در اوج روزهای خنک اواسط پاییز و در یک صبح جمعه که تاریک تر از باقی صبح ها بود.چون ابرهای پرپشت آسمان را کیپ تا کیپ قرق کرده بودند.
با صدایی از خواب بیدار می شدم.صدای یک دوست.صدای پای باران.
به ذوق باران پشت پنجره می رفتم.زمین خیس شده بود و باران کم کم جان گرفته بود و می شد قطرات اش را یکی یکی شمارد.
در یکی از همین صبح ها وقتی اوضاع نوستالژیک می شد که می فهمیدم برای صبحانه کدو داریم!
کدویی که شب قبل پدر آنرا در تنور قنادی انداخته بود و تا صبح حسابی مغز پخت شده بود.آنوقت ها تنورهای های قنادی هنوز فر های برقی نشده بودند.
کدو تنبل های مغز پخت شده مخصوصا آن قسمت هایش که جزقاله شده بود و طعم عسل گیاهی می داد خوشمزه ترین صبحانه تاریخ بشری ام بود.
تنها عیب آن جشن پاییزی این بود که از آن روز به بعد وقتی خرپشته میرفتی جای خالی یکی دیگر از آن موجودات آرام و دوست داشتنی خودش را نشان میداد.
کدو تنبل ها میوه هایی سنگین و با وقاری بودند.و اصلا به تیپ و قیافه بور شان نمیخورد ایرانی باشند!!
پاییز که میشد رنگ زرد آنها برای من تداعی زیبایی و خوشمزه گی و دورهمی بود.
پاییزهای ما با پاییز های شما فرق داشت.شما الان با کدو تنبل جشن هالووین میگیرید و ما با کدو تنبل مراسم صبحانه جمعه های بارانی و پاییزی میگرفتیم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر