۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

تابستان های ما با تابستان های شما فرق داشت (باغ دَره)

باد تکانم میداد.اولین چرت در خانه جدید بود.خورشید سخت میتوانست مرا ببیند. اگر چه از لابه لای ابرها تنک تابستانی راحت خودش را رد میکرد اما در میان برگ های شاخه های تودرتوی بیدها گیر می افتاد.خنکای درختان و چمنزار هوش از سرم برده بود.
به پشت خوابیده بودم و عمق شاخه های بالای سرم را می شماردم.خودم را بخواب زده بودم.گه گاهی هوشیار میشدم و اطراف را چشم میچراندم.حشره ای،ماری چیزی سراغم نیاید.یا یکی از میخ هایی که کوبانده بودم شل نشده باشد.
میان خواب و بیداری در گذر بودم که صدایی از پایین شنیدم.کسی مرا صدا میزد:
«مهندس بالاخره تموم شد؟»
این صدای عمو محمد بود.او کشاورز بود.و البته اولین نفری که در زندگی به من "مهندس" میگفت و شاید تنها کسی بود که تابستان‬ ها با دقت ساخت و توسعه خانه درختی های مرا دنبال میکرد و حتی گاها در مورد آنها نظر و ایده هم میداد.
نگاهی به پایین انداختم،دستی تکان دادم و گفتم:«بله عمو محمد.بالاخره تموم شد.»
نمیدانم فاصله،باد و گوش های سنگین پیرمرد گذاشتند صدایم را بشنود یا نه اما سری از روی خوشحالی تکان داد.ذوق را در چهره اش می دیدم.ذوق اتفاقی نیست.برخی آدمها ذوق کردند را از خود خدا هدیه گرفته اند و آنرا به دیگران ارزانی میدارند.پیرمرد آواز خوانان از زیر انبوه درختان سربه فلک کشیده بید و سپیدار به سمت رودخانه رفت...
رودخانه از کنار و پایین باغ رد میشد و مرز بین آنها هم چیزی نبود جز چمن زار و سایه بیدها.
تابستان ها اینجا جای من بود.وقتی امتحانات خرداد تمام میشد طبق قرار قبلی روزها از شهر میگریختم و میامدم باغ دره.سه ماه فرصت داشتم هرچه میخواهم خلق کنم،هرچه میخواهم بخوابم و بچرخم و...
خانه درختی را بعد از چند روز کار بی وقفه تمام کرده بودم.قبلا هم خانه درختی ساخته بودم اما این یکی برای یک پسر دوازده سیزده ساله یک شاهکار مهندسی محسوب میشد.
خانه ای در ارتفاعات درختان تنومند،یک جایی نزدیک لانه کلاغ ها،بالاتر از گنجشک ها،انتهای دستان گردوها.
باد مسیر رودخانه را بر خلاف جریان آب طی میکرد و بالا می آمد،طراوت آب را بر می داشت و با بوی علف های کنار رودخانه درهم می آمیخت و از شاخه ها بالا می آمد و برگ های بید را می لرزاند و روی مرا می بوسید.دست هایش را در لابه لای موهای سرم احساس میکردم و نفس اش را که بوی چمن میداد.
حیف که آنوقت ها به اقلیم سهراب وارد نشده بودم وگرنه با خود می خواندم:
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند :
سحر میداند ، سحر

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر