۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

رویاهای شبانه

داخلی یک راهروی طولانی می دویدم.راهرو نه تمام میشد نه به جای جدیدی میرسیدم.فقط همان دیوارهای منحنی و کاشی شده مدام تکرار میشد.کسی هم پشت سرم بود.با یک چاقو.یا چیزی شبیه به آن.میخواست مرا بکشد.بالاخره انتهای راهرو مشخص شد.یک ماشین لباسشویی آن آخر بود.با سرعت میدویدم اما نخ های نامرئی مرا مهار کرده بود و بسختی قدم از قدم برمیداشتم.
درماشین لباس شویی را باز کردم و پریدم داخل.از پشت شیشه نگاه کردم.خبری از آدمکش نبود.شاید جایی مخفی شده بود.سرم را برگرداندم.ماشین لباسشویی پر از خارپشت بود که مشغول سیگار کشیدن و نوشابه خوردن بودند.یک پک سیگار میزدند و یک قلپ نوشابه سر میکشیدند.باهم تعریف میکردند.اما من نه زبانشان را میفهمیدم نه صدایشان را می شنیدم!
یکی شان به من نوشابه تعارف کرد.نوشابه را گرفتم.پر بود از تیغ! اما باید میخوردم.تیغ ها طوری برداشتم که بهشان برنخورد.مثل وقتهایی که خانه کسی دعوت هستی و غذایش پراز مو شده اما نمیخواهی برویش بیاوری.
عقب ماشین لباس شویی یک در بود.بطرف اش رفتم.چندتا خارپشت در اتاق کناری داشتند خارهایشان را شانه میکشیدند.
اتاق دیگری هم بود که چندتا جوجه تیغی مشغول ورق بازی بودند و تمام ورق هایشان هم سوراخ سوراخ شده بود.یکی دونفرشان هم با تیغ هایشان تار میزدند.
از در پشت که خواستم بیرون برم یواشکی چندتا از تیغ های کلف رو برداشتم تا اگر دوباره آن شخص بهم حمله کرد برای دفاع مجهز باشم.در را آرام باز کردم خبری از آدم کش نبود.
راهم را گرفتم و رفتم.اطراف جاده پر بود از غازهای کباب فروش.دورتر ها هم آسیاب های بادی بودند که با بال پروانه ها میچرخیدند.توی یکی از مغازه های اطراف یکی از دوستانم را دیدم که روی گلدان قدیمی نقاشی میکشید..جلو رفتم بدون اینکه سلام کنم یک لیوان شیر مرغ خوردم و زدم بیرون.تا پایم را بیرون گذاشتم آدمکش دوباره دنبالم افتاد.من میدویدم و او میدوید...
توی دالانی در یک فضا نامتناهی و خاکستری می دویدیم.فضای اطراف پر بود از چند وجهی های ریز و درشت.چند وجهی ها مدام بزرگ و کوچک میشدند.برخی از چند وجهی ها قطرشان تا بینهایت بود.
همینطور که داشتم می دویدم دختری از کنارم با سرعت رد شد و رفت.برگشتم نگاهی به عقب انداختم.آدمکش با تعجب آبروهایش را بالا انداخت.یعنی منم نفهمیدم چجوری از ما سبقت گرفت.
وسط راهرو پیچیدم در یک فرعی.اما آدمکش بی آنکه متوجه بشود راهش را گرفت و رفت.دوباره برگشتم به راهروی اصلی.صدایش کردم که من اینطرفم.همیشه ازین سوتی ها می دهد.بارها و بارها مرا گم میکند و خودم مجبور میشوم کمکش کنم تا پیدایم کند.
دوباره با چاقو دنبالم افتاد.کنار جاده روی سبزه ها دخترک دراز کشیده بود.انگار خوابش برده بود و شاید هم خودش را بخواب زده بود.جذاب بنظر میرسید.بهش که رسیدم کمی از سرعتم کم کردم.چند ده متری که دورتر شدم متوجه شدم خبری از آدم کش پیر نیست.برگشتم دیدم کنار دخترجوان نشسته است.برگشتم یکی از تیغ هایی را که با خودم از خانه خارپشت ها آورده بودم را در گردنش فرو کردم و...



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر