نمیدانم چرا زندگی مان هیچوقت شبیه فیلم ها نمیشود.همیشه یک اتفاق،یا کسی هست که در آخرین لحظات بهترین سکانس ها را خراب کند.
یک روز شهریوری نزدیک های پاییز بود.فارست گامپ را تازه دیده بودم.دور از شهر در نزدیکی گندمزار بی نظیری کنار جاده ای شبیه جاده های خلوت شهرهای کوچک غرب آمریکا لم داده بودم در حالی که باد میان موهایم میچرخید و نفس های خورشید هم به شماره افتاده بود.همه چیز شبیه سکانس بی نظیر یک فیلم بود.که ماشینی کنار جاده ایستاد و مردی با عجله و سراسیمه از آن پیاد شد و بدون اینکه متوجه حضور من شود کنار جاده چنباته زد و شروع کردن به شاشیدن.حالا نشاش کی بشاش.یعنی یارو رسما ماشین تخلیه چاه بود.ی چند دقیقه ای شر داد.بعدش هم تازه نوبت بالا تنه رسید.شروع کردن به فین کردن.صدای فور فور کشیدن دماغ اش از تلپ تلپ موتور ماشین فکستنی اش هم بیشتر بود.یک جوری فین میکرد که مایعات دورن دماغ و حلق که هیچ،فکر کنم نای و مری و کلیه و کبدش رو هم جلو ما بالا آورد و رفت.
رفاقت ها و دورهمی های مجردی مان هم مثل توی فیلم ها نیست.مثل ضیافت وقتی دور هم جمع میشدیم توی ی کافه یا رستوران قدیمی پیرمرد صاحب مغازه، ساندویچ رو تا دست مینداخت بهمون و بجای گفتن از خاطرات نوستالژیک مجبور میشدیم با یارو دست به یقه بشیم واسه چندر غاز پول.
مثل فیلم غریبانه یا مرسدس هم ماشین خفنی نداشتیم نداشتیم باهاش دوردور کنیم یا ببریم به آتشش بکشیم.
یا مثل فیلم اعتراض یک دوست دختر خوشگل نداشتیم که برای شب عروسی شان پیتزا سفارش بدهد و پیک اش خودم بشوم و پیتزا ها را ببرم به عروسی اش و بعد بخاطرمن بزند زیر همه چیزو با لباس عروس بیاید به رستوران دیدنم.
خیلی از دوستام مثل علی سنتوری معتاد شدن و به پیسی افتادند ولی هیچکدوم بابا نماینده مجلس و پولدار نداشتند که آنها را از منجلاب بکشد بیرون.
بچه گی مان مثل فیلم مالنا پر بود از شیطونی های ریز و درشت اما پدرمان نمیبردمان به جایی که از هفت دولت آزاد شویم و دلی از عزا دربیاورم.بجایش یک فصل کتک سیر مهمان مان میکرد،شبیه به الیور تویست.
جمعه ها بعد از دیدن فوتبالیستها جو گیر میشدیم در حد تیم ملی،با بچه محلها میزدیم بیرون به قصد فوتبال.اما چمن کارتون فوتبالیست ها کجا و آسفالت داغ ما کجا.تماشاگرهای خوشگل اونا کجا و بقال سیبیلو و بی وجدان محله ما کجا،که تا توپ می افتاد در مغازه اش فاتحه اش را نخوانده چاقو را حواله اش میکرد.
یک روز شهریوری نزدیک های پاییز بود.فارست گامپ را تازه دیده بودم.دور از شهر در نزدیکی گندمزار بی نظیری کنار جاده ای شبیه جاده های خلوت شهرهای کوچک غرب آمریکا لم داده بودم در حالی که باد میان موهایم میچرخید و نفس های خورشید هم به شماره افتاده بود.همه چیز شبیه سکانس بی نظیر یک فیلم بود.که ماشینی کنار جاده ایستاد و مردی با عجله و سراسیمه از آن پیاد شد و بدون اینکه متوجه حضور من شود کنار جاده چنباته زد و شروع کردن به شاشیدن.حالا نشاش کی بشاش.یعنی یارو رسما ماشین تخلیه چاه بود.ی چند دقیقه ای شر داد.بعدش هم تازه نوبت بالا تنه رسید.شروع کردن به فین کردن.صدای فور فور کشیدن دماغ اش از تلپ تلپ موتور ماشین فکستنی اش هم بیشتر بود.یک جوری فین میکرد که مایعات دورن دماغ و حلق که هیچ،فکر کنم نای و مری و کلیه و کبدش رو هم جلو ما بالا آورد و رفت.
رفاقت ها و دورهمی های مجردی مان هم مثل توی فیلم ها نیست.مثل ضیافت وقتی دور هم جمع میشدیم توی ی کافه یا رستوران قدیمی پیرمرد صاحب مغازه، ساندویچ رو تا دست مینداخت بهمون و بجای گفتن از خاطرات نوستالژیک مجبور میشدیم با یارو دست به یقه بشیم واسه چندر غاز پول.
مثل فیلم غریبانه یا مرسدس هم ماشین خفنی نداشتیم نداشتیم باهاش دوردور کنیم یا ببریم به آتشش بکشیم.
یا مثل فیلم اعتراض یک دوست دختر خوشگل نداشتیم که برای شب عروسی شان پیتزا سفارش بدهد و پیک اش خودم بشوم و پیتزا ها را ببرم به عروسی اش و بعد بخاطرمن بزند زیر همه چیزو با لباس عروس بیاید به رستوران دیدنم.
خیلی از دوستام مثل علی سنتوری معتاد شدن و به پیسی افتادند ولی هیچکدوم بابا نماینده مجلس و پولدار نداشتند که آنها را از منجلاب بکشد بیرون.
بچه گی مان مثل فیلم مالنا پر بود از شیطونی های ریز و درشت اما پدرمان نمیبردمان به جایی که از هفت دولت آزاد شویم و دلی از عزا دربیاورم.بجایش یک فصل کتک سیر مهمان مان میکرد،شبیه به الیور تویست.
جمعه ها بعد از دیدن فوتبالیستها جو گیر میشدیم در حد تیم ملی،با بچه محلها میزدیم بیرون به قصد فوتبال.اما چمن کارتون فوتبالیست ها کجا و آسفالت داغ ما کجا.تماشاگرهای خوشگل اونا کجا و بقال سیبیلو و بی وجدان محله ما کجا،که تا توپ می افتاد در مغازه اش فاتحه اش را نخوانده چاقو را حواله اش میکرد.



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر