۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

مهندس قلابی!

در همین سنه اخیر و دهه پیش یکی از دوستان قدیمی گرمابه و پلی استیشن از ما درخواست کمک کرد،که کامپیوتر خانه‏‏ شان خراب است و چون تصاویر خانوادگی روی هاردش کپی شده نمیخواهد برای تعمیر بیرون بدهد.
البته هر دو میدانستیم مشکل عکس های خانوادگی نیست بلکه فیلم های غیر خانوادگی است و +18 ایشان است.
ما با رفیق شفیق راهی منزلشان شدیم.
در دم تا مادرش ما را دید شروع کرد به تعریف و تمجید و قربون و صدقه رفتن که درود و صد آفرین که درس خواندی و شکر خدا برای خودت مهندس شدی نه مث این پسر بی شعور(!!)که هرچی توی گوشش خوندیم بچه درس بخون و واسه خودت دکتر مهندس بشو،بخرجش نرفت که نرفت.
و صد البته که والده محترمه ایشان دقیق و بر میزان می فرمود.او از بچه ‏گی در فکر کسب وکار بود و اگر تورم های دوران محمود کبیر نبود درآمد آنوقتش با حال بنده برابری میکرد.اما خدا را شکر گوهری چون احمدی نژاد آمد و آنچنان تومان را بر زمین کوباند که درآمد ماهی سیصد چهارصد تومان آن زمان در این بیغوله آباد امروز به پشیزی تبدیل شده است.

وارد اتاقش که شدیم تا دیدم سیستم بالا نمیاد گفتم باید ویندوزش عوض بشود و لاغیر.این فتوا را چنان سریع و لاشک صادر کردم که همان ابتدای امر، ضرب شصتی از توانایی ها و تسلط بر امور نشان داده باشم.آنی سی دی ویندوز را چپاندم توو و ویندوز رفت برای نصب...
مامانش که داشت با چایی وارد اتاق میشد گفت:ماشاالله چه زود راش انداختی!! بعد هم در ادامه مجددا یکسری تیکه ریز و درشت بار رفیق شفیق ما کرد و رفت.

پاهامو روی پام انداخته بودم و ی دسته رو کیبورد میزدم و سری تکان دادم و بادی در قپ قپ گفتم:خب بگو ببینم چیکارا میکنی؟هنوز دنبال پول مولی؟پسر جان چند بار بهت گفتم بشین مث آدم درس بخون....
در جواب تمام افاضات من فقط ی کلمه گفت:زر نزن.
بد جور شاکی شده بود.ترجیح دادم بیشتر از این رو اعصابش نرم.خواستم فضا رو کمی با خاطرات دوران بچگی عوض کنم که مامانش با ی بشقاب شیرینی اومد...
بیا مهندس جان چایی ات رو با شیرینی بخور.راستی نمیشه اینم بره پیش دانشگاهی و بعدش بیاد دانشگاه پیش خودت؟!
+ نه خاله مگه دانشگاه رفتن به این راحتیه؟!مگه تعمیرگاه لوازم خانگیه! بعدش هم فکر کن اومده دانشگاه، درس کامپیوتر و نرم افزار خوندن خیلی سخت، کار هر کسی نیست.
خدا نصیب نکند،یکی از بدترین آفت های دنیا جوگیر شدن است.تا ویندوز شروع به نصب بشود مامانش چند باری آمد و رفت.و اینجانب در حد بیل گیتس خود را نشان میدادم و مدام مث رحیم مشایی تز و ایدئولوژی صادر میکردم و تلافی تمام بازی های شرطی رو هم که بهش باخته بودم را بر سر آن بنده خدای مستاصل درآوردم.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت در ساحل بیکران ادعا دوش تفاخر میگرفتم که یکهو صفحه مانیتور آبی شد و چند خط نوشته و بعدش هم زرتی سیستم خاموش شد.
رفیق ما از دیدن این صحنه مثل تیمی که دقیقه نود گل تساوی را زده باشد و قرار است کار را بوقت اضافه بکشاند برق امید در چشمانش درخشید.
-خطا داد؟
+نه بابا.خطا کدومه!ساده ی ها!خودم ریستش کردم.
در کیس و باز گذاشتم و کمی رم و کابل های اتصال رو شل و سفت کردم. با امید به اینکه خطا رخ داده اتفاقی بوده باشد و دیگر تکرار نشود.سیستم را روشن کردم اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دوباره صفحه آبی و...
-مهندس باز خودت خاموشش کردی؟
صفت کنایی "مهندس" چون تیری بر پیکره نیمه جان من می‏نشست.

سیستم درست بشو نبود.به هر کدوم از دوستان که فکر میکردم می توانند مرا از آن گرداب خود ساخته بیرون بکشند زنگ زدم اما فایده‏ای نداشت که نداشت.
- پ شی شد مهنس؟درس نشد؟ریدی؟
+دهنت رو ببند،ببینم دارم چه غلطی میکنم.

همه اینها یک طرف ترس برگشتن مامانش هم یک طرف.اگر میامد و می‏دید سیستم درست نشده شرف‏ام به کل بر باد می‏رفت.

یک اصل بنیادی در درگیرهای فیزیکی و خیابانی بین پسرها شهره است که میگوید "اگر کتک خورد ملس نیست و زورت هم بطرف نمیرسد در فرار لحظه ی تردید نکن.که گر گریزی فقط آبرو بر باد دهی،وگر بمانی کمترین چیز، آبرو است که میدهی!"

+من دیگه کلاسم داره شروع میشه.میرم دانشگاه و فردا شب میام درستش میکنم.

رفیق شفیق ما فقط نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.دهانش را طوری که انگار چیزی میخواهد بخورد بعد قرار است جواب دهد تکان میداد اما در نهایتا بازهم چیزی نمیگفت و فقط نیش خند می زد.راه عصبی کردنم را از بچه گی خوب میدانست.بعد از کلی نوشخار واهی سری تکان داد و گفت:مامان داره نهار درست میکنه،بمون تا ببینه مهندسمون چه توانایی هایی داره...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر