۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

فرصت های از دست رفته(دیدار با آلما)

بعضی از دخترها را نه عاشقشان هستی و نه حتی دوست داری کنارشان شبی را صبح کنی.
اما تا دلت بخواهد جان میدهد که صبح تا شب باهاشان هم کلام شوی.از هر دری میتوانی برایشان تعریف کنی.خوب گوش میدهند،خوب درک میکنند.کلا بعضی از دخترها را خدا آفریده که تو کنارشان خودت را ببینی.خودت را ورق بزنی.از رویاهایت با آنها بالا بروی.
آلما هم شاید یکی از این دخترها بود.رابطه صمیمی باهم نداشتیم.حتی اون روز هم که تماس گرفت و برای عصر قرار گذاشتیم فکر کنم اولین تماس غیر رسمی مان بود.زنگ زد و گفت میخواهد عمل جراحی کند.پیوند کلیه.یکی پیدا شده بود که میتوانست ازش کلیه بگیرد و میگفت همه این نوع جراحی ها موفقیت آمیز نیست.می گفت خیلی امیدی به زنده بودنش ندارد.شاید هم کمی اغراق میکرد.ازم خواست کتاب بوف کور صادق هدایت را برایش ببرم.
هیچوقت نفهمیدم برای آدمی که ممکن است بمیرد خواندن بوف کور چه لذتی میتواند داشته باشد اما انقدر برایم ارزش داشت که آن روز بعد از ظهر حتی اگر شده با دوچرخه خودم را به محل قرار برسانم.
قرارمان در یک کافی نت بود.آنوقت ها قرار های عاشقانه را توی کافی شاپ و اینجور جاها میگذاشتند اما ما که صَنمی با هم نداشتیم.پس بهترین جا کافی نت بود.
با کمی تاخیر رسیدم وقتی داشتم دوچرخه ام را به درخت قفل میکردم دیدم که او توی کافی نت ایستاده و منتظر است.
وارد که شدم بعد از همان احوالپرسی اول کار فهمیدم که کمی با باقی روزها فرق میکند.با اینکه مثل همیشه شیک پوش و مرتب بود اما آن دختر سر زنده قبلی که توی انجمن ادبی روی کلام سوار بود و لبخند از لبش رخت بر نمی بست،نبود.چشمانش غصه داشت.عمق چشمانش چیزی در خود داشت که قبلا ندیده بودم.
نمیدانم کدام یکی مان بود که پیشنهاد داد هر کدام پشت یک سیستم جدا بشینیم.جای حرف زدن شروع کردیم به چت کردن.این ایده چت را هم نمیدانم کدام یکی مان داد،اما هیچ بعید نبود کم رویی من باز کار خودش را کرده باشد.شاید توی چت راحتتر میشد بعضی حرف ها را زد.
آن روز شروع کردیم از هر دری سخن گفتن البته اینبار با محوریت مرگ و زندگی!
یکی دو باری بهم پیشنهاد داد که اگر تایپ کردن خسته کننده است بلند شویم و رودررو صحبت کنیم اما بازهم این من بودم که طفره رفتم.
از مرگ نمیترسید.قصد داشت بهم حالی کند نمی خواهد نقش آدم های رنجور و درمانده را بازی کند تا مورد توجه باشد و ترحم برانگیز.انگار دوست داشت آرام آرام و با خاطره خوش از میان ما برود.
عجله داشت و باید میرفت.قرار بود برای روز عمل کم کم آماده شود.از پشت میز بلند شد.جلوی میز من ایستاد.کتاب و یکی از آخرین داستان های خودم را هم بهش دادم و مطمئن بودم داستان مرا قبل از بوف کور میخواند.
موقع رفتن گفت:« اگه دیگه ندیدمتون حلال کنید»
لبخند آرامی زدم و گفتم:«من مطئنم عمل ات با موفقیت انجام میشه و دوباره برمیگیردی پیشمون»
«از کجا انقدر مطمئنی؟شرایط که اینجور بنظر نمیاد»
«حاضرم باهات سر هرچی بخوای شرط ببندم»
آنموقع ها عادتم بود.تا میخواستم چیزی را به کسی بقبولانم سریع همین جمله را میگفتم.او چیزی نگفت و من دوباره ادامه دادم
«اصلا سر ی شام.پیتزا خوبه؟»
دوباره چیزی نگفت.فقط نگاهم میکرد.
«چیه؟انقدر فکر کردن نداره؟قبول؟»
لبخندی زد.نه چندان شیرین.نه چندان دوست داشتنی.از آن خنده هایی که حس میکنی بعدش قرار است طرف بزند زیر گریه.
«خب اگر تو باختی چی؟»
«خب ببازم.من پیتزا رو میدم دیگه.»
آرام و شمرده گفت:«نه دیگه.اگه تو ببازی یعنی من دیگه برنگشتم.میخوای به کی شام بدی؟!»
تمام وجودم یک لحظه یخ زد.نمیدانستم باید بخندم یا ناراحت شوم.پات شده بودم.گند زده بودم.کمی سکوت کردیم و او رفت.
من میخندیدم. خنده هایی شبیه خنده های پیرمرد خنزر پنزری.
آن روز آخرین دیدار من با آلما بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر