‏نمایش پست‌ها با برچسب پاییزهای ما با پاییزهای شما فرق داشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پاییزهای ما با پاییزهای شما فرق داشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

زندگی شبیه فیلم ها نمیشود

نمیدانم چرا زندگی مان هیچوقت شبیه فیلم ها نمیشود.همیشه یک اتفاق،یا کسی هست که در آخرین لحظات بهترین سکانس ها را خراب کند.

یک روز شهریوری نزدیک های پاییز بود.فارست گامپ را تازه دیده بودم.دور از شهر در نزدیکی گندمزار بی نظیری کنار جاده ای شبیه جاده های خلوت شهرهای کوچک غرب آمریکا لم داده بودم در حالی که باد میان موهایم میچرخید و نفس های خورشید هم به شماره افتاده بود.همه چیز شبیه سکانس بی نظیر یک فیلم بود.که ماشینی کنار جاده ایستاد و مردی با عجله و سراسیمه از آن پیاد شد و بدون اینکه متوجه حضور من شود کنار جاده چنباته زد و شروع کردن به شاشیدن.حالا نشاش کی بشاش.یعنی یارو رسما ماشین تخلیه چاه بود.ی چند دقیقه ای شر داد.بعدش هم تازه نوبت بالا تنه رسید.شروع کردن به فین کردن.صدای فور فور کشیدن دماغ اش از تلپ تلپ موتور ماشین فکستنی اش هم بیشتر بود.یک جوری فین میکرد که مایعات دورن دماغ و حلق که هیچ،فکر کنم نای و مری و کلیه و کبدش رو هم جلو ما بالا آورد و رفت.





رفاقت ها و دورهمی های مجردی مان هم مثل توی فیلم ها نیست.مثل ضیافت وقتی دور هم جمع میشدیم توی ی کافه یا رستوران قدیمی پیرمرد صاحب مغازه، ساندویچ رو تا دست مینداخت بهمون و بجای گفتن از خاطرات نوستالژیک مجبور میشدیم با یارو دست به یقه بشیم واسه چندر غاز پول.



مثل فیلم غریبانه یا مرسدس هم ماشین خفنی نداشتیم نداشتیم باهاش دوردور کنیم یا ببریم به آتشش بکشیم.
یا مثل فیلم اعتراض یک دوست دختر خوشگل نداشتیم که برای شب عروسی شان پیتزا سفارش بدهد و پیک اش خودم بشوم و پیتزا ها را ببرم به عروسی اش و بعد بخاطرمن بزند زیر همه چیزو با لباس عروس بیاید به رستوران دیدنم.

خیلی از دوستام مثل علی سنتوری معتاد شدن و به پیسی افتادند ولی هیچکدوم بابا نماینده مجلس و پولدار نداشتند که آنها را از منجلاب بکشد بیرون.




بچه گی مان مثل فیلم مالنا پر بود از شیطونی های ریز و درشت اما پدرمان نمیبردمان به جایی که از هفت دولت آزاد شویم و دلی از عزا دربیاورم.بجایش یک فصل کتک سیر مهمان مان میکرد،شبیه به الیور تویست.

جمعه ها بعد از دیدن فوتبالیستها جو گیر میشدیم در حد تیم ملی،با بچه محلها میزدیم بیرون به قصد فوتبال.اما چمن کارتون فوتبالیست ها کجا و آسفالت داغ ما کجا.تماشاگرهای خوشگل اونا کجا و بقال سیبیلو و بی وجدان محله ما کجا،که تا توپ می افتاد در مغازه اش فاتحه اش را نخوانده چاقو را حواله اش میکرد.

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

پاییزهای ما با پاییزهای شما فرق داشت(کدو تنبل)



در اوج روزهای خنک اواسط پاییز و در یک صبح جمعه که تاریک تر از باقی صبح ها بود.چون ابرهای پرپشت آسمان را کیپ تا کیپ قرق کرده بودند.

با صدایی از خواب بیدار می شدم.صدای یک دوست.صدای پای باران.
به ذوق باران پشت پنجره می رفتم.زمین خیس شده بود و باران کم کم جان گرفته بود و می شد قطرات اش را یکی یکی شمارد.
در یکی از همین صبح ها وقتی اوضاع نوستالژیک می شد که می فهمیدم برای صبحانه کدو داریم!
کدویی که شب قبل پدر آنرا در تنور قنادی انداخته بود و تا صبح حسابی مغز پخت شده بود.آنوقت ها تنورهای های قنادی هنوز فر های برقی نشده بودند.
کدو تنبل های مغز پخت شده مخصوصا آن قسمت هایش که جزقاله شده بود و طعم عسل گیاهی می داد خوشمزه ترین صبحانه تاریخ بشری ام بود.
تنها عیب آن جشن پاییزی این بود که از آن روز به بعد وقتی خرپشته میرفتی جای خالی یکی دیگر از آن موجودات آرام و دوست داشتنی خودش را نشان میداد.

کدو تنبل ها میوه هایی سنگین و با وقاری بودند.و اصلا به تیپ و قیافه بور شان نمیخورد ایرانی باشند!!
پاییز که میشد رنگ زرد آنها برای من تداعی زیبایی و خوشمزه گی و دورهمی بود.

پاییزهای ما با پاییز های شما فرق داشت.شما الان با کدو تنبل جشن هالووین میگیرید و ما با کدو تنبل مراسم صبحانه جمعه های بارانی و پاییزی میگرفتیم.

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

پاییزهای ما با پاییزهای شما فرق داشت (نزدیک های یلدا)



وقتی ابرهای خیس پاییزی پس از بارش های طولانی سرتاسر آسمان را ازین کوه تا کوه بهم گره زده و نور خورشید را در چنبره خود اسیر کرده بودند،کسی در دوردست ها جایی که من نمی دیدمش و فقط بوی اش به مشامم می رسید تکه چوب های خشک درختان خواب آلوده باغ های بی برگ پاییزی را آتش میزد.

نزدیک های یلدا(همان اواخر دسامبر) سرما آدمها را مچاله میکرد،دست ها در جیب ها فرو میبرد و سرها را در گریبان.
صبح ها اطراف بخاری نفتی های مدرسه ها، محفل انس با گندم شادونه بود.میخوردیم و میگفتیم و دست ها را به هم می سابیدیم.دلخوشی ها و صحبت ها از نزدیک بودن یلدا بود.کیا چیا خریده اند،کیا چیا میخواهند بخورند.

باران در آن روزها کم کم برف می شد.برف با اینکه مهربانی باران را نداشته اما با وقار بود.آنوقت ها برف هیبت دیگری داشت.رویش جور دیگری حساب میکردند.حرف اش را همه میخواندند.وقتی قدم در شهر ما می گذاشت کوچه ها قرق میکرد.نفس ها را ابر میکرد.درختان را اسکلت های بلور آجین.

وقتی شروع به بارش میکرد همه همکلاسی ها هواشناس می شدند.
"اگر انقدر اینجوری تا فلان موقع بباره احتمالا فردا تعطیل میشه!"
اما بیشتر اوقات آنقدر و آنطوری نمیبارید که مدرسه را تعطیل کند.جوری میبارید که زنگ ورزش را تعطیل کند و بس.




ما هم مثل شما آدم برفی می ساختیم.هر چند که آدم برفی های ما با آدم برفی های شما فرق داشت.
آدم برفی های شما لابد دماغ اش هویجی بود و چشمانش دکمه ای.
اما چشمان آدم برفی ما از سنگ بود و دماغ اش مداد.
نه اینکه ما هویج و دکمه نداشتیم.داشتیم.اما سلیقه شما را نداشتیم.کلاس شما را نداشتیم.کلاس شما با کلاس ما فرق میکرد.مدرسه شما با مدرسه ما فرق میکرد.
اما قسمت شیک آدم برفی های ما همیشه شال گردنی اش بود.شال گردنی من! زرد و بلند مثل همانی که شازده کوچولو داشت.هروقت دور گردنم بود کلی روی اعتماد به نفس ام میبرد.لابد کلی خوشتیپ تر میشدم!

اما کابوس هر روز صبح مان وقت رفتن به مدرسه ماشین های درب و داغونی بود که استارت نمیخورد.هر روز تا مدرسه سه چهارتایی به پست مان میخورد.ما هم درست که بچه بودیم اما مرد بودیم!.مثل الان هم که مشهور نبودیم(!) هر کی استارت نمیخورد دِلِکِش میدادیم.

یلدا برگزیده ترین شب هایمان بود.یادم می آید یلدایی را که با تمام تنهایی ام صبح شد.شاید یاد تمام یلداها از ذهنمان کوچ کند اما یلداهای تنهایی در پستوی ذهن ها لانه میکنند،شاید چون با باقی یلداها فرق میکنند.درست مثل تو که با باقی آدمها فرق داشتی.
درست مثل پاییزهای ما که با پاییزهای شما فرق داشت...

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

یه روز پائیزی

امروز بالاخره بارون بارید
زمین خیس کثیفی شد!
ماشین ها سرعتشان را کمتر کردند.
کسانی پشت شیشه ها ایستاده بودند.
برگ های زرد یادشان افتاد که باید بیفتند.
و من آرام عرض خیابان را طی کردم و برای نهار باز هم تخم مرغ خریدم!
هوا سرد شده.از لای باریک باز پنجره کنار دستم سوز خزانی را به وضوح حس میکنم.
غروب است و خورشید کم رمق پائیزی باروبندیل اش را جمع کرده و من از پشت این پنجره عکس خودم را میبینم که روی تصویر ماشین های توی خیابان شلوغ منعکس شده!
یک روز پائیزیست...