‏نمایش پست‌ها با برچسب دست نوشته های روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دست نوشته های روزانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

دنیای موسیقی


جیم کری یک جایی گفته بود:" مشکل زندگی واقعی اینکه در مواقع حساس موزیک پخش نمیشه!"
حال بماند که کیارستمی هم گفته بود در فیلم های از موسیقی متن استفاده نمیکنم چون نمیخواهم احساس کاذب به ببیننده تزرریق کنم!
ولی من با جیم کری موافقترم و حتی بنظرم با تاثیر موسیقی میشود دنیای جذابتری داشت و اصلا شاید یک موسیقی خوب بتواند یک لحظاتی را در زندگی هر کسی جاودانه کند...
من هنوز غرق در فیلم "خوب،بد زشت" هستم در آن آخر شبهای خلوت که همه خواب بودند و من مشغول فیلم دیدن!
و کسی نمیتوانست درک کند موسیقی موریکونه چه اثر ماندگاری میتواند در یک مرد ایجاد کند.
بعدها فیلم های بیشتری دیدم،موریکونه با سینما پارادیز،حرفه ای،افسانه کوئما،بخاطر یک مشت دلار و.... آتش در جان من می انداخت و این دلبستگی به شاهکارهای موریکونه با تک تک فیلم هایی که میدیدم درخشان تر میشد.
حتی افسانه 1900 این جاودانه فیلم تورناتوره در زندگی من،اگر آهنگ هایش را موریکونه نساخته بود برایم نهایتا در حد مالنا باقی میماند.


"شوالیه تاریکی" پدیده کریستفر نولان برای من با موسیقی بی نظیر هانس زیمر به اوج میرسید.
حتی بعضی از فیلم ها مثل شب روی شیلی،بینوایان را من قبل تر موسیقی متن شان را شنیده بودم و اصلا به خاطر همین آن فیلم ها را نشستم و دیدم!
البته یک نوار مکسول آبی رنگ از گروه مدرن تاکینگ اولین پیوندهای من با دنیای موسیقی غربی بود.با اینکه کلا نمیفهمیدم چه میگوید لوبی لوبی و....
اولین سی دی هم که خریدم(رایت کردم) "ستاره های سربی" ابی بود.
اولین باری که عاشق شدم با آهنگ "جاده عشق" سیاوش شمس بود.
وقت قرار،دل بی قرار،چشام واسه دیدن تو در انتظار...
آن زمان ها شادمهر هم غوغایی در دل نوجوان ما میکرد.با آلبوم دهاتی،پر پرواز و خیالی نیست و آدم فروش.
سیاوش قمیشی(یا بقول یکی از اساتید سابق عارف لس آنجلسی) را در یک نوار زرد و رنگ و رو رفته وقتی کمتر از ده سالم بود کشف کردم!قصه منو و غم تو،قصه گل و تگرگ....
بماند که با شعرهای یغما آلبوم شاهکار "بی سرزمین تر از باد" را خلق کرد.
نیمه شب های کنکور آهنگ هایی که رادیو فردا از هایده و گوگوش و مرجان پخش میکرد چه اتفاق های ناخواسته خوشایندی بود.
سریال های شب دهم و مدار صفر درجه خاطره انگیز بودند اما مگر میشود از تاثیر آهنگ سازی فردین خلعتبری و صدای بی نظیر علیرضا قربانی گذشت.
گفتنی ها کم نیست،منو و تو کم گفتیم... بسیاری از شب های تنهایی من با واکمن، سی دی من و Mp3 پلیر پر بود از فرامز اصلانی و داریوش و فرهاد مهداد.
از "بوی گندم" و "برف" گرفته تا "روزهای ترانه و اندوه" و "راه من"
برای من نوع موسیقی فرقی نمیکند از موزیک های تند و خشن رضا یزدانی و محسن چاوشی گرفته تا ساز کلهر و صدای شجریان،ناظری،سرلک،افتخاری و... برایم دلنشین است.
در گلستانه چه بوی علفی می آید....
وقتی این شعر ماندگار سهراب را با صدای دلنشین شهرام ناظری میشنوی مگر میشود به آسمان پر نکشی؟!
یا با "شب،سکوت کویر" و "جام تهی" و "آه باران" شجریان مگر میشود روح آدم نمیز نشود.
من ترافیک تهران را با کالکشن های Secret Garden تحمل میکردم و وقتی در کار گیر میکردم این صدای پیانو کلایدر من بود که مرا از منجلاب بیرون میکشید.
تمام لحظه های ما در کنار موسیقی های خوب و قوی،لذت بخش تر میشود.




۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

برای یک دوست قدیمی

امروز بالاخره دل را به دریا زدم و با خودم گفتم هر طوری شده باید در مورد اش چند خطی بنویسم.همه کارها را فشرده کردم که فرصتی دست بدهد و از او بگویم.
از آشنایی مان چهار پنج سالی میگذرد.شروع رابطه مان در یک روز پاییزی بود.آن روز را خوب یادم هست.اصفهان بودم.هوا گرمتر از یک روز معمول پاییزی بود.تقریبا تمام بعد از ظهر را با هم بودیم،اصلا نفهمیدم چطور شب شد.
بعد از آن روزها و شب های خاطره انگیز مشترکمان بیشتر و بیشتر شد. حتی چندین شب را باهم صبح کردیم.گاهی سرم را کنارش میگذاشتم.رو در رو.نمیدانم کی خوابم میبرد. ساعت ها بعد از من هم بیدار می ماند.این را حتی وقتی در خواب بودم از پشت پلک هایم میفهمیدم که او همچنان هوشیار است.
هر وقت خانه را خلوت میافتیم قرار تفریح داشتیم.مخصوصا جمعه ها بعد از نهار دوتایی فیلم پارتی راه می انداختیم.از "shawshank redemption" گرفته تا Forrest gump ، fight club و her را با هم دیدیم.
آلبوم "دنیای این روزهای من" و "بوسه های بیهوده" را اولین بار با او گوش دادم.باهم وارد فیس بوک شدیم.
با این حال هیچوقت عاشق اش نبودم.اما همیشه وفادارانه و با تمام وجود کنارم ایستاد و از انجام هر کاری که در توان اش بود برایم کوتاهی نکرد.
سهم او از خلوت های من بیشتر از هر کس دیگری در زندگی ام بود.اکثرا نوشته های خوبم را با کمک او به سرانجام رساندم.ولی هیچگاه فرصت نشد از او بگویم.شاید جرات اش را نداشتم.شاید هم به بودن اش عادت کرده بودم.
اما امروز جایش خالیست.جای اش در کنارم خالیست.جای اش اینجا روی میز،کنار این موس خالیست.او بهترین لپ تاپ دنیاست.
برایش آرزوی سلامتی کنید.حال و احوال مانیتوراش اصلا خوب نیست.


۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

سویا با طعم گوشت!

امشب داشتم ماکارونی درست میکردم گوشت به اندازه کافی نداشتم مجبور شدم کمی هم سویا قاطی موادش کنم.
یاد دوران خونه دانشجویی(اصفهان) افتادم که هر وقت سالی به ماهی توی غذا گوشت میزدیم باید سرسفره قبلش با صدای رسا اعلام میکردیم "اون چیزی که دارید میخورید گوشت،نه سویا" وگرنه اگه احیانا یادت میرفت و آخرش میگفتی همه میزدن زیرش که "به ما چه!باید خودت پولشو بدی،ما با طعم سویا خوردیمش!!!"

و واقعا هم حق داشتن،تصور آدمهاست که به زندگی طعم و مزه میده

عادت

امروز داشتم برای چندمین بار آهنگ "زود برمیگردم" از آلبوم جدید روزبه نعمت الهی رو گوش میدادم.حسابی باهاش حال کردم.آهنگ که تموم شد رفتم پاکش کردم.
جدیدا هر چیز که زیاد باهاش حال میکنم رو سریع از زندگیم حذف میکنم.ممکنه بهش عادت کنم!
اولین چیزی که تو زندگیم بهش عادت کردم "اسمارتیس" بود.رابرا پول تو جیب هامو میرفتم میدادم اسمارتیس.
کار بجایی رسیده بود که پول کلوب رفتن رو هم صرف خرید اسمارتیس میکردم.دیگه مجبور شدم بخاطر اینکه از زندگی جا نمونم،اسمارتیس رو کنار بزارم و همه پولمو خرج کلوب کنم!
البته چون شرطی بازی میکردمو و معمولا برنده بودم چندان هزینه بازی نمیدادم.
عادت کلوب رفتن بجایی رسید که هرطور بود چپ و راست از مدرسه جیم میزدیم و میرفتیم الوِن شیش!
نشون به اون نشون که ی روزی که بطور اتفاقی مسیرم به مدرسه افتاده بود ناظم خفتم کرد و زنگ زد بابام بیاد.لیست رو که گذاشت جلو بابام، روزهای غیبت ام حدود دوبرابر حاضری هام بود!
ناظم که فهمید آقام قنادی داره هر روز بعد مدرسه واسه خوردن چندتا شیرینی مفتی هم شده می رفت در قنادی و سیر تا پیاز آمار هر روز ما رو میداد. دیگه مجبور شدم واسه کنار گذاشتن کلوب برم سراغ ی چیزه دیگه.
باید از بین سیگار و اینترنت و دختربازی یکشون رو انتخاب میکردم.
اون زمون تازه کافی نت ها رونق گرفته بودن.رفتم افتادم تو کار چت.حسابی بهش عادت کردیم.شبا میزدیم بیرون و تا بوق سگ با نر و ماده و پیر و جوون چت میکردیم.توی یکی ازون چت های کذایی از ی طرف خوشم اومد.گفت چرا با من چتی میرکردی؟!
گفتم: چون عادت کردم!
طرف دیگه جوابمو نداد.
اون موقع فاز تینجری بودم.زدم توی کار شکست عشقی و این حرفا. گفتم باید به ی چیر خوب عادت کنم....
نمی دونم چی شد که دیدم دارم رابرا کد میزنم.
از HTML و Javascript شروع شد و رفت تا PHP ، Python,VB و سی شارپ و...صبح تا شب و شب تا صبح.

بعدا فهمیدم عادت خوب و بد نداره....عادت عادته!

پیرزن قهرمان


ساعت نزدیک های ده شب بود.خسته و کوفته از مسافرت شمال برمیگشتم.تهران خلوت تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. از جلوی مسجد محله مان که رد میشدم عده ی از مردم هنوز مشغول رای دادن بودند.
از سرباز دم در پرسیدم: تا ساعت چند تمدید شده؟
گفت:تو روحشون بره تا یازده الافیم!
قدم هایم را سریعتر کردم.تا هرچه زودتر به خانه بروم و مدارکمو بردارم و بیایم.سر کوچه مان که رسیدم زیر نور زرد رنگ و کم رمق پیاده رو پیرزنی را دیدم که به کمک دوتا عصا سلانه سلانه به سمت خیابان میرفت.
با اینکه خیلی عجله داشتم اما نزدیک اش شدم ازش پرسیدم:مادر جان کجا میری؟میخای بهت کمک کنم؟
چون احساس کردم صدایم را خوب نشنیده است بلندتر داد زدم:جایی میخای بری باهات بیام.
سرش کمی بالاتر گرفت.نگاهی مهربانانه بهم انداخت چند لحظه صبر کرد تا نفس اش بالا بیاید بعد با صدایی آرام گفت:نه پسرم.جای دوری نمیرم.زنده باشی.
به خانه که رسیدم.کوله پشتی ام را گذاشتم.شناسنامه و کارت ملی ام را برداشتم و به سمت مسجد رفتم.
تا وارد مسجد شدم چشمم به پیرزن افتاد که او هم مثل من تازه به مسجد رسیده بود و به زحمت و با کمک دوتا خانم روی صندلی نشست.
احتمالا از زمانی که از خانه خارج شده بود تا به مسجد برسد با آن دو تا عصای لعنتی حدود یک دو ساعتی طول کشیده بود.
تا چشم تو چشم شدیم لبخند شیرینی زد.
گفتم:مادر این همه خودتو به زحمت انداختی که بیای رای بدی؟
گفت:آره اما انگار برای نمینویسن.میگن ما نمیتونیم،خلاف قانون.
شناسنامه اش رو گرفتم و رفتم پیش یکی از مسئولان صندوق و گفتم:میتونم من رای این خانم رو بنویسم.
نگاهی زیر چشمی بهم انداخت و گفت:اول رای خودتو بده بعد با هم میریم پیشش تو براش بنویس.
رای ام را که دادم کاغذ رای را گرفتم و با مسئول صندوق که ریش پرپشتی داشت رفتیم پیش پیر زن.
با صدای بلند توانستم بهش بفهمانم که کجا را باید انگشت بزند.
مامور سرش را در گوشش برد و گفت:مادر با این رای که می دی،بهشتی میشی.
پیر زن یکی از آن لبخند های شیرین اش زد و گفت:من بهشتی هستم!همین مسجد که توش هستی بانی اصلیش منم.
مرد دیگه چیزی نگفت و رفت پشت صندوق.
رو کردم به پیر زن و گفتم:مادر به کی رای میدی؟
سری تکان داد و بلند گفت:حسن روحانی!

همینطور که داشتم برگه را پر میکردم گفت:ببخشید عزیزم تو رو هم توی دردسر انداختم.از عصر تا الان منتظر پسرم بودم تا بیاد و بیارم رای بدم اما دیدم دیگه نمیاد خودم راه افتادم.
اشک در چشمانم حلقه بسته بود.میخاستم دستش را ببوسم.
رای اش را در صندوق انداختم.ازش اجازه گرفتم که با موبایل ام عکسی هم ازش به یادگار بگیرم.بعد هرچه از او خواهش کردم که اجازه دهد او را تا در خانه اش همراهی کنم راضی نشد و گفت نفس اش که جا آمد خودش راهی می شود.
پای ام را که میخواستم از حیاط بیرون بگذارم زیر نور سبز مسجد برگشتم آخرین نگاه را به چشمان خسته و امیدوار پیر زن انداختم.لبخندی زد.دلم قرص شد.رفتم.

تا خانه مدام تصاویر پیر زن تهرانی و البته کشاورزان و کارگرانی که آن روز در شهرهای مختلف استان مازندان دیده بودم که با چه شور و هیجانی برایم از علت رای دادن شان به روحانی تعریف می کردن جلوی چشمانم نقش می بستند.



پ.ن:امیدوارم همه باور کنیم این پیروزی تنها دست آورد جوان های سانتی مانتال شهرهای بزرگ نبود.این پیروزی سهم درک،فهم و عشق پهنه وسیعی از گستره ملت ایران است. از آن کارگران و کشاورزان ساده شهرستانی بگیر تا پیرمردها و پیرزنانی که در گوشه ده و شهر و خانه شان به دور از همه جوگیری های شبکه های اجتماعی و ماهواره و تنها بر اساس تکیه بر اندیشه و باور شخصی شان به تصمیم صحیح رسیدند و بدون تعارف و ناز کردن و حتی با دل و جان پا پیش گذاشتن برای پیروزی اصلاحات.





Photo: ‎ساعت نزدیک های ده شب بود.خسته و کوفته از مسافرت شمال برمیگشتم.تهران خلوت تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. از جلوی مسجد محله مان که رد میشدم عده ی از مردم هنوز مشغول رای دادن بودند.
از سرباز دم در پرسیدم: تا ساعت چند تمدید شده؟
گفت:تو روحشون بره تا یازده الافیم!
قدم هایم را سریعتر کردم.تا هرچه زودتر به خانه بروم و مدارکمو بردارم و بیایم.سر کوچه مان که رسیدم زیر نور زرد رنگ و کم رمق پیاده رو پیرزنی را دیدم که به کمک دوتا عصا سلانه سلانه به سمت خیابان میرفت.
با اینکه خیلی عجله داشتم اما نزدیک اش شدم ازش پرسیدم:مادر جان کجا میری؟میخای بهت کمک کنم؟
چون احساس کردم صدایم را خوب نشنیده است بلندتر داد زدم:جایی میخای بری باهات بیام.
سرش کمی بالاتر گرفت.نگاهی مهربانانه بهم انداخت چند لحظه صبر کرد تا نفس اش بالا بیاید بعد با صدایی آرام گفت:نه پسرم.جای دوری نمیرم.زنده باشی.
به خانه که رسیدم.کوله پشتی ام را گذاشتم.شناسنامه و کارت ملی ام را برداشتم و به سمت مسجد رفتم.
تا وارد مسجد شدم چشمم به پیرزن افتاد که او هم مثل من تازه به مسجد رسیده بود و به زحمت و با کمک دوتا خانم روی صندلی نشست.
احتمالا از زمانی که از خانه خارج شده بود تا به مسجد برسد با آن دو تا عصای لعنتی حدود یک دو ساعتی طول کشیده بود.
تا چشم تو چشم شدیم لبخند شیرینی زد.
گفتم:مادر این همه خودتو به زحمت انداختی که بیای رای بدی؟
گفت:آره اما انگار برای نمینویسن.میگن ما نمیتونیم،خلاف قانون.
شناسنامه اش رو گرفتم و رفتم پیش یکی از مسئولان صندوق و گفتم:میتونم من رای این خانم رو بنویسم.
نگاهی زیر چشمی بهم انداخت و گفت:اول رای خودتو بده بعد با هم میریم پیشش تو براش بنویس.
رای ام را که دادم کاغذ رای را گرفتم و با مسئول صندوق که ریش پرپشتی داشت رفتیم پیش پیر زن.
با صدای بلند توانستم بهش بفهمانم که کجا را باید انگشت بزند. 
مامور سرش را در گوشش برد و گفت:مادر با این رای که می دی،بهشتی میشی.
پیر زن یکی از آن لبخند های شیرین اش زد و گفت:من بهشتی هستم!همین مسجد که توش هستی بانی اصلیش منم.
مرد دیگه چیزی نگفت و رفت پشت صندوق.
رو کردم به پیر زن و گفتم:مادر به کی رای میدی؟
سری تکان داد و بلند گفت:حسن روحانی!

همینطور که داشتم برگه را پر میکردم گفت:ببخشید عزیزم تو رو هم توی دردسر انداختم.از عصر تا الان منتظر پسرم بودم تا بیاد و بیارم رای بدم اما دیدم دیگه نمیاد خودم راه افتادم.
اشک در چشمانم حلقه بسته بود.میخاستم دستش را ببوسم.
رای اش را در صندوق انداختم.ازش اجازه گرفتم که با موبایل ام عکسی هم ازش به یادگار بگیرم.بعد هرچه از او خواهش کردم که اجازه دهد او را تا در خانه اش همراهی کنم راضی نشد و گفت نفس اش که جا آمد خودش راهی می شود.
پای ام را که میخواستم از حیاط بیرون بگذارم زیر نور سبز مسجد برگشتم آخرین نگاه را به چشمان خسته و امیدوار پیر زن انداختم.لبخندی زد.دلم قرص شد.رفتم.

تا خانه مدام تصاویر پیر زن تهرانی و البته کشاورزان و کارگرانی که آن روز در شهرهای مختلف استان مازندان دیده بودم  که با چه شور و هیجانی برایم از علت رای دادن شان به روحانی تعریف می کردن جلوی چشمانم نقش می بستند.



پ.ن:امیدوارم همه باور کنیم این پیروزی تنها دست آورد جوان های سانتی مانتال شهرهای بزرگ نبود.این پیروزی سهم درک،فهم و عشق پهنه وسیعی از گستره ملت ایران است. از آن کارگران و کشاورزان ساده شهرستانی بگیر تا پیرمردها و پیرزنانی که در گوشه ده و شهر و خانه شان به دور از همه جوگیری های شبکه های اجتماعی و ماهواره و تنها بر اساس تکیه بر اندیشه و باور شخصی شان به تصمیم صحیح رسیدند و بدون تعارف و ناز کردن و حتی با دل و جان پا پیش گذاشتن برای پیروزی اصلاحات.‎

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

تکرار باران

برای اینکه اسیر تکرار نشوم روزهایم مدام تکرار میشوند!
از همه کسانی که زندگی شان به نظرم تکراری میاد،دنیایم تکراری تر شده است...
آنقدر برای فرار از تکرار نقشه کشیدم و وقت گذاشتم که الان تمام لحظه های بوی تکرار می دهد و کسانی که متهم شان میکردم به روزمرگی برایم دست گرفته اند...
جالب شده است!
شاید من برای فرار از تکرار اسیر تکرار شده باشم اما شک ندارم که همه آنها از روی عادت مرا دست می اندازند...

و در این میان باران می بارد.
جقدر حس نوستالژیک و رمانتیکی دارند همین آدمهای تکراری وقتی باران میبارد!
همه شان باران را دوست دارند
میدانید جرا؟؟؟
چون باران زورکی هم شده روزمرگی و تکرار زندگیشان را بهم میریزد.
نور متفاوت،هوای متفاوت،زمین متفاوت،رفتار متفاوت و...
باران بزرگترین راه اثبات ادعاهای من است!
باران مهمترین فلسفه من است برای این مردمان تکراری.
باران شعار من است
ببار برایم...



۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

ادای دِين به یک اتاق...

گاهی باید به جیزهایی که چیزی نمیفهمن ادای دِین کرد!
جیزهایی مث یک دوچرخه،مثل یک دفترچه که رویش خاطرات سوخته ات را مینوسی،مثل یک وبلاگ که دوستانت واقعی ات را نشانت می دهد و یا شاید مثل یک اتاق...

اتاقی که نوجوانی و جوانی ات را در خودش دارد،اتاقی که شاهد همه رازهای پیدا و پنهانت(همه گناه های صغیره و کبیره) بوده،اتاقی که همدم تنهایی ات،غصه هایت،گریه هایت و عشق های پوچت بوده...
اتاقی که بقول نامجو "اگر لفت میدادم رایت میداد و اگر رایت میدادم،لفت میداد!"
آری گاهی باید به یک اتاق ادای دین کرد نه از سر ترهم و نه ازسرگذشت و ارضا حس نوستالژیک...
باید تمام قد به اتاقی که تورا پرورش داده ادای دین کرد چون هنوز هم بعد از سالها همچنان تنها جاییست که میواند آرام ترین خواب تو را رقم بزند...

(تقدیم به مکانی که سیر تکامل مرا دید،اگر نگویم که ساخت)

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

آخرین بار در شرکت

امروز همه چیز با ی قید آخرین همراه شده بود
آخرین باری که گوشیم ساعت هفت و سی پنج دقیقه زنگ میخورد...
آخرین باری که توی اون ایستگاه همیشگی منتظر می ماندم...
آخرین باری که توی ایستگاه هفتم اتوبوس می ایستاد و از پشت شیشه به کیسوک روزنامه فروشی زل میزدم بدون اینکه بتوانم هیچ کدوم ازعنوان های روی جلدها را بخوانم
آخرین باری که بعد کارت کشیدن اول از همه به بقیه سلام میکردم...
آخرین باری که با حامد میوه میخوردم
و آخرین باری که با همه خداحافظی خواهم کرد...

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

سیر تولد زخم های چرکین

این جمله ظاهرا ساده آنقدر برایم مهم بود که ترجیح دادم در وبلاگم درج اش کنم تا برای همیشه یادم بماند....

آدمی توانایی این و داره با یه جوش و زخم کوچیک اونقدر ور بره که تبدیلش کنه به یه زخم چرکین ِ غیر قابل درمان
این مهم در مورد زخمهای کوچیک ِ زندگی هم تعمیم پیدا میکنه

(ممد پوری)


۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

صبر چهار ساله...

یک مدت مدیدی میشه که تقریبا قدرت شروع مجدد را از دست داده ام و مدام با احتیاط قدم بر میدارم و سعی میکنم اصلا سر هیچ دو راهی حساسی قرار نگیرم...
اینکه شرکت جدید برم یا نه؟
اینکه شرکت بزنم یا نه؟
اینکه زن بگیرم یا نه؟
اینکه مهاجرت کنم یا نه؟
اینکه ادامه تحصیل بدم با نه؟
اینکه همین چیزی که الان تو ذهنم هست رو بنویسم یا نه؟!

همه این تصمیمات حساس رو بطور استادانه ای دارم به تعویق میندازم!
شاید حدود دو سالی بشود که هیچ تصمیم شجاعانه ای در زندگیم نگرفتم و این شدیدا دارد آزارم میدهد
احساس میکنم ...{بوق}... ندارم که تصمیمی جدی بگیرم اما انگار دیگر وقتش دارد میرسد که به همان آدم پرشور قبلی برگردم!!
بقول سیمون بولیوار که میگفت:"غالبا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است،ما سیصد سال صبر کرده ایم آیا کافی نیست؟!"
امیدوارم سیمون بولیوار مرا بخاطر نقل قول دست و پا شکسته ببخشد ولی فقط تا همین حدش یادم مانده بود...
به هر حال منم برای اینکه کسب تجربه کنم و از اشتباهات قبلی درس بگیرم چهار سال صبر کردم و آموختم...

امیدوارم این زمان به میزان لازم کافی بوده باشد!


۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

لذت های واهی...!

(یک داستان واقعی برگرفته از زندگی یکی از اقشار مستضعف اینترنت)


یکی ار بهترین لذت های دنیا اینه چند وقتی گوشیت به هر دلیلی خاموش باشه،بعدش که روشنش کردی یهو پنج هشت تا اس مس واست بیاد. چه حالی میده


و بد قضیه اینکه ببینی همشونو ایرانسل داده!


۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

ایرانی بودن؟!

بعضی وقت ها که سوار تاکسی میشم و یا موقع نهار با همکارا دور هم نشستیم و با و بدون بهانه شروع به تالیدن از وضعیت اقتصادی و کاری میکنن من بیشتر از مشکلات مالی به یه جیز دیگه فکر میکنم.اینکه چقدر سخته توی ایران صاحب یه تفکی میانه و منصفانه درست باشیم!
یکی از دین و مذهب میگه یکی از منطق و عقل!یکی از ایران باستان میگه یه عده یه جیز دیکه(!) خوراکمون میدن.یکی تفکرش مهندسی و فقط 2+2 میکنه،یه عده دیگه میگن همه چیزو بسپار به خدا....
نمیدونم آخر هفته باید کافی شاپ برم یا مراسم مداحی علیمی!
نمیدونم جمعه شب ها مختار ببینم یا اون همه گیگ سریالی که روی هارد ریختم؟!
گاهی وقت ها وا میمونی بین ا ینکه بری خیابون چیزچرخ بزنی یا بشینی پشت سیستم کد بزنی؟!
یه کتاب میگیری دستت که ببینی اوباما چطور اوباما شده یکی رد میشه بهت میگه غرب زده!!!میگه کلت بوی قرمه سبزی میده!میگه کم خودت رو با این خزبلات(!) سرکار بزار.
هنوز گیجم باید به کدوم سمت برم و چی بشم!
واقعا عجب کار سختی تو ایران روشنفکر بشی!!!
خود این لغت روشنفکر بودن هم دیگه کلی بار منفی پیدا کرده.
بهتر بگم سخته ملی -مذهبی فرهیخته بودن...

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

یه روز پائیزی

امروز بالاخره بارون بارید
زمین خیس کثیفی شد!
ماشین ها سرعتشان را کمتر کردند.
کسانی پشت شیشه ها ایستاده بودند.
برگ های زرد یادشان افتاد که باید بیفتند.
و من آرام عرض خیابان را طی کردم و برای نهار باز هم تخم مرغ خریدم!
هوا سرد شده.از لای باریک باز پنجره کنار دستم سوز خزانی را به وضوح حس میکنم.
غروب است و خورشید کم رمق پائیزی باروبندیل اش را جمع کرده و من از پشت این پنجره عکس خودم را میبینم که روی تصویر ماشین های توی خیابان شلوغ منعکس شده!
یک روز پائیزیست...

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

زندگی مجردی،کاری،تحصیلی در غربت

الان دقیقا متوجه شدم چرا اینقدر در آئین و دین ما توصیه به هجرت شده تا جایی که مبدا اسلام را هم بر مبنای هجرت بنا نهاده اند.وگذشته از هجرت به حبشه مگر میشود منکر شد که هجرت پیامبر به مدینه بود که پایه های اسلام را شکل داد.و هجرت بود که از سعدی سعدی ساخت و از انیشتن،انیشتن و از اوباما،اوباما!
و اگر در زندگی اکثر بزرگان تاریخ نگاهی بیندازیم همواره هجرتی هرچند کوچک در زندگی آنها رخ داد که اجبارا یا به میل شخصی از موطن اصلی خود رخت بربسته اند و در دیاری دور دل در گرو غربت داده اند.
غربت برای من هم شیرینی و تلخی های بسیاری داشت که ازیک پسر مغرور یک پسرمنعطف ساخت!بهم یاد داد چطور وقتی دراز کشیدم دارم مجله میخونم ممکنه چندتا از دوستات شوخی شهرستانیشون گل کنه و چند دور از روت رد بشن و توباید حالت رو عادی نشون بدی و فقط به دادن چندتا فش اونم با لبخند(!)بسنده کنی.
غربت و زندگی مجردی به من یاد داد که بعدا از خوردن غذا باید از آشپز تشکر کنی حتی اگر یه لقمه از غذا را هم با میل و رقبت نخورده باشی!!
زندگی مجردی به آدم یاد میده شب به موقع خوابیدن شوخی و خواب نیم روز کشکه!
و من یاد گرفتم وقتی کلاسم تموم میشه باید سریع جزو کتاب رو جمع کنم تا به اتوبوس برسم و اگه دیر شده بود کلی پول تاکسی بدی تا به موقع به شرکت برسی وگرنه ممکنه بخاطره چند دقیقه تاخیر کل پول نهار بپره!البته الان اوضاع کمی بهتر شده چون دیگه دوچرخه دارم و نیازی به توی ایستگاه اتوبوس الاف شدن و کل کل با راننده تاکسی هایی که نرخ نیمه راه رو عشقی حساب میکنن،نیست.
زندگی تو غربت رو+مجردی+تحصیل+کار+تحقیق و توسعه+...اینارو همه باهم جمع کن ببین چه کوفتی ازش درمیاد!
اما از قضا این کوفتو قبل من هرکی خورده یه کسی شده واسه خودش!منم شدیدا امیدوارم این معجون اجباری خاصیتش رو همچنان حفظ کرده باشه وگرنه این همه سختی فقط واسه کوفت!!!

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

بعضی وقت ها فکر میکنی...


بعضی وقت ها نا خودآگاه یاد این جمله دکارت می افتم که می گفت:

من فکر میکنم،پس هستم.


و بعدش هم میگم چه جمله مسخره ای!
شاید به این دلیل که...
بعضی وقت ها فکر میکنی که چرا بعضی اتفاقات اونطوری که فکر میکنی پیش نمیره؟!

یا بعضی وقت ها بعضی چیزها باهم جور در نمی یاد!


و بعضی وقت ها فکر میکنی که چطور همه چیز با هم جور شد تا اینجوری شد!

بعضی وقت ها دوست داری به بعضی چیزها اصلا فکر نکنی...

ولی مرور بعضی خاطرات مجبورت مکینه که به خیلی چیزها که دوست نداری دوباره و دوباره فکر کنی.

بعضی وقت ها فکر مکینی چرا بعضی از افکار مدام سراغت می یاد؟!
و احساس میکنی این تویی که باید جای دیگران هم فکر کنی!!

بعضی وقت ها فکر میکنی که چرا بعضی ها اصلا فکر نمیکنند!

بعضی وقت ها فکر می کنی که چرا تو اینقدر فکر میکنی!!!
پارسال درست همین وقت ها بود که تب انتخابات داغ بود و همه فکر می کردند که دارند فکر میکنند!
و از آن جالب تر اینکه همه فکر میکردند دارند درست فکر میکنند!!
و از آنهم جالب تر اینکه فکر میکردند طرف های مقابلشان اصلا فکر نمیکند!

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

گاهی وقت ها یه پنج هزار تومانی...

گاهی وقت ها یه پنج هزار تومانی چه کارها که نمیتونه بکنه؟!
با یه پنج هزار تومانی میتونی بری یه HiBye بگیری تا وقتی که توی ایستگاه منتظر اتوبوس هستی از گشنگی و الافی از حال نری و حوصلت هم سر نره!

گاهی وقت ها یه پنج هزار تومانی بهت ثابت میکنه که قناعت عجب چیزه خوبیه و از اون بهتر داشتن خدایی که کمکت میکنه گاهی وقت ها زیاد به آینده و پرداخت به موقع حقوق شرکت امیدوار نباشی و محض خرید آنلاین شارژ ایرانسل هم که شده پنج هزار تومان ته حسابت بزاری!

پنج هزار توانی کمکت میکنه که بازم مثل اواسط ماه و نه از ترس تموم شدن اعتبار خط موبایلت(!) احوالی از دوستات بگیری و تک زنگشون بزنی و نگران این هم نباشی که ناغافل Answer کنن!

پنج هزار تومانی دغدغه خرید یه بیسکویت پتی مانژ برای خوردن با چایی فردا صبح توی شرکت رو ازت میگیره!


اما همون پنج هزار تومانی اعتماد به نفس کاذبی بهت میده که جرات کنی با دوستت بری کافی شاپ و وقتی بعد از کلی خوش گذرونی و کلاس گذاشتن بلند میشی میز رو حساب کنی میبینی ای دل غافل حسابت شده شش هزار تومان!!!!
-آخه چرا؟!!
-تعرفه هامون گرون شده گل پسر!
.
.
.
اونوقت بود که فهمیدم با یه پنج هزار توانی حتی چه کارهای ساده و ظاهرا کم هزینه ای که نمیشه کرد!
پنج هزار تومانی بهت میگه که قدر عافیت رو بدون و شاید کسایی باشند که هر روزشون گیر پنج هزار تومانه!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

ایرانی با آنتروپی بالا

مدتی است به بهانه یک سمینار که قرار است در دانشگاه مان با موضوع "روانکاوی و سیاست عامه ایرانیان" برگزار کنم رفتار اطرافیانم رو بررسی میکنم خصوصا در مباحث سیاسی خوب رصد میکنم و سعی میکن برای رفتار و خصوصیان خلقی آنها یک قانون و چارچوب ارائه دهم که بتواند اکثریت کنش واکنش های آنها را توجیح کند اما...!

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که تشخیص و فهم یک سری قاعده اصولی در مورد رفتار ما ایرانیان واقعا کار سختی است!

سخت از آن نظر که بسیاری از فاکتورهای پارادکسیکال (شاید متضاد به ذات) با آنتروپی خیلی بالا اما در یک بافت کاملا محکم در کنار همه دریک فرد ایرانی جمع شده است. حال می فهممم چه کار سختی داشته اند برخی از پادشاهان ما مثل کوروش،شاه عباس و یا آغا محمدخان قاجار که توانسته اند ملت ما را زورکی هم که شده یکپاچه کنند! ولی یک نکته هم برایم بدیهی است و آن اینکه بزرگترین عامل وحدت ایرانیان همواره دشمنان خارجی بوده است!!

این یعنی اینکه ما همیشه به دشمن نیاز داریم! پس دشمن هرچه بیشتر و قوی تر،اتحاد ما هم بیشتر!
اما آیا واقعا با این پلتیک میشود تا ابد ایرانی ماند؟!

آیا واقعا این تئوری می تواند تناقض های ما را برای همیشه حل کند یا فقط یک مسکن موقتی است؟!
و خدایی نکرده اگر یک روز بدن دیگر در مقابل این مسکن واکنشی نشان نداد چی؟!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

رابطه بین نسل سوم،ارزش ها و استک آور فلو

همیشه آخر هر بحث سیاسی و اجتماعی در مرد خودمون ایرانی ها که میرسیم یا گذری به تاریخمون که می اندازیم آخرش به چیز مشترک میرسیم افراط و تفریط!!
این افراطیون و تفریطیون(!) پدر ملت رو درآوردن...


بگذریم تا بحث بیشتر از این سیاسی نشده که یهو دیدی فردا دیگه بلاگم رو باید توی گورستون سایت های فیلتر شده پیدا کنم.بریم سر مطلب خودم اونم لوس کردن ارزشها!


ما یا در مورد چیزهای قشنگی که داشتیم و داریم حرف نمی زنیم یا اینقدر حرف می زنیم که مستمع استک آور فلو(این خطا در کامپیوتر زمانی رخ میدهد که در یک فضای مشخص از حافظه بیش از حد داده بریزید) میده!


در مورد خیلی از ارزش هامونم برای ما نسل سومی ها دیگه اینقدر از ارزش ها و آدم های ارزشی گفتن که آلرژی پیدا کردیم و اگه یه وقتی یه بنده خدایی هم پیدا بشه که بخاد چهارکلام حرف حساب و تازه برامون نقل کنه اگه استاد باشه کلاسو شلوغ میکنیم و اگه هم تلویزیون باشه میزنیم شبکه 3(آخه ما ماهواره نداریم!زندگیه دانشجویی دیگه!اما اگه زن بگیرم شاید ماهواره هم خریدم! اصلا میگم زنه رو جهازش یکی بیاره+یک دستگاه پلی استیشن سه!البته احتمالا تا اون وقتی که من زن بگیرم 4 و 5 هم اومده!) اگه بابامون باشه محض احترام یکم ساکت میشیم یه سری از روی تائید کشکی تکون میدیم و ...
اما هنوز کانال هایی دست نخورده(منظورم از کانال شبکه های تلویزیونی نیست،اونا که خیلی وقت لووس شده!

منظورم بعضی از انواع رسانه مثل سینما،برخی مجلات و سایت ها و...) و آدم های لوس نشده(مثل خیلی از اون روشنفکرانی که اسیر بازی های سیاسی سطح پائین نشدن) توی مملک وجود دارن که میتونن با نظرات و عقایدشون روی ماها تاثیر بزارن البته اگه بخواهند و بزارند!!