سرخوش خیابان را گز میکردم.
گدایی در گوشه ای ساکن بود.
از من طلب کمکی نمود.
بر او درنگ کردم،لبخندی زدم آرام و شیرین.گواراتر از طعم باران.
سری از روی ناخشنودی تکان داد.
همانطور که از او دور می شدم به ایشان گفتم:لبخند ام را به تو هدیه دادم،پر از مهربانی.این کافی نیست؟!
میشندیم که زیر لب میگفت:قرمساق،نه کافی نیس!
گدایی در گوشه ای ساکن بود.
از من طلب کمکی نمود.
بر او درنگ کردم،لبخندی زدم آرام و شیرین.گواراتر از طعم باران.
سری از روی ناخشنودی تکان داد.
همانطور که از او دور می شدم به ایشان گفتم:لبخند ام را به تو هدیه دادم،پر از مهربانی.این کافی نیست؟!
میشندیم که زیر لب میگفت:قرمساق،نه کافی نیس!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر