‏نمایش پست‌ها با برچسب اندر احوالات نظام سرمایه داری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اندر احوالات نظام سرمایه داری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

کسی دلش برای اریک نمیسوزد


میدونی چیه پسر؟آدما عادت کردن دلشون واسه ضعیف ترها بسوزه.برای یک گدا،چلاق و یا آدم الافی که کج و معوج راه میره،یا لباس پاره پوره میپوشه و پاهاشو روی زمین میکشه،دلشون میسوزه.
...
آفتاب هنوز غروب نکرده بود.روز خلوتی بود و مشتری هم در کار نبود.
جلوی مغازه کنار هم نشسته بودیم،با کمی فاصله.به جاده و حرکت کامیون ها زل زده بودیم.
یقه پیراهنش را مثل همیشه بالا داده بود.برای همین به او اریک میگفتند.
آنوقت ها منچستر یک مهاجم فوق العاده و پرحاشیه داشت به اسم اریک کانتونا.که همیشه یقه پیراهنش را بالا میداد.
اما اریک ورزشگاه اولترافورد کجا و اریک تعویض روغنی ما کجا.
از بقیه شنیده بودم که هفته پیش زن اش را طلاق داده است.خودش که به کسی چیزی نمیگفت.دردهایش همیشه پشت لبخندهای تلخ،یقه بالا داده و زمزه هایی که از آهنگهای داریوش میخواند،پنهان بود.
اما آن روز فرق میکرد.انگار دیگر وا داده بود.بغض اش را فرو خورد و با صدای دورگه دوباره حرف هایش را از سرگرفت:
برای یک گربه که سرش و میندازه پایین و خودشو لوس میکنه تا ی تیکه گوش بندازی جلوش،برای ی سگ که نای راه رفتن نداره.برای یک پرنده که نمیتونه بپره...برای همه اینا ملت دلشون میسوزه.
اما اگه قوی باشی و صدبرابر اون دردها رو توی خودت داشته باشی،کسی دلش برات نمی سوزه.
میدونی چیه پسر.همه میخان توسری خور باشی تا بهت ترحم کنند.
اگه صبح مدرسه باشی،نهار رو توی تعویض روغنی بخوری و عصر توی زمین خاکی کنار جاده کمربندی خودت رو جر بدی،ده نفر رو دریبل بزنی و توپ رو بکنی توی گل و صبح روز بعد هم توی دبیرستان بالاترین نمره ادبیات رو بگیری،کسی دلش به حالت نمی سوزه،کسی غصه سختی کشیدنت رو نمیخوره.
کسی دل به دلت نمیده.
کسی پای حرفت نمیشینه.
اما اگه همون اریک موقع رد شدن از همون جاده کمربندی ماشین بهش بزنه و پاش بشکنه و پلاتین کار بزارن براش و مثل دربه درا تا چند ماه با عصا اینور و اون ور بره.اونوقت همه دلشون برات می سوزه.همه میبیننت.همه یادت میکنن.
...
نور زرد خورشید روی صورت اش مینشست و او اخم ابروهایش را بیشتر در هم میکشید،چیزی شبیه اشک را میشد در چشمانش دید.
ضبط کوچک گوشه میز کارش روشن بود،مثل همیشه داریوش گذاشته بود.یک آهنگ قدیمی.
پلنگ زخمی میمیره...راه رفتن دیگه نیست...
نوار گه گاهی میپیچید.صدای زیغ اش میان بوق و آژیرهای کامیونها و دادوهوارهای آنهایی که کنار جاده فوتبال بازی میکردند گم میشد.
صدایش میکردند.
اریک...اریک...بیا دیگه پسر...تو با مایی.




۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

عشق چریکی

کاسترو و اوباما کنار هم نشستند و تو کنار من ننشستی.
تمام سرمایه داری کنار تمام مارکسیست نشست و تو کنار من ننشستی.
رویا هستی یا توهم؟
من یک کوبایی ام،ده ها سال عمرم در تحقق یک رویا بر باد رفت.
شاید چه‌گوآرا قهرمان را هم اگر نمی کشتند،به درد مشترک من و کاسترو دچار میشد.مغلوب اضطرار ایام میشد.
برگرد.،با من،با خودت لجبازی نکن.
سطح توقعات ام را ببین،به کف رسیده است.
بیا ما هم دستانمان را در هم گره کنیم.بازوهایمان،نگاه مان را در هم گره بزنیم.
مقاومتم بی فایده بود.
عاشق چریکی ات وا داده است،من محکوم به تسلیمم.مانیفست مارکس و سیگار برگ کدام است،در جیب من فقط آیفون است و سیگار مارلبرو.
بیا و برگرد اسیر سرمایه داری میشوم،هر هفته به سیتی سنتر میرویم،اصلا در فروشگاه چادر میزنیم،از کاسترو که چپ تر نیستم.
بیا کنارت مینشینم.با تو دست میدهم.رییس جمهور دنیای منی.
شصت سال کم نیست؟
یادت هست سیمون بولیوار را؟اسطوره نوجوانی مرا،میگفت:
"معمولا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است.ما سیصد سال صبر کرده ایم.این کافی نیست؟"
این همه فراق کافی نیست؟!
بیا و برگرد،دوباره عاشق میشویم.عشق همیشه در مراجعه است.
کدام آرمان،کدام مرد رویایی.بیا برگرد.ساده شده ام.
ماهواره سریال چرت الان چی پخش میکند؟کره ای،ترکی؟
بیا کنترل تلویزیون کلا دست تو.فقط چایی را دم کن تا کنارت بنشینم.از کاسترو کمترم اگر اعتراض کنم.
برگرد من مغلوب شرایط زمانه شده ام.



۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

لبخند کافی نیست

سرخوش خیابان را گز میکردم.
گدایی در گوشه ای ساکن بود.
از من طلب کمکی نمود.
بر او درنگ کردم،لبخندی زدم آرام و شیرین.گواراتر از طعم باران.
سری از روی ناخشنودی تکان داد.
همانطور که از او دور می شدم به ایشان گفتم:لبخند ام را به تو هدیه دادم،پر از مهربانی.این کافی نیست؟!

میشندیم که زیر لب میگفت:قرمساق،نه کافی نیس!

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

اسرای مدرن

از شلوغي بي حد خيابان كه بهانه اش خريد است و فروش ديگر خنده ام ميگيرد.نظام سرمايه داري برده هايش را به خيابان ميكشاند وآنهارا ساعت ها در پي خريد كالايي ميجرخاند و آخركار هم دست پر آنها را پيروزمندانه به خانه ميفرستد...
جالب اينجاست كه همين بردگان بعدها ساعت ها دور هم روي نظام سرمايه داري(مبل وکاناپه....) مينشينند،درست درمقابل كالاهاي نظام سرمايه داري(تلویزیون،LCD و...) درمورد خريدهاشان!بيروزهايشان! حرف ميزنند.درحالي كه اربابان سرمايه دارشان  با تيپ و قيافه ساده گوشه اي نشسته اند و نقشه هاي تازه اي ميكشند!

پیوست یک:کسانی مثل بیل گیتس و استیو جابز و...خودشان همیشه تیپ و رفتار مادی ساده ای دارند انگار که میدانند چطور باید از این تله های نظام سرمایه داری بگریزند و فکرشان روی چیزهایی که میباید متمرکز کنند...

پیوست دو:قصد داشتم عبارت برده را با یک کلمه  معادل عوض کنم که بار معنایی تلطیف شده ای داشته باشد اما انگار فقط این عبارت بود که به معنای واقعی کلمه نشان دهنده حالت اسرای مدرن بود.