۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

ولگرد

خودش را از نگاه عابران پنهان میکرد و در تاریکی پیاده رو ،خیابان را در پی غذایی و جایی برای استراحت طی میکرد.
سوز سرمای شب سرد زمستانی کم کم داشت امان اش را میبرید.
شکم اش باد کرده بود.حامله بود.دیگر چیزی به زمان زایمانش نمانده بود.شاید یکی از همین شب های زمستانی مادر میشد.

پیرزن صاحب خانه اش چند روزی حال خوبی نداشت.این را از غذاهایی که دیگر برای او نمی آورد فهمیده بود.تا اینکه پریشب مُرد.جای او دیگر در آن خانه نبود.این را امشب فهمید.وقتی پسر و عروس پیرزن او را به زور از خانه بیرون کردند.

به چراغ ها که میرسید زیرنور کمی درنگ میکرد.نفسی تازه میکرد.پشت سرش را می پایید .کمی با تکان خوردن های شکمش آرام میشد.و دوباره راه میافتاد.
سرما  آب جوب،آشغال های سرکوچه ها و دل های عابران را منجمد کرده بود. کسی دیگر حواسش به او نبود.هرکسی میخواست زودتر به خانه برسد و از شر سرما راحت شود اما او نه جای گرمی در انتظارش بود و نه چیزی برای خوردن داشت.



زمانی که به آخرین چراغ که در مه سرد زمستانی خودش را پوشانده بود رسید،خیابان قُرُق شب برفی شده بود،برهوتی پر از مه و تنهایی.آسمانی سیلی خورده و سرخ.

در پایین دست جایی که نور سبز رنگی از میان پنجره ها و در نیمه بازی روی آسفالت یخ زده تابیده بود.چند نفری مشغول حرف زدن بودند و بوی غذا می آمد.
بوی مرغ پخته شده شوقی در وجودش انداخت.قدم هایش تندتر شد.تکان های درون شکمش هم بیشتر شدند انگار بود غذا به آنجا هم رسیده بود.
وقتی رسید جرات نزدیک شدن نداشت.پیرمرد چهارشانه ای در آستانه در ایستاده بود و چند بسته غذا را به یک پیرزن داد و وقتی میخواست برگرد متوجه او شد.
چند لحظه چشم در چشم هم ماندند.بی آنکه چیزی بگویند.مرد رویش را به طرف داخل برگرداند و صدا زد:"ی پرس دیگه غذا بیارید"
کسی از داخل جواب داد:"حاج آقا دیگه برنجی نمونده،فقط مرغ"
"میدونم.از همون مرغ بیار"
بعد از چند لحظه پسرجوانی کنار مرد در چارچوب در ایستاد.
"حاج آقا اینجا که کسی نیست!"
"اوناهاش ،اون گوشه"
پسر یکی دو قدم بیرون گذاشت.او را دید.کمی تعجب کرد.به چشمان نگران و درمانده گربه نگاهی انداخت،غذا را جلویش گذاشت و رفت.






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر