‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان کوتاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان کوتاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

مهندس قلابی!

در همین سنه اخیر و دهه پیش یکی از دوستان قدیمی گرمابه و پلی استیشن از ما درخواست کمک کرد،که کامپیوتر خانه‏‏ شان خراب است و چون تصاویر خانوادگی روی هاردش کپی شده نمیخواهد برای تعمیر بیرون بدهد.
البته هر دو میدانستیم مشکل عکس های خانوادگی نیست بلکه فیلم های غیر خانوادگی است و +18 ایشان است.
ما با رفیق شفیق راهی منزلشان شدیم.
در دم تا مادرش ما را دید شروع کرد به تعریف و تمجید و قربون و صدقه رفتن که درود و صد آفرین که درس خواندی و شکر خدا برای خودت مهندس شدی نه مث این پسر بی شعور(!!)که هرچی توی گوشش خوندیم بچه درس بخون و واسه خودت دکتر مهندس بشو،بخرجش نرفت که نرفت.
و صد البته که والده محترمه ایشان دقیق و بر میزان می فرمود.او از بچه ‏گی در فکر کسب وکار بود و اگر تورم های دوران محمود کبیر نبود درآمد آنوقتش با حال بنده برابری میکرد.اما خدا را شکر گوهری چون احمدی نژاد آمد و آنچنان تومان را بر زمین کوباند که درآمد ماهی سیصد چهارصد تومان آن زمان در این بیغوله آباد امروز به پشیزی تبدیل شده است.

وارد اتاقش که شدیم تا دیدم سیستم بالا نمیاد گفتم باید ویندوزش عوض بشود و لاغیر.این فتوا را چنان سریع و لاشک صادر کردم که همان ابتدای امر، ضرب شصتی از توانایی ها و تسلط بر امور نشان داده باشم.آنی سی دی ویندوز را چپاندم توو و ویندوز رفت برای نصب...
مامانش که داشت با چایی وارد اتاق میشد گفت:ماشاالله چه زود راش انداختی!! بعد هم در ادامه مجددا یکسری تیکه ریز و درشت بار رفیق شفیق ما کرد و رفت.

پاهامو روی پام انداخته بودم و ی دسته رو کیبورد میزدم و سری تکان دادم و بادی در قپ قپ گفتم:خب بگو ببینم چیکارا میکنی؟هنوز دنبال پول مولی؟پسر جان چند بار بهت گفتم بشین مث آدم درس بخون....
در جواب تمام افاضات من فقط ی کلمه گفت:زر نزن.
بد جور شاکی شده بود.ترجیح دادم بیشتر از این رو اعصابش نرم.خواستم فضا رو کمی با خاطرات دوران بچگی عوض کنم که مامانش با ی بشقاب شیرینی اومد...
بیا مهندس جان چایی ات رو با شیرینی بخور.راستی نمیشه اینم بره پیش دانشگاهی و بعدش بیاد دانشگاه پیش خودت؟!
+ نه خاله مگه دانشگاه رفتن به این راحتیه؟!مگه تعمیرگاه لوازم خانگیه! بعدش هم فکر کن اومده دانشگاه، درس کامپیوتر و نرم افزار خوندن خیلی سخت، کار هر کسی نیست.
خدا نصیب نکند،یکی از بدترین آفت های دنیا جوگیر شدن است.تا ویندوز شروع به نصب بشود مامانش چند باری آمد و رفت.و اینجانب در حد بیل گیتس خود را نشان میدادم و مدام مث رحیم مشایی تز و ایدئولوژی صادر میکردم و تلافی تمام بازی های شرطی رو هم که بهش باخته بودم را بر سر آن بنده خدای مستاصل درآوردم.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت در ساحل بیکران ادعا دوش تفاخر میگرفتم که یکهو صفحه مانیتور آبی شد و چند خط نوشته و بعدش هم زرتی سیستم خاموش شد.
رفیق ما از دیدن این صحنه مثل تیمی که دقیقه نود گل تساوی را زده باشد و قرار است کار را بوقت اضافه بکشاند برق امید در چشمانش درخشید.
-خطا داد؟
+نه بابا.خطا کدومه!ساده ی ها!خودم ریستش کردم.
در کیس و باز گذاشتم و کمی رم و کابل های اتصال رو شل و سفت کردم. با امید به اینکه خطا رخ داده اتفاقی بوده باشد و دیگر تکرار نشود.سیستم را روشن کردم اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دوباره صفحه آبی و...
-مهندس باز خودت خاموشش کردی؟
صفت کنایی "مهندس" چون تیری بر پیکره نیمه جان من می‏نشست.

سیستم درست بشو نبود.به هر کدوم از دوستان که فکر میکردم می توانند مرا از آن گرداب خود ساخته بیرون بکشند زنگ زدم اما فایده‏ای نداشت که نداشت.
- پ شی شد مهنس؟درس نشد؟ریدی؟
+دهنت رو ببند،ببینم دارم چه غلطی میکنم.

همه اینها یک طرف ترس برگشتن مامانش هم یک طرف.اگر میامد و می‏دید سیستم درست نشده شرف‏ام به کل بر باد می‏رفت.

یک اصل بنیادی در درگیرهای فیزیکی و خیابانی بین پسرها شهره است که میگوید "اگر کتک خورد ملس نیست و زورت هم بطرف نمیرسد در فرار لحظه ی تردید نکن.که گر گریزی فقط آبرو بر باد دهی،وگر بمانی کمترین چیز، آبرو است که میدهی!"

+من دیگه کلاسم داره شروع میشه.میرم دانشگاه و فردا شب میام درستش میکنم.

رفیق شفیق ما فقط نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.دهانش را طوری که انگار چیزی میخواهد بخورد بعد قرار است جواب دهد تکان میداد اما در نهایتا بازهم چیزی نمیگفت و فقط نیش خند می زد.راه عصبی کردنم را از بچه گی خوب میدانست.بعد از کلی نوشخار واهی سری تکان داد و گفت:مامان داره نهار درست میکنه،بمون تا ببینه مهندسمون چه توانایی هایی داره...

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

کسی دلش برای اریک نمیسوزد


میدونی چیه پسر؟آدما عادت کردن دلشون واسه ضعیف ترها بسوزه.برای یک گدا،چلاق و یا آدم الافی که کج و معوج راه میره،یا لباس پاره پوره میپوشه و پاهاشو روی زمین میکشه،دلشون میسوزه.
...
آفتاب هنوز غروب نکرده بود.روز خلوتی بود و مشتری هم در کار نبود.
جلوی مغازه کنار هم نشسته بودیم،با کمی فاصله.به جاده و حرکت کامیون ها زل زده بودیم.
یقه پیراهنش را مثل همیشه بالا داده بود.برای همین به او اریک میگفتند.
آنوقت ها منچستر یک مهاجم فوق العاده و پرحاشیه داشت به اسم اریک کانتونا.که همیشه یقه پیراهنش را بالا میداد.
اما اریک ورزشگاه اولترافورد کجا و اریک تعویض روغنی ما کجا.
از بقیه شنیده بودم که هفته پیش زن اش را طلاق داده است.خودش که به کسی چیزی نمیگفت.دردهایش همیشه پشت لبخندهای تلخ،یقه بالا داده و زمزه هایی که از آهنگهای داریوش میخواند،پنهان بود.
اما آن روز فرق میکرد.انگار دیگر وا داده بود.بغض اش را فرو خورد و با صدای دورگه دوباره حرف هایش را از سرگرفت:
برای یک گربه که سرش و میندازه پایین و خودشو لوس میکنه تا ی تیکه گوش بندازی جلوش،برای ی سگ که نای راه رفتن نداره.برای یک پرنده که نمیتونه بپره...برای همه اینا ملت دلشون میسوزه.
اما اگه قوی باشی و صدبرابر اون دردها رو توی خودت داشته باشی،کسی دلش برات نمی سوزه.
میدونی چیه پسر.همه میخان توسری خور باشی تا بهت ترحم کنند.
اگه صبح مدرسه باشی،نهار رو توی تعویض روغنی بخوری و عصر توی زمین خاکی کنار جاده کمربندی خودت رو جر بدی،ده نفر رو دریبل بزنی و توپ رو بکنی توی گل و صبح روز بعد هم توی دبیرستان بالاترین نمره ادبیات رو بگیری،کسی دلش به حالت نمی سوزه،کسی غصه سختی کشیدنت رو نمیخوره.
کسی دل به دلت نمیده.
کسی پای حرفت نمیشینه.
اما اگه همون اریک موقع رد شدن از همون جاده کمربندی ماشین بهش بزنه و پاش بشکنه و پلاتین کار بزارن براش و مثل دربه درا تا چند ماه با عصا اینور و اون ور بره.اونوقت همه دلشون برات می سوزه.همه میبیننت.همه یادت میکنن.
...
نور زرد خورشید روی صورت اش مینشست و او اخم ابروهایش را بیشتر در هم میکشید،چیزی شبیه اشک را میشد در چشمانش دید.
ضبط کوچک گوشه میز کارش روشن بود،مثل همیشه داریوش گذاشته بود.یک آهنگ قدیمی.
پلنگ زخمی میمیره...راه رفتن دیگه نیست...
نوار گه گاهی میپیچید.صدای زیغ اش میان بوق و آژیرهای کامیونها و دادوهوارهای آنهایی که کنار جاده فوتبال بازی میکردند گم میشد.
صدایش میکردند.
اریک...اریک...بیا دیگه پسر...تو با مایی.




۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

ولگرد

خودش را از نگاه عابران پنهان میکرد و در تاریکی پیاده رو ،خیابان را در پی غذایی و جایی برای استراحت طی میکرد.
سوز سرمای شب سرد زمستانی کم کم داشت امان اش را میبرید.
شکم اش باد کرده بود.حامله بود.دیگر چیزی به زمان زایمانش نمانده بود.شاید یکی از همین شب های زمستانی مادر میشد.

پیرزن صاحب خانه اش چند روزی حال خوبی نداشت.این را از غذاهایی که دیگر برای او نمی آورد فهمیده بود.تا اینکه پریشب مُرد.جای او دیگر در آن خانه نبود.این را امشب فهمید.وقتی پسر و عروس پیرزن او را به زور از خانه بیرون کردند.

به چراغ ها که میرسید زیرنور کمی درنگ میکرد.نفسی تازه میکرد.پشت سرش را می پایید .کمی با تکان خوردن های شکمش آرام میشد.و دوباره راه میافتاد.
سرما  آب جوب،آشغال های سرکوچه ها و دل های عابران را منجمد کرده بود. کسی دیگر حواسش به او نبود.هرکسی میخواست زودتر به خانه برسد و از شر سرما راحت شود اما او نه جای گرمی در انتظارش بود و نه چیزی برای خوردن داشت.



زمانی که به آخرین چراغ که در مه سرد زمستانی خودش را پوشانده بود رسید،خیابان قُرُق شب برفی شده بود،برهوتی پر از مه و تنهایی.آسمانی سیلی خورده و سرخ.

در پایین دست جایی که نور سبز رنگی از میان پنجره ها و در نیمه بازی روی آسفالت یخ زده تابیده بود.چند نفری مشغول حرف زدن بودند و بوی غذا می آمد.
بوی مرغ پخته شده شوقی در وجودش انداخت.قدم هایش تندتر شد.تکان های درون شکمش هم بیشتر شدند انگار بود غذا به آنجا هم رسیده بود.
وقتی رسید جرات نزدیک شدن نداشت.پیرمرد چهارشانه ای در آستانه در ایستاده بود و چند بسته غذا را به یک پیرزن داد و وقتی میخواست برگرد متوجه او شد.
چند لحظه چشم در چشم هم ماندند.بی آنکه چیزی بگویند.مرد رویش را به طرف داخل برگرداند و صدا زد:"ی پرس دیگه غذا بیارید"
کسی از داخل جواب داد:"حاج آقا دیگه برنجی نمونده،فقط مرغ"
"میدونم.از همون مرغ بیار"
بعد از چند لحظه پسرجوانی کنار مرد در چارچوب در ایستاد.
"حاج آقا اینجا که کسی نیست!"
"اوناهاش ،اون گوشه"
پسر یکی دو قدم بیرون گذاشت.او را دید.کمی تعجب کرد.به چشمان نگران و درمانده گربه نگاهی انداخت،غذا را جلویش گذاشت و رفت.






۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

کائنات جوگیر (سورئال های خنده دار)


کنار حوض نشسته بودم.دستم  را رد آب زدم،خنک بود.ماهی ها بیدار شدند.
ماهی مادر لب ها را قرمز کرده بود.برایم یک استکان چایی ریخت و لب حوض گذاشت.حواسم گم شد.دستم به استکان خورد.چایی از توی استکان فوران میکرد.حیاط را چای برداشت.از نردبان بالا رفتم و روی ایوان نشستم.ابرها کنارم بودند.یا کریم سلامی کرد.جواب اش را ندادم.
گربه جوگیر شده بود.تکیه اش را به تیر چراغ برق داده بود و مشغول خواندن کتاب بود.بوف کور صادق هدایت را میخواند.
خود صادق هم جوگیر شده بود و در حیاط کناری پاچه اش را بالا زده بود و فرش می شست.یک هواپیما رد شد.بمبی افتاد.گویا اتمی بود،فندک گربه را میگویم.سیگارش را روشن کرد.دودش جایی نمیرفت و بالای سرش شبیه ابری از افکارش میماند.



سر کوچه را میدیدم شلوغ بود.وای فای رایگان نذری میدادند.
آهای آب گرم بیار یخ زد پاهایم.اینرا صادق هدایت میگوید.زن اش رفته است از حمام آب بیاورد و گل بچیند.
ماهی ها هم جوگیر شده بودند و در حوض بیلیارد بازی میکنند.با دم به گوی ها ضربه میزدند.میشندیم که ماهی مادر میگفت:"سه به سه اسنوکرشرطی.سر اکسیژن.حریف تو قیف.حریف تو گنگ"
هر سال کمترش میکنند.ده گیگ میدن با سرعت 256.محله های دیگه تا یک مگ هم میدن.این ها را رهگذران سیاه پوش میگویند.وای فای نذری را میگویند لابد.
نوبت کاج میشود.خودش را تکانی میدهد،تکیه به دیوار میزند و جلوی آفتاب پهن میشود.
گربه شاکی میشود.دستی به سبیل های تارتارش میکشد و غرولند کنان میگوید "سایه را کجا بردی کاج بی جنبه،مگر کیم کارداشیانی که حمام آفتاب میگیری.نره خر برگرد سرجات"
اینبار آفتاب هم جوگیر میشود.کمی آنطرف تر میرود پشت خانه همسایه.اینبار کاج شاکی میشود.روبه آفتاب میگوید "شوخی ات گرفته است.الان ملت به هوای اینکه شب شده میروند سراغ خوردن آب گوشت و بعدش خواب و...برگرد سرجایت.نماز ملت قضا میشود.گل های آفتاب گردان چیز پیچ میشوند.برگرد سرجایت.خورشید انقدر قرتی!"



ناگهان صورتم پر از آب شد.هوار کشیدم.صادق جفت کرد.چشمانم را باز کردم.ابر خاکستری هم جوگیر شده بود،بالای سرم وایساده بود و میشاشید.رعد و برق میزد و هرهر میخندید.
شانسی که آوردم باران اش طعم شیرینی میداد.طعم نوشابه کوکاکولا.
خوشبختانه باد از راه رسید.کورس گذاشته بود.220 تایی پر کرده بود.خواست سلامی کند.ترمز کرد.افاقه نکرد.دستی را کشید.افاقه نکرد.زد کاج و کوج و گربه و مربه همه را پهن حیاط کرد و رفت.

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

نامه ای سرگشاده از یک عاشق تنبلِ پشیمان.

سلامی چو بوی خوش قرمه سبزی(که تو می پختی)

تو که رفته ای اما کاش میشد برگردی و تختخواب مان را هم با خودت ببری.این تخت مرا وسوسه خوابیدن میکند.
توکه رفته ای اما برگرد این حسن یوسف ها را هم ببر.گل میخواهم چه کار وقتی تو نیستی که آب شان بدهی.تنبل آب دادن به این گلها نیستم، ترسوی بی تو ماندنم.
آینه به این بزرگی را در اتاق خواب جا گذاشتی هر شب مدام روبرویش می ایستم و خودم را نه،تو را در آن میبینم.من خابالو نبودم،حواست نبود وقتی خودم را بخواب زده بودم محو تماشایت جلوی آینه میشدم.دسته دسته موهایت را که شانه میزدی و می افشاندی روی ساقه گردنت دلم تار تار میشد برایت.خوب کرده ای که شانه هایت را برده ای برگرد این آینه را هم با خودت ببر.
نه تنها عطر تنت را پخش کرده ای در زیر و بم این خانه،تک تک جاهایی که من میخوابیدم را چند تاری از موهایت را جا انداخته ای.رو بالشتها روی تخت،روی کاناپه،کف پذیرایی همه جا هستند، برگرد موهایت را جارو کن بی انصاف.
من پیگیر نشانه هایت شده ام.سرگردان خاطراتت در حصار دیوارهای این خانه.برگرد و یادگاری هایت را هم ببر.دیوارها،نشانه ها،حصارها را هم ببر.
آخرین آهنگی که گوش دادیم هنوز روی تکرار است.آخرین چایی که دم کردی هنوز توی قوری است.آخرین غذایی که پخته بودی هم تمام شد.برگرد و آهنگ را شاد کن و یک چیزی سریع آماده کن دو نفری بخوریم و جشن بگیریم.
آخرین باری که رقصیدیم روی دیوار است.برگرد و این قاب عکس ها را هم با خودت ببر.

لباس ها روی بند،کیف و دست کلیدها روی مبل،من پهن کاناپه،نوشابه و لیوان های نیمه خورده روی میز،مرا عادت داده بودی به تنبلی.برگرد و تنبل ات را با خودت ببر.
لباس هایم را ببین چروک شده،آخرش اتو زدن را یادم ندادی،پختن قرمه سبزی،سرخ کردن کتلت را هم یادم ندادی.گفته بودی هیچوقت بیشتر از یک روز تنهایم نمیگزاری.حالا هفت روز شده.برگرد و سینک را ببین.پر است ازماهیتابه های نیمه سوخته،فنجان های لب پریده و قهوه های آب داده.


چه لذتی داشت شستن ظرف ها با تو.اوایل من می شستم و تو آب میکشیدی.نمیدانم چه شد که بعدها من فقط کف میزدم و تو میشستی و آب میشکشیدی.من گرم تعریف میشدم،پرهیجان،دستکش بدست تز فلسفی میدادم و تو گرم ظرف شستن میشدی.صورتت را پر از کف میکردم بلکه حواست را بمن بدهی.برگرد تا این تَل ظرفها را باهم بشوریم.

هنوز چشمانم اندامت را میان آشپزخانه میجوید.یواشکی زیر نظرت داشتم.چه پوشیده ای.چطور کِتُ و فِت میکنی.از میان جزو ولز ماهیتابه صدایت را بشنوم که روزمرگی هایت را با چنان ظرافتی برایم تفت بدهی که از هوس زندگی با تو سیر شوم.
.
مسواک زدنم را یادت هست.خسته میشدم سرپا بایستم روبروی آینه دستشویی و خودم را ببینم.کنارت بست می نشستم روی مبل،تنم را به تنت میچسباندم و مسواک میزدم.چیزی به ذهنم میرسید.برایت که تعریف میکردم کف خمیر دندان مبل را به گند میکشید.برگرد توی پذیرایی دنبالم کن.برگرد و مسواکم را برای هزارمین بار بشکن.
کاش ترک کردن تنبلی هم مثل اعتیاد بود،می بستنم به تخت .در این خانه خاطراتت هنوز بوی تازه گی میدهند هنوز شرمی که ازاولین آغوشمان داشتی و چشمانت را می بست جلوی چشمان است.برگرد این شرم بی تو بودن را از این تنبل بگیر.
.
.
.
دوستدار تو عاشق تن پرور.

رویاهای شبانه

داخلی یک راهروی طولانی می دویدم.راهرو نه تمام میشد نه به جای جدیدی میرسیدم.فقط همان دیوارهای منحنی و کاشی شده مدام تکرار میشد.کسی هم پشت سرم بود.با یک چاقو.یا چیزی شبیه به آن.میخواست مرا بکشد.بالاخره انتهای راهرو مشخص شد.یک ماشین لباسشویی آن آخر بود.با سرعت میدویدم اما نخ های نامرئی مرا مهار کرده بود و بسختی قدم از قدم برمیداشتم.
درماشین لباس شویی را باز کردم و پریدم داخل.از پشت شیشه نگاه کردم.خبری از آدمکش نبود.شاید جایی مخفی شده بود.سرم را برگرداندم.ماشین لباسشویی پر از خارپشت بود که مشغول سیگار کشیدن و نوشابه خوردن بودند.یک پک سیگار میزدند و یک قلپ نوشابه سر میکشیدند.باهم تعریف میکردند.اما من نه زبانشان را میفهمیدم نه صدایشان را می شنیدم!
یکی شان به من نوشابه تعارف کرد.نوشابه را گرفتم.پر بود از تیغ! اما باید میخوردم.تیغ ها طوری برداشتم که بهشان برنخورد.مثل وقتهایی که خانه کسی دعوت هستی و غذایش پراز مو شده اما نمیخواهی برویش بیاوری.
عقب ماشین لباس شویی یک در بود.بطرف اش رفتم.چندتا خارپشت در اتاق کناری داشتند خارهایشان را شانه میکشیدند.
اتاق دیگری هم بود که چندتا جوجه تیغی مشغول ورق بازی بودند و تمام ورق هایشان هم سوراخ سوراخ شده بود.یکی دونفرشان هم با تیغ هایشان تار میزدند.
از در پشت که خواستم بیرون برم یواشکی چندتا از تیغ های کلف رو برداشتم تا اگر دوباره آن شخص بهم حمله کرد برای دفاع مجهز باشم.در را آرام باز کردم خبری از آدم کش نبود.
راهم را گرفتم و رفتم.اطراف جاده پر بود از غازهای کباب فروش.دورتر ها هم آسیاب های بادی بودند که با بال پروانه ها میچرخیدند.توی یکی از مغازه های اطراف یکی از دوستانم را دیدم که روی گلدان قدیمی نقاشی میکشید..جلو رفتم بدون اینکه سلام کنم یک لیوان شیر مرغ خوردم و زدم بیرون.تا پایم را بیرون گذاشتم آدمکش دوباره دنبالم افتاد.من میدویدم و او میدوید...
توی دالانی در یک فضا نامتناهی و خاکستری می دویدیم.فضای اطراف پر بود از چند وجهی های ریز و درشت.چند وجهی ها مدام بزرگ و کوچک میشدند.برخی از چند وجهی ها قطرشان تا بینهایت بود.
همینطور که داشتم می دویدم دختری از کنارم با سرعت رد شد و رفت.برگشتم نگاهی به عقب انداختم.آدمکش با تعجب آبروهایش را بالا انداخت.یعنی منم نفهمیدم چجوری از ما سبقت گرفت.
وسط راهرو پیچیدم در یک فرعی.اما آدمکش بی آنکه متوجه بشود راهش را گرفت و رفت.دوباره برگشتم به راهروی اصلی.صدایش کردم که من اینطرفم.همیشه ازین سوتی ها می دهد.بارها و بارها مرا گم میکند و خودم مجبور میشوم کمکش کنم تا پیدایم کند.
دوباره با چاقو دنبالم افتاد.کنار جاده روی سبزه ها دخترک دراز کشیده بود.انگار خوابش برده بود و شاید هم خودش را بخواب زده بود.جذاب بنظر میرسید.بهش که رسیدم کمی از سرعتم کم کردم.چند ده متری که دورتر شدم متوجه شدم خبری از آدم کش پیر نیست.برگشتم دیدم کنار دخترجوان نشسته است.برگشتم یکی از تیغ هایی را که با خودم از خانه خارپشت ها آورده بودم را در گردنش فرو کردم و...



باغ دره(آب بَند)

دختری بالای سرم ایستاده بود و کتابم در دستش.آنرا تاب میداد،موهایش را.انگار متوجه نشده بود که بیدارم.
درختان بید و سپیدار که خانه درختی ام روی آنها بنا شده بود و نقش حصار باغ مان را داشتند حسابی قد کشیده بودند و دستشان را به درختان آنطرف رودخانه گره زده بودند.همین پیوند بود که سقف ساکت و سبز چمنزار میشد که از زیرش رودخانه آرام و زنده جریان داشت.
البته رودخانه که میگویم نه اینکه موج میزد و خروشان بود و پهناور.نه اینطوری ها نبود.اگر پاچه ات را بالا میزدی و شش هفت قدم برمیداشتی عرض اش را طی کرده بودی اما در آن دوران کودکی برای من حکم نیل را داشت.
یکی از محل های بروز خلاقیت های مهندسی من همین رودخانه بود.رویش سد می ساختم.البته سد که چه عرض کنم آب بند میساختم.چیزی شبیه سازه هایی که سگ های آبی در مسیر حرکت رودها می ساختند.
در ساخت آب بند از ترکیب سنگ،چوب و گل استفاده میکردم اطراف اش را هم باید طوری طراحی میکردم که آب راه گذر داشته باشد و زیادی به بدنه آب بند فشار وارد نشود.تازه انتخاب مکان آب بند هم خودش داستانی داشت اما وقتی همه این مراحل را طی میکردم دست آخر بهشت کوچکی در آن گُله جا خلق میشد.
جایی که قورباغه های صحرایی،اردک های ما و ماهی های ریزودرشت فصلی کنار هم شادانه زندگی میکردند.
و من زیر سایه سقف سبز درختان چرت ظهرگاهی میزدم.اما چه چرتی،مگر صدای پای آب،تق تق دارکوب ها روی تنه بیدها و جیک جیک مدام گنجشک ها که ازین شاخه به آن شاخه در تعقیب و گریز بودند میگذاشت تو بخوابی.
جشن راه میانداختند.آنها هم انگار قدر کائنات را میدانستند.دم را قدر می شمردند.قدر بوی نیلوفرهایی که دور ستون های چوبی در باغ پیچیده بودند و سنجدها و گل های محمدی که لای بیدها را کیپ کرده بودند را میدانستند.
آب بند مهمان های ناخواسته هم داشت.مثل گاوهای عمو محمد.که راس ساعت دو باید آب میخوردند.و کجا بهتر از آب بند من! من مشکلی با حضور آنها نداشتم اینرا هم عمو محمد می دانست هم گاوها.
آنها حیوانات باوقار و باشخصیتی بودند.آب را بیخود گل نمیکردند.سد را نمیشکستند.شعور درک موسیقی را هم داشتند.آب شان را هم که میخوردند راهشان را میگرفتند و میرفتند کنار آخور مشغول ادامه خوردن یونجه میشدند.
در تمام مدت که گاوها مشغول نوشیدن آب بودند عمو محمد برایشان سوت میزد.حقیقت اش من هم اندازه گاوها از شنیدن صدای سوت اش سر کیف می آمدم.
اما گاوها تنها مهمان های آب بند نبودند.درگرمای سرظهر تابستان توله مارهای آبی ره گم کرده،یک گربه جنگلی و فرزندانش و سگ های ولگرد هم تا چشم مرا دور میدیدند سروکله شان اطراف آب بند پیدا میشد.
زیر سایه سار همان بهشت ،کنار همان آب بند بود که خیلی از کتاب های دوست داشتنی زندگی ام را خواندم.و همیشه وسط خواندن یکی از آن کتاب ها مست طبیعت میشدم و خوابم میبرد.
موقع خوابیدن کتاب را باز روی صورتم میگذاشتم تا نورهایی که از چله شاخسار درختان می گریختند راهی به چشمانم نداشته باشند.
آن روز کسی کتاب را از روی صورتم برداشت.دخترک بالای سرم ایستاده بود و کتاب را چندباری ورق زد.بعید میدانستم چیزی از آن بفهمد.سه تار آل احمد بود.کتاب را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش موهایش را تاب میداد.
شاید اسمش حوری بود.دختر همسایه.

اعتياد خانوادگی

در صف انتظار چهار نفر بيشتر نبوديم.
کنار من،مرد ميان سالي که شديدا بوي سيگار ميداد چرت ميزد.پير مرد مضطربي که پيش از بقيه آمده بود اول نشسته بود و آنطرف تر هم پسر جواني بود که با موبايلش مشغول بازي بود.
در اتاق باز شد.
پرستار صدا زد:نوبت کيه؟
کسي چيزي نگفت.
دوباره صدا زد:نوبت کيه؟
مرد کناري که فکر میکردم خواب است بدون اینکه چشمانش را باز کند با صدايي آرام و دو رگه گفت:منکه تو نميرم.خواب خوابم.
پرستار اينبار نگاهي به ليست اش انداخت و گفت:محمد انصاري کيه؟
پير مرد از روي صندلي بلند شد چند قدم تا دم در اتاق رفت.نگاهي به ما سه نفر انداخت و بعد رو به پرستار گفت:من عجله اي ندارم.کار اين جوونارو راه بندازيد.
مرد کناري که ظاهرا خواب اش پريده بود اینبار با لحن کنايه آميزي گفت:پير مرد توکه طلاي پاک بودي،پس چرا اينقد دس دس ميکني؟! برو تو ديگه.
پرستار دوباره ليست اش را باز کرد تا نفر بعدي را اعلام کند اما بدون اينکه اسم نفر بعدي را صدا بزند،رو به پير مرد گفت:پسرته؟!
پير مرد همانطور که آرام از سالن بيرون مي رفت گفت: کاش نبود.

جور دیگر(راننده تاکسی)

یک مدتی یا شاید برای همیشه میخواهم شغلم را عوض کنم.دوست دارم راننده تاکسی شوم.صبح سر حوصله ماشین را کوک کنم و بروم سرکار.توی آژانس کنار یک سری همکار لم بدهیم و بیخیال از دار دنبا شروع کنیم به صحبت های صدمن یک غاز.هی چرند بگوییم و هی پرند بشنویم.سیگاری هم میشوم. یک سیگار را دست جمعی چاق میکنیم و پک میزنیم.
سرویس هم که بهم میخورد سوئیچ را مثل گانگسترها از جیب بغلم بیرون میکشم و می افتم پشت پیکان.داریوش را پلی میکنم.لنگ نیمه تَر را از لای صندلی بیرون میکشم و شیشه جلو و عرق روی پیشانی ام را باهاش پاک میکنم.شیشه بغل را همیشه پایین میدهم.باد توی اتاق بپیچد.بالای 60 تا هم سرعت نمیروم.
یک زن هم میگیرم.هزار سکه مهرش میکنم.یکی ازین زن های دلواپس که اگر جای 9 ساعت 10 رسیدم خانه کلی سین جیم کند و آسمان ریسمان ببافد.وای که چه لذتی دارد.هی مشکوک شود.هی دست پخت اش را بهتر کند.هی یواشکی دلربایی کند. هی خوشگلتر شود.هی دوستش بدارم.هی عاشقش شوم اما برویش نیاورم.هی لباس جدید بخرد،موهایش را اینور و آنور بکند و من خودم را بزنم به گیجی.که انگار نه انگار خوشگلتر و خانوم تر شده است.
یک زنی میگیرم و بچه دار میشوم.اسم دخترم را میگزارم "پیکان" یا چه میدانم "بنز" شاید هم "آینه بغل". اگر هم پسر بود با مشورت مادرش اسمش را میگذاریم "فرمون".
یک زنی میگیرم و سوار پیکان قراضه اش میکنم میرویم میدان ونک یک کباب ترکی اساسی بهش میدهم و همون بغل میبرم طلاق اش میدهم.هی مسافرکشی میکنم و پول مهریه اش را میدهم.انقدر کار میکنم تا دلش برایم بسوزد.احساس ترحم کند.مهریه اش را ببخشد.
حق نگهداری بچه را هم لابد به من میدهند.هم پدرش میشوم هم مادرش.
شب های جمعه یک زیر انداز بر میداریم میرویم پارک لاله شام الویه می زنیم با نوشابه کوکاکولا.بعدش لم میدهیم روی چمن های مرطوب و گذر عابران را میبینیم.تک تک شان را قضاوت میکنیم.هرکدام شغل شان چیست.چقدر سگ دو میزنند.چقدر زندگی کرده اند و...
حالا دیگر خیلی ها پاتوق شبهای جمعه مارا میدانند.پدر و دختر تنها با یک زیرانداز.
یک شب وقتی از پارک برمیگردیم اثری از ماشین نیست.پیکان قراضه ام را دزدیده اند.من میمانم و یک دختر نیم قد و یک شغلی که دیگر مجبورم عوضش کنم و بازهم یک جور دیگر زندگی کنم.



تابستان های ما با تابستان های شما فرق داشت (باغ دَره)

باد تکانم میداد.اولین چرت در خانه جدید بود.خورشید سخت میتوانست مرا ببیند. اگر چه از لابه لای ابرها تنک تابستانی راحت خودش را رد میکرد اما در میان برگ های شاخه های تودرتوی بیدها گیر می افتاد.خنکای درختان و چمنزار هوش از سرم برده بود.
به پشت خوابیده بودم و عمق شاخه های بالای سرم را می شماردم.خودم را بخواب زده بودم.گه گاهی هوشیار میشدم و اطراف را چشم میچراندم.حشره ای،ماری چیزی سراغم نیاید.یا یکی از میخ هایی که کوبانده بودم شل نشده باشد.
میان خواب و بیداری در گذر بودم که صدایی از پایین شنیدم.کسی مرا صدا میزد:
«مهندس بالاخره تموم شد؟»
این صدای عمو محمد بود.او کشاورز بود.و البته اولین نفری که در زندگی به من "مهندس" میگفت و شاید تنها کسی بود که ‫تابستان‬ ها با دقت ساخت و توسعه خانه درختی های مرا دنبال میکرد و حتی گاها در مورد آنها نظر و ایده هم میداد.
نگاهی به پایین انداختم،دستی تکان دادم و گفتم:«بله عمو محمد.بالاخره تموم شد.»
نمیدانم فاصله،باد و گوش های سنگین پیرمرد گذاشتند صدایم را بشنود یا نه اما سری از روی خوشحالی تکان داد.ذوق را در چهره اش می دیدم.ذوق اتفاقی نیست.برخی آدمها ذوق کردند را از خود خدا هدیه گرفته اند و آنرا به دیگران ارزانی میدارند.پیرمرد آواز خوانان از زیر انبوه درختان سربه فلک کشیده بید و سپیدار به سمت رودخانه رفت...
رودخانه از کنار و پایین باغ رد میشد و مرز بین آنها هم چیزی نبود جز چمن زار و سایه بیدها.
تابستان ها اینجا جای من بود.وقتی امتحانات خرداد تمام میشد طبق قرار قبلی روزها از شهر میگریختم و میامدم باغ دره.سه ماه فرصت داشتم هرچه میخواهم خلق کنم،هرچه میخواهم بخوابم و بچرخم و...
خانه درختی را بعد از چند روز کار بی وقفه تمام کرده بودم.قبلا هم خانه درختی ساخته بودم اما این یکی برای یک پسر دوازده سیزده ساله یک شاهکار مهندسی محسوب میشد.
خانه ای در ارتفاعات درختان تنومند،یک جایی نزدیک لانه کلاغ ها،بالاتر از گنجشک ها،انتهای دستان گردوها.
باد مسیر رودخانه را بر خلاف جریان آب طی میکرد و بالا می آمد،طراوت آب را بر می داشت و با بوی علف های کنار رودخانه درهم می آمیخت و از شاخه ها بالا می آمد و برگ های بید را می لرزاند و روی مرا می بوسید.دست هایش را در لابه لای موهای سرم احساس میکردم و نفس اش را که بوی چمن میداد.
حیف که آنوقت ها به اقلیم سهراب وارد نشده بودم وگرنه با خود می خواندم:
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند :
سحر میداند ، سحر

فرصت های از دست رفته(دیدار با آلما)

بعضی از دخترها را نه عاشقشان هستی و نه حتی دوست داری کنارشان شبی را صبح کنی.
اما تا دلت بخواهد جان میدهد که صبح تا شب باهاشان هم کلام شوی.از هر دری میتوانی برایشان تعریف کنی.خوب گوش میدهند،خوب درک میکنند.کلا بعضی از دخترها را خدا آفریده که تو کنارشان خودت را ببینی.خودت را ورق بزنی.از رویاهایت با آنها بالا بروی.
آلما هم شاید یکی از این دخترها بود.رابطه صمیمی باهم نداشتیم.حتی اون روز هم که تماس گرفت و برای عصر قرار گذاشتیم فکر کنم اولین تماس غیر رسمی مان بود.زنگ زد و گفت میخواهد عمل جراحی کند.پیوند کلیه.یکی پیدا شده بود که میتوانست ازش کلیه بگیرد و میگفت همه این نوع جراحی ها موفقیت آمیز نیست.می گفت خیلی امیدی به زنده بودنش ندارد.شاید هم کمی اغراق میکرد.ازم خواست کتاب بوف کور صادق هدایت را برایش ببرم.
هیچوقت نفهمیدم برای آدمی که ممکن است بمیرد خواندن بوف کور چه لذتی میتواند داشته باشد اما انقدر برایم ارزش داشت که آن روز بعد از ظهر حتی اگر شده با دوچرخه خودم را به محل قرار برسانم.
قرارمان در یک کافی نت بود.آنوقت ها قرار های عاشقانه را توی کافی شاپ و اینجور جاها میگذاشتند اما ما که صَنمی با هم نداشتیم.پس بهترین جا کافی نت بود.
با کمی تاخیر رسیدم وقتی داشتم دوچرخه ام را به درخت قفل میکردم دیدم که او توی کافی نت ایستاده و منتظر است.
وارد که شدم بعد از همان احوالپرسی اول کار فهمیدم که کمی با باقی روزها فرق میکند.با اینکه مثل همیشه شیک پوش و مرتب بود اما آن دختر سر زنده قبلی که توی انجمن ادبی روی کلام سوار بود و لبخند از لبش رخت بر نمی بست،نبود.چشمانش غصه داشت.عمق چشمانش چیزی در خود داشت که قبلا ندیده بودم.
نمیدانم کدام یکی مان بود که پیشنهاد داد هر کدام پشت یک سیستم جدا بشینیم.جای حرف زدن شروع کردیم به چت کردن.این ایده چت را هم نمیدانم کدام یکی مان داد،اما هیچ بعید نبود کم رویی من باز کار خودش را کرده باشد.شاید توی چت راحتتر میشد بعضی حرف ها را زد.
آن روز شروع کردیم از هر دری سخن گفتن البته اینبار با محوریت مرگ و زندگی!
یکی دو باری بهم پیشنهاد داد که اگر تایپ کردن خسته کننده است بلند شویم و رودررو صحبت کنیم اما بازهم این من بودم که طفره رفتم.
از مرگ نمیترسید.قصد داشت بهم حالی کند نمی خواهد نقش آدم های رنجور و درمانده را بازی کند تا مورد توجه باشد و ترحم برانگیز.انگار دوست داشت آرام آرام و با خاطره خوش از میان ما برود.
عجله داشت و باید میرفت.قرار بود برای روز عمل کم کم آماده شود.از پشت میز بلند شد.جلوی میز من ایستاد.کتاب و یکی از آخرین داستان های خودم را هم بهش دادم و مطمئن بودم داستان مرا قبل از بوف کور میخواند.
موقع رفتن گفت:« اگه دیگه ندیدمتون حلال کنید»
لبخند آرامی زدم و گفتم:«من مطئنم عمل ات با موفقیت انجام میشه و دوباره برمیگیردی پیشمون»
«از کجا انقدر مطمئنی؟شرایط که اینجور بنظر نمیاد»
«حاضرم باهات سر هرچی بخوای شرط ببندم»
آنموقع ها عادتم بود.تا میخواستم چیزی را به کسی بقبولانم سریع همین جمله را میگفتم.او چیزی نگفت و من دوباره ادامه دادم
«اصلا سر ی شام.پیتزا خوبه؟»
دوباره چیزی نگفت.فقط نگاهم میکرد.
«چیه؟انقدر فکر کردن نداره؟قبول؟»
لبخندی زد.نه چندان شیرین.نه چندان دوست داشتنی.از آن خنده هایی که حس میکنی بعدش قرار است طرف بزند زیر گریه.
«خب اگر تو باختی چی؟»
«خب ببازم.من پیتزا رو میدم دیگه.»
آرام و شمرده گفت:«نه دیگه.اگه تو ببازی یعنی من دیگه برنگشتم.میخوای به کی شام بدی؟!»
تمام وجودم یک لحظه یخ زد.نمیدانستم باید بخندم یا ناراحت شوم.پات شده بودم.گند زده بودم.کمی سکوت کردیم و او رفت.
من میخندیدم. خنده هایی شبیه خنده های پیرمرد خنزر پنزری.
آن روز آخرین دیدار من با آلما بود.

فرصت های از دست رفته(دختر مسافرکش)

از بچگی در ایجاد رابطه های بلند مدت با دختر ها، بی استعداد بودم.یعنی کلا یا دختر جماعت طرفم نمی آمد یا اگر می آمد آنچنان سوتی می دادم که می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمیکرد.
.
.
یک روز صبح که داشتم میرفتم شرکت هر چه کنار خیابان ایستاده بودم از تاکسی خبری نبود.
با اینکه از خانه تا محل کارم بیست دقیقه بیشتر راه نبود اما اگر از اتوبوس جا می ماندی بندرت میتوانستی تاکسی گیر بیاری.از قضا پرایدی چند قدم جلوتر از من ایستاد و بوق زد.
شکر خدا کنان با سرعت رفتم به سمت اش.در جلو را باز کردم سوار بشوم که متوجه شدم راننده خانوم است.الان که هنوز رانندگی خانوم در اصفهان جا نیافتاده چه رسد به آن زمان.معذرت خواهی کردم و خواستم در را ببندم که گفت:«بفرما بالا تا ی جایی میرسونمت»
کمی مردد ماندم،دوباره سر خیابان را نگاهی کردم.خبری از تاکسی نبود.سوار شدم و سلام کردم.سن اش نزدیک های سی میزد.اما شیک و روبراه بود!
سر حرف را باز کرد:«من قبلا این مسیر رو زیاد میرفتم و میومدم.تاکسی خورش خیلی بده.اتوبوس هم که نیم ساعت ی بار راه می افته».
«بله.خیلی بد مسیر.البته من هر روز با ماشین خودم میرم اما امروز تعمیرگاه بود مجبور شدم با تاکسی برم.»
کاملا داشتم خالی می بستم چون هیچ ماشینی در کار نبود و هر روز مثل آن روز با اتوبوس و تاکسی میرفتم سر کار.نمیدانم چرا خالی بستم.اما لابد نباید کم می آوردم.
در مورد کار و درس اینجور دری وری ها هم گپ و گفت کردیم.یک جورایی همکار محسوب میشدیم.
آهنگ هایی که پخش میکرد را دوست داشتم.مطالعات خارج از کارش هم به من میخورد و هر دومان احساس میکردیم چه صبح خوبی را آغاز کرده ایم و چه اتفاق جالبی بود آشنایی ما دو نفر!
تقریبا رابطه داشت جوش میخورد که به زیر پل وحید رسیدیم گفت: «من مسیرم مستقیم شما کدام طرفی میرید؟»
البته من هم تا یک جایی میتوانستم مستقیم برم اما نمیدانم چرا گفتم من سمت راست میرم.
همین شد که زد کنار تا پیاده بشوم.اما بی استعدادی من همین جا ختم نشد.منتظر بود تا یک جوری یک شماره ای،بحث قرار دوباره ای و چیزی را وسط بکشم تا اما من گفتم: خوشحال شدم از دیدنتون.
همین رو فقط گفتم و پیاده شدم وکیفم را از جیب بغلم بیرون کشیدم و دستم را از شیشه نیمه باز ماشین داخل کردم و خواستم با او خداحافظی کنم که دیدم خم شده است و دارد توی داشبورت ماشین دنبال چیزی میگردد.
«نه دیگه لازم نیست» این را من گفتم.
«چی لازم نیست؟!» این را او گفت در حالی که همچنان داشت توی داشبورت دنبال چیزی میگشت.
«باقیش رو میگم»
«باقیه چی؟»
سرش را از توی داشبورد بیرون کشید.در حالی که کارت ویزیتی در دست اش گرفت بود و خیره به هزار تومانی توی دست من ماند.
سری تکان داد و گفت:«من مسافر کش نیستم آقا!»
گازش را گرفت و رفت.
من ماندم و پول توی دستم و فرصت های از دست رفته!

چشمان کاملا بسته

خانم پرستار ایشون رو منتقل کنید به اتاق ریکاوری.
- چشم آقای دکتر،راستی اون بیمار که جسم خارجی توی قرینه اش رفته بود هم اومده.آماده اش کنیم برای عمل؟
* باشه.فقط زودتر.
پرستار تخت من را به سمت اتاق ریکاوری هل میدهد.
- درد نداری؟
- صدامو میشنوی؟
+ آره میشنوم.نه ندارم
- ی خانمی اومده بود دم بخش جراحی سراغت رو میگرفت
+ سراغ منو؟!!
- دکتر بیهوشی میگفت مهندس کامپیوتری.آدرس دفترت رو بده، حالت که بهتر شد ی سر بهت بزنیم.
+ خانوم کی بود؟چیکارم داشت؟
- سیستم خواهرم خرابه.عکس خانوادگی روش داریم نمیشه بیرون داد.میدونی که نمیشه به این خدمات کامپیوتری ها اعتماد کرد.چند ماه قبل دختر خالم گوشیش رو داده بود...
وسط حرف اش پریدم و دوباره پرسیدم:اون خانوم کی بود؟
- بزار حرف ام تموم بشه بعد میگم و دوباره ادامه داد...
حوصله گوش دادن به حرفهایش را نداشتم.قبل از عمل او را ندیده بودم اما به صدا و لحن حرف زدنش میخورد که زیر سی سال سن داشته باشد و احتمالا هم مجرد بود،در حالت خوشبینانه شاید خوشگل هم بود!
از پشت آن همه باند و پانسمانی که روی چشمانم بود تقریبا هیچ چیزی را نمیشد دید.اما وقتی وارد اتاق ریکاوری شدم احساس کردم فضا کمی روشن تر شد.
چیزی را به مچ دستم وصل کردند و بعد از چند لحظه صدای بریده بریده نمایشگر ضربان قلب بلند شد بیب...بیب...بیب... و این یعنی اینکه من زنده ام.
پرستار دیگری بالای تختم حاضر شد و بازهم چندتا سوال تکراری پرسید و بعد در اتاق را محکم بست و رفت.
می شنیدم که پشت در میگفتند "اینم مهندس کامپیوتره!"
وقتی جایی را نمی بینی مجبور می شوی با تمرکز بیشتری بشنوی،با دقت بو بکشی و خوب لمس کنی.
احساس کردم سیمی که به دستم وصل شده است هر از گاهی تکانی میخورد.
با صدایی نه چندان بلند گفتم:کسی اینجاست؟ نیست؟هست؟ هیچکدام؟
همیشه عادت داشتم وقتی جایی تنها میشوم از این سوالات چهارگزینه ای مسخره با خودم طرح کنم و بعد خودم هم با توجه به شرایط پاسخی تشریحی به یک کدامشان بدهم.
اما این بار قبل از اینکه خودم جواب بدهم کسی جوابم را داد!
صدای ضعیفی از چند قدم آنطرف تر گفت:پسرم.ماشالا به این پسر خوشتیپ.اذیت نشدی عزیزم؟
نه مادر جان اذیت نشدم.ببخشید سلام نکردم.فکر میکردم من تنها توی این اتاقم.
با اینکه من تازه از اتاق عمل برگشته بودم بنظرم آمد حالش از من خیلی بدتر است.صدایش بزور بالا می آمد و نفس تمام کردن جملات اش را بخوبی نداشت.
لابد او هم چشمانش را عمل کرده بود،البته ظاهرا مرا می دید،اما منکه خوشتیپ نیستم! شاید قلب اش را عمل کرده بود،شاید آپاندیس اش اوت کرده بود.شاید هم مثل آن پسری که کنارم توی بخش منتظر دکتر بود نمی شد گفت کجایش را عمل کرده است.
وای اگر چشم هایم باز بودند و فقط برای چند ثانیه میتوانستم آنطرف اتاق را نگاهی بیندازم خیلی زود میتوانستم بفهمم چه عملی کرده،از چه طبقه ای از جامعه است،یارانه اش را چندم ماه از عابر بانک میگیرد،چند کلاس سواد دارد و...
پرستار وارد اتاق شد و گفت:همراهت کیه؟
+ با منی؟
- آره پس با کی هستم؟!!
+ گفتم شاید با این خانوم باشی
- خانوم؟!کدوم خانوم؟!
+ همینکه روی تخت اونوری دراز شده.
- روی کدوم تخت؟کی و میگی؟
جواب درستی نداشتم بدهم.منتظر ماندم تا پیرزن خودش جواب اش را بدهد اما خبری نشد.
پرستار دوباره پرسید:همراه ات کیه؟
+ همراه ندارم
- یعنی چی؟یعنی هیش کسی رو همراه خودت نیاوردی؟!
+ نه!
- پس اون کی بود اومده بود دم در بخش جراحی؟
+ نمیدونم!
پرستار رفت و در را محکم پشت سرش بست.دوباره در ظلمات پیش رویم به حالت خلسه رفتم.داروهای سر کننده هم اثرشان همچنان پابرجا بود.
خواب و بیدار بودم که احساس کردم دوباره سیم دارد تکانی میخورد.از روی تخت ام به زحمت نیم خیز شدم.سرم را چرخاندم،اطراف را نگاهی انداختم بدون اینکه بتوانم چیزی را ببینم.
"کسی اینجاست؟" این را بلند گفتم و دوباره دراز کشیدم.
کسی جواب نداد.دوباره داشتم به حالت نیمه هوشیار فرو میرفتم که صدای پیرزن بریده بریده بلند شد.
پسرم مهندس.میاد همه خرج عمل رو میده.ماشالا چند نفر زیر دستش کار میکنن.
+ مادر با کی داری حرف میزنی؟
- پسرم مهندس کامپیوتره
+ چه جالب منم مهندس کامپیوترم!
کسی دوباره در را باز کرد.
- پس که گفتی همراه نداری؟
اینبار دیگه بی معطلی و با کمی عصبانیت جواب دادم:چند بار میپرسید.گفتم که کسی همراهم نیست.
- چند دقیقه دیگه منتقلت میکنیم به بخش.ناراحتی،مشکلی چیزی نداری؟توهم،سرگیجه؟
+ توهم که چه عرض کنم! ی بیمار دیگه غیر از من توی اتاق هست.درسته؟
- از کجا فهمیدی؟
+ خب شما که نیستی حرف میزنه.انگار پسرش هم مهندس کامپیوتره.
- آره.این بنده خدا گوشاش سنگین.چشم هاش رو هم که امروز عمل کرده جایی رو نمیتونه ببینه.ی نیمچه آلزایمری هم داره. از دار دنیا بجز درد و بیماری فقط همون پسر رو داره.
از بخش مراقبت های ویژه که میخواستند بیرونم ببرند پرستار سرش کمی جلوتر آورد و گفت:وقت داشتی مرخص میشدی کارتت رو بیار دم بخش بهم بده.یادت که نرفته.سیستم خواهرم رو میگم.
+ نه یادم نرفته!
- راستی راجع به این قضیه که با ی خانم توی ی اتاق ریکاوری بودی هم به کسی چیزی نگی بهتره.درسته که چشمات بسته بود و جایی رو ندیدی اما خب غیرقانونی ی مرد و زن توی اتاق ریکاوری باهم باشند.منظورمو میگیری که...
ادامه صحبت هایش را نمیشندیم.صدایی آشنا به طرف تختم می آمد.
+ عزیزم.مامانت فدات بشه که توی غربت اینجوری تنهایی و مصیبت نکشی...
ادامه حرفایش در میان بغض و گریه ناپدید شد.دستم را دست گرفت و کنار تختم همانطور که میآمد صورتم را زیر ریز می بوسید.
لبخندی زدم و گفتم:چطور خودت رو با این سرعت رسوندی؟بلیط از کجا گیر آوردی؟
- ی جوری اومدم دیگه آقای مهندس!
همیشه وقتی می خواست جلوی غریبه ها پز بدهد مرا با این عنوان صدا میکرد "آقای مهندس"
درازکش روی تخت با چشمان کاملا بسته در حالی که دستانم در دستان مادرم بود،طول راهروی دراز را طی میکردیم و به این فکر میکردم که چگونه میشود یک مادر شد!

مادر



۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

رستگاری در هفت و سی پنج دقیقه



خداوند برای هرکسی مسیری قرار داده است که باید آنرا طی کند.کافی است نشانه هایی را که خداوند بر سر راهت قرار داده است را بخوانی.
کیمیاگر(پائلو کوئلیو)



دو آخر هفته پیش بود.آخرین روزهایی بود که فرصت داشتم دموی پروژه را بر مبنای شیرپوینت آماده کنم تا صبح روز شنبه به کارفرما ارائه دهم.
اما در پنج شنبه ای شوم که در شرکت گذشت هر آنچه مشکلات و خطاهای مختلف نرم افزاری که ممکن بود رخ دهد،رخ داد و کار به آدینه سرنوشت ساز کشید.

بدلیل اینکه قبل از نصب SP2010 نسخه2013 را نصب کرده بودم پاورشل روی CLR 4 سوئیچ کرده بود و رسما دیگه با SP2010 جواب نمیداد و کلی از کارهایی که بسادگی با Command های PS انجام میدادم را مجبور شدم با هزار کلک و بدبختی پیش ببرم.
در ادامه متوجه شدم MSP روی ویندوز هشت بدرستی نصب نمیشود و باید بروم سروقت مجازی سازی.
از طرفی Hyper-V ویندوز هشت هم با کانفیک سخت افزار لپ تاب جور نشد و مجبور شدم برم سراغ VMware و از قضا در انبوه آرشیو نرم افزاری من که توش از شیر مرغ بگیر تا Pes2014 و مورتال کامبت پیدا میشه ، VMWare نبود!!
یعنی دیگه رسما داشتم شک میکردم که ی کاسه ای زیر لپ تاب(نیم کاسه) است.چاره ای نبود جز اینکه بگذارم تا دانلود شود.
تا دانلود WM تموم شدو ویندوز سرور ،MSSQL و MSP روش نصب و کانفیگ شد ساعت دوازده شب را رد کرده بود.بسم الله گفتم رفتم سراغ Restore کردن پروژه که متوجه شدم اینترنت هم قطع شد و باید بقیه راه رو پیاده بروم....
حدودهای دو نصف شب تقریبا همه چیز داشت ختم به خیر می شد که متوجه شدم روی سرور شرکت سرویس پک یک شیرپوینت نصب بوده و در نتیجه آن را هم باید نصب کنم.
نصب سرویس پک شیرپوینت منو یاد قطار درود-اندیمشک مینداره که تقریبا ی جاهایی رو پیاده بری زودتر میرسی.لاکردار بیش از یک ساعت نصب اش طول کشید.
نصب سرویس پک که تمام شد امیدوارانه رفتم که کارو تمام کنم این سری دیگه بسم الله هم نگفتم تا خدا اوضاع را از اینی که هست بدتر نکند!
پروژه Restore شد و رفتم سراغ Solution هایی که باید جداگانه نصب می شدند و تقریبا همه جز یکی نصب شد.آن یکی هم به یکی دیگر از Feature ها دیگر وابسته بود.
GUID اش را برداشتم و در کل Solution ها و سورس هایی که داشتم سرچ زدم اما خبری ازش نبود انگار سمی کالن شده بود در انبار کد.
چون به اینترنت هم دسترسی نداشتم بصورت کاملا داینامیک رفته بودم گَلِِ خیار.و تقریبا باورم شده بود که این کار قرار نیست تا فردا آماده بشود.
نزدیک های صبح شده بود و چون ذهنم به جایی قد نمی داد یا خدا افتادم(!) همون موجود ناشناخته ای که ظاهرا حلال مشکلات است.
رفتم وضو گرفتم که ی نمازی بزنم توی رگ و خداوند را هم بندازم توی رودرواسی.اما انقدر بیشعور بودم که موقع نماز همه حواسم پی شیرپوینت بود.آنقدر حواسم پرت شد که مجبور شدم دوتا سجده سهو هم پیوست اش کنم.
روی آخرین سجده کلی زور زدم تا کمی تمرکز کنم و برم توی فاز عرفان و این حرفا،تا Connection برقرار شد بعد از دریافت اولین AcK از آسمان،سریعا درخواست مشکلات جاری را به انضمام یک سری از خوبی های نداشته ام برای مدیر دفتر خدا Send کردم و ازش طلب کمک کردم.
سرم را که از روی مهر برداشتم ناگهان ذهنم جرقه ای زد.حس کردم در ملکوت با طرح دوفوریت با درخواست ام موافقت شده است.یک سری ایده و نکات بر من نازل شد.(ی چیزایی تو مایه های question های Stack overflow)
نمیدانم پیام را جبریل آورد یا یکی از همدستانش ولی مضمون پیام این بود که "فیچر را خودت پیاده سازی کن بعد ی جورایی مثلا با hook بندازش به شیرپوینت"
وای!! عالی شد.چطور به ذهن خودم نرسیده بود.
ویژوال استودیو را باز کردم و شروع کردم به کد زدن...

اما درست وسط های همین حرکت انتحاری بودم که متوجه شدم حتی اگر نام این Feature را هم همانی که میخواهم بدهم اما GUID که خودکار تولید میشود طبیعتا با آن چیزی که سیستم شناخته تفاوت خواهد کرد.ذهنم دیگر درست کار نمیکرد.
دچار یاس فلسفی شدم.
چرا خدا حواسش به GUID نبود؟شاید هم اصلا سازوکارش را نمی داند.
چرا خدا برنامه نویسی کار نمیکند؟!
چرا دوره های MCPD را نمی گذراند؟حالا بدلیل تحریم شاید نمیتواند این دوره ها را در ایران بگذراند اما حداقل دوره های مجتمع فنی تهران را که میتوانست برود.
صبحانه نخورده کله پشتی ام را روی شانه ام انداختم و به قصد سازمان کارفرما راهی شدم.


آنروز با وجود اینکه من هیچ دمویی ارائه ندادم اما جلسه عالی پیش رفت.علت عالی بودنش را هم درادامه خواهم گفت اما بعد از جلسه و در راه برگشت به شرکت ناگهان یک راه حل جالب به ذهنم نازل شد که بجای بک آپ از وب سایت،مستقیما از دیتابیس اش بک آپ بگیرم و Restore کنم و اتفاقا این ساده ترین و بهترین راه حل هم بود و البته براحتی انجام هم شد.

آنروز جلسه عالی پیش رفت چون من هیچ دمویی برای ارائه نداشتم.و با کارفرما و مشاوران جدید اش دوباره پروژه را بررسی و تحلیل کردیم و در آخر که بحث مان به اتمام رسید متوجه شدم دمویی که من آماده کرده بودم چقدر با نیازهای آنها فاصله داشت و چه بسا اگر دموی پرت و پلای مرا می دیدند کلا از ادامه همکاری منصرف می شدند.
در عوض آن روز با یک سری حرفهای انتزاعی جلسه را جمع کردم و همین چند روز پیش هم دموی جدید را ارائه کردم که اتفاقا بسیار هم استقبال کردند.


۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

تعزیه یک نفره



از گرمی هوای ظهر تابستان کم شده بود.خورشید به سمت کوهایی میرفت که کمی برف روی قله هایشان بود.با نزدیک شدن غروب شهر شلوغ تر میشد.مردی که میانسالی را رد کرد بود و کوله ی روی دوشش داشت بعد از چند باری که خیابان را وارسی کرده بود بالاخره کنار یک درخت چنار قدیمی آرام نشست و به درخت تکیه داد.
اطراف را نگاهی انداخت بعد آرام آرام شروع کرد به پهن کردن بساطش.

گلیم نازکی را روی زمین پهن کرد و پارچه ی سبز رویش کشید.سپس چندتا خرت و پرت از کوله اش درآورد و آن وسط ریخت.
قصاب محل که تازه سیگارش را آتیش کرده بود،کنار مغازه اش روی صندلی چوبی لم داده بود از دور او را می پایید.درست مثل شاگرد نانوا و پیرمرد بغال.
مرد پارچه سبز رنگی به سرش بست و بی توجه به آنها باقی وسایل اش را یکی یکی از توی کوله رنگ رو رفته اش بیرون کشید و روی پارچه پهن کرد.
بعضی از وسایل را نیز طوری که کسی متوجه نشود دوباره توی کوله اش می گذاشت و بعد از چند لحظه که زیرچشمی اطراف را می پایید دوباره چیزی همان ها را از کوله اش در می آورد.
انگار منتظر بود ببیند ماهی فروشی که جلوی مغازه اش بساط کرده واکنشی نشان می دهد یا نه.
اما مرد ماهی فروش سرش حسابی شلوغ بود و اصلا متوجه حضور او نشده بود.
یک نیمچه شمشیر از کوله اش بیرون کشید و روی پارچه گذاشت.احتمالا خیلی گشته بود تا شمشیری پیدا کند تا در کوله اش جای شود.یک گزر جمع جور هم بیرون کشید.با دست تابی به آن داد.سرش را هم سنگین تکانی داد طوری که انگار از یک عده مرد الاف می خواهد ضرب شصت بگیرد.این یکی را برخلاف بقیه پرت کرد و وقتی به شمشیر خورد صدایش آنقدری بود که حواس چندتا رهگذر را جلب کند اما آنقدر بلند نبود که حواس مرد ماهی فروش را از مشتریانش پرت کند.
بلندگوی دستی قدیمی، آخرین چیزی بود که از کوله اش بیرون کشید.
یک...یک....
دو...قی قیق...
سه...خخخخخ...خخ...
بلندگو آنقدر که ظاهرش نشان میداد هم داغون نبود.آنقدری سالم بود که کار او راه بیندازد.
برای شروع کارش چندبار در بلندگو زمزمه هایی کرد و زیرچشمی نگاهش به مغازه ماهی فروشی بود.
شروع کرد به روضه خواندن.جند دقیقه ی گذشت و با اینکه شب جمعه بود اما جز دو سه تا پیرزن که از قبرستان برمی گشتند و همان چند کاسب کاری که از دور گاه و بی گاه او را می پاییدن کسی توجهی به او نداشت.
بعد از چند دقیقه آخرین برگ برنده اش را رو کرد.سپری زنگ زده و قدیمی را از کوله اش بیرون کشید.
سپر را در دست چپ اش گرفت.با شمشیری که در دست دیگر داشت محکم بر آن کوبید.و نعره هایی بلند کشید.
چندتا بچه که داشتند کمی آن طرف تر بازی میکردند با شنیدن این سرو صداها اطراف او جمع شدند.
هرچند که بچه ها پولی نداشتند که به او بدهند اما هر چه اطراف اش شلوغ تر میشد مردم بیشتری جمع میشدند و شاید بعضی از آنها مخصوصا پیرزن و پیرمرد هایی که از قبرستان برمیگشتند ممکن بود اسکناسی آن وسط بریزند.
بعد از چند بار جست وگریز تک نفره،مرد سرسبز به نفس نفس افتاده بود با اینکه با یک پیرمرد از کار افتاده خیلی فاصله داشت اما یک تنه فریاد کشیدن و دور چرخیدن او را از پای درآورده بود.
شمشیر و سپر را روی پارچه گذاشت.بلندگو را برداشت.نفس عمیقی کشید و در نقش اما حسین شروع کرد به مدیحه سرایی...
حالا دیگر ده بیست نفری دورش را گرفته بودند.




یکی از پیرزن ها که چادر سیاهی پوشیده بود و جلوی صورتش کشیده بود ،گریه میکرد.کمی ناله کرد طوری که همه بچه ها،دیگر فقط او را میدیدند.
اسکناسی روی پارچه انداخت و بعد با دختر جوانی که چند متر آنطرف تر منتظرش ایستاده بود به سمت قبرستان رفتند.
نانوا هم اسکناسی را به یکی از مشتریانش داد تا روی پارچه سبز که مرد پهن کرده بود بیندازد.
مرد ماهی فروش تازه متوجه او شده بود.کمی جلوتر آمد در چهارچوب در مغازه اش ایستاد کمی زیر لب غر و لند کرد اما جمعیت دورتعزیه خوان آنقدر زیاد شده بود که که دیگر نمیتوانست به او چیزی بگوید و از او بخواهد که برود جایی دیگر بساط کند.
قصاب رو به ماهی فروش فریاد زد:دیدی چه معرکه ی گرفته؟!تعزیه ی نفره!دوره ای شده ها!! هم امام حسین هم شمر!
مرد بغال بعد از اینکه مشتری اش را راه انداخت سریع از مغازه اش بیرون جست و گفت:والا اینو میگن کاسبی.نه دکونی،نه جوازی،نه خرجی و نه مالیاتی.
مرد سرسبز خودش را با شمشیر و سپر در بین جمعیت کمی  که دوره اش کرده بودند و چنباته زده بودند می چرخاند و طوری نشان میداد که متوجه حرفای آنها نیست.
بین جست و خیز هاش تند و سریع اش ناگهان می ایستاد.انگشتی به لبه شمشیر می کشید بعد دستش را طوری عقب میکشید که انگار شمشیرش به تیزی زلفقار است.
مرد قصاب اینبار کمی آرامتر گفت:آقا خدا نصیب نکنه.اعتیاد بد دردیه.مردم رو به هرکاری وادار میکنه. واسه جور کردن پول اون لامصب از همه چی مایه میزارن.
مرد سرسبز مثل خورشیدی که دیگر پشت کوه ها رفته بود به نفس نفس افتاده بود.هوا گرگ و میش شده بود.
بلندگو را دوباره برداشت.به درخت تکیه داد.
برادرا خواهرا من نه گدام نه معتاد.تعزیه خونه امام حسین ام.از بچه گی کارم همین بود.پدرمم تعزیه خون بود.پدرشم تعزیه خون بود.صبح این خرت و پرت ها رو میریزم توی این گونی و میندازم پشتم و یا علی میگم و میزنم بیرون.
تعزیه میگیرم به عشق ثوابش، اما خدا روزی رسونه.خرجی ما رو هم ی جوری میرسونه.حالا اگه دلت با حسین صاف.دلت با فرزندای زهراست.یه یا ابوالفضل بگو و هر اندازه ارادت داری به اهل بیت و هر جقدری که در توانت هست کمک کنی بریز رو این پارچه سبز...




هوا تاریک شده بود.اولین ستاره در کنار هلال ماه چشمک میزد.پیرمردان و پیرزنان از مسجد و قبرستان برمیگشتند.
مردی که کوله اش را روی دوشش انداخته بود از بغال یک نخ سیگار خرید همانجا روشن کرد و رفت.
روبروی ماهی فروشی زیر آن درخت چنار دیگر خبری از مرد نبود اما تکه پارچه سبزی آنجا جامانده بود.


۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

پیرمرد

دهانش خشک شده بود.می خواست به دست هایش  تکیه کند از روی زمین بلند شود و کمی آب بنوشد اما توانش را نداشت،دست هایش می لرزید.سرش به بالشت میخکوب شده بود و حتی توان اینکه سرش را هم بلند کند نداشت.
با دست راستش دکمه جلیقه رنگ و رو رفته اش را بسختی باز کرد و دستمال نمناکش را برداشت و آرام آب بینی اش را گرفت  و بعد طوری که کسی متوجه نشود چند قطره اشک روی گونه اش را پاک کرد.
به زحمت خودش را چرخاند و به پشت افتاد و حالا میتوانست خوب ترک های روی سقف را ببیند،ترک های که هر روز بیشتر و بیشتر میشدند.
اولین ترک را درست ده سال بیش توی سقف دید.آن روزها زیاد توجه ای به ترک های کوچک سقف نداشت اما وقتی اولین باران پاییزی شهر را تمیز و خیس کرد، فرش های خانه او کثیف وخیس شد...
از دیدن ترک ها بیشتر عصبی میشد،سرش را به طرف دیوار چرخاند،عکس سی سالگی اش روی تاقچه بود،رنگی،جذاب، با همان موهای سیاه و پوست قهوه ای.از دیدن این عکس هم غصه اش میگرفت.
چشمانش را بست.یاد اولین روزی افتاد که کنار سد رفته بودند.آفتابی ترین روز عمرش بود،باد بهترین وزشش را تجربه میکرد و آب آرام و با احترام به انها تعظیم میکرد.
جقدر آن روز کم بود و کم بود.خودش هم نمیداند چرا آنفدر کم به سد رفتند.چرا آنقدر کم سینما رفت.چرا آنقدر کم از هم بوسه کرفتن و چرا آنقدر راحت دیگر کنار هم،همدیگر را ندیدند...
ناگهان احساس کرد کسی آب رویش میریزد...
چشمانش را باز کرد...
پاشو...
نمیتوانست خوب چشمانش را باز کند...
آب روی صورتش چکیده میشد...
کسی دوباره گفت پاشو...


باران گرفته بود.