چشمانم از بس دیده اند خسته شده اند.گاهی اوقات مثلا در روزهای بارانی عینکم را بر میدارم تا همه جا را کمی تارتر ببینم،پر از ابر و مه آلود.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم تا چهره بَزَک شده و یکنواخت آدمهای کوکی توی خیابان را کمتر ببینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم و شب ها زیر نور زرد سوخته پیاده رو ها قدم میزنم،در تنهایی،در سادگی،در کم سویی.میتارانم همه شلوغی ها و نزدیکی ها را.
عینک را بر میدارم و میتارانم مُد را،پیراستگی را،میتارانم سرعت را،میتارانم دقت را.
عینکم را بر میدارم تا از وسوسه نقاب های روی صورت ها،لباس ها،ماشین ها و مغازه ها آسوده شوم.نبینم آنچه ذات ندارد.
شاید باور کردنی نباشد اما گاهی جلوی آینه هم عینکم را بر میدارم!بگذار کمی زشت تر باشم و خودم هم نفهمم.بگذار کمی ساده تر باشم و خودم هم نفهمم.جلو آینه می ایستم عینکم را بر میدارم،چهره ام خوب پیدا نیست اما انعکاس روحم را در آینه می بینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم موقع نوشتن.دستم با ذهنم هماهنگ است.بینایی را میخواهم چکار؟!
هرچه به چشم می آید همواره حقیقت نیست.گاهی باید عینک ها را برداشت.باید نادیده قضاوت کرد.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم تا چهره بَزَک شده و یکنواخت آدمهای کوکی توی خیابان را کمتر ببینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم و شب ها زیر نور زرد سوخته پیاده رو ها قدم میزنم،در تنهایی،در سادگی،در کم سویی.میتارانم همه شلوغی ها و نزدیکی ها را.
عینک را بر میدارم و میتارانم مُد را،پیراستگی را،میتارانم سرعت را،میتارانم دقت را.
عینکم را بر میدارم تا از وسوسه نقاب های روی صورت ها،لباس ها،ماشین ها و مغازه ها آسوده شوم.نبینم آنچه ذات ندارد.
شاید باور کردنی نباشد اما گاهی جلوی آینه هم عینکم را بر میدارم!بگذار کمی زشت تر باشم و خودم هم نفهمم.بگذار کمی ساده تر باشم و خودم هم نفهمم.جلو آینه می ایستم عینکم را بر میدارم،چهره ام خوب پیدا نیست اما انعکاس روحم را در آینه می بینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم موقع نوشتن.دستم با ذهنم هماهنگ است.بینایی را میخواهم چکار؟!
هرچه به چشم می آید همواره حقیقت نیست.گاهی باید عینک ها را برداشت.باید نادیده قضاوت کرد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر