‏نمایش پست‌ها با برچسب سفرنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفرنامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

غروب در جاده



تَرَک های جاده همیشه از نگرانی های من در سفر بوده اند.چه آن زمانی که تنها سفر میکردم و مشغول نوشتم می شدم و ترک های جاده مدام اتوبوس را تکان میداد و خودکار را سرگردان می کرد.چه الان که تو خوابیده ای و با هر تکانی که ماشین میخورد ترسی در وجودم شعله میکشد که مبادا بیدار شوی.

خورشید جایی نزدیک به انتهای جاده کم کم دارد بارو بندیل اش را جمع میکند تا پشت تپه ماهور های اطراف جاده بخواب رود.
نور زردی کم کم سرتاسر جاده را فرا می گیرد و این ترک های لعنتی ول کن نیستند.تمام نمیشوند.طوری باید برانم که آب در دلت تکان نخورد.

تو خوابیده ای و چند تار از موهایت روی پیشانی لطیف ات جای خوش کرده اند و بادهایی که از لای پنجره نیمه باز ماشین به زور داخل میشوند سروقتشان میروند.روی صورتت میرقصند.مثل موج های گندم زار های اطراف جاده.

همچون فرشته ای میمانی در خواب،آرام و حیرت انگیز.گه گاهی روی از جاده بر میدارم و به چشمان بسته ات خیره میشوم.روبه من خوابیده ای،مثل همیشه.نمیدانم ترک های جاده تو را هوشیار کرده اند یا نه.اما چه اهمیتی دارد.جه در خواب باشی چه خودت را بخواب زده باشی،داری بیداری های من را رویایی میکنی.حتی وقتی در خوابی میتوانی کابوس های بیداری مرا به آتش بکشی.

چند درخت تنهای کنار جاده با حسرت به عبور ما چشم دوخته اند و زمانی که درست از جلوی شان رد میشویم گویا برایمان دستی تکان میدهند.باد شاخه هایشان را آرام میلرزاند.

پخش آهنگ های ضبط را روی شافل گذاشته ام اما نمیدانم چرا هرچه پخش میکند عاشقانه ترین ترانه ها از آب در می آیند.هرچه دارم میشونم را پلی لیست میکنم.
کمی ابر آن دورترها گوشه آسمان را شلوغ کرده اند.حسابی پف کرده اند.لپ هایشان هم از دیدن غروب گل انداخته است.آنها هم انگار رسیدن ما را انتظار میکشند.درست آنجا.همان انتهای جاده ایستاده اند به تماشا تا بهشان برسیم.فقط خدا کند تا رسیدن ما باد مهلت شان بدهد.از هم نپاشدشان.

طرح لب هایت قشنگ تر از تمام منظره های جهان است.من وامانده ام حواسم به جاده باشد.به دیگر ماشین ها،به آنها که سبقت میگیرند و به خیالشان که از ما جلو زده اند و یا حواسم به تمام آشفتگی های کائنات کنار جاده باشد،و یا به تو.به مهندسی اندامت.به رازهای نهفته در یکایک جزئیات چهره ات.به بوی تنت که خوشبوترین عطر عاشقانه است...

از ما سبقت نگیرید.آهای پاجیرو با تو بودم.یا تو بنز سوار! از ما سبقت نگیرید.گول ماشین تان را نخورید.فریفته سادگی ما نشوید.ما ثروتمندترین آدم های این جاده هستیم.
خورشید تو هم که هی داری ما را تهدید میکنی.پس کی میخواهی غروب کنی؟!تو که همچنان آن گوشه داری ما را دید میزنی.
ببین سایه تیرهای برق کنار جاده را چقدر کش آورده ای.
حالا خورشید درست روبرویمان است.توی ماشین از وجود اش لبریز شده است.نورهایش از لابه لای گیسوانت رد می شوند و بر روی صورت پف کرده ات می نشینند.چقدر تحریک کننده شده اند در این نور باران.گونه هایت را میگویم.

یک دسته پرنده سیاه که نامشان را خاطرم نیست چند صدمتری همراه مان می آیند.شاید گاهی دور ماشین چرخی میزنند و دوباره اوج میگیرند.
چندتایی کلاغ هم روی سیم های برق قدیمی کنار جاده نشسته اند رو به غروب زل زده اند به دشت کنار جاده که تا پایه کوه های دور دست پر شده اند از زیبایی هایی که ما نمی بینیم شان و شاید کلاغ ها می بینندشان.


ببین حواسم را از تابلوهای کنار جاده هم پرت کرده ای.سبقت مجاز بود یا نه؟آن تابلو دیگری چه بود.نکند جاده در دست تعمیر است.نکند باید به جاده فرعی بزنیم؟سرعت مجاز را چند زده بود؟ 80،60 یا 90 ؟ اصلا بگذار 120 را هم رد کنیم تا یکی از همین دوربین ها عکس مان را بگیرد.چه عکسی خواهد شد.عاشقانه.پر از نور و سایه.تو در خواب.خورشید در میان.ابرها در انتظار.باد همراه و جاده دراز...

غروب در جاده


وقتی در خوابی یک چیز دیگر میشوی.دیگر تمام عشق وسط است.در اوج تلاقی باورهایمان حرف های سطحی نمیزنی.از اتفاقات همیشه گی رابطه های زنانه نمی گویی.از فلانی و بیسار کس نمیگویی.فقط خودمانیم و خودمان.دیگر در پیوند چشم هایمان کلام را قاطی نمیکنی.عشق را شهید نمیکنی.رفاقت را زمین نمیزنی.درک را دَک نمیکنی.
نمیگویی "مرا چندتا دوس داری؟"
مزخرفات با کلام شروع میشوند.با آنچه نیاز نیست به زبان بیاوریم و فقط باید احساس شان کرد.فقط کافی است در عمق معجزه این جاده در دل آرامش این ماشین فرو رفت.

درخوابی ورگرنه بهت نشان میدادم آن سنگ تنهای روی تپه را.همین برای عاشق شدن کافی نیست؟!
نشانت میدادم این تراکم خانواده ابرها را که باد چگونه آنها را تارومار میکند.همین برای دوست داشتن کافی نیست؟
نشان ات میدادم پایستگی برف ها را روی دامنه کوه که تا چند هفته دیگر خورشید همه شان را ذوب خواهد کرد.برای فهم لذت باهم بودن همین کافی نیست؟!

حالا تو هی بگو "مرا چندتا دوست داری"
خوب است بگویم 18.5 از 20؟اما آخر کدام بیست!چطور محاسبه میشود!
مگر میتوانی انتگرال تک تک این تنهایی ها را که در برهوت وجودم جوانه میزنند را حساب کنی؟
اگر جواب اش سخت است حداقل حد این عاشقانه گی را بگیر.ببین به کجا میل میکند.تا فاز جنون من؟یا تا عدد صحیح دوست داشتند؟

حالا تو هی بگو "مرا چندتا دوست داری؟"
مگر میشود این لاجوردی آسمان را که با خاکستری زمین در بی نهایت افق گره میخورند و یک رنگ ناشناس میشوند را اندازه گیری کرد؟!

تو در خوابی و من به اوج میروم.مناظر تماشایی اطراف جاده از پشت شیشه ماشین با نریشن صدای نفس های تو و زیرنویس تمام خاطرات عاشقانه مشترکمان ترکیب میشوند و بهترین سکانس های زندگی ام را می سازند...


۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

سهراب سپهری (غیر معمولی)



نوروز فراغتی دست داد تا ی سفر به وسط های ایران داشته باشیم سر راه به شهر مشهداردهال برخوردیم.شهری که ی امامزاده بزرگ داره و تقریبا چیز دیگه ی نداره!
به امامزاده که میرسی تقریبا همه مسافر هستن،وسط هاگیرواگیر که داری ازین و اون نشونی توالت رو میپرسی و از بین جمعیت سرگردون رد میشی و از چندتا پله بالا میری به ی شبستان نیمه کاره میرسی،توالت سمت راست و چند متر اونوتر سمت چپ چشمت میفته به ی قبر ساده سنگ سیاه.عده کمی بالاش ایستاده و نشسته داشته عکس میگرفتن.ی قبر که روی زمین بدون هیچ گند و گل دسته و بارگاهی اون وسط افتاده که روش نوشته شده سهراب سپهری!
نود درصد جمعیتی که وارد شبستان میشدن اصلا نمیدونستن سهراب چند متر اون طرف تر خاک شده و یک راست به نیت توالت میومدن و میرفتن و اصلا سمت چپشون رو هم نگاه نمیکردن.اونهایی هم که میدونستن یا میفهمیدن ترجیح میدادن اول برن توالت بعد اگه شد ی سری هم به سهراب میزدن.
آدمهای بومی منطقه هم شناخت چندانی ازش نداشتن.از روستای پدری اش که محل زندگی سهراب هم بوده گذر کردیم.جای با صفایی بود اما نه از آن کاج های زیادی بلند که گفته بود خبری بود و نه زاغ های زیادی سیاه در کار بود ولی آسمانش به انداره آبی بود.همه چیز معمولی بود.آدمها،طبیعت،باد،درخت ها و...
برایم عجیب بود چطور کسی میتواند در بین این همه چیزهای معمولی زندگی کنه اما بتونه طوری دیگه به زندگی نگاه کنه..
خورشید که غروب میکرد از آنجا دور میشدیم و بازهم ناخودآگاه شعر مورد علاقمو زیر لب میخوندم ...

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
و اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.

آخرین سنگر...


از شهر که خارج میشوی کمتر از یک ساعت راه است.چند روستا که یکی از آنها هم روستای محل تولد و کودکی سردار شهید بروجردی است را پشت سر میگذاری و در انتهای یک جاده خاکی متروکه که دیگر ماشین به سختی میتواند عبور کند چند کوه کهنسال نیمه برافراشته جا خوش کرده اند که چشمه ای را نیز در میان دارند که چند درخت بید تازیانه خورده هم از آن نگهبانی میکند و در آن بیغوله دشت آب خنک آن چشمه و سایه سار آن درختان تنک، جان را از لب به جانان میبرد.
روی کوه های همجوار که می ایستی بادی غریب تمام وجودت را مینوازد.از آن بالا همه چیز کوچکتر از آن است که قبلا به چشم ات می آمد اما شاید برای یک پادشاه آواره در هزار و اندی سال پیش درست روی همین کوهها وجود برخی آدمها بزرگتر از آن چیزی بود که تا به آن روز می پنداشت.
وجود کارگران و کشاورزان روستایی که برای دفاع از مهین شان برای اولین بار و شاید آخرین بار(!) شمشیر به دست می گرفتند.
روی قله کوه روبروی چشمه، یادگاری هایی از دوران تنهایی ایران باستان هنوز برجامانده است.خرابه هایی که روزگاری دژی بود و آخرین یاران یزگرد در آنجا براوگرد آمدند.سرزمینی که بعد از آن "براوگرد" نامیده شد و اینک "بروجرد" می خوانندش.
محلی که یزگرد سوم برای آخرین بار توانست لشگر خود را جمع کند تا به مصاف اعراب برود.
اعراب تا پشت مرزها که هیچ،در بسیاری از مرزها نفوذ کرده بودند و حتی تیسفون را هم مال خود کرده بودند.
و شاه جوان مانده است و صدها سال تاریخ و تمدنی که شاید با کشته شدن او به زیر سم اسبانی تازی می رفت.
او مانده است و سالها فرهنگ و شهرسازی و آبادانی.او مانده است و یادگار مردان و زنانی که به عشق وطن شان چه ها که نکردند و چه زخم ها که نخوردند و چه سرها که ندادند.
تنها بود و دل اش شاید تنگ.کاش کوروش،داریوش،مهرداد،آریا برزن و یا پدر بزرگش خسرو پرویز در کنارش بود.








اینجا جایی است که مردم محلی کوه یزد گرد می نامندش.آخرین سکونت گاه،آخرین پادشاه،آخرین سلسه ایران باستان.
و چه حس غریبی دارد این کوهستان.در آن روزگار چقدر مردان آن قلعه تنها بودند.
آن معدود شب و روزگارانی که یزدگرد در اینجا قبل از آخرین جنگ اش اطراق کرد بدون شک دردناک ترین شب هایی بود که یک ایرانی به روزگار خود میدید.
قهرمان بودن همیشه خوشایند نیست،هنگام باختن که فرا رسد می بایست بجا و به اندازه تمامی آنهایی که اسطوره شان هستی هم ببازی! و او باخت ولی نه شاید،به اندازه مردمانش!
این کوه ها حس غریبی دارند.حس عمیق شکست.اما در پس این حس حرف های زیادی نیز برای گفتن دارند.آنها بهتر از هر گواهی بر آن تنهاترین سرداران شب های ظلمانی بودند و شاید بهتر از ما میدانند حتی در جنگی هم که شکست روشن و نمایان بود هنوز مردانی از سرزمین مادها و پارس ها آنقدر شجاع و دلیر بودند که دست از جان شسته و برای هیچ جنگیدند.هیچی که همه چیز یک ملت است.