۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

باغ دره(آب بَند)

دختری بالای سرم ایستاده بود و کتابم در دستش.آنرا تاب میداد،موهایش را.انگار متوجه نشده بود که بیدارم.
درختان بید و سپیدار که خانه درختی ام روی آنها بنا شده بود و نقش حصار باغ مان را داشتند حسابی قد کشیده بودند و دستشان را به درختان آنطرف رودخانه گره زده بودند.همین پیوند بود که سقف ساکت و سبز چمنزار میشد که از زیرش رودخانه آرام و زنده جریان داشت.
البته رودخانه که میگویم نه اینکه موج میزد و خروشان بود و پهناور.نه اینطوری ها نبود.اگر پاچه ات را بالا میزدی و شش هفت قدم برمیداشتی عرض اش را طی کرده بودی اما در آن دوران کودکی برای من حکم نیل را داشت.
یکی از محل های بروز خلاقیت های مهندسی من همین رودخانه بود.رویش سد می ساختم.البته سد که چه عرض کنم آب بند میساختم.چیزی شبیه سازه هایی که سگ های آبی در مسیر حرکت رودها می ساختند.
در ساخت آب بند از ترکیب سنگ،چوب و گل استفاده میکردم اطراف اش را هم باید طوری طراحی میکردم که آب راه گذر داشته باشد و زیادی به بدنه آب بند فشار وارد نشود.تازه انتخاب مکان آب بند هم خودش داستانی داشت اما وقتی همه این مراحل را طی میکردم دست آخر بهشت کوچکی در آن گُله جا خلق میشد.
جایی که قورباغه های صحرایی،اردک های ما و ماهی های ریزودرشت فصلی کنار هم شادانه زندگی میکردند.
و من زیر سایه سقف سبز درختان چرت ظهرگاهی میزدم.اما چه چرتی،مگر صدای پای آب،تق تق دارکوب ها روی تنه بیدها و جیک جیک مدام گنجشک ها که ازین شاخه به آن شاخه در تعقیب و گریز بودند میگذاشت تو بخوابی.
جشن راه میانداختند.آنها هم انگار قدر کائنات را میدانستند.دم را قدر می شمردند.قدر بوی نیلوفرهایی که دور ستون های چوبی در باغ پیچیده بودند و سنجدها و گل های محمدی که لای بیدها را کیپ کرده بودند را میدانستند.
آب بند مهمان های ناخواسته هم داشت.مثل گاوهای عمو محمد.که راس ساعت دو باید آب میخوردند.و کجا بهتر از آب بند من! من مشکلی با حضور آنها نداشتم اینرا هم عمو محمد می دانست هم گاوها.
آنها حیوانات باوقار و باشخصیتی بودند.آب را بیخود گل نمیکردند.سد را نمیشکستند.شعور درک موسیقی را هم داشتند.آب شان را هم که میخوردند راهشان را میگرفتند و میرفتند کنار آخور مشغول ادامه خوردن یونجه میشدند.
در تمام مدت که گاوها مشغول نوشیدن آب بودند عمو محمد برایشان سوت میزد.حقیقت اش من هم اندازه گاوها از شنیدن صدای سوت اش سر کیف می آمدم.
اما گاوها تنها مهمان های آب بند نبودند.درگرمای سرظهر تابستان توله مارهای آبی ره گم کرده،یک گربه جنگلی و فرزندانش و سگ های ولگرد هم تا چشم مرا دور میدیدند سروکله شان اطراف آب بند پیدا میشد.
زیر سایه سار همان بهشت ،کنار همان آب بند بود که خیلی از کتاب های دوست داشتنی زندگی ام را خواندم.و همیشه وسط خواندن یکی از آن کتاب ها مست طبیعت میشدم و خوابم میبرد.
موقع خوابیدن کتاب را باز روی صورتم میگذاشتم تا نورهایی که از چله شاخسار درختان می گریختند راهی به چشمانم نداشته باشند.
آن روز کسی کتاب را از روی صورتم برداشت.دخترک بالای سرم ایستاده بود و کتاب را چندباری ورق زد.بعید میدانستم چیزی از آن بفهمد.سه تار آل احمد بود.کتاب را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش موهایش را تاب میداد.
شاید اسمش حوری بود.دختر همسایه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر