۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

باغ دره(درختان ممنوعه)

دو تا خواهر بودند.همیشه کنار هم.دست هایشان بهم گره خورده بود و بچه های قد و نیم قدشان کنارشان جوانه زده بودند و هرسال بزرگتر میشدند.
این دو درخت آلبالو دیدنی ترین موجودات گوشه بالای سمت چپ باغ دره بودند.حتی از خرگوش هایی که گه گاه در خلوت دنج آنجا لانه ساخته بودند و بچه دار میشدند هم دوست داشتنی تر بودند.
در بهار عروس میشدند.لباسی از شکوفه های سفید و صورتی برتن میکردند و در باد، ناز و عطر خود را به زنبورها و چلچله ها هدیه میکردند.
تابستان وقتی کم کم سبزی میوه هایشان به سرخی میزد از دور دست ها هم میشد شکوه شان را دید و دلداده شان شد.سبز سبز می شدند پر از دانه های آلبالویی.
میوه هایشان که می رسید دلربایی شان صد چندان میشد.آرام زیر شاخه هایشان پا بلندی میکردم و آلبالویی ترین میوه هایشان را میچیدم و یکی یکی در دهانم میگذاشتم و خوب مزه مزه شان میکردم.میوه هایی که از سرخی داشتند به سیاهی میرسیدند.گاهی آنقدر از آن آلبالوها میخوردم که همانجا کرخت میشدم و تکیه به تنه شان داده خوابم میبرد.چون مادری مرا در آغوش میکشیدند و سایه شان را روی سرم پهن میکردند.



یک روز اما وقتی پایم به آن گوشه باغ رسید، خبری از آنها نبود.درختان آلبالو جایی نداشتند که بروند.پای هم برای رفتن نداشتند.وقتی یک درخت را سرجایش نمیبینی یعنی هیچوقت دیگر آنرا نخواهی دید.آلبالوها از پایه بریده شده بودند.
پدرم میگفت آنها از آن طرف حصارها هم جلب توجه میکردند.پسران بازیگوش بیرون باغ را تحریک میکردند.وقتی هایی که ما نبودیم آنها به هوای چشیدن طعم آلبالو هرطور شده از حصارها گذر میکردند و داخل می شدند.اما نه تنها آلبالوها بلکه دیگر میوه ها را هم می چیدند.شاخه ها را می شکستند.موهای انگور را زیر پا له میکردند و...
.
کاش لااقل آلبالوها مثل خرگوش ها پای دویدن داشتند.می گریختند یا وقت های تنهایی با خودم می بردمشان به یک جای امن.
هیچوقت جای آن دوتا آلبالوی دوست داشتنی در آن گوشه دنج باغ پر نشد.جوانه های آنها هم بعد از مدتی خشک شدند.
آلبالو های باغ ما جرم شان آلبالو بودن بود.جرم شان زیبایی و خوش مزه گی بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر