تو رفته بودی.تو و آن دوستت که دوست اش نداشتم رفته بودی.شب از نیمه گذشته بود و من همچنان روی همان صندلی لهستانی لم داده بودم و تلو تلو میخوردم و همان آهنگ مشترکمان را گوش میدادم...
خیره به آن طرف میز.خیره به جای خالی ات.خیره به فنجان نیمه خورده ات.خیره به قندی که روی لبانت گذاشتی اما نخوردی.و حالا آن حبه قند هم یادگاری شده است.
بوی عطرت هنوز توی فضای اتاق بود.تا آن بو بود نمیشد از روی آن صندلی بلند شد.
تمام عصر را با هم قدم زدیم.نمیدانم کداممان پیشنهاد دادیم شام را باهم بخوریم.و نمی دانم چه شد که شام را خانه من خوردیم!
فکرش را هم نمیکردم پشت آن میز چوبی روی همان صندلی لهستانی بنشینی.درست روبروی من. از همه کس نقل قول کنیم،درباره همه چیز حرف بزنیم اما از خودمان نه!
روی آن صندلی لهستانی تلو تلو میخوردم.خیره به برگه های روی میز.
بی اختیار خنده ام میگرفت.یاد خنده های پنهانی ات میفتادم.وقتی در جواب تمام فلسفه بافی هایم تنها سری تکان میدادی و لبخندی میزدی.
من گرم تعریف می شدم،روی منبر میرفتم.از سروش،تویسرکانی و زیباکلام بگیر تا یونگ و هاوکینگ و راسل را به هم می بافتم و تهش کلام را به جایی که خودم هم نمیدانستم کجاست ختم میکردم و تو در جواب بازهم تنها لبخندی میزدی.من میفهمیدم که چیزی از حرفهایم نفهمیدی اما میدانستم کلامم برایت شیرین است.
خودت گفته بودی به هیجان که می آیم ذوق میکنی.
روی میز برگه ای تنها زیر خودکاری خوابیده است.برگه ای که امتیازهای بازی را رویش یادداشت میکردیم.
آنطرف میز هم هنوز کارت های بازی پخش هستند.هنوز دست شان نزده بودم.میترسیدم بوی عطر دستانت از لابه لایشان محو شود.
نفهمیدم چطور اول من حاکم شدم.حکم من دل بود.دست را به باد دادم.حاکم تو شدی.حکم عوض شد.اما من بازهم در حال و هوای قبل با دل می بریدم.
و دوستت که مدام میخندید و میگفت:حواست کجاست پسر.حکم عوض شده است.دل ات را بردار از این وسط.
من چشم هیز نبودم اما چشمانم روی تو جا می ماند.
و تو خودت را،لباست را، تکانی میدادی و می پوشاندی.تو هم میدانستی من چشم هیز نیستم اما عادت داشتی.تو محجوب بودی حتی با اینکه در خانه ام بودی.
روی همان صندلی لهستانی همچنان تلو تلو میخوردم و دوباره همان آهنگ را از نو پلی میکردم.
فنجان خالی من و قهوه نیمه خورده تو.
زمانیکه دوستت رفت قهوه ها را از آشپزخانه بیاورد.شاید برای او دو دقیقه طول کشید.شاید هم سه دقیقه.شاید هم خیلی بیشتر.اما برای ما زمان ایستاد.
فال قهوه هایت همیشه در صدر افتضاح ترین هنرهایت بود.همیشه غلط،همیشه با دورترین حد از واقعیت.اما برای من بهترین فال ها را میزدی.چون نتیجه مهم نبود.تو خودت فال من بودی.
آهنگ بازهم به انتها رسید.
دوباره از نو.
پی اسمتو می گشتم... ته یک فنجون خالی
دنبال یه طرح تازه...یه تبسم خیالی
فنجونای لب پریده...قهوه های نیمه خورده
منو عشقی که واسه همیشه مرده...دل به عشق تو سپرده

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر