‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

عشق چریکی

کاسترو و اوباما کنار هم نشستند و تو کنار من ننشستی.
تمام سرمایه داری کنار تمام مارکسیست نشست و تو کنار من ننشستی.
رویا هستی یا توهم؟
من یک کوبایی ام،ده ها سال عمرم در تحقق یک رویا بر باد رفت.
شاید چه‌گوآرا قهرمان را هم اگر نمی کشتند،به درد مشترک من و کاسترو دچار میشد.مغلوب اضطرار ایام میشد.
برگرد.،با من،با خودت لجبازی نکن.
سطح توقعات ام را ببین،به کف رسیده است.
بیا ما هم دستانمان را در هم گره کنیم.بازوهایمان،نگاه مان را در هم گره بزنیم.
مقاومتم بی فایده بود.
عاشق چریکی ات وا داده است،من محکوم به تسلیمم.مانیفست مارکس و سیگار برگ کدام است،در جیب من فقط آیفون است و سیگار مارلبرو.
بیا و برگرد اسیر سرمایه داری میشوم،هر هفته به سیتی سنتر میرویم،اصلا در فروشگاه چادر میزنیم،از کاسترو که چپ تر نیستم.
بیا کنارت مینشینم.با تو دست میدهم.رییس جمهور دنیای منی.
شصت سال کم نیست؟
یادت هست سیمون بولیوار را؟اسطوره نوجوانی مرا،میگفت:
"معمولا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است.ما سیصد سال صبر کرده ایم.این کافی نیست؟"
این همه فراق کافی نیست؟!
بیا و برگرد،دوباره عاشق میشویم.عشق همیشه در مراجعه است.
کدام آرمان،کدام مرد رویایی.بیا برگرد.ساده شده ام.
ماهواره سریال چرت الان چی پخش میکند؟کره ای،ترکی؟
بیا کنترل تلویزیون کلا دست تو.فقط چایی را دم کن تا کنارت بنشینم.از کاسترو کمترم اگر اعتراض کنم.
برگرد من مغلوب شرایط زمانه شده ام.



۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

عشق محال

روزی که باد باریدن گرفت و باران وزیدن.
روزی که ابرها روی زمین کنار سنگها نشستند و چشمه ها در سقف آسمان جاری شدند.
روزی که خورشید اشتباهی در مشرق غروب کرد و زهره به مشتری رسید.
آنروز احتمالا تو برمیگردی
تو برمیگردی و همه چیز را مثل روز اولش میکنی.
ولی میدانم حتی اگر برگردی و باد را به پرواز درآوری.
باران را به باریدن دعوت کنی
ابرها و چشمه ها را سرجایشان برگردانی.
راه خورشید را نشانش بدهی و زهره را از مشتریانش بگیری.
بازهم محال است به دیدن من بیایی.

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

غروب در جاده



تَرَک های جاده همیشه از نگرانی های من در سفر بوده اند.چه آن زمانی که تنها سفر میکردم و مشغول نوشتم می شدم و ترک های جاده مدام اتوبوس را تکان میداد و خودکار را سرگردان می کرد.چه الان که تو خوابیده ای و با هر تکانی که ماشین میخورد ترسی در وجودم شعله میکشد که مبادا بیدار شوی.

خورشید جایی نزدیک به انتهای جاده کم کم دارد بارو بندیل اش را جمع میکند تا پشت تپه ماهور های اطراف جاده بخواب رود.
نور زردی کم کم سرتاسر جاده را فرا می گیرد و این ترک های لعنتی ول کن نیستند.تمام نمیشوند.طوری باید برانم که آب در دلت تکان نخورد.

تو خوابیده ای و چند تار از موهایت روی پیشانی لطیف ات جای خوش کرده اند و بادهایی که از لای پنجره نیمه باز ماشین به زور داخل میشوند سروقتشان میروند.روی صورتت میرقصند.مثل موج های گندم زار های اطراف جاده.

همچون فرشته ای میمانی در خواب،آرام و حیرت انگیز.گه گاهی روی از جاده بر میدارم و به چشمان بسته ات خیره میشوم.روبه من خوابیده ای،مثل همیشه.نمیدانم ترک های جاده تو را هوشیار کرده اند یا نه.اما چه اهمیتی دارد.جه در خواب باشی چه خودت را بخواب زده باشی،داری بیداری های من را رویایی میکنی.حتی وقتی در خوابی میتوانی کابوس های بیداری مرا به آتش بکشی.

چند درخت تنهای کنار جاده با حسرت به عبور ما چشم دوخته اند و زمانی که درست از جلوی شان رد میشویم گویا برایمان دستی تکان میدهند.باد شاخه هایشان را آرام میلرزاند.

پخش آهنگ های ضبط را روی شافل گذاشته ام اما نمیدانم چرا هرچه پخش میکند عاشقانه ترین ترانه ها از آب در می آیند.هرچه دارم میشونم را پلی لیست میکنم.
کمی ابر آن دورترها گوشه آسمان را شلوغ کرده اند.حسابی پف کرده اند.لپ هایشان هم از دیدن غروب گل انداخته است.آنها هم انگار رسیدن ما را انتظار میکشند.درست آنجا.همان انتهای جاده ایستاده اند به تماشا تا بهشان برسیم.فقط خدا کند تا رسیدن ما باد مهلت شان بدهد.از هم نپاشدشان.

طرح لب هایت قشنگ تر از تمام منظره های جهان است.من وامانده ام حواسم به جاده باشد.به دیگر ماشین ها،به آنها که سبقت میگیرند و به خیالشان که از ما جلو زده اند و یا حواسم به تمام آشفتگی های کائنات کنار جاده باشد،و یا به تو.به مهندسی اندامت.به رازهای نهفته در یکایک جزئیات چهره ات.به بوی تنت که خوشبوترین عطر عاشقانه است...

از ما سبقت نگیرید.آهای پاجیرو با تو بودم.یا تو بنز سوار! از ما سبقت نگیرید.گول ماشین تان را نخورید.فریفته سادگی ما نشوید.ما ثروتمندترین آدم های این جاده هستیم.
خورشید تو هم که هی داری ما را تهدید میکنی.پس کی میخواهی غروب کنی؟!تو که همچنان آن گوشه داری ما را دید میزنی.
ببین سایه تیرهای برق کنار جاده را چقدر کش آورده ای.
حالا خورشید درست روبرویمان است.توی ماشین از وجود اش لبریز شده است.نورهایش از لابه لای گیسوانت رد می شوند و بر روی صورت پف کرده ات می نشینند.چقدر تحریک کننده شده اند در این نور باران.گونه هایت را میگویم.

یک دسته پرنده سیاه که نامشان را خاطرم نیست چند صدمتری همراه مان می آیند.شاید گاهی دور ماشین چرخی میزنند و دوباره اوج میگیرند.
چندتایی کلاغ هم روی سیم های برق قدیمی کنار جاده نشسته اند رو به غروب زل زده اند به دشت کنار جاده که تا پایه کوه های دور دست پر شده اند از زیبایی هایی که ما نمی بینیم شان و شاید کلاغ ها می بینندشان.


ببین حواسم را از تابلوهای کنار جاده هم پرت کرده ای.سبقت مجاز بود یا نه؟آن تابلو دیگری چه بود.نکند جاده در دست تعمیر است.نکند باید به جاده فرعی بزنیم؟سرعت مجاز را چند زده بود؟ 80،60 یا 90 ؟ اصلا بگذار 120 را هم رد کنیم تا یکی از همین دوربین ها عکس مان را بگیرد.چه عکسی خواهد شد.عاشقانه.پر از نور و سایه.تو در خواب.خورشید در میان.ابرها در انتظار.باد همراه و جاده دراز...

غروب در جاده


وقتی در خوابی یک چیز دیگر میشوی.دیگر تمام عشق وسط است.در اوج تلاقی باورهایمان حرف های سطحی نمیزنی.از اتفاقات همیشه گی رابطه های زنانه نمی گویی.از فلانی و بیسار کس نمیگویی.فقط خودمانیم و خودمان.دیگر در پیوند چشم هایمان کلام را قاطی نمیکنی.عشق را شهید نمیکنی.رفاقت را زمین نمیزنی.درک را دَک نمیکنی.
نمیگویی "مرا چندتا دوس داری؟"
مزخرفات با کلام شروع میشوند.با آنچه نیاز نیست به زبان بیاوریم و فقط باید احساس شان کرد.فقط کافی است در عمق معجزه این جاده در دل آرامش این ماشین فرو رفت.

درخوابی ورگرنه بهت نشان میدادم آن سنگ تنهای روی تپه را.همین برای عاشق شدن کافی نیست؟!
نشانت میدادم این تراکم خانواده ابرها را که باد چگونه آنها را تارومار میکند.همین برای دوست داشتن کافی نیست؟
نشان ات میدادم پایستگی برف ها را روی دامنه کوه که تا چند هفته دیگر خورشید همه شان را ذوب خواهد کرد.برای فهم لذت باهم بودن همین کافی نیست؟!

حالا تو هی بگو "مرا چندتا دوست داری"
خوب است بگویم 18.5 از 20؟اما آخر کدام بیست!چطور محاسبه میشود!
مگر میتوانی انتگرال تک تک این تنهایی ها را که در برهوت وجودم جوانه میزنند را حساب کنی؟
اگر جواب اش سخت است حداقل حد این عاشقانه گی را بگیر.ببین به کجا میل میکند.تا فاز جنون من؟یا تا عدد صحیح دوست داشتند؟

حالا تو هی بگو "مرا چندتا دوست داری؟"
مگر میشود این لاجوردی آسمان را که با خاکستری زمین در بی نهایت افق گره میخورند و یک رنگ ناشناس میشوند را اندازه گیری کرد؟!

تو در خوابی و من به اوج میروم.مناظر تماشایی اطراف جاده از پشت شیشه ماشین با نریشن صدای نفس های تو و زیرنویس تمام خاطرات عاشقانه مشترکمان ترکیب میشوند و بهترین سکانس های زندگی ام را می سازند...


۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

فال قهوه


تو رفته بودی.تو و آن دوستت که دوست اش نداشتم رفته بودی.شب از نیمه گذشته بود و من همچنان روی همان صندلی لهستانی لم داده بودم و تلو تلو میخوردم و همان آهنگ مشترکمان را گوش میدادم...
خیره به آن طرف میز.خیره به جای خالی ات.خیره به فنجان نیمه خورده ات.خیره به قندی که روی لبانت گذاشتی اما نخوردی.و حالا آن حبه قند هم یادگاری شده است.
بوی عطرت هنوز توی فضای اتاق بود.تا آن بو بود نمیشد از روی آن صندلی بلند شد.




تمام عصر را با هم قدم زدیم.نمیدانم کداممان پیشنهاد دادیم شام را باهم بخوریم.و نمی دانم چه شد که شام را خانه من خوردیم!

فکرش را هم نمیکردم پشت آن میز چوبی روی همان صندلی لهستانی بنشینی.درست روبروی من. از همه کس نقل قول کنیم،درباره همه چیز حرف بزنیم اما از خودمان نه!
روی آن صندلی لهستانی تلو تلو میخوردم.خیره به برگه های روی میز.
بی اختیار خنده ام میگرفت.یاد خنده های پنهانی ات میفتادم.وقتی در جواب تمام فلسفه بافی هایم تنها سری تکان میدادی و لبخندی میزدی.
من گرم تعریف می شدم،روی منبر میرفتم.از سروش،تویسرکانی و زیباکلام بگیر تا یونگ و هاوکینگ و راسل را به هم می بافتم و تهش کلام را به جایی که خودم هم نمیدانستم کجاست ختم میکردم و تو در جواب بازهم تنها لبخندی میزدی.من میفهمیدم که چیزی از حرفهایم نفهمیدی اما میدانستم کلامم برایت شیرین است.
خودت گفته بودی به هیجان که می آیم ذوق میکنی.
روی میز برگه ای تنها زیر خودکاری خوابیده است.برگه ای که امتیازهای بازی را رویش یادداشت میکردیم.
آنطرف میز هم هنوز کارت های بازی پخش هستند.هنوز دست شان نزده بودم.میترسیدم بوی عطر دستانت از لابه لایشان محو شود.
نفهمیدم چطور اول من حاکم شدم.حکم من دل بود.دست را به باد دادم.حاکم تو شدی.حکم عوض شد.اما من بازهم در حال و هوای قبل با دل می بریدم.
و دوستت که مدام میخندید و میگفت:حواست کجاست پسر.حکم عوض شده است.دل ات را بردار از این وسط.
من چشم هیز نبودم اما چشمانم روی تو جا می ماند.
و تو خودت را،لباست را، تکانی میدادی و می پوشاندی.تو هم میدانستی من چشم هیز نیستم اما عادت داشتی.تو محجوب بودی حتی با اینکه در خانه ام بودی.

روی همان صندلی لهستانی همچنان تلو تلو میخوردم و دوباره همان آهنگ را از نو پلی میکردم.
فنجان خالی من و قهوه نیمه خورده تو.
زمانیکه دوستت رفت قهوه ها را از آشپزخانه بیاورد.شاید برای او دو دقیقه طول کشید.شاید هم سه دقیقه.شاید هم خیلی بیشتر.اما برای ما زمان ایستاد.

فال قهوه هایت همیشه در صدر افتضاح ترین هنرهایت بود.همیشه غلط،همیشه با دورترین حد از واقعیت.اما برای من بهترین فال ها را میزدی.چون نتیجه مهم نبود.تو خودت فال من بودی.
آهنگ بازهم به انتها رسید.
دوباره از نو.

پی اسمتو می گشتم... ته یک فنجون خالی
دنبال یه طرح تازه...یه تبسم خیالی
فنجونای لب پریده...قهوه های نیمه خورده
منو عشقی که واسه همیشه مرده...دل به عشق تو سپرده