روزی که باد باریدن گرفت و باران وزیدن.
روزی که ابرها روی زمین کنار سنگها نشستند و چشمه ها در سقف آسمان جاری شدند.
روزی که خورشید اشتباهی در مشرق غروب کرد و زهره به مشتری رسید.
آنروز احتمالا تو برمیگردی
تو برمیگردی و همه چیز را مثل روز اولش میکنی.
ولی میدانم حتی اگر برگردی و باد را به پرواز درآوری.
باران را به باریدن دعوت کنی
ابرها و چشمه ها را سرجایشان برگردانی.
راه خورشید را نشانش بدهی و زهره را از مشتریانش بگیری.
بازهم محال است به دیدن من بیایی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر