۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

اعتياد خانوادگی

در صف انتظار چهار نفر بيشتر نبوديم.
کنار من،مرد ميان سالي که شديدا بوي سيگار ميداد چرت ميزد.پير مرد مضطربي که پيش از بقيه آمده بود اول نشسته بود و آنطرف تر هم پسر جواني بود که با موبايلش مشغول بازي بود.
در اتاق باز شد.
پرستار صدا زد:نوبت کيه؟
کسي چيزي نگفت.
دوباره صدا زد:نوبت کيه؟
مرد کناري که فکر میکردم خواب است بدون اینکه چشمانش را باز کند با صدايي آرام و دو رگه گفت:منکه تو نميرم.خواب خوابم.
پرستار اينبار نگاهي به ليست اش انداخت و گفت:محمد انصاري کيه؟
پير مرد از روي صندلي بلند شد چند قدم تا دم در اتاق رفت.نگاهي به ما سه نفر انداخت و بعد رو به پرستار گفت:من عجله اي ندارم.کار اين جوونارو راه بندازيد.
مرد کناري که ظاهرا خواب اش پريده بود اینبار با لحن کنايه آميزي گفت:پير مرد توکه طلاي پاک بودي،پس چرا اينقد دس دس ميکني؟! برو تو ديگه.
پرستار دوباره ليست اش را باز کرد تا نفر بعدي را اعلام کند اما بدون اينکه اسم نفر بعدي را صدا بزند،رو به پير مرد گفت:پسرته؟!
پير مرد همانطور که آرام از سالن بيرون مي رفت گفت: کاش نبود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر