خانم پرستار ایشون رو منتقل کنید به اتاق ریکاوری.
- چشم آقای دکتر،راستی اون بیمار که جسم خارجی توی قرینه اش رفته بود هم اومده.آماده اش کنیم برای عمل؟
* باشه.فقط زودتر.
پرستار تخت من را به سمت اتاق ریکاوری هل میدهد.
- درد نداری؟
- چشم آقای دکتر،راستی اون بیمار که جسم خارجی توی قرینه اش رفته بود هم اومده.آماده اش کنیم برای عمل؟
* باشه.فقط زودتر.
پرستار تخت من را به سمت اتاق ریکاوری هل میدهد.
- درد نداری؟
- صدامو میشنوی؟
+ آره میشنوم.نه ندارم
- ی خانمی اومده بود دم بخش جراحی سراغت رو میگرفت
+ سراغ منو؟!!
- دکتر بیهوشی میگفت مهندس کامپیوتری.آدرس دفترت رو بده، حالت که بهتر شد ی سر بهت بزنیم.
+ خانوم کی بود؟چیکارم داشت؟
- سیستم خواهرم خرابه.عکس خانوادگی روش داریم نمیشه بیرون داد.میدونی که نمیشه به این خدمات کامپیوتری ها اعتماد کرد.چند ماه قبل دختر خالم گوشیش رو داده بود...
وسط حرف اش پریدم و دوباره پرسیدم:اون خانوم کی بود؟
- بزار حرف ام تموم بشه بعد میگم و دوباره ادامه داد...
حوصله گوش دادن به حرفهایش را نداشتم.قبل از عمل او را ندیده بودم اما به صدا و لحن حرف زدنش میخورد که زیر سی سال سن داشته باشد و احتمالا هم مجرد بود،در حالت خوشبینانه شاید خوشگل هم بود!
+ آره میشنوم.نه ندارم
- ی خانمی اومده بود دم بخش جراحی سراغت رو میگرفت
+ سراغ منو؟!!
- دکتر بیهوشی میگفت مهندس کامپیوتری.آدرس دفترت رو بده، حالت که بهتر شد ی سر بهت بزنیم.
+ خانوم کی بود؟چیکارم داشت؟
- سیستم خواهرم خرابه.عکس خانوادگی روش داریم نمیشه بیرون داد.میدونی که نمیشه به این خدمات کامپیوتری ها اعتماد کرد.چند ماه قبل دختر خالم گوشیش رو داده بود...
وسط حرف اش پریدم و دوباره پرسیدم:اون خانوم کی بود؟
- بزار حرف ام تموم بشه بعد میگم و دوباره ادامه داد...
حوصله گوش دادن به حرفهایش را نداشتم.قبل از عمل او را ندیده بودم اما به صدا و لحن حرف زدنش میخورد که زیر سی سال سن داشته باشد و احتمالا هم مجرد بود،در حالت خوشبینانه شاید خوشگل هم بود!
از پشت آن همه باند و پانسمانی که روی چشمانم بود تقریبا هیچ چیزی را نمیشد دید.اما وقتی وارد اتاق ریکاوری شدم احساس کردم فضا کمی روشن تر شد.
چیزی را به مچ دستم وصل کردند و بعد از چند لحظه صدای بریده بریده نمایشگر ضربان قلب بلند شد بیب...بیب...بیب... و این یعنی اینکه من زنده ام.
پرستار دیگری بالای تختم حاضر شد و بازهم چندتا سوال تکراری پرسید و بعد در اتاق را محکم بست و رفت.
می شنیدم که پشت در میگفتند "اینم مهندس کامپیوتره!"
وقتی جایی را نمی بینی مجبور می شوی با تمرکز بیشتری بشنوی،با دقت بو بکشی و خوب لمس کنی.
چیزی را به مچ دستم وصل کردند و بعد از چند لحظه صدای بریده بریده نمایشگر ضربان قلب بلند شد بیب...بیب...بیب... و این یعنی اینکه من زنده ام.
پرستار دیگری بالای تختم حاضر شد و بازهم چندتا سوال تکراری پرسید و بعد در اتاق را محکم بست و رفت.
می شنیدم که پشت در میگفتند "اینم مهندس کامپیوتره!"
وقتی جایی را نمی بینی مجبور می شوی با تمرکز بیشتری بشنوی،با دقت بو بکشی و خوب لمس کنی.
احساس کردم سیمی که به دستم وصل شده است هر از گاهی تکانی میخورد.
با صدایی نه چندان بلند گفتم:کسی اینجاست؟ نیست؟هست؟ هیچکدام؟
همیشه عادت داشتم وقتی جایی تنها میشوم از این سوالات چهارگزینه ای مسخره با خودم طرح کنم و بعد خودم هم با توجه به شرایط پاسخی تشریحی به یک کدامشان بدهم.
اما این بار قبل از اینکه خودم جواب بدهم کسی جوابم را داد!
صدای ضعیفی از چند قدم آنطرف تر گفت:پسرم.ماشالا به این پسر خوشتیپ.اذیت نشدی عزیزم؟
نه مادر جان اذیت نشدم.ببخشید سلام نکردم.فکر میکردم من تنها توی این اتاقم.
با صدایی نه چندان بلند گفتم:کسی اینجاست؟ نیست؟هست؟ هیچکدام؟
همیشه عادت داشتم وقتی جایی تنها میشوم از این سوالات چهارگزینه ای مسخره با خودم طرح کنم و بعد خودم هم با توجه به شرایط پاسخی تشریحی به یک کدامشان بدهم.
اما این بار قبل از اینکه خودم جواب بدهم کسی جوابم را داد!
صدای ضعیفی از چند قدم آنطرف تر گفت:پسرم.ماشالا به این پسر خوشتیپ.اذیت نشدی عزیزم؟
نه مادر جان اذیت نشدم.ببخشید سلام نکردم.فکر میکردم من تنها توی این اتاقم.
با اینکه من تازه از اتاق عمل برگشته بودم بنظرم آمد حالش از من خیلی بدتر است.صدایش بزور بالا می آمد و نفس تمام کردن جملات اش را بخوبی نداشت.
لابد او هم چشمانش را عمل کرده بود،البته ظاهرا مرا می دید،اما منکه خوشتیپ نیستم! شاید قلب اش را عمل کرده بود،شاید آپاندیس اش اوت کرده بود.شاید هم مثل آن پسری که کنارم توی بخش منتظر دکتر بود نمی شد گفت کجایش را عمل کرده است.
وای اگر چشم هایم باز بودند و فقط برای چند ثانیه میتوانستم آنطرف اتاق را نگاهی بیندازم خیلی زود میتوانستم بفهمم چه عملی کرده،از چه طبقه ای از جامعه است،یارانه اش را چندم ماه از عابر بانک میگیرد،چند کلاس سواد دارد و...
لابد او هم چشمانش را عمل کرده بود،البته ظاهرا مرا می دید،اما منکه خوشتیپ نیستم! شاید قلب اش را عمل کرده بود،شاید آپاندیس اش اوت کرده بود.شاید هم مثل آن پسری که کنارم توی بخش منتظر دکتر بود نمی شد گفت کجایش را عمل کرده است.
وای اگر چشم هایم باز بودند و فقط برای چند ثانیه میتوانستم آنطرف اتاق را نگاهی بیندازم خیلی زود میتوانستم بفهمم چه عملی کرده،از چه طبقه ای از جامعه است،یارانه اش را چندم ماه از عابر بانک میگیرد،چند کلاس سواد دارد و...
پرستار وارد اتاق شد و گفت:همراهت کیه؟
+ با منی؟
- آره پس با کی هستم؟!!
+ گفتم شاید با این خانوم باشی
- خانوم؟!کدوم خانوم؟!
+ همینکه روی تخت اونوری دراز شده.
- روی کدوم تخت؟کی و میگی؟
جواب درستی نداشتم بدهم.منتظر ماندم تا پیرزن خودش جواب اش را بدهد اما خبری نشد.
+ با منی؟
- آره پس با کی هستم؟!!
+ گفتم شاید با این خانوم باشی
- خانوم؟!کدوم خانوم؟!
+ همینکه روی تخت اونوری دراز شده.
- روی کدوم تخت؟کی و میگی؟
جواب درستی نداشتم بدهم.منتظر ماندم تا پیرزن خودش جواب اش را بدهد اما خبری نشد.
پرستار دوباره پرسید:همراه ات کیه؟
+ همراه ندارم
- یعنی چی؟یعنی هیش کسی رو همراه خودت نیاوردی؟!
+ نه!
- پس اون کی بود اومده بود دم در بخش جراحی؟
+ نمیدونم!
پرستار رفت و در را محکم پشت سرش بست.دوباره در ظلمات پیش رویم به حالت خلسه رفتم.داروهای سر کننده هم اثرشان همچنان پابرجا بود.
خواب و بیدار بودم که احساس کردم دوباره سیم دارد تکانی میخورد.از روی تخت ام به زحمت نیم خیز شدم.سرم را چرخاندم،اطراف را نگاهی انداختم بدون اینکه بتوانم چیزی را ببینم.
"کسی اینجاست؟" این را بلند گفتم و دوباره دراز کشیدم.
کسی جواب نداد.دوباره داشتم به حالت نیمه هوشیار فرو میرفتم که صدای پیرزن بریده بریده بلند شد.
پسرم مهندس.میاد همه خرج عمل رو میده.ماشالا چند نفر زیر دستش کار میکنن.
+ مادر با کی داری حرف میزنی؟
- پسرم مهندس کامپیوتره
+ چه جالب منم مهندس کامپیوترم!
+ همراه ندارم
- یعنی چی؟یعنی هیش کسی رو همراه خودت نیاوردی؟!
+ نه!
- پس اون کی بود اومده بود دم در بخش جراحی؟
+ نمیدونم!
پرستار رفت و در را محکم پشت سرش بست.دوباره در ظلمات پیش رویم به حالت خلسه رفتم.داروهای سر کننده هم اثرشان همچنان پابرجا بود.
خواب و بیدار بودم که احساس کردم دوباره سیم دارد تکانی میخورد.از روی تخت ام به زحمت نیم خیز شدم.سرم را چرخاندم،اطراف را نگاهی انداختم بدون اینکه بتوانم چیزی را ببینم.
"کسی اینجاست؟" این را بلند گفتم و دوباره دراز کشیدم.
کسی جواب نداد.دوباره داشتم به حالت نیمه هوشیار فرو میرفتم که صدای پیرزن بریده بریده بلند شد.
پسرم مهندس.میاد همه خرج عمل رو میده.ماشالا چند نفر زیر دستش کار میکنن.
+ مادر با کی داری حرف میزنی؟
- پسرم مهندس کامپیوتره
+ چه جالب منم مهندس کامپیوترم!
کسی دوباره در را باز کرد.
- پس که گفتی همراه نداری؟
اینبار دیگه بی معطلی و با کمی عصبانیت جواب دادم:چند بار میپرسید.گفتم که کسی همراهم نیست.
- چند دقیقه دیگه منتقلت میکنیم به بخش.ناراحتی،مشکلی چیزی نداری؟توهم،سرگیجه؟
+ توهم که چه عرض کنم! ی بیمار دیگه غیر از من توی اتاق هست.درسته؟
- از کجا فهمیدی؟
+ خب شما که نیستی حرف میزنه.انگار پسرش هم مهندس کامپیوتره.
- آره.این بنده خدا گوشاش سنگین.چشم هاش رو هم که امروز عمل کرده جایی رو نمیتونه ببینه.ی نیمچه آلزایمری هم داره. از دار دنیا بجز درد و بیماری فقط همون پسر رو داره.
- پس که گفتی همراه نداری؟
اینبار دیگه بی معطلی و با کمی عصبانیت جواب دادم:چند بار میپرسید.گفتم که کسی همراهم نیست.
- چند دقیقه دیگه منتقلت میکنیم به بخش.ناراحتی،مشکلی چیزی نداری؟توهم،سرگیجه؟
+ توهم که چه عرض کنم! ی بیمار دیگه غیر از من توی اتاق هست.درسته؟
- از کجا فهمیدی؟
+ خب شما که نیستی حرف میزنه.انگار پسرش هم مهندس کامپیوتره.
- آره.این بنده خدا گوشاش سنگین.چشم هاش رو هم که امروز عمل کرده جایی رو نمیتونه ببینه.ی نیمچه آلزایمری هم داره. از دار دنیا بجز درد و بیماری فقط همون پسر رو داره.
از بخش مراقبت های ویژه که میخواستند بیرونم ببرند پرستار سرش کمی جلوتر آورد و گفت:وقت داشتی مرخص میشدی کارتت رو بیار دم بخش بهم بده.یادت که نرفته.سیستم خواهرم رو میگم.
+ نه یادم نرفته!
- راستی راجع به این قضیه که با ی خانم توی ی اتاق ریکاوری بودی هم به کسی چیزی نگی بهتره.درسته که چشمات بسته بود و جایی رو ندیدی اما خب غیرقانونی ی مرد و زن توی اتاق ریکاوری باهم باشند.منظورمو میگیری که...
ادامه صحبت هایش را نمیشندیم.صدایی آشنا به طرف تختم می آمد.
+ عزیزم.مامانت فدات بشه که توی غربت اینجوری تنهایی و مصیبت نکشی...
ادامه حرفایش در میان بغض و گریه ناپدید شد.دستم را دست گرفت و کنار تختم همانطور که میآمد صورتم را زیر ریز می بوسید.
لبخندی زدم و گفتم:چطور خودت رو با این سرعت رسوندی؟بلیط از کجا گیر آوردی؟
- ی جوری اومدم دیگه آقای مهندس!
همیشه وقتی می خواست جلوی غریبه ها پز بدهد مرا با این عنوان صدا میکرد "آقای مهندس"
+ نه یادم نرفته!
- راستی راجع به این قضیه که با ی خانم توی ی اتاق ریکاوری بودی هم به کسی چیزی نگی بهتره.درسته که چشمات بسته بود و جایی رو ندیدی اما خب غیرقانونی ی مرد و زن توی اتاق ریکاوری باهم باشند.منظورمو میگیری که...
ادامه صحبت هایش را نمیشندیم.صدایی آشنا به طرف تختم می آمد.
+ عزیزم.مامانت فدات بشه که توی غربت اینجوری تنهایی و مصیبت نکشی...
ادامه حرفایش در میان بغض و گریه ناپدید شد.دستم را دست گرفت و کنار تختم همانطور که میآمد صورتم را زیر ریز می بوسید.
لبخندی زدم و گفتم:چطور خودت رو با این سرعت رسوندی؟بلیط از کجا گیر آوردی؟
- ی جوری اومدم دیگه آقای مهندس!
همیشه وقتی می خواست جلوی غریبه ها پز بدهد مرا با این عنوان صدا میکرد "آقای مهندس"
درازکش روی تخت با چشمان کاملا بسته در حالی که دستانم در دستان مادرم بود،طول راهروی دراز را طی میکردیم و به این فکر میکردم که چگونه میشود یک مادر شد!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر