۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

لبخند کافی نیست

سرخوش خیابان را گز میکردم.
گدایی در گوشه ای ساکن بود.
از من طلب کمکی نمود.
بر او درنگ کردم،لبخندی زدم آرام و شیرین.گواراتر از طعم باران.
سری از روی ناخشنودی تکان داد.
همانطور که از او دور می شدم به ایشان گفتم:لبخند ام را به تو هدیه دادم،پر از مهربانی.این کافی نیست؟!

میشندیم که زیر لب میگفت:قرمساق،نه کافی نیس!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر