‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی کاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی کاری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

رستگاری در هفت و سی پنج دقیقه



خداوند برای هرکسی مسیری قرار داده است که باید آنرا طی کند.کافی است نشانه هایی را که خداوند بر سر راهت قرار داده است را بخوانی.
کیمیاگر(پائلو کوئلیو)



دو آخر هفته پیش بود.آخرین روزهایی بود که فرصت داشتم دموی پروژه را بر مبنای شیرپوینت آماده کنم تا صبح روز شنبه به کارفرما ارائه دهم.
اما در پنج شنبه ای شوم که در شرکت گذشت هر آنچه مشکلات و خطاهای مختلف نرم افزاری که ممکن بود رخ دهد،رخ داد و کار به آدینه سرنوشت ساز کشید.

بدلیل اینکه قبل از نصب SP2010 نسخه2013 را نصب کرده بودم پاورشل روی CLR 4 سوئیچ کرده بود و رسما دیگه با SP2010 جواب نمیداد و کلی از کارهایی که بسادگی با Command های PS انجام میدادم را مجبور شدم با هزار کلک و بدبختی پیش ببرم.
در ادامه متوجه شدم MSP روی ویندوز هشت بدرستی نصب نمیشود و باید بروم سروقت مجازی سازی.
از طرفی Hyper-V ویندوز هشت هم با کانفیک سخت افزار لپ تاب جور نشد و مجبور شدم برم سراغ VMware و از قضا در انبوه آرشیو نرم افزاری من که توش از شیر مرغ بگیر تا Pes2014 و مورتال کامبت پیدا میشه ، VMWare نبود!!
یعنی دیگه رسما داشتم شک میکردم که ی کاسه ای زیر لپ تاب(نیم کاسه) است.چاره ای نبود جز اینکه بگذارم تا دانلود شود.
تا دانلود WM تموم شدو ویندوز سرور ،MSSQL و MSP روش نصب و کانفیگ شد ساعت دوازده شب را رد کرده بود.بسم الله گفتم رفتم سراغ Restore کردن پروژه که متوجه شدم اینترنت هم قطع شد و باید بقیه راه رو پیاده بروم....
حدودهای دو نصف شب تقریبا همه چیز داشت ختم به خیر می شد که متوجه شدم روی سرور شرکت سرویس پک یک شیرپوینت نصب بوده و در نتیجه آن را هم باید نصب کنم.
نصب سرویس پک شیرپوینت منو یاد قطار درود-اندیمشک مینداره که تقریبا ی جاهایی رو پیاده بری زودتر میرسی.لاکردار بیش از یک ساعت نصب اش طول کشید.
نصب سرویس پک که تمام شد امیدوارانه رفتم که کارو تمام کنم این سری دیگه بسم الله هم نگفتم تا خدا اوضاع را از اینی که هست بدتر نکند!
پروژه Restore شد و رفتم سراغ Solution هایی که باید جداگانه نصب می شدند و تقریبا همه جز یکی نصب شد.آن یکی هم به یکی دیگر از Feature ها دیگر وابسته بود.
GUID اش را برداشتم و در کل Solution ها و سورس هایی که داشتم سرچ زدم اما خبری ازش نبود انگار سمی کالن شده بود در انبار کد.
چون به اینترنت هم دسترسی نداشتم بصورت کاملا داینامیک رفته بودم گَلِِ خیار.و تقریبا باورم شده بود که این کار قرار نیست تا فردا آماده بشود.
نزدیک های صبح شده بود و چون ذهنم به جایی قد نمی داد یا خدا افتادم(!) همون موجود ناشناخته ای که ظاهرا حلال مشکلات است.
رفتم وضو گرفتم که ی نمازی بزنم توی رگ و خداوند را هم بندازم توی رودرواسی.اما انقدر بیشعور بودم که موقع نماز همه حواسم پی شیرپوینت بود.آنقدر حواسم پرت شد که مجبور شدم دوتا سجده سهو هم پیوست اش کنم.
روی آخرین سجده کلی زور زدم تا کمی تمرکز کنم و برم توی فاز عرفان و این حرفا،تا Connection برقرار شد بعد از دریافت اولین AcK از آسمان،سریعا درخواست مشکلات جاری را به انضمام یک سری از خوبی های نداشته ام برای مدیر دفتر خدا Send کردم و ازش طلب کمک کردم.
سرم را که از روی مهر برداشتم ناگهان ذهنم جرقه ای زد.حس کردم در ملکوت با طرح دوفوریت با درخواست ام موافقت شده است.یک سری ایده و نکات بر من نازل شد.(ی چیزایی تو مایه های question های Stack overflow)
نمیدانم پیام را جبریل آورد یا یکی از همدستانش ولی مضمون پیام این بود که "فیچر را خودت پیاده سازی کن بعد ی جورایی مثلا با hook بندازش به شیرپوینت"
وای!! عالی شد.چطور به ذهن خودم نرسیده بود.
ویژوال استودیو را باز کردم و شروع کردم به کد زدن...

اما درست وسط های همین حرکت انتحاری بودم که متوجه شدم حتی اگر نام این Feature را هم همانی که میخواهم بدهم اما GUID که خودکار تولید میشود طبیعتا با آن چیزی که سیستم شناخته تفاوت خواهد کرد.ذهنم دیگر درست کار نمیکرد.
دچار یاس فلسفی شدم.
چرا خدا حواسش به GUID نبود؟شاید هم اصلا سازوکارش را نمی داند.
چرا خدا برنامه نویسی کار نمیکند؟!
چرا دوره های MCPD را نمی گذراند؟حالا بدلیل تحریم شاید نمیتواند این دوره ها را در ایران بگذراند اما حداقل دوره های مجتمع فنی تهران را که میتوانست برود.
صبحانه نخورده کله پشتی ام را روی شانه ام انداختم و به قصد سازمان کارفرما راهی شدم.


آنروز با وجود اینکه من هیچ دمویی ارائه ندادم اما جلسه عالی پیش رفت.علت عالی بودنش را هم درادامه خواهم گفت اما بعد از جلسه و در راه برگشت به شرکت ناگهان یک راه حل جالب به ذهنم نازل شد که بجای بک آپ از وب سایت،مستقیما از دیتابیس اش بک آپ بگیرم و Restore کنم و اتفاقا این ساده ترین و بهترین راه حل هم بود و البته براحتی انجام هم شد.

آنروز جلسه عالی پیش رفت چون من هیچ دمویی برای ارائه نداشتم.و با کارفرما و مشاوران جدید اش دوباره پروژه را بررسی و تحلیل کردیم و در آخر که بحث مان به اتمام رسید متوجه شدم دمویی که من آماده کرده بودم چقدر با نیازهای آنها فاصله داشت و چه بسا اگر دموی پرت و پلای مرا می دیدند کلا از ادامه همکاری منصرف می شدند.
در عوض آن روز با یک سری حرفهای انتزاعی جلسه را جمع کردم و همین چند روز پیش هم دموی جدید را ارائه کردم که اتفاقا بسیار هم استقبال کردند.


۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

و گاهی تنها چاره ای که داری...

از این جایی که من ایستاده ام هیچگاه غروب خورشید را نمیتوان دید
نه اینکه مشکل از خورشید باشد(!) یا از ابرها اطرافش...نه...
و نه اینکه مشکل از ساختمان های بلند و کوتاهی باشد که دید را کور میکند...نه...نه...
مشکل از این جائیست که من ایستاده ام...
از اینجا نمیشود هیچگاه غروب خورشید را دید.حتی اگه سالها دعا کنم پشت این پنجره...حتی اگر تمام قوانین فیزیک را هم بلد باشم از اینجایی که من ایستاده ام نمیشود غروب خورشید را دید.
حتی اگر سالهای سال پشت این پنجره دقیقه به دقیقه حرکت خورشید را از صبح تا شب دنبال کنم بازهم اتفاقی نخواهد افتاد...از اینجا نمیشود غروب خورشید را دید...
فقط یک راه می ماند...
پشت این پنجره نباید ماند...
باید رفت (اگر هنوز میخواهم غروب خورشید را ببینم)


آخرین بار در شرکت

امروز همه چیز با ی قید آخرین همراه شده بود
آخرین باری که گوشیم ساعت هفت و سی پنج دقیقه زنگ میخورد...
آخرین باری که توی اون ایستگاه همیشگی منتظر می ماندم...
آخرین باری که توی ایستگاه هفتم اتوبوس می ایستاد و از پشت شیشه به کیسوک روزنامه فروشی زل میزدم بدون اینکه بتوانم هیچ کدوم ازعنوان های روی جلدها را بخوانم
آخرین باری که بعد کارت کشیدن اول از همه به بقیه سلام میکردم...
آخرین باری که با حامد میوه میخوردم
و آخرین باری که با همه خداحافظی خواهم کرد...

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

صبر چهار ساله...

یک مدت مدیدی میشه که تقریبا قدرت شروع مجدد را از دست داده ام و مدام با احتیاط قدم بر میدارم و سعی میکنم اصلا سر هیچ دو راهی حساسی قرار نگیرم...
اینکه شرکت جدید برم یا نه؟
اینکه شرکت بزنم یا نه؟
اینکه زن بگیرم یا نه؟
اینکه مهاجرت کنم یا نه؟
اینکه ادامه تحصیل بدم با نه؟
اینکه همین چیزی که الان تو ذهنم هست رو بنویسم یا نه؟!

همه این تصمیمات حساس رو بطور استادانه ای دارم به تعویق میندازم!
شاید حدود دو سالی بشود که هیچ تصمیم شجاعانه ای در زندگیم نگرفتم و این شدیدا دارد آزارم میدهد
احساس میکنم ...{بوق}... ندارم که تصمیمی جدی بگیرم اما انگار دیگر وقتش دارد میرسد که به همان آدم پرشور قبلی برگردم!!
بقول سیمون بولیوار که میگفت:"غالبا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است،ما سیصد سال صبر کرده ایم آیا کافی نیست؟!"
امیدوارم سیمون بولیوار مرا بخاطر نقل قول دست و پا شکسته ببخشد ولی فقط تا همین حدش یادم مانده بود...
به هر حال منم برای اینکه کسب تجربه کنم و از اشتباهات قبلی درس بگیرم چهار سال صبر کردم و آموختم...

امیدوارم این زمان به میزان لازم کافی بوده باشد!


۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

احساس میکنم خدا همین نزدیکی هاست

شب نمیدونم چندم ماه رمضان(فقط در این حد میدانم که هنوز شب های احیا نرسیده)
ساعت نزدیک سه نصف شب و نمیدانم چرا یکهو بسرم زد که بیام توی بلاگ ی چیزایی بنویسم
کباب لقمه ها روی گاز دارن جیلیزویلیز میکنند ولی من و اونها خوب میدانیم که هنوز وقتش نیست!
این شب ها خیلی مثل هم میگذرند...تنهایی،برنامه نویسی(روز شرکت،شب خونه)،غذای آماده؛دلستر یا نوشابه،سخنرانی های سروش،سحری های غرق خواب،تاخیرهای شرکت و...
اینم ی سبک زندگیست دیگر،شاید اینها تمام آن جیزهایی بودند که میخواستم شاید هم تمام چیزهایی بودند که ازشون فرار میکردم!
احساس میکنم خدا همین نزدیکی هاست...

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

بالاخره راه افتاد javanemovafagh.com

بالاخره سایت جوان موفق اگر چه به صورت آزمایشی اما به هر ترتیب راه اندازی شد!
این سایت حسابی وقتمون گرفت و این مدت خیلی کم تونستم به وبلاگم برسم.امیدوارم در آینده بتونم یادداشتی های بیشتری بزنم هرچند که شاید کسی هم نخونه!!

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

زندگی مجردی،کاری،تحصیلی در غربت

الان دقیقا متوجه شدم چرا اینقدر در آئین و دین ما توصیه به هجرت شده تا جایی که مبدا اسلام را هم بر مبنای هجرت بنا نهاده اند.وگذشته از هجرت به حبشه مگر میشود منکر شد که هجرت پیامبر به مدینه بود که پایه های اسلام را شکل داد.و هجرت بود که از سعدی سعدی ساخت و از انیشتن،انیشتن و از اوباما،اوباما!
و اگر در زندگی اکثر بزرگان تاریخ نگاهی بیندازیم همواره هجرتی هرچند کوچک در زندگی آنها رخ داد که اجبارا یا به میل شخصی از موطن اصلی خود رخت بربسته اند و در دیاری دور دل در گرو غربت داده اند.
غربت برای من هم شیرینی و تلخی های بسیاری داشت که ازیک پسر مغرور یک پسرمنعطف ساخت!بهم یاد داد چطور وقتی دراز کشیدم دارم مجله میخونم ممکنه چندتا از دوستات شوخی شهرستانیشون گل کنه و چند دور از روت رد بشن و توباید حالت رو عادی نشون بدی و فقط به دادن چندتا فش اونم با لبخند(!)بسنده کنی.
غربت و زندگی مجردی به من یاد داد که بعدا از خوردن غذا باید از آشپز تشکر کنی حتی اگر یه لقمه از غذا را هم با میل و رقبت نخورده باشی!!
زندگی مجردی به آدم یاد میده شب به موقع خوابیدن شوخی و خواب نیم روز کشکه!
و من یاد گرفتم وقتی کلاسم تموم میشه باید سریع جزو کتاب رو جمع کنم تا به اتوبوس برسم و اگه دیر شده بود کلی پول تاکسی بدی تا به موقع به شرکت برسی وگرنه ممکنه بخاطره چند دقیقه تاخیر کل پول نهار بپره!البته الان اوضاع کمی بهتر شده چون دیگه دوچرخه دارم و نیازی به توی ایستگاه اتوبوس الاف شدن و کل کل با راننده تاکسی هایی که نرخ نیمه راه رو عشقی حساب میکنن،نیست.
زندگی تو غربت رو+مجردی+تحصیل+کار+تحقیق و توسعه+...اینارو همه باهم جمع کن ببین چه کوفتی ازش درمیاد!
اما از قضا این کوفتو قبل من هرکی خورده یه کسی شده واسه خودش!منم شدیدا امیدوارم این معجون اجباری خاصیتش رو همچنان حفظ کرده باشه وگرنه این همه سختی فقط واسه کوفت!!!

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

راه موفقیت

حدود یک سال پیش همین وقت ها بود که فیلم راز را دیده بودم و تحت تاثیر آن،تکنیک های موفقیت رو شروع کرده بودم.و الان که حدود یک سالی میشود که از آن تاریخ می گذرد بسیار خوشحالم که نتایج همه آن اصول و تکنیک ها را در زندگی ام احساس میکنم.در زمینه شغلی و کسب درآمد به آن شغلی که برای یک سال بعدم ترسیم کرده بودم رسیدم.در مورد درس و فعالیت های دانشگاهی نیز تقریبا به بسیاری از برنامه های مورد نظرم دست یافتم.

فرصت های بسیار خوبی نصیبم شد تا دانش فنی و تخصصی خود را افزایش دهم و همچنین به دانستنی های خودم در مورد علاقمندی هایم همچون روانکاوی و سیاست بسیار بیافزایم.

مقالات زیادی در نشریات مختلف نرم افزاری ازم چاپ شد و اینک در آستانه چاپ کتاب قرار گرفتم...و همه همه اینها رو گفتم برای اون دسته از دوستانم که این رموز موفقیت رو قبول نداشتن و متاسفانه گاها هنوز ندارن!




همزمان با من خیلی از دوستانم هم فرایندهای موفقیت رو یا شروع کردند و یا شروع کرده بودند و علارقم اینکه خوشبختانه چندتایی از اونا موفق شدن اما خیلی هاشونم بعد از یک مدت اسیر عادت های پیشین شدند و دست از تلاش برداشتند و یا چون غالبا صرقا به این تکنیک ها بسنده کرده بودند و از تلاش های عینی و عملی دست کشیده بودند بعد از ماه ها تلاش اخرش شکست خوردن.


برای خود من توی این یکسال پیرامون تکنیک های موفقیت چند نکته کلیدی و حائز اهمیت بود که پاشنه آشیل(چشم اسفندیار) اکثر کسانی بود که توی این راه شکست خوردن:

بدانید چه می خواهید:اگه از اون دسته از آدم هایی هستید که هنوز تکلیفتون رو با خودتون مشخص نکردین و اصلا نمیدونی از زندگی چی میخوای توی این راه حتما شکت خواهی خورد.چون به نظر من اولین گام،طبقه بندی ارزش ها و ایده آل های فردیتونه برای اینکه بدانید اصلا از زندگی چی می خواین و قرار چی بشین.فراموش نکنید "باد موافق به آدمی که نمی دونه کجا می خواد بره هیچ کمکی نمی کنه!" یکی از نشانه های این دسته از افراد اینه که مدام از این شاخه به اون شاخه می پرن،چون واقعا نمی دونن شاخه شون کدومه!آرزوهای متناسب و مقطعی:یک دیگه از عافت های راه موفقیت به نظر من نداشتن آرزوهای متناسب و مقطعی!بسیاری از افراد در شروع کار یک دسته آرزوهای عجیب،قریب و ماورائی برای خود تصور میکنن که رسیدن به اونها با توجه به توانایی های کنونی اونها اصلا منطقی نسیت.ولی مشکل اصلی این نیست چون طبق قانون جذب اگر ما فکری رو برای مدت طولانی در ذهن بپرورانیم بالاخره روزی صاحب آن خواهیم شد اما اگر ما برای رسیدن به خواسته هایمان تاریخ های منطقی تععین نکنیم دچار دو مشکل اساسی میشویم:اگر تاریخ را خیلی نزدیک مشخص کنیم همان طوری که منطقا قابل پیش بینی است بعد از اینکه به نتایج مورد نظرمان در ان بازه کوتاه نمی رسیم سرخورده و منفعل خواهیم شد(یکی از مشکلات رایج افرادی که فریب میخورند و جذب شرکت های هرمی میشوند و بعد از مدت کوتاهی نیز شکست می خورند همین مساله است) و اگر تاریخ رسیدن به آرزوهایمان را خیلی خیلی بلند مدت در نظر بگیریم عملا انرژی لازم(مخصوصا برای جوانان)خود برای رسیدن به اهدافمان را تا حد زیادی تقلیل داده ایم.چون آدمیزاد(مخصوصا ما ایرانیان)از نتایج هیجان انگیزومقطعی خیلی بیشتر خرسند میشویم تا دست اورد های بلند مدت و پایدار!
پس در یک جمله، سعی کنید:کوتاه ترین بازه منطقی را برای آرزوهایتان در نظر بگیرید.زندگی همین امروزه:این ترانه معروف سیروان خسروی رو امیدوارم گوش داده باشین(باور کن زندگی همین امروزه...لحظه ای که تکرار نمیشه،فرصتی که هیچ وقت نداشتی...) سال ها پیش وقتی داشتم واسه کنکور میخوندم یه دوستی که خیلی هم دوستش داشتم(به ماضی بودن فعل توجه کنید!)یه جمله قشنگ یاده من داد و اون این بود که:هیچ وقت نگو فردا،بگو همین الان!! شاید الان به نظر شما این جمله خیلی سطحی بیاد اما اون موقع همین جمله ساده زندگی منو تغییر داد.آره دوستان با اینکه آدم خوبه دور اندیش و بلندنظر باشه اما زندگی همین امروزه.پس از همین الان و با همین امکاناتی که دم دستتون هست شروع کنید.

صبر و بیگاری:شاید براتون جالب باشه این گزینه،آخه خیلی از کسانی که میان توی این راه و تکنیک های موفقیت رو جدی کار میکنن قصدشون اینه که مثل کارگرها نباشن و بیگاری نکشن و با میزان کار منطقی بتونن به بسیاری از آرزوهاشون برسن اما به یاد بیارین که جوان توی کیمیاگر هم برای اینکه به آرزوش(یعنی رفتن به اهرام مصر و پیدا کردن گنج برسه)مجبور شد دوسال توی یک بلور فروشی بیگاری کنه(هرچند که در همین زمان بود که تونست خلاقیت ها و توانایی هایش رو رشد بده و پس اندازی هم برای سفرش جور کنه).همه مون میدونیم که اورست رو گام های سی سانتی فتح کرد.شک نکید که برای رسیدن به هر آرزو و خواسته ای غالبا باید چند صباحی در ابتدای راه بیگاری بکشید و به نظر من این دوره برخلاف ظاهرش بسیار سازنده است،چون بعدا قدر اون چیزایی رو که بدست آوردید بهتر میدونید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

تو میتوانی یا....


همه می گن نمیشه!نمیتونی!

اما تو میخوای ثابت کنی که میشه...

همه میگن کله ات بو قرمه سبزی میده

همه میگن تو نمی تونی همه چیز رو عوض کنی



اینا بجای خودش،بعضی ها حتی میگن تو یه نفر و یا یه عادت غلط رو هم نمی تونی عوض کنی!

گاهی وقت ها اوضاع آنقدر خراب میشه که میخوان بهت ثابت کنن که تو حتی خودت رو هم نمی تونی عوض کنی!!

تو جلوی همه این ادعاها می ایستی...
تو احساس میکنی که واقعا میشود...
همه خرافات،عادات غلط،بی فکری ها،بی تفاوتی ها،بی انگیزه گی ها و....همه همه قابل تغییراند.
اما تو...
تو....
تو هم خیلی اوقات اسیر این هنجارها میشوی....
تسلیم میشوی...