگ میدن با سرعت 256.محله های دیگه تا یک مگ هم میدن.این ها را رهگذران سیاه پوش میگویند.وای فای نذری را میگویند لابد.
نوبت کاج میشود.خودش را تکانی میدهد،تکیه به دیوار میزند و جلوی آفتاب پهن میشود.
گربه شاکی میشود.دستی به سبیل های تارتارش میکشد و غرولند کنان میگوید "سایه را کجا بردی کاج بی جنبه،مگر کیم کارداشیانی که حمام آفتاب میگیری.نره خر برگرد سرجات"
اینبار آفتاب هم جوگیر میشود.کمی آنطرف تر میرود پشت خانه همسایه.اینبار کاج شاکی میشود.روبه آفتاب میگوید "شوخی ات گرفته است.الان ملت به هوای اینکه شب شده میروند سراغ خوردن آب گوشت و بعدش خواب و...برگرد سرجایت.نماز ملت قضا میشود.گل های آفتاب گردان چیز پیچ میشوند.برگرد سرجایت.خورشید انقدر قرتی!"



ناگهان صورتم پر از آب شد.هوار کشیدم.صادق جفت کرد.چشمانم را باز کردم.ابر خاکستری هم جوگیر شده بود،بالای سرم وایساده بود و میشاشید.رعد و برق میزد و هرهر میخندید.
شانسی که آوردم باران اش طعم شیرینی میداد.طعم نوشابه کوکاکولا.
خوشبختانه باد از راه رسید.کورس گذاشته بود.220 تایی پر کرده بود.خواست سلامی کند.ترمز کرد.افاقه نکرد.دستی را کشید.افاقه نکرد.زد کاج و کوج و گربه و مربه همه را پهن حیاط کرد و رفت.

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

نامه ای سرگشاده از یک عاشق تنبلِ پشیمان.

سلامی چو بوی خوش قرمه سبزی(که تو می پختی)

تو که رفته ای اما کاش میشد برگردی و تختخواب مان را هم با خودت ببری.این تخت مرا وسوسه خوابیدن میکند.
توکه رفته ای اما برگرد این حسن یوسف ها را هم ببر.گل میخواهم چه کار وقتی تو نیستی که آب شان بدهی.تنبل آب دادن به این گلها نیستم، ترسوی بی تو ماندنم.
آینه به این بزرگی را در اتاق خواب جا گذاشتی هر شب مدام روبرویش می ایستم و خودم را نه،تو را در آن میبینم.من خابالو نبودم،حواست نبود وقتی خودم را بخواب زده بودم محو تماشایت جلوی آینه میشدم.دسته دسته موهایت را که شانه میزدی و می افشاندی روی ساقه گردنت دلم تار تار میشد برایت.خوب کرده ای که شانه هایت را برده ای برگرد این آینه را هم با خودت ببر.
نه تنها عطر تنت را پخش کرده ای در زیر و بم این خانه،تک تک جاهایی که من میخوابیدم را چند تاری از موهایت را جا انداخته ای.رو بالشتها روی تخت،روی کاناپه،کف پذیرایی همه جا هستند، برگرد موهایت را جارو کن بی انصاف.
من پیگیر نشانه هایت شده ام.سرگردان خاطراتت در حصار دیوارهای این خانه.برگرد و یادگاری هایت را هم ببر.دیوارها،نشانه ها،حصارها را هم ببر.
آخرین آهنگی که گوش دادیم هنوز روی تکرار است.آخرین چایی که دم کردی هنوز توی قوری است.آخرین غذایی که پخته بودی هم تمام شد.برگرد و آهنگ را شاد کن و یک چیزی سریع آماده کن دو نفری بخوریم و جشن بگیریم.
آخرین باری که رقصیدیم روی دیوار است.برگرد و این قاب عکس ها را هم با خودت ببر.

لباس ها روی بند،کیف و دست کلیدها روی مبل،من پهن کاناپه،نوشابه و لیوان های نیمه خورده روی میز،مرا عادت داده بودی به تنبلی.برگرد و تنبل ات را با خودت ببر.
لباس هایم را ببین چروک شده،آخرش اتو زدن را یادم ندادی،پختن قرمه سبزی،سرخ کردن کتلت را هم یادم ندادی.گفته بودی هیچوقت بیشتر از یک روز تنهایم نمیگزاری.حالا هفت روز شده.برگرد و سینک را ببین.پر است ازماهیتابه های نیمه سوخته،فنجان های لب پریده و قهوه های آب داده.


چه لذتی داشت شستن ظرف ها با تو.اوایل من می شستم و تو آب میکشیدی.نمیدانم چه شد که بعدها من فقط کف میزدم و تو میشستی و آب میشکشیدی.من گرم تعریف میشدم،پرهیجان،دستکش بدست تز فلسفی میدادم و تو گرم ظرف شستن میشدی.صورتت را پر از کف میکردم بلکه حواست را بمن بدهی.برگرد تا این تَل ظرفها را باهم بشوریم.

هنوز چشمانم اندامت را میان آشپزخانه میجوید.یواشکی زیر نظرت داشتم.چه پوشیده ای.چطور کِتُ و فِت میکنی.از میان جزو ولز ماهیتابه صدایت را بشنوم که روزمرگی هایت را با چنان ظرافتی برایم تفت بدهی که از هوس زندگی با تو سیر شوم.
.
مسواک زدنم را یادت هست.خسته میشدم سرپا بایستم روبروی آینه دستشویی و خودم را ببینم.کنارت بست می نشستم روی مبل،تنم را به تنت میچسباندم و مسواک میزدم.چیزی به ذهنم میرسید.برایت که تعریف میکردم کف خمیر دندان مبل را به گند میکشید.برگرد توی پذیرایی دنبالم کن.برگرد و مسواکم را برای هزارمین بار بشکن.
کاش ترک کردن تنبلی هم مثل اعتیاد بود،می بستنم به تخت .در این خانه خاطراتت هنوز بوی تازه گی میدهند هنوز شرمی که ازاولین آغوشمان داشتی و چشمانت را می بست جلوی چشمان است.برگرد این شرم بی تو بودن را از این تنبل بگیر.
.
.
.
دوستدار تو عاشق تن پرور.

از سرعت خود بکاهید

کمی روی خنده های یک کودک درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید زمانی که دارید از کنار یک سبزی فروشی می گذرید.بوی ریحان های آب زده می آید،بوی طراوت تره ها،گشنیزها.از سرعت خود بکاهید روی زرد سیب ها و تن نارنجی هویج ها را دریابید.
از سرعت خود بکاهید زمانی که عرض خیابانی را طی میکنید
"زندگی شاید یک خیابان درازی است که هر روز زنی با زنبیل از آن میگذرد"
شاید هم چشمان معصوم یک نوجوان باشد که منتظر دانه دادن به فاخته هاست.روی فاخته ها روی نگاه های منتظر درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید.روی سبیل های نامیزان یک مرد درنگ کنید.روی موهای ژولیده یک زن.روی خنده های مادری که قدم های کودکش را بر سنگ فرش های پیاده را می شمارد درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید، پیرمرد های دوچرخه سوار را دریابید.روی آنها بوق نکشید.روی آنها درنگ کنید.پاهای خسته مرد را ببینید چگونه دلیرانه رکاب میزند و دوچرخه را با خودش میکشاند،مثل گذشته اش،مثل نداشته هایش.مثل کارهایی که بد بودند و نکرد و ساده ماند.روی تمام یک پیرمرد ساده پوش که موهایش را در آسیاب سفید نکرده است درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید.شگردهای کودکانه و معصومانه یک زن عاشق را که شانه به شانه همسرش در خیابان قدم میزند را ببینید که چگونه تمام مرد را تسخیر میکند.تنه اش را هوشیارانه به مرداش نزدیک میکند.روی این مالکیت،روی این شوق شورانگیز که در وجود زنان شعله میکشد درنگ کنید.
کاش گه گاهی از سرعت خود بکاهیم و خبرهای غصه دار را دنبال کنیم. روی خبر افتادن یک بمب،یا انفجار یک خودرو کمی درنگ کنیم. روی فریادهای مظلومانه کودکان بی دفاع درنگ کنیم.دردهایمان از جنس زمان باشد.
از سرعت خود بکاهیم و روی زندگی پاره وقت مان درنگ کنیم.


رویاهای شبانه

داخلی یک راهروی طولانی می دویدم.راهرو نه تمام میشد نه به جای جدیدی میرسیدم.فقط همان دیوارهای منحنی و کاشی شده مدام تکرار میشد.کسی هم پشت سرم بود.با یک چاقو.یا چیزی شبیه به آن.میخواست مرا بکشد.بالاخره انتهای راهرو مشخص شد.یک ماشین لباسشویی آن آخر بود.با سرعت میدویدم اما نخ های نامرئی مرا مهار کرده بود و بسختی قدم از قدم برمیداشتم.
درماشین لباس شویی را باز کردم و پریدم داخل.از پشت شیشه نگاه کردم.خبری از آدمکش نبود.شاید جایی مخفی شده بود.سرم را برگرداندم.ماشین لباسشویی پر از خارپشت بود که مشغول سیگار کشیدن و نوشابه خوردن بودند.یک پک سیگار میزدند و یک قلپ نوشابه سر میکشیدند.باهم تعریف میکردند.اما من نه زبانشان را میفهمیدم نه صدایشان را می شنیدم!
یکی شان به من نوشابه تعارف کرد.نوشابه را گرفتم.پر بود از تیغ! اما باید میخوردم.تیغ ها طوری برداشتم که بهشان برنخورد.مثل وقتهایی که خانه کسی دعوت هستی و غذایش پراز مو شده اما نمیخواهی برویش بیاوری.
عقب ماشین لباس شویی یک در بود.بطرف اش رفتم.چندتا خارپشت در اتاق کناری داشتند خارهایشان را شانه میکشیدند.
اتاق دیگری هم بود که چندتا جوجه تیغی مشغول ورق بازی بودند و تمام ورق هایشان هم سوراخ سوراخ شده بود.یکی دونفرشان هم با تیغ هایشان تار میزدند.
از در پشت که خواستم بیرون برم یواشکی چندتا از تیغ های کلف رو برداشتم تا اگر دوباره آن شخص بهم حمله کرد برای دفاع مجهز باشم.در را آرام باز کردم خبری از آدم کش نبود.
راهم را گرفتم و رفتم.اطراف جاده پر بود از غازهای کباب فروش.دورتر ها هم آسیاب های بادی بودند که با بال پروانه ها میچرخیدند.توی یکی از مغازه های اطراف یکی از دوستانم را دیدم که روی گلدان قدیمی نقاشی میکشید..جلو رفتم بدون اینکه سلام کنم یک لیوان شیر مرغ خوردم و زدم بیرون.تا پایم را بیرون گذاشتم آدمکش دوباره دنبالم افتاد.من میدویدم و او میدوید...
توی دالانی در یک فضا نامتناهی و خاکستری می دویدیم.فضای اطراف پر بود از چند وجهی های ریز و درشت.چند وجهی ها مدام بزرگ و کوچک میشدند.برخی از چند وجهی ها قطرشان تا بینهایت بود.
همینطور که داشتم می دویدم دختری از کنارم با سرعت رد شد و رفت.برگشتم نگاهی به عقب انداختم.آدمکش با تعجب آبروهایش را بالا انداخت.یعنی منم نفهمیدم چجوری از ما سبقت گرفت.
وسط راهرو پیچیدم در یک فرعی.اما آدمکش بی آنکه متوجه بشود راهش را گرفت و رفت.دوباره برگشتم به راهروی اصلی.صدایش کردم که من اینطرفم.همیشه ازین سوتی ها می دهد.بارها و بارها مرا گم میکند و خودم مجبور میشوم کمکش کنم تا پیدایم کند.
دوباره با چاقو دنبالم افتاد.کنار جاده روی سبزه ها دخترک دراز کشیده بود.انگار خوابش برده بود و شاید هم خودش را بخواب زده بود.جذاب بنظر میرسید.بهش که رسیدم کمی از سرعتم کم کردم.چند ده متری که دورتر شدم متوجه شدم خبری از آدم کش پیر نیست.برگشتم دیدم کنار دخترجوان نشسته است.برگشتم یکی از تیغ هایی را که با خودم از خانه خارپشت ها آورده بودم را در گردنش فرو کردم و...



باغ دره(آب بَند)

دختری بالای سرم ایستاده بود و کتابم در دستش.آنرا تاب میداد،موهایش را.انگار متوجه نشده بود که بیدارم.
درختان بید و سپیدار که خانه درختی ام روی آنها بنا شده بود و نقش حصار باغ مان را داشتند حسابی قد کشیده بودند و دستشان را به درختان آنطرف رودخانه گره زده بودند.همین پیوند بود که سقف ساکت و سبز چمنزار میشد که از زیرش رودخانه آرام و زنده جریان داشت.
البته رودخانه که میگویم نه اینکه موج میزد و خروشان بود و پهناور.نه اینطوری ها نبود.اگر پاچه ات را بالا میزدی و شش هفت قدم برمیداشتی عرض اش را طی کرده بودی اما در آن دوران کودکی برای من حکم نیل را داشت.
یکی از محل های بروز خلاقیت های مهندسی من همین رودخانه بود.رویش سد می ساختم.البته سد که چه عرض کنم آب بند میساختم.چیزی شبیه سازه هایی که سگ های آبی در مسیر حرکت رودها می ساختند.
در ساخت آب بند از ترکیب سنگ،چوب و گل استفاده میکردم اطراف اش را هم باید طوری طراحی میکردم که آب راه گذر داشته باشد و زیادی به بدنه آب بند فشار وارد نشود.تازه انتخاب مکان آب بند هم خودش داستانی داشت اما وقتی همه این مراحل را طی میکردم دست آخر بهشت کوچکی در آن گُله جا خلق میشد.
جایی که قورباغه های صحرایی،اردک های ما و ماهی های ریزودرشت فصلی کنار هم شادانه زندگی میکردند.
و من زیر سایه سقف سبز درختان چرت ظهرگاهی میزدم.اما چه چرتی،مگر صدای پای آب،تق تق دارکوب ها روی تنه بیدها و جیک جیک مدام گنجشک ها که ازین شاخه به آن شاخه در تعقیب و گریز بودند میگذاشت تو بخوابی.
جشن راه میانداختند.آنها هم انگار قدر کائنات را میدانستند.دم را قدر می شمردند.قدر بوی نیلوفرهایی که دور ستون های چوبی در باغ پیچیده بودند و سنجدها و گل های محمدی که لای بیدها را کیپ کرده بودند را میدانستند.
آب بند مهمان های ناخواسته هم داشت.مثل گاوهای عمو محمد.که راس ساعت دو باید آب میخوردند.و کجا بهتر از آب بند من! من مشکلی با حضور آنها نداشتم اینرا هم عمو محمد می دانست هم گاوها.
آنها حیوانات باوقار و باشخصیتی بودند.آب را بیخود گل نمیکردند.سد را نمیشکستند.شعور درک موسیقی را هم داشتند.آب شان را هم که میخوردند راهشان را میگرفتند و میرفتند کنار آخور مشغول ادامه خوردن یونجه میشدند.
در تمام مدت که گاوها مشغول نوشیدن آب بودند عمو محمد برایشان سوت میزد.حقیقت اش من هم اندازه گاوها از شنیدن صدای سوت اش سر کیف می آمدم.
اما گاوها تنها مهمان های آب بند نبودند.درگرمای سرظهر تابستان توله مارهای آبی ره گم کرده،یک گربه جنگلی و فرزندانش و سگ های ولگرد هم تا چشم مرا دور میدیدند سروکله شان اطراف آب بند پیدا میشد.
زیر سایه سار همان بهشت ،کنار همان آب بند بود که خیلی از کتاب های دوست داشتنی زندگی ام را خواندم.و همیشه وسط خواندن یکی از آن کتاب ها مست طبیعت میشدم و خوابم میبرد.
موقع خوابیدن کتاب را باز روی صورتم میگذاشتم تا نورهایی که از چله شاخسار درختان می گریختند راهی به چشمانم نداشته باشند.
آن روز کسی کتاب را از روی صورتم برداشت.دخترک بالای سرم ایستاده بود و کتاب را چندباری ورق زد.بعید میدانستم چیزی از آن بفهمد.سه تار آل احمد بود.کتاب را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش موهایش را تاب میداد.
شاید اسمش حوری بود.دختر همسایه.

اعتياد خانوادگی

در صف انتظار چهار نفر بيشتر نبوديم.
کنار من،مرد ميان سالي که شديدا بوي سيگار ميداد چرت ميزد.پير مرد مضطربي که پيش از بقيه آمده بود اول نشسته بود و آنطرف تر هم پسر جواني بود که با موبايلش مشغول بازي بود.
در اتاق باز شد.
پرستار صدا زد:نوبت کيه؟
کسي چيزي نگفت.
دوباره صدا زد:نوبت کيه؟
مرد کناري که فکر میکردم خواب است بدون اینکه چشمانش را باز کند با صدايي آرام و دو رگه گفت:منکه تو نميرم.خواب خوابم.
پرستار اينبار نگاهي به ليست اش انداخت و گفت:محمد انصاري کيه؟
پير مرد از روي صندلي بلند شد چند قدم تا دم در اتاق رفت.نگاهي به ما سه نفر انداخت و بعد رو به پرستار گفت:من عجله اي ندارم.کار اين جوونارو راه بندازيد.
مرد کناري که ظاهرا خواب اش پريده بود اینبار با لحن کنايه آميزي گفت:پير مرد توکه طلاي پاک بودي،پس چرا اينقد دس دس ميکني؟! برو تو ديگه.
پرستار دوباره ليست اش را باز کرد تا نفر بعدي را اعلام کند اما بدون اينکه اسم نفر بعدي را صدا بزند،رو به پير مرد گفت:پسرته؟!
پير مرد همانطور که آرام از سالن بيرون مي رفت گفت: کاش نبود.

جور دیگر(راننده تاکسی)

یک مدتی یا شاید برای همیشه میخواهم شغلم را عوض کنم.دوست دارم راننده تاکسی شوم.صبح سر حوصله ماشین را کوک کنم و بروم سرکار.توی آژانس کنار یک سری همکار لم بدهیم و بیخیال از دار دنبا شروع کنیم به صحبت های صدمن یک غاز.هی چرند بگوییم و هی پرند بشنویم.سیگاری هم میشوم. یک سیگار را دست جمعی چاق میکنیم و پک میزنیم.
سرویس هم که بهم میخورد سوئیچ را مثل گانگسترها از جیب بغلم بیرون میکشم و می افتم پشت پیکان.داریوش را پلی میکنم.لنگ نیمه تَر را از لای صندلی بیرون میکشم و شیشه جلو و عرق روی پیشانی ام را باهاش پاک میکنم.شیشه بغل را همیشه پایین میدهم.باد توی اتاق بپیچد.بالای 60 تا هم سرعت نمیروم.
یک زن هم میگیرم.هزار سکه مهرش میکنم.یکی ازین زن های دلواپس که اگر جای 9 ساعت 10 رسیدم خانه کلی سین جیم کند و آسمان ریسمان ببافد.وای که چه لذتی دارد.هی مشکوک شود.هی دست پخت اش را بهتر کند.هی یواشکی دلربایی کند. هی خوشگلتر شود.هی دوستش بدارم.هی عاشقش شوم اما برویش نیاورم.هی لباس جدید بخرد،موهایش را اینور و آنور بکند و من خودم را بزنم به گیجی.که انگار نه انگار خوشگلتر و خانوم تر شده است.
یک زنی میگیرم و بچه دار میشوم.اسم دخترم را میگزارم "پیکان" یا چه میدانم "بنز" شاید هم "آینه بغل". اگر هم پسر بود با مشورت مادرش اسمش را میگذاریم "فرمون".
یک زنی میگیرم و سوار پیکان قراضه اش میکنم میرویم میدان ونک یک کباب ترکی اساسی بهش میدهم و همون بغل میبرم طلاق اش میدهم.هی مسافرکشی میکنم و پول مهریه اش را میدهم.انقدر کار میکنم تا دلش برایم بسوزد.احساس ترحم کند.مهریه اش را ببخشد.
حق نگهداری بچه را هم لابد به من میدهند.هم پدرش میشوم هم مادرش.
شب های جمعه یک زیر انداز بر میداریم میرویم پارک لاله شام الویه می زنیم با نوشابه کوکاکولا.بعدش لم میدهیم روی چمن های مرطوب و گذر عابران را میبینیم.تک تک شان را قضاوت میکنیم.هرکدام شغل شان چیست.چقدر سگ دو میزنند.چقدر زندگی کرده اند و...
حالا دیگر خیلی ها پاتوق شبهای جمعه مارا میدانند.پدر و دختر تنها با یک زیرانداز.
یک شب وقتی از پارک برمیگردیم اثری از ماشین نیست.پیکان قراضه ام را دزدیده اند.من میمانم و یک دختر نیم قد و یک شغلی که دیگر مجبورم عوضش کنم و بازهم یک جور دیگر زندگی کنم.



تابستان های ما با تابستان های شما فرق داشت (باغ دَره)

باد تکانم میداد.اولین چرت در خانه جدید بود.خورشید سخت میتوانست مرا ببیند. اگر چه از لابه لای ابرها تنک تابستانی راحت خودش را رد میکرد اما در میان برگ های شاخه های تودرتوی بیدها گیر می افتاد.خنکای درختان و چمنزار هوش از سرم برده بود.
به پشت خوابیده بودم و عمق شاخه های بالای سرم را می شماردم.خودم را بخواب زده بودم.گه گاهی هوشیار میشدم و اطراف را چشم میچراندم.حشره ای،ماری چیزی سراغم نیاید.یا یکی از میخ هایی که کوبانده بودم شل نشده باشد.
میان خواب و بیداری در گذر بودم که صدایی از پایین شنیدم.کسی مرا صدا میزد:
«مهندس بالاخره تموم شد؟»
این صدای عمو محمد بود.او کشاورز بود.و البته اولین نفری که در زندگی به من "مهندس" میگفت و شاید تنها کسی بود که تابستان‬ ها با دقت ساخت و توسعه خانه درختی های مرا دنبال میکرد و حتی گاها در مورد آنها نظر و ایده هم میداد.
نگاهی به پایین انداختم،دستی تکان دادم و گفتم:«بله عمو محمد.بالاخره تموم شد.»
نمیدانم فاصله،باد و گوش های سنگین پیرمرد گذاشتند صدایم را بشنود یا نه اما سری از روی خوشحالی تکان داد.ذوق را در چهره اش می دیدم.ذوق اتفاقی نیست.برخی آدمها ذوق کردند را از خود خدا هدیه گرفته اند و آنرا به دیگران ارزانی میدارند.پیرمرد آواز خوانان از زیر انبوه درختان سربه فلک کشیده بید و سپیدار به سمت رودخانه رفت...
رودخانه از کنار و پایین باغ رد میشد و مرز بین آنها هم چیزی نبود جز چمن زار و سایه بیدها.
تابستان ها اینجا جای من بود.وقتی امتحانات خرداد تمام میشد طبق قرار قبلی روزها از شهر میگریختم و میامدم باغ دره.سه ماه فرصت داشتم هرچه میخواهم خلق کنم،هرچه میخواهم بخوابم و بچرخم و...
خانه درختی را بعد از چند روز کار بی وقفه تمام کرده بودم.قبلا هم خانه درختی ساخته بودم اما این یکی برای یک پسر دوازده سیزده ساله یک شاهکار مهندسی محسوب میشد.
خانه ای در ارتفاعات درختان تنومند،یک جایی نزدیک لانه کلاغ ها،بالاتر از گنجشک ها،انتهای دستان گردوها.
باد مسیر رودخانه را بر خلاف جریان آب طی میکرد و بالا می آمد،طراوت آب را بر می داشت و با بوی علف های کنار رودخانه درهم می آمیخت و از شاخه ها بالا می آمد و برگ های بید را می لرزاند و روی مرا می بوسید.دست هایش را در لابه لای موهای سرم احساس میکردم و نفس اش را که بوی چمن میداد.
حیف که آنوقت ها به اقلیم سهراب وارد نشده بودم وگرنه با خود می خواندم:
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند :
سحر میداند ، سحر

فرصت های از دست رفته(دیدار با آلما)

بعضی از دخترها را نه عاشقشان هستی و نه حتی دوست داری کنارشان شبی را صبح کنی.
اما تا دلت بخواهد جان میدهد که صبح تا شب باهاشان هم کلام شوی.از هر دری میتوانی برایشان تعریف کنی.خوب گوش میدهند،خوب درک میکنند.کلا بعضی از دخترها را خدا آفریده که تو کنارشان خودت را ببینی.خودت را ورق بزنی.از رویاهایت با آنها بالا بروی.
آلما هم شاید یکی از این دخترها بود.رابطه صمیمی باهم نداشتیم.حتی اون روز هم که تماس گرفت و برای عصر قرار گذاشتیم فکر کنم اولین تماس غیر رسمی مان بود.زنگ زد و گفت میخواهد عمل جراحی کند.پیوند کلیه.یکی پیدا شده بود که میتوانست ازش کلیه بگیرد و میگفت همه این نوع جراحی ها موفقیت آمیز نیست.می گفت خیلی امیدی به زنده بودنش ندارد.شاید هم کمی اغراق میکرد.ازم خواست کتاب بوف کور صادق هدایت را برایش ببرم.
هیچوقت نفهمیدم برای آدمی که ممکن است بمیرد خواندن بوف کور چه لذتی میتواند داشته باشد اما انقدر برایم ارزش داشت که آن روز بعد از ظهر حتی اگر شده با دوچرخه خودم را به محل قرار برسانم.
قرارمان در یک کافی نت بود.آنوقت ها قرار های عاشقانه را توی کافی شاپ و اینجور جاها میگذاشتند اما ما که صَنمی با هم نداشتیم.پس بهترین جا کافی نت بود.
با کمی تاخیر رسیدم وقتی داشتم دوچرخه ام را به درخت قفل میکردم دیدم که او توی کافی نت ایستاده و منتظر است.
وارد که شدم بعد از همان احوالپرسی اول کار فهمیدم که کمی با باقی روزها فرق میکند.با اینکه مثل همیشه شیک پوش و مرتب بود اما آن دختر سر زنده قبلی که توی انجمن ادبی روی کلام سوار بود و لبخند از لبش رخت بر نمی بست،نبود.چشمانش غصه داشت.عمق چشمانش چیزی در خود داشت که قبلا ندیده بودم.
نمیدانم کدام یکی مان بود که پیشنهاد داد هر کدام پشت یک سیستم جدا بشینیم.جای حرف زدن شروع کردیم به چت کردن.این ایده چت را هم نمیدانم کدام یکی مان داد،اما هیچ بعید نبود کم رویی من باز کار خودش را کرده باشد.شاید توی چت راحتتر میشد بعضی حرف ها را زد.
آن روز شروع کردیم از هر دری سخن گفتن البته اینبار با محوریت مرگ و زندگی!
یکی دو باری بهم پیشنهاد داد که اگر تایپ کردن خسته کننده است بلند شویم و رودررو صحبت کنیم اما بازهم این من بودم که طفره رفتم.
از مرگ نمیترسید.قصد داشت بهم حالی کند نمی خواهد نقش آدم های رنجور و درمانده را بازی کند تا مورد توجه باشد و ترحم برانگیز.انگار دوست داشت آرام آرام و با خاطره خوش از میان ما برود.
عجله داشت و باید میرفت.قرار بود برای روز عمل کم کم آماده شود.از پشت میز بلند شد.جلوی میز من ایستاد.کتاب و یکی از آخرین داستان های خودم را هم بهش دادم و مطمئن بودم داستان مرا قبل از بوف کور میخواند.
موقع رفتن گفت:« اگه دیگه ندیدمتون حلال کنید»
لبخند آرامی زدم و گفتم:«من مطئنم عمل ات با موفقیت انجام میشه و دوباره برمیگیردی پیشمون»
«از کجا انقدر مطمئنی؟شرایط که اینجور بنظر نمیاد»
«حاضرم باهات سر هرچی بخوای شرط ببندم»
آنموقع ها عادتم بود.تا میخواستم چیزی را به کسی بقبولانم سریع همین جمله را میگفتم.او چیزی نگفت و من دوباره ادامه دادم
«اصلا سر ی شام.پیتزا خوبه؟»
دوباره چیزی نگفت.فقط نگاهم میکرد.
«چیه؟انقدر فکر کردن نداره؟قبول؟»
لبخندی زد.نه چندان شیرین.نه چندان دوست داشتنی.از آن خنده هایی که حس میکنی بعدش قرار است طرف بزند زیر گریه.
«خب اگر تو باختی چی؟»
«خب ببازم.من پیتزا رو میدم دیگه.»
آرام و شمرده گفت:«نه دیگه.اگه تو ببازی یعنی من دیگه برنگشتم.میخوای به کی شام بدی؟!»
تمام وجودم یک لحظه یخ زد.نمیدانستم باید بخندم یا ناراحت شوم.پات شده بودم.گند زده بودم.کمی سکوت کردیم و او رفت.
من میخندیدم. خنده هایی شبیه خنده های پیرمرد خنزر پنزری.
آن روز آخرین دیدار من با آلما بود.

فرصت های از دست رفته(دختر مسافرکش)

از بچگی در ایجاد رابطه های بلند مدت با دختر ها، بی استعداد بودم.یعنی کلا یا دختر جماعت طرفم نمی آمد یا اگر می آمد آنچنان سوتی می دادم که می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمیکرد.
.
.
یک روز صبح که داشتم میرفتم شرکت هر چه کنار خیابان ایستاده بودم از تاکسی خبری نبود.
با اینکه از خانه تا محل کارم بیست دقیقه بیشتر راه نبود اما اگر از اتوبوس جا می ماندی بندرت میتوانستی تاکسی گیر بیاری.از قضا پرایدی چند قدم جلوتر از من ایستاد و بوق زد.
شکر خدا کنان با سرعت رفتم به سمت اش.در جلو را باز کردم سوار بشوم که متوجه شدم راننده خانوم است.الان که هنوز رانندگی خانوم در اصفهان جا نیافتاده چه رسد به آن زمان.معذرت خواهی کردم و خواستم در را ببندم که گفت:«بفرما بالا تا ی جایی میرسونمت»
کمی مردد ماندم،دوباره سر خیابان را نگاهی کردم.خبری از تاکسی نبود.سوار شدم و سلام کردم.سن اش نزدیک های سی میزد.اما شیک و روبراه بود!
سر حرف را باز کرد:«من قبلا این مسیر رو زیاد میرفتم و میومدم.تاکسی خورش خیلی بده.اتوبوس هم که نیم ساعت ی بار راه می افته».
«بله.خیلی بد مسیر.البته من هر روز با ماشین خودم میرم اما امروز تعمیرگاه بود مجبور شدم با تاکسی برم.»
کاملا داشتم خالی می بستم چون هیچ ماشینی در کار نبود و هر روز مثل آن روز با اتوبوس و تاکسی میرفتم سر کار.نمیدانم چرا خالی بستم.اما لابد نباید کم می آوردم.
در مورد کار و درس اینجور دری وری ها هم گپ و گفت کردیم.یک جورایی همکار محسوب میشدیم.
آهنگ هایی که پخش میکرد را دوست داشتم.مطالعات خارج از کارش هم به من میخورد و هر دومان احساس میکردیم چه صبح خوبی را آغاز کرده ایم و چه اتفاق جالبی بود آشنایی ما دو نفر!
تقریبا رابطه داشت جوش میخورد که به زیر پل وحید رسیدیم گفت: «من مسیرم مستقیم شما کدام طرفی میرید؟»
البته من هم تا یک جایی میتوانستم مستقیم برم اما نمیدانم چرا گفتم من سمت راست میرم.
همین شد که زد کنار تا پیاده بشوم.اما بی استعدادی من همین جا ختم نشد.منتظر بود تا یک جوری یک شماره ای،بحث قرار دوباره ای و چیزی را وسط بکشم تا اما من گفتم: خوشحال شدم از دیدنتون.
همین رو فقط گفتم و پیاده شدم وکیفم را از جیب بغلم بیرون کشیدم و دستم را از شیشه نیمه باز ماشین داخل کردم و خواستم با او خداحافظی کنم که دیدم خم شده است و دارد توی داشبورت ماشین دنبال چیزی میگردد.
«نه دیگه لازم نیست» این را من گفتم.
«چی لازم نیست؟!» این را او گفت در حالی که همچنان داشت توی داشبورت دنبال چیزی میگشت.
«باقیش رو میگم»
«باقیه چی؟»
سرش را از توی داشبورد بیرون کشید.در حالی که کارت ویزیتی در دست اش گرفت بود و خیره به هزار تومانی توی دست من ماند.
سری تکان داد و گفت:«من مسافر کش نیستم آقا!»
گازش را گرفت و رفت.
من ماندم و پول توی دستم و فرصت های از دست رفته!

برای یک دوست قدیمی

امروز بالاخره دل را به دریا زدم و با خودم گفتم هر طوری شده باید در مورد اش چند خطی بنویسم.همه کارها را فشرده کردم که فرصتی دست بدهد و از او بگویم.
از آشنایی مان چهار پنج سالی میگذرد.شروع رابطه مان در یک روز پاییزی بود.آن روز را خوب یادم هست.اصفهان بودم.هوا گرمتر از یک روز معمول پاییزی بود.تقریبا تمام بعد از ظهر را با هم بودیم،اصلا نفهمیدم چطور شب شد.
بعد از آن روزها و شب های خاطره انگیز مشترکمان بیشتر و بیشتر شد. حتی چندین شب را باهم صبح کردیم.گاهی سرم را کنارش میگذاشتم.رو در رو.نمیدانم کی خوابم میبرد. ساعت ها بعد از من هم بیدار می ماند.این را حتی وقتی در خواب بودم از پشت پلک هایم میفهمیدم که او همچنان هوشیار است.
هر وقت خانه را خلوت میافتیم قرار تفریح داشتیم.مخصوصا جمعه ها بعد از نهار دوتایی فیلم پارتی راه می انداختیم.از "shawshank redemption" گرفته تا Forrest gump ، fight club و her را با هم دیدیم.
آلبوم "دنیای این روزهای من" و "بوسه های بیهوده" را اولین بار با او گوش دادم.باهم وارد فیس بوک شدیم.
با این حال هیچوقت عاشق اش نبودم.اما همیشه وفادارانه و با تمام وجود کنارم ایستاد و از انجام هر کاری که در توان اش بود برایم کوتاهی نکرد.
سهم او از خلوت های من بیشتر از هر کس دیگری در زندگی ام بود.اکثرا نوشته های خوبم را با کمک او به سرانجام رساندم.ولی هیچگاه فرصت نشد از او بگویم.شاید جرات اش را نداشتم.شاید هم به بودن اش عادت کرده بودم.
اما امروز جایش خالیست.جای اش در کنارم خالیست.جای اش اینجا روی میز،کنار این موس خالیست.او بهترین لپ تاپ دنیاست.
برایش آرزوی سلامتی کنید.حال و احوال مانیتوراش اصلا خوب نیست.


گاهی وقت ها عینکم را بر میدارم

چشمانم از بس دیده اند خسته شده اند.گاهی اوقات مثلا در روزهای بارانی عینکم را بر میدارم تا همه جا را کمی تارتر ببینم،پر از ابر و مه آلود.
گاهی اوقات عینکم ‬ را بر میدارم تا چهره بَزَک شده و یکنواخت آدمهای کوکی توی خیابان را کمتر ببینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم و شب ها زیر نور زرد سوخته پیاده رو ها قدم میزنم،در تنهایی،در سادگی،در کم سویی.میتارانم همه شلوغی ها و نزدیکی ها را.
عینک را بر میدارم و میتارانم مُد را،پیراستگی را،میتارانم سرعت را،میتارانم دقت را.
عینکم را بر میدارم تا از وسوسه نقاب های روی صورت ها،لباس ها،ماشین ها و مغازه ها آسوده شوم.نبینم آنچه ذات ندارد.
شاید باور کردنی نباشد اما گاهی جلوی آینه هم عینکم را بر میدارم!بگذار کمی زشت تر باشم و خودم هم نفهمم.بگذار کمی ساده تر باشم و خودم هم نفهمم.جلو آینه می ایستم عینکم را بر میدارم،چهره ام خوب پیدا نیست اما انعکاس روحم را در آینه می بینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم موقع نوشتن.دستم با ذهنم هماهنگ است.بینایی را میخواهم چکار؟!
هرچه به چشم می آید همواره حقیقت نیست.گاهی باید عینک ها را برداشت.باید نادیده قضاوت کرد.




چشمان کاملا بسته

خانم پرستار ایشون رو منتقل کنید به اتاق ریکاوری.
- چشم آقای دکتر،راستی اون بیمار که جسم خارجی توی قرینه اش رفته بود هم اومده.آماده اش کنیم برای عمل؟
* باشه.فقط زودتر.
پرستار تخت من را به سمت اتاق ریکاوری هل میدهد.
- درد نداری؟
- صدامو میشنوی؟
+ آره میشنوم.نه ندارم
- ی خانمی اومده بود دم بخش جراحی سراغت رو میگرفت
+ سراغ منو؟!!
- دکتر بیهوشی میگفت مهندس کامپیوتری.آدرس دفترت رو بده، حالت که بهتر شد ی سر بهت بزنیم.
+ خانوم کی بود؟چیکارم داشت؟
- سیستم خواهرم خرابه.عکس خانوادگی روش داریم نمیشه بیرون داد.میدونی که نمیشه به این خدمات کامپیوتری ها اعتماد کرد.چند ماه قبل دختر خالم گوشیش رو داده بود...
وسط حرف اش پریدم و دوباره پرسیدم:اون خانوم کی بود؟
- بزار حرف ام تموم بشه بعد میگم و دوباره ادامه داد...
حوصله گوش دادن به حرفهایش را نداشتم.قبل از عمل او را ندیده بودم اما به صدا و لحن حرف زدنش میخورد که زیر سی سال سن داشته باشد و احتمالا هم مجرد بود،در حالت خوشبینانه شاید خوشگل هم بود!
از پشت آن همه باند و پانسمانی که روی چشمانم بود تقریبا هیچ چیزی را نمیشد دید.اما وقتی وارد اتاق ریکاوری شدم احساس کردم فضا کمی روشن تر شد.
چیزی را به مچ دستم وصل کردند و بعد از چند لحظه صدای بریده بریده نمایشگر ضربان قلب بلند شد بیب...بیب...بیب... و این یعنی اینکه من زنده ام.
پرستار دیگری بالای تختم حاضر شد و بازهم چندتا سوال تکراری پرسید و بعد در اتاق را محکم بست و رفت.
می شنیدم که پشت در میگفتند "اینم مهندس کامپیوتره!"
وقتی جایی را نمی بینی مجبور می شوی با تمرکز بیشتری بشنوی،با دقت بو بکشی و خوب لمس کنی.
احساس کردم سیمی که به دستم وصل شده است هر از گاهی تکانی میخورد.
با صدایی نه چندان بلند گفتم:کسی اینجاست؟ نیست؟هست؟ هیچکدام؟
همیشه عادت داشتم وقتی جایی تنها میشوم از این سوالات چهارگزینه ای مسخره با خودم طرح کنم و بعد خودم هم با توجه به شرایط پاسخی تشریحی به یک کدامشان بدهم.
اما این بار قبل از اینکه خودم جواب بدهم کسی جوابم را داد!
صدای ضعیفی از چند قدم آنطرف تر گفت:پسرم.ماشالا به این پسر خوشتیپ.اذیت نشدی عزیزم؟
نه مادر جان اذیت نشدم.ببخشید سلام نکردم.فکر میکردم من تنها توی این اتاقم.
با اینکه من تازه از اتاق عمل برگشته بودم بنظرم آمد حالش از من خیلی بدتر است.صدایش بزور بالا می آمد و نفس تمام کردن جملات اش را بخوبی نداشت.
لابد او هم چشمانش را عمل کرده بود،البته ظاهرا مرا می دید،اما منکه خوشتیپ نیستم! شاید قلب اش را عمل کرده بود،شاید آپاندیس اش اوت کرده بود.شاید هم مثل آن پسری که کنارم توی بخش منتظر دکتر بود نمی شد گفت کجایش را عمل کرده است.
وای اگر چشم هایم باز بودند و فقط برای چند ثانیه میتوانستم آنطرف اتاق را نگاهی بیندازم خیلی زود میتوانستم بفهمم چه عملی کرده،از چه طبقه ای از جامعه است،یارانه اش را چندم ماه از عابر بانک میگیرد،چند کلاس سواد دارد و...
پرستار وارد اتاق شد و گفت:همراهت کیه؟
+ با منی؟
- آره پس با کی هستم؟!!
+ گفتم شاید با این خانوم باشی
- خانوم؟!کدوم خانوم؟!
+ همینکه روی تخت اونوری دراز شده.
- روی کدوم تخت؟کی و میگی؟
جواب درستی نداشتم بدهم.منتظر ماندم تا پیرزن خودش جواب اش را بدهد اما خبری نشد.
پرستار دوباره پرسید:همراه ات کیه؟
+ همراه ندارم
- یعنی چی؟یعنی هیش کسی رو همراه خودت نیاوردی؟!
+ نه!
- پس اون کی بود اومده بود دم در بخش جراحی؟
+ نمیدونم!
پرستار رفت و در را محکم پشت سرش بست.دوباره در ظلمات پیش رویم به حالت خلسه رفتم.داروهای سر کننده هم اثرشان همچنان پابرجا بود.
خواب و بیدار بودم که احساس کردم دوباره سیم دارد تکانی میخورد.از روی تخت ام به زحمت نیم خیز شدم.سرم را چرخاندم،اطراف را نگاهی انداختم بدون اینکه بتوانم چیزی را ببینم.
"کسی اینجاست؟" این را بلند گفتم و دوباره دراز کشیدم.
کسی جواب نداد.دوباره داشتم به حالت نیمه هوشیار فرو میرفتم که صدای پیرزن بریده بریده بلند شد.
پسرم مهندس.میاد همه خرج عمل رو میده.ماشالا چند نفر زیر دستش کار میکنن.
+ مادر با کی داری حرف میزنی؟
- پسرم مهندس کامپیوتره
+ چه جالب منم مهندس کامپیوترم!
کسی دوباره در را باز کرد.
- پس که گفتی همراه نداری؟
اینبار دیگه بی معطلی و با کمی عصبانیت جواب دادم:چند بار میپرسید.گفتم که کسی همراهم نیست.
- چند دقیقه دیگه منتقلت میکنیم به بخش.ناراحتی،مشکلی چیزی نداری؟توهم،سرگیجه؟
+ توهم که چه عرض کنم! ی بیمار دیگه غیر از من توی اتاق هست.درسته؟
- از کجا فهمیدی؟
+ خب شما که نیستی حرف میزنه.انگار پسرش هم مهندس کامپیوتره.
- آره.این بنده خدا گوشاش سنگین.چشم هاش رو هم که امروز عمل کرده جایی رو نمیتونه ببینه.ی نیمچه آلزایمری هم داره. از دار دنیا بجز درد و بیماری فقط همون پسر رو داره.
از بخش مراقبت های ویژه که میخواستند بیرونم ببرند پرستار سرش کمی جلوتر آورد و گفت:وقت داشتی مرخص میشدی کارتت رو بیار دم بخش بهم بده.یادت که نرفته.سیستم خواهرم رو میگم.
+ نه یادم نرفته!
- راستی راجع به این قضیه که با ی خانم توی ی اتاق ریکاوری بودی هم به کسی چیزی نگی بهتره.درسته که چشمات بسته بود و جایی رو ندیدی اما خب غیرقانونی ی مرد و زن توی اتاق ریکاوری باهم باشند.منظورمو میگیری که...
ادامه صحبت هایش را نمیشندیم.صدایی آشنا به طرف تختم می آمد.
+ عزیزم.مامانت فدات بشه که توی غربت اینجوری تنهایی و مصیبت نکشی...
ادامه حرفایش در میان بغض و گریه ناپدید شد.دستم را دست گرفت و کنار تختم همانطور که میآمد صورتم را زیر ریز می بوسید.
لبخندی زدم و گفتم:چطور خودت رو با این سرعت رسوندی؟بلیط از کجا گیر آوردی؟
- ی جوری اومدم دیگه آقای مهندس!
همیشه وقتی می خواست جلوی غریبه ها پز بدهد مرا با این عنوان صدا میکرد "آقای مهندس"
درازکش روی تخت با چشمان کاملا بسته در حالی که دستانم در دستان مادرم بود،طول راهروی دراز را طی میکردیم و به این فکر میکردم که چگونه میشود یک مادر شد!

مادر



۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

ردپای عشقت در دنیای دیجیتال من

هنوزم شماره تلفن ات پسورد فیس بوکم است.
هنوز آتوی زندگی منی.
هنوزم تاریخ تولدت رمز عابر بانکم است.
هنوز باگ زندگی منی.
همه بدخواهان میتوانند از سمت تو مرا هک کنند.
همه چون پیززن عفریته با دادن خبر مرگت میتوانند کلنگ بر سر من بزنند.
نام بهترین دوستت چیست؟
هنوزم نامت روی سوال امنیتی ایمیلم است.
گاه گاهی دستم را توی دماغم میکنم.توی سینما پاستیل میخورم.با لب های بسته صدای غاز در می آورم.عادات بد تو نقطه ضعف های من شد.
هنوزم عکس ات میان فولدرهای تودرتو و مخفی،کنار فیلم های ناگفتنی جا خوش کرده،هر که به آنجا برسد از آن فیلم ها که نه،از تو خواهد پرسید.

تو باگ زندگی من بودی و هستی.
دیلیتت میکنم ویروس عشقی...

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

عشق محال

روزی که باد باریدن گرفت و باران وزیدن.
روزی که ابرها روی زمین کنار سنگها نشستند و چشمه ها در سقف آسمان جاری شدند.
روزی که خورشید اشتباهی در مشرق غروب کرد و زهره به مشتری رسید.
آنروز احتمالا تو برمیگردی
تو برمیگردی و همه چیز را مثل روز اولش میکنی.
ولی میدانم حتی اگر برگردی و باد را به پرواز درآوری.
باران را به باریدن دعوت کنی
ابرها و چشمه ها را سرجایشان برگردانی.
راه خورشید را نشانش بدهی و زهره را از مشتریانش بگیری.
بازهم محال است به دیدن من بیایی.

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

باغ دره(درختان ممنوعه)

دو تا خواهر بودند.همیشه کنار هم.دست هایشان بهم گره خورده بود و بچه های قد و نیم قدشان کنارشان جوانه زده بودند و هرسال بزرگتر میشدند.
این دو درخت آلبالو دیدنی ترین موجودات گوشه بالای سمت چپ باغ دره بودند.حتی از خرگوش هایی که گه گاه در خلوت دنج آنجا لانه ساخته بودند و بچه دار میشدند هم دوست داشتنی تر بودند.
در بهار عروس میشدند.لباسی از شکوفه های سفید و صورتی برتن میکردند و در باد، ناز و عطر خود را به زنبورها و چلچله ها هدیه میکردند.
تابستان وقتی کم کم سبزی میوه هایشان به سرخی میزد از دور دست ها هم میشد شکوه شان را دید و دلداده شان شد.سبز سبز می شدند پر از دانه های آلبالویی.
میوه هایشان که می رسید دلربایی شان صد چندان میشد.آرام زیر شاخه هایشان پا بلندی میکردم و آلبالویی ترین میوه هایشان را میچیدم و یکی یکی در دهانم میگذاشتم و خوب مزه مزه شان میکردم.میوه هایی که از سرخی داشتند به سیاهی میرسیدند.گاهی آنقدر از آن آلبالوها میخوردم که همانجا کرخت میشدم و تکیه به تنه شان داده خوابم میبرد.چون مادری مرا در آغوش میکشیدند و سایه شان را روی سرم پهن میکردند.



یک روز اما وقتی پایم به آن گوشه باغ رسید، خبری از آنها نبود.درختان آلبالو جایی نداشتند که بروند.پای هم برای رفتن نداشتند.وقتی یک درخت را سرجایش نمیبینی یعنی هیچوقت دیگر آنرا نخواهی دید.آلبالوها از پایه بریده شده بودند.
پدرم میگفت آنها از آن طرف حصارها هم جلب توجه میکردند.پسران بازیگوش بیرون باغ را تحریک میکردند.وقتی هایی که ما نبودیم آنها به هوای چشیدن طعم آلبالو هرطور شده از حصارها گذر میکردند و داخل می شدند.اما نه تنها آلبالوها بلکه دیگر میوه ها را هم می چیدند.شاخه ها را می شکستند.موهای انگور را زیر پا له میکردند و...
.
کاش لااقل آلبالوها مثل خرگوش ها پای دویدن داشتند.می گریختند یا وقت های تنهایی با خودم می بردمشان به یک جای امن.
هیچوقت جای آن دوتا آلبالوی دوست داشتنی در آن گوشه دنج باغ پر نشد.جوانه های آنها هم بعد از مدتی خشک شدند.
آلبالو های باغ ما جرم شان آلبالو بودن بود.جرم شان زیبایی و خوش مزه گی بود.

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

زندگی شبیه فیلم ها نمیشود

نمیدانم چرا زندگی مان هیچوقت شبیه فیلم ها نمیشود.همیشه یک اتفاق،یا کسی هست که در آخرین لحظات بهترین سکانس ها را خراب کند.

یک روز شهریوری نزدیک های پاییز بود.فارست گامپ را تازه دیده بودم.دور از شهر در نزدیکی گندمزار بی نظیری کنار جاده ای شبیه جاده های خلوت شهرهای کوچک غرب آمریکا لم داده بودم در حالی که باد میان موهایم میچرخید و نفس های خورشید هم به شماره افتاده بود.همه چیز شبیه سکانس بی نظیر یک فیلم بود.که ماشینی کنار جاده ایستاد و مردی با عجله و سراسیمه از آن پیاد شد و بدون اینکه متوجه حضور من شود کنار جاده چنباته زد و شروع کردن به شاشیدن.حالا نشاش کی بشاش.یعنی یارو رسما ماشین تخلیه چاه بود.ی چند دقیقه ای شر داد.بعدش هم تازه نوبت بالا تنه رسید.شروع کردن به فین کردن.صدای فور فور کشیدن دماغ اش از تلپ تلپ موتور ماشین فکستنی اش هم بیشتر بود.یک جوری فین میکرد که مایعات دورن دماغ و حلق که هیچ،فکر کنم نای و مری و کلیه و کبدش رو هم جلو ما بالا آورد و رفت.





رفاقت ها و دورهمی های مجردی مان هم مثل توی فیلم ها نیست.مثل ضیافت وقتی دور هم جمع میشدیم توی ی کافه یا رستوران قدیمی پیرمرد صاحب مغازه، ساندویچ رو تا دست مینداخت بهمون و بجای گفتن از خاطرات نوستالژیک مجبور میشدیم با یارو دست به یقه بشیم واسه چندر غاز پول.



مثل فیلم غریبانه یا مرسدس هم ماشین خفنی نداشتیم نداشتیم باهاش دوردور کنیم یا ببریم به آتشش بکشیم.
یا مثل فیلم اعتراض یک دوست دختر خوشگل نداشتیم که برای شب عروسی شان پیتزا سفارش بدهد و پیک اش خودم بشوم و پیتزا ها را ببرم به عروسی اش و بعد بخاطرمن بزند زیر همه چیزو با لباس عروس بیاید به رستوران دیدنم.

خیلی از دوستام مثل علی سنتوری معتاد شدن و به پیسی افتادند ولی هیچکدوم بابا نماینده مجلس و پولدار نداشتند که آنها را از منجلاب بکشد بیرون.




بچه گی مان مثل فیلم مالنا پر بود از شیطونی های ریز و درشت اما پدرمان نمیبردمان به جایی که از هفت دولت آزاد شویم و دلی از عزا دربیاورم.بجایش یک فصل کتک سیر مهمان مان میکرد،شبیه به الیور تویست.

جمعه ها بعد از دیدن فوتبالیستها جو گیر میشدیم در حد تیم ملی،با بچه محلها میزدیم بیرون به قصد فوتبال.اما چمن کارتون فوتبالیست ها کجا و آسفالت داغ ما کجا.تماشاگرهای خوشگل اونا کجا و بقال سیبیلو و بی وجدان محله ما کجا،که تا توپ می افتاد در مغازه اش فاتحه اش را نخوانده چاقو را حواله اش میکرد.

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

رستگاری در هفت و سی پنج دقیقه



خداوند برای هرکسی مسیری قرار داده است که باید آنرا طی کند.کافی است نشانه هایی را که خداوند بر سر راهت قرار داده است را بخوانی.
کیمیاگر(پائلو کوئلیو)



دو آخر هفته پیش بود.آخرین روزهایی بود که فرصت داشتم دموی پروژه را بر مبنای شیرپوینت آماده کنم تا صبح روز شنبه به کارفرما ارائه دهم.
اما در پنج شنبه ای شوم که در شرکت گذشت هر آنچه مشکلات و خطاهای مختلف نرم افزاری که ممکن بود رخ دهد،رخ داد و کار به آدینه سرنوشت ساز کشید.

بدلیل اینکه قبل از نصب SP2010 نسخه2013 را نصب کرده بودم پاورشل روی CLR 4 سوئیچ کرده بود و رسما دیگه با SP2010 جواب نمیداد و کلی از کارهایی که بسادگی با Command های PS انجام میدادم را مجبور شدم با هزار کلک و بدبختی پیش ببرم.
در ادامه متوجه شدم MSP روی ویندوز هشت بدرستی نصب نمیشود و باید بروم سروقت مجازی سازی.
از طرفی Hyper-V ویندوز هشت هم با کانفیک سخت افزار لپ تاب جور نشد و مجبور شدم برم سراغ VMware و از قضا در انبوه آرشیو نرم افزاری من که توش از شیر مرغ بگیر تا Pes2014 و مورتال کامبت پیدا میشه ، VMWare نبود!!
یعنی دیگه رسما داشتم شک میکردم که ی کاسه ای زیر لپ تاب(نیم کاسه) است.چاره ای نبود جز اینکه بگذارم تا دانلود شود.
تا دانلود WM تموم شدو ویندوز سرور ،MSSQL و MSP روش نصب و کانفیگ شد ساعت دوازده شب را رد کرده بود.بسم الله گفتم رفتم سراغ Restore کردن پروژه که متوجه شدم اینترنت هم قطع شد و باید بقیه راه رو پیاده بروم....
حدودهای دو نصف شب تقریبا همه چیز داشت ختم به خیر می شد که متوجه شدم روی سرور شرکت سرویس پک یک شیرپوینت نصب بوده و در نتیجه آن را هم باید نصب کنم.
نصب سرویس پک شیرپوینت منو یاد قطار درود-اندیمشک مینداره که تقریبا ی جاهایی رو پیاده بری زودتر میرسی.لاکردار بیش از یک ساعت نصب اش طول کشید.
نصب سرویس پک که تمام شد امیدوارانه رفتم که کارو تمام کنم این سری دیگه بسم الله هم نگفتم تا خدا اوضاع را از اینی که هست بدتر نکند!
پروژه Restore شد و رفتم سراغ Solution هایی که باید جداگانه نصب می شدند و تقریبا همه جز یکی نصب شد.آن یکی هم به یکی دیگر از Feature ها دیگر وابسته بود.
GUID اش را برداشتم و در کل Solution ها و سورس هایی که داشتم سرچ زدم اما خبری ازش نبود انگار سمی کالن شده بود در انبار کد.
چون به اینترنت هم دسترسی نداشتم بصورت کاملا داینامیک رفته بودم گَلِِ خیار.و تقریبا باورم شده بود که این کار قرار نیست تا فردا آماده بشود.
نزدیک های صبح شده بود و چون ذهنم به جایی قد نمی داد یا خدا افتادم(!) همون موجود ناشناخته ای که ظاهرا حلال مشکلات است.
رفتم وضو گرفتم که ی نمازی بزنم توی رگ و خداوند را هم بندازم توی رودرواسی.اما انقدر بیشعور بودم که موقع نماز همه حواسم پی شیرپوینت بود.آنقدر حواسم پرت شد که مجبور شدم دوتا سجده سهو هم پیوست اش کنم.
روی آخرین سجده کلی زور زدم تا کمی تمرکز کنم و برم توی فاز عرفان و این حرفا،تا Connection برقرار شد بعد از دریافت اولین AcK از آسمان،سریعا درخواست مشکلات جاری را به انضمام یک سری از خوبی های نداشته ام برای مدیر دفتر خدا Send کردم و ازش طلب کمک کردم.
سرم را که از روی مهر برداشتم ناگهان ذهنم جرقه ای زد.حس کردم در ملکوت با طرح دوفوریت با درخواست ام موافقت شده است.یک سری ایده و نکات بر من نازل شد.(ی چیزایی تو مایه های question های Stack overflow)
نمیدانم پیام را جبریل آورد یا یکی از همدستانش ولی مضمون پیام این بود که "فیچر را خودت پیاده سازی کن بعد ی جورایی مثلا با hook بندازش به شیرپوینت"
وای!! عالی شد.چطور به ذهن خودم نرسیده بود.
ویژوال استودیو را باز کردم و شروع کردم به کد زدن...

اما درست وسط های همین حرکت انتحاری بودم که متوجه شدم حتی اگر نام این Feature را هم همانی که میخواهم بدهم اما GUID که خودکار تولید میشود طبیعتا با آن چیزی که سیستم شناخته تفاوت خواهد کرد.ذهنم دیگر درست کار نمیکرد.
دچار یاس فلسفی شدم.
چرا خدا حواسش به GUID نبود؟شاید هم اصلا سازوکارش را نمی داند.
چرا خدا برنامه نویسی کار نمیکند؟!
چرا دوره های MCPD را نمی گذراند؟حالا بدلیل تحریم شاید نمیتواند این دوره ها را در ایران بگذراند اما حداقل دوره های مجتمع فنی تهران را که میتوانست برود.
صبحانه نخورده کله پشتی ام را روی شانه ام انداختم و به قصد سازمان کارفرما راهی شدم.


آنروز با وجود اینکه من هیچ دمویی ارائه ندادم اما جلسه عالی پیش رفت.علت عالی بودنش را هم درادامه خواهم گفت اما بعد از جلسه و در راه برگشت به شرکت ناگهان یک راه حل جالب به ذهنم نازل شد که بجای بک آپ از وب سایت،مستقیما از دیتابیس اش بک آپ بگیرم و Restore کنم و اتفاقا این ساده ترین و بهترین راه حل هم بود و البته براحتی انجام هم شد.

آنروز جلسه عالی پیش رفت چون من هیچ دمویی برای ارائه نداشتم.و با کارفرما و مشاوران جدید اش دوباره پروژه را بررسی و تحلیل کردیم و در آخر که بحث مان به اتمام رسید متوجه شدم دمویی که من آماده کرده بودم چقدر با نیازهای آنها فاصله داشت و چه بسا اگر دموی پرت و پلای مرا می دیدند کلا از ادامه همکاری منصرف می شدند.
در عوض آن روز با یک سری حرفهای انتزاعی جلسه را جمع کردم و همین چند روز پیش هم دموی جدید را ارائه کردم که اتفاقا بسیار هم استقبال کردند.


غروب در جاده



تَرَک های جاده همیشه از نگرانی های من در سفر بوده اند.چه آن زمانی که تنها سفر میکردم و مشغول نوشتم می شدم و ترک های جاده مدام اتوبوس را تکان میداد و خودکار را سرگردان می کرد.چه الان که تو خوابیده ای و با هر تکانی که ماشین میخورد ترسی در وجودم شعله میکشد که مبادا بیدار شوی.

خورشید جایی نزدیک به انتهای جاده کم کم دارد بارو بندیل اش را جمع میکند تا پشت تپه ماهور های اطراف جاده بخواب رود.
نور زردی کم کم سرتاسر جاده را فرا می گیرد و این ترک های لعنتی ول کن نیستند.تمام نمیشوند.طوری باید برانم که آب در دلت تکان نخورد.

تو خوابیده ای و چند تار از موهایت روی پیشانی لطیف ات جای خوش کرده اند و بادهایی که از لای پنجره نیمه باز ماشین به زور داخل میشوند سروقتشان میروند.روی صورتت میرقصند.مثل موج های گندم زار های اطراف جاده.

همچون فرشته ای میمانی در خواب،آرام و حیرت انگیز.گه گاهی روی از جاده بر میدارم و به چشمان بسته ات خیره میشوم.روبه من خوابیده ای،مثل همیشه.نمیدانم ترک های جاده تو را هوشیار کرده اند یا نه.اما چه اهمیتی دارد.جه در خواب باشی چه خودت را بخواب زده باشی،داری بیداری های من را رویایی میکنی.حتی وقتی در خوابی میتوانی کابوس های بیداری مرا به آتش بکشی.

چند درخت تنهای کنار جاده با حسرت به عبور ما چشم دوخته اند و زمانی که درست از جلوی شان رد میشویم گویا برایمان دستی تکان میدهند.باد شاخه هایشان را آرام میلرزاند.

پخش آهنگ های ضبط را روی شافل گذاشته ام اما نمیدانم چرا هرچه پخش میکند عاشقانه ترین ترانه ها از آب در می آیند.هرچه دارم میشونم را پلی لیست میکنم.
کمی ابر آن دورترها گوشه آسمان را شلوغ کرده اند.حسابی پف کرده اند.لپ هایشان هم از دیدن غروب گل انداخته است.آنها هم انگار رسیدن ما را انتظار میکشند.درست آنجا.همان انتهای جاده ایستاده اند به تماشا تا بهشان برسیم.فقط خدا کند تا رسیدن ما باد مهلت شان بدهد.از هم نپاشدشان.

طرح لب هایت قشنگ تر از تمام منظره های جهان است.من وامانده ام حواسم به جاده باشد.به دیگر ماشین ها،به آنها که سبقت میگیرند و به خیالشان که از ما جلو زده اند و یا حواسم به تمام آشفتگی های کائنات کنار جاده باشد،و یا به تو.به مهندسی اندامت.به رازهای نهفته در یکایک جزئیات چهره ات.به بوی تنت که خوشبوترین عطر عاشقانه است...

از ما سبقت نگیرید.آهای پاجیرو با تو بودم.یا تو بنز سوار! از ما سبقت نگیرید.گول ماشین تان را نخورید.فریفته سادگی ما نشوید.ما ثروتمندترین آدم های این جاده هستیم.
خورشید تو هم که هی داری ما را تهدید میکنی.پس کی میخواهی غروب کنی؟!تو که همچنان آن گوشه داری ما را دید میزنی.
ببین سایه تیرهای برق کنار جاده را چقدر کش آورده ای.
حالا خورشید درست روبرویمان است.توی ماشین از وجود اش لبریز شده است.نورهایش از لابه لای گیسوانت رد می شوند و بر روی صورت پف کرده ات می نشینند.چقدر تحریک کننده شده اند در این نور باران.گونه هایت را میگویم.

یک دسته پرنده سیاه که نامشان را خاطرم نیست چند صدمتری همراه مان می آیند.شاید گاهی دور ماشین چرخی میزنند و دوباره اوج میگیرند.
چندتایی کلاغ هم روی سیم های برق قدیمی کنار جاده نشسته اند رو به غروب زل زده اند به دشت کنار جاده که تا پایه کوه های دور دست پر شده اند از زیبایی هایی که ما نمی بینیم شان و شاید کلاغ ها می بینندشان.


ببین حواسم را از تابلوهای کنار جاده هم پرت کرده ای.سبقت مجاز بود یا نه؟آن تابلو دیگری چه بود.نکند جاده در دست تعمیر است.نکند باید به جاده فرعی بزنیم؟سرعت مجاز را چند زده بود؟ 80،60 یا 90 ؟ اصلا بگذار 120 را هم رد کنیم تا یکی از همین دوربین ها عکس مان را بگیرد.چه عکسی خواهد شد.عاشقانه.پر از نور و سایه.تو در خواب.خورشید در میان.ابرها در انتظار.باد همراه و جاده دراز...

غروب در جاده


وقتی در خوابی یک چیز دیگر میشوی.دیگر تمام عشق وسط است.در اوج تلاقی باورهایمان حرف های سطحی نمیزنی.از اتفاقات همیشه گی رابطه های زنانه نمی گویی.از فلانی و بیسار کس نمیگویی.فقط خودمانیم و خودمان.دیگر در پیوند چشم هایمان کلام را قاطی نمیکنی.عشق را شهید نمیکنی.رفاقت را زمین نمیزنی.درک را دَک نمیکنی.
نمیگویی "مرا چندتا دوس داری؟"
مزخرفات با کلام شروع میشوند.با آنچه نیاز نیست به زبان بیاوریم و فقط باید احساس شان کرد.فقط کافی است در عمق معجزه این جاده در دل آرامش این ماشین فرو رفت.

درخوابی ورگرنه بهت نشان میدادم آن سنگ تنهای روی تپه را.همین برای عاشق شدن کافی نیست؟!
نشانت میدادم این تراکم خانواده ابرها را که باد چگونه آنها را تارومار میکند.همین برای دوست داشتن کافی نیست؟
نشان ات میدادم پایستگی برف ها را روی دامنه کوه که تا چند هفته دیگر خورشید همه شان را ذوب خواهد کرد.برای فهم لذت باهم بودن همین کافی نیست؟!

حالا تو هی بگو "مرا چندتا دوست داری"
خوب است بگویم 18.5 از 20؟اما آخر کدام بیست!چطور محاسبه میشود!
مگر میتوانی انتگرال تک تک این تنهایی ها را که در برهوت وجودم جوانه میزنند را حساب کنی؟
اگر جواب اش سخت است حداقل حد این عاشقانه گی را بگیر.ببین به کجا میل میکند.تا فاز جنون من؟یا تا عدد صحیح دوست داشتند؟

حالا تو هی بگو "مرا چندتا دوست داری؟"
مگر میشود این لاجوردی آسمان را که با خاکستری زمین در بی نهایت افق گره میخورند و یک رنگ ناشناس میشوند را اندازه گیری کرد؟!

تو در خوابی و من به اوج میروم.مناظر تماشایی اطراف جاده از پشت شیشه ماشین با نریشن صدای نفس های تو و زیرنویس تمام خاطرات عاشقانه مشترکمان ترکیب میشوند و بهترین سکانس های زندگی ام را می سازند...


پاییزهای ما با پاییزهای شما فرق داشت(کدو تنبل)



در اوج روزهای خنک اواسط پاییز و در یک صبح جمعه که تاریک تر از باقی صبح ها بود.چون ابرهای پرپشت آسمان را کیپ تا کیپ قرق کرده بودند.

با صدایی از خواب بیدار می شدم.صدای یک دوست.صدای پای باران.
به ذوق باران پشت پنجره می رفتم.زمین خیس شده بود و باران کم کم جان گرفته بود و می شد قطرات اش را یکی یکی شمارد.
در یکی از همین صبح ها وقتی اوضاع نوستالژیک می شد که می فهمیدم برای صبحانه کدو داریم!
کدویی که شب قبل پدر آنرا در تنور قنادی انداخته بود و تا صبح حسابی مغز پخت شده بود.آنوقت ها تنورهای های قنادی هنوز فر های برقی نشده بودند.
کدو تنبل های مغز پخت شده مخصوصا آن قسمت هایش که جزقاله شده بود و طعم عسل گیاهی می داد خوشمزه ترین صبحانه تاریخ بشری ام بود.
تنها عیب آن جشن پاییزی این بود که از آن روز به بعد وقتی خرپشته میرفتی جای خالی یکی دیگر از آن موجودات آرام و دوست داشتنی خودش را نشان میداد.

کدو تنبل ها میوه هایی سنگین و با وقاری بودند.و اصلا به تیپ و قیافه بور شان نمیخورد ایرانی باشند!!
پاییز که میشد رنگ زرد آنها برای من تداعی زیبایی و خوشمزه گی و دورهمی بود.

پاییزهای ما با پاییز های شما فرق داشت.شما الان با کدو تنبل جشن هالووین میگیرید و ما با کدو تنبل مراسم صبحانه جمعه های بارانی و پاییزی میگرفتیم.

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

فال قهوه


تو رفته بودی.تو و آن دوستت که دوست اش نداشتم رفته بودی.شب از نیمه گذشته بود و من همچنان روی همان صندلی لهستانی لم داده بودم و تلو تلو میخوردم و همان آهنگ مشترکمان را گوش میدادم...
خیره به آن طرف میز.خیره به جای خالی ات.خیره به فنجان نیمه خورده ات.خیره به قندی که روی لبانت گذاشتی اما نخوردی.و حالا آن حبه قند هم یادگاری شده است.
بوی عطرت هنوز توی فضای اتاق بود.تا آن بو بود نمیشد از روی آن صندلی بلند شد.




تمام عصر را با هم قدم زدیم.نمیدانم کداممان پیشنهاد دادیم شام را باهم بخوریم.و نمی دانم چه شد که شام را خانه من خوردیم!

فکرش را هم نمیکردم پشت آن میز چوبی روی همان صندلی لهستانی بنشینی.درست روبروی من. از همه کس نقل قول کنیم،درباره همه چیز حرف بزنیم اما از خودمان نه!
روی آن صندلی لهستانی تلو تلو میخوردم.خیره به برگه های روی میز.
بی اختیار خنده ام میگرفت.یاد خنده های پنهانی ات میفتادم.وقتی در جواب تمام فلسفه بافی هایم تنها سری تکان میدادی و لبخندی میزدی.
من گرم تعریف می شدم،روی منبر میرفتم.از سروش،تویسرکانی و زیباکلام بگیر تا یونگ و هاوکینگ و راسل را به هم می بافتم و تهش کلام را به جایی که خودم هم نمیدانستم کجاست ختم میکردم و تو در جواب بازهم تنها لبخندی میزدی.من میفهمیدم که چیزی از حرفهایم نفهمیدی اما میدانستم کلامم برایت شیرین است.
خودت گفته بودی به هیجان که می آیم ذوق میکنی.
روی میز برگه ای تنها زیر خودکاری خوابیده است.برگه ای که امتیازهای بازی را رویش یادداشت میکردیم.
آنطرف میز هم هنوز کارت های بازی پخش هستند.هنوز دست شان نزده بودم.میترسیدم بوی عطر دستانت از لابه لایشان محو شود.
نفهمیدم چطور اول من حاکم شدم.حکم من دل بود.دست را به باد دادم.حاکم تو شدی.حکم عوض شد.اما من بازهم در حال و هوای قبل با دل می بریدم.
و دوستت که مدام میخندید و میگفت:حواست کجاست پسر.حکم عوض شده است.دل ات را بردار از این وسط.
من چشم هیز نبودم اما چشمانم روی تو جا می ماند.
و تو خودت را،لباست را، تکانی میدادی و می پوشاندی.تو هم میدانستی من چشم هیز نیستم اما عادت داشتی.تو محجوب بودی حتی با اینکه در خانه ام بودی.

روی همان صندلی لهستانی همچنان تلو تلو میخوردم و دوباره همان آهنگ را از نو پلی میکردم.
فنجان خالی من و قهوه نیمه خورده تو.
زمانیکه دوستت رفت قهوه ها را از آشپزخانه بیاورد.شاید برای او دو دقیقه طول کشید.شاید هم سه دقیقه.شاید هم خیلی بیشتر.اما برای ما زمان ایستاد.

فال قهوه هایت همیشه در صدر افتضاح ترین هنرهایت بود.همیشه غلط،همیشه با دورترین حد از واقعیت.اما برای من بهترین فال ها را میزدی.چون نتیجه مهم نبود.تو خودت فال من بودی.
آهنگ بازهم به انتها رسید.
دوباره از نو.

پی اسمتو می گشتم... ته یک فنجون خالی
دنبال یه طرح تازه...یه تبسم خیالی
فنجونای لب پریده...قهوه های نیمه خورده
منو عشقی که واسه همیشه مرده...دل به عشق تو سپرده



لبخند کافی نیست

سرخوش خیابان را گز میکردم.
گدایی در گوشه ای ساکن بود.
از من طلب کمکی نمود.
بر او درنگ کردم،لبخندی زدم آرام و شیرین.گواراتر از طعم باران.
سری از روی ناخشنودی تکان داد.
همانطور که از او دور می شدم به ایشان گفتم:لبخند ام را به تو هدیه دادم،پر از مهربانی.این کافی نیست؟!

میشندیم که زیر لب میگفت:قرمساق،نه کافی نیس!