۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

نامه ای سرگشاده از یک عاشق تنبلِ پشیمان.

سلامی چو بوی خوش قرمه سبزی(که تو می پختی)

تو که رفته ای اما کاش میشد برگردی و تختخواب مان را هم با خودت ببری.این تخت مرا وسوسه خوابیدن میکند.
توکه رفته ای اما برگرد این حسن یوسف ها را هم ببر.گل میخواهم چه کار وقتی تو نیستی که آب شان بدهی.تنبل آب دادن به این گلها نیستم، ترسوی بی تو ماندنم.
آینه به این بزرگی را در اتاق خواب جا گذاشتی هر شب مدام روبرویش می ایستم و خودم را نه،تو را در آن میبینم.من خابالو نبودم،حواست نبود وقتی خودم را بخواب زده بودم محو تماشایت جلوی آینه میشدم.دسته دسته موهایت را که شانه میزدی و می افشاندی روی ساقه گردنت دلم تار تار میشد برایت.خوب کرده ای که شانه هایت را برده ای برگرد این آینه را هم با خودت ببر.
نه تنها عطر تنت را پخش کرده ای در زیر و بم این خانه،تک تک جاهایی که من میخوابیدم را چند تاری از موهایت را جا انداخته ای.رو بالشتها روی تخت،روی کاناپه،کف پذیرایی همه جا هستند، برگرد موهایت را جارو کن بی انصاف.
من پیگیر نشانه هایت شده ام.سرگردان خاطراتت در حصار دیوارهای این خانه.برگرد و یادگاری هایت را هم ببر.دیوارها،نشانه ها،حصارها را هم ببر.
آخرین آهنگی که گوش دادیم هنوز روی تکرار است.آخرین چایی که دم کردی هنوز توی قوری است.آخرین غذایی که پخته بودی هم تمام شد.برگرد و آهنگ را شاد کن و یک چیزی سریع آماده کن دو نفری بخوریم و جشن بگیریم.
آخرین باری که رقصیدیم روی دیوار است.برگرد و این قاب عکس ها را هم با خودت ببر.

لباس ها روی بند،کیف و دست کلیدها روی مبل،من پهن کاناپه،نوشابه و لیوان های نیمه خورده روی میز،مرا عادت داده بودی به تنبلی.برگرد و تنبل ات را با خودت ببر.
لباس هایم را ببین چروک شده،آخرش اتو زدن را یادم ندادی،پختن قرمه سبزی،سرخ کردن کتلت را هم یادم ندادی.گفته بودی هیچوقت بیشتر از یک روز تنهایم نمیگزاری.حالا هفت روز شده.برگرد و سینک را ببین.پر است ازماهیتابه های نیمه سوخته،فنجان های لب پریده و قهوه های آب داده.


چه لذتی داشت شستن ظرف ها با تو.اوایل من می شستم و تو آب میکشیدی.نمیدانم چه شد که بعدها من فقط کف میزدم و تو میشستی و آب میشکشیدی.من گرم تعریف میشدم،پرهیجان،دستکش بدست تز فلسفی میدادم و تو گرم ظرف شستن میشدی.صورتت را پر از کف میکردم بلکه حواست را بمن بدهی.برگرد تا این تَل ظرفها را باهم بشوریم.

هنوز چشمانم اندامت را میان آشپزخانه میجوید.یواشکی زیر نظرت داشتم.چه پوشیده ای.چطور کِتُ و فِت میکنی.از میان جزو ولز ماهیتابه صدایت را بشنوم که روزمرگی هایت را با چنان ظرافتی برایم تفت بدهی که از هوس زندگی با تو سیر شوم.
.
مسواک زدنم را یادت هست.خسته میشدم سرپا بایستم روبروی آینه دستشویی و خودم را ببینم.کنارت بست می نشستم روی مبل،تنم را به تنت میچسباندم و مسواک میزدم.چیزی به ذهنم میرسید.برایت که تعریف میکردم کف خمیر دندان مبل را به گند میکشید.برگرد توی پذیرایی دنبالم کن.برگرد و مسواکم را برای هزارمین بار بشکن.
کاش ترک کردن تنبلی هم مثل اعتیاد بود،می بستنم به تخت .در این خانه خاطراتت هنوز بوی تازه گی میدهند هنوز شرمی که ازاولین آغوشمان داشتی و چشمانت را می بست جلوی چشمان است.برگرد این شرم بی تو بودن را از این تنبل بگیر.
.
.
.
دوستدار تو عاشق تن پرور.

از سرعت خود بکاهید

کمی روی خنده های یک کودک درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید زمانی که دارید از کنار یک سبزی فروشی می گذرید.بوی ریحان های آب زده می آید،بوی طراوت تره ها،گشنیزها.از سرعت خود بکاهید روی زرد سیب ها و تن نارنجی هویج ها را دریابید.
از سرعت خود بکاهید زمانی که عرض خیابانی را طی میکنید
"زندگی شاید یک خیابان درازی است که هر روز زنی با زنبیل از آن میگذرد"
شاید هم چشمان معصوم یک نوجوان باشد که منتظر دانه دادن به فاخته هاست.روی فاخته ها روی نگاه های منتظر درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید.روی سبیل های نامیزان یک مرد درنگ کنید.روی موهای ژولیده یک زن.روی خنده های مادری که قدم های کودکش را بر سنگ فرش های پیاده را می شمارد درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید، پیرمرد های دوچرخه سوار را دریابید.روی آنها بوق نکشید.روی آنها درنگ کنید.پاهای خسته مرد را ببینید چگونه دلیرانه رکاب میزند و دوچرخه را با خودش میکشاند،مثل گذشته اش،مثل نداشته هایش.مثل کارهایی که بد بودند و نکرد و ساده ماند.روی تمام یک پیرمرد ساده پوش که موهایش را در آسیاب سفید نکرده است درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید.شگردهای کودکانه و معصومانه یک زن عاشق را که شانه به شانه همسرش در خیابان قدم میزند را ببینید که چگونه تمام مرد را تسخیر میکند.تنه اش را هوشیارانه به مرداش نزدیک میکند.روی این مالکیت،روی این شوق شورانگیز که در وجود زنان شعله میکشد درنگ کنید.
کاش گه گاهی از سرعت خود بکاهیم و خبرهای غصه دار را دنبال کنیم. روی خبر افتادن یک بمب،یا انفجار یک خودرو کمی درنگ کنیم. روی فریادهای مظلومانه کودکان بی دفاع درنگ کنیم.دردهایمان از جنس زمان باشد.
از سرعت خود بکاهیم و روی زندگی پاره وقت مان درنگ کنیم.


رویاهای شبانه

داخلی یک راهروی طولانی می دویدم.راهرو نه تمام میشد نه به جای جدیدی میرسیدم.فقط همان دیوارهای منحنی و کاشی شده مدام تکرار میشد.کسی هم پشت سرم بود.با یک چاقو.یا چیزی شبیه به آن.میخواست مرا بکشد.بالاخره انتهای راهرو مشخص شد.یک ماشین لباسشویی آن آخر بود.با سرعت میدویدم اما نخ های نامرئی مرا مهار کرده بود و بسختی قدم از قدم برمیداشتم.
درماشین لباس شویی را باز کردم و پریدم داخل.از پشت شیشه نگاه کردم.خبری از آدمکش نبود.شاید جایی مخفی شده بود.سرم را برگرداندم.ماشین لباسشویی پر از خارپشت بود که مشغول سیگار کشیدن و نوشابه خوردن بودند.یک پک سیگار میزدند و یک قلپ نوشابه سر میکشیدند.باهم تعریف میکردند.اما من نه زبانشان را میفهمیدم نه صدایشان را می شنیدم!
یکی شان به من نوشابه تعارف کرد.نوشابه را گرفتم.پر بود از تیغ! اما باید میخوردم.تیغ ها طوری برداشتم که بهشان برنخورد.مثل وقتهایی که خانه کسی دعوت هستی و غذایش پراز مو شده اما نمیخواهی برویش بیاوری.
عقب ماشین لباس شویی یک در بود.بطرف اش رفتم.چندتا خارپشت در اتاق کناری داشتند خارهایشان را شانه میکشیدند.
اتاق دیگری هم بود که چندتا جوجه تیغی مشغول ورق بازی بودند و تمام ورق هایشان هم سوراخ سوراخ شده بود.یکی دونفرشان هم با تیغ هایشان تار میزدند.
از در پشت که خواستم بیرون برم یواشکی چندتا از تیغ های کلف رو برداشتم تا اگر دوباره آن شخص بهم حمله کرد برای دفاع مجهز باشم.در را آرام باز کردم خبری از آدم کش نبود.
راهم را گرفتم و رفتم.اطراف جاده پر بود از غازهای کباب فروش.دورتر ها هم آسیاب های بادی بودند که با بال پروانه ها میچرخیدند.توی یکی از مغازه های اطراف یکی از دوستانم را دیدم که روی گلدان قدیمی نقاشی میکشید..جلو رفتم بدون اینکه سلام کنم یک لیوان شیر مرغ خوردم و زدم بیرون.تا پایم را بیرون گذاشتم آدمکش دوباره دنبالم افتاد.من میدویدم و او میدوید...
توی دالانی در یک فضا نامتناهی و خاکستری می دویدیم.فضای اطراف پر بود از چند وجهی های ریز و درشت.چند وجهی ها مدام بزرگ و کوچک میشدند.برخی از چند وجهی ها قطرشان تا بینهایت بود.
همینطور که داشتم می دویدم دختری از کنارم با سرعت رد شد و رفت.برگشتم نگاهی به عقب انداختم.آدمکش با تعجب آبروهایش را بالا انداخت.یعنی منم نفهمیدم چجوری از ما سبقت گرفت.
وسط راهرو پیچیدم در یک فرعی.اما آدمکش بی آنکه متوجه بشود راهش را گرفت و رفت.دوباره برگشتم به راهروی اصلی.صدایش کردم که من اینطرفم.همیشه ازین سوتی ها می دهد.بارها و بارها مرا گم میکند و خودم مجبور میشوم کمکش کنم تا پیدایم کند.
دوباره با چاقو دنبالم افتاد.کنار جاده روی سبزه ها دخترک دراز کشیده بود.انگار خوابش برده بود و شاید هم خودش را بخواب زده بود.جذاب بنظر میرسید.بهش که رسیدم کمی از سرعتم کم کردم.چند ده متری که دورتر شدم متوجه شدم خبری از آدم کش پیر نیست.برگشتم دیدم کنار دخترجوان نشسته است.برگشتم یکی از تیغ هایی را که با خودم از خانه خارپشت ها آورده بودم را در گردنش فرو کردم و...



باغ دره(آب بَند)

دختری بالای سرم ایستاده بود و کتابم در دستش.آنرا تاب میداد،موهایش را.انگار متوجه نشده بود که بیدارم.
درختان بید و سپیدار که خانه درختی ام روی آنها بنا شده بود و نقش حصار باغ مان را داشتند حسابی قد کشیده بودند و دستشان را به درختان آنطرف رودخانه گره زده بودند.همین پیوند بود که سقف ساکت و سبز چمنزار میشد که از زیرش رودخانه آرام و زنده جریان داشت.
البته رودخانه که میگویم نه اینکه موج میزد و خروشان بود و پهناور.نه اینطوری ها نبود.اگر پاچه ات را بالا میزدی و شش هفت قدم برمیداشتی عرض اش را طی کرده بودی اما در آن دوران کودکی برای من حکم نیل را داشت.
یکی از محل های بروز خلاقیت های مهندسی من همین رودخانه بود.رویش سد می ساختم.البته سد که چه عرض کنم آب بند میساختم.چیزی شبیه سازه هایی که سگ های آبی در مسیر حرکت رودها می ساختند.
در ساخت آب بند از ترکیب سنگ،چوب و گل استفاده میکردم اطراف اش را هم باید طوری طراحی میکردم که آب راه گذر داشته باشد و زیادی به بدنه آب بند فشار وارد نشود.تازه انتخاب مکان آب بند هم خودش داستانی داشت اما وقتی همه این مراحل را طی میکردم دست آخر بهشت کوچکی در آن گُله جا خلق میشد.
جایی که قورباغه های صحرایی،اردک های ما و ماهی های ریزودرشت فصلی کنار هم شادانه زندگی میکردند.
و من زیر سایه سقف سبز درختان چرت ظهرگاهی میزدم.اما چه چرتی،مگر صدای پای آب،تق تق دارکوب ها روی تنه بیدها و جیک جیک مدام گنجشک ها که ازین شاخه به آن شاخه در تعقیب و گریز بودند میگذاشت تو بخوابی.
جشن راه میانداختند.آنها هم انگار قدر کائنات را میدانستند.دم را قدر می شمردند.قدر بوی نیلوفرهایی که دور ستون های چوبی در باغ پیچیده بودند و سنجدها و گل های محمدی که لای بیدها را کیپ کرده بودند را میدانستند.
آب بند مهمان های ناخواسته هم داشت.مثل گاوهای عمو محمد.که راس ساعت دو باید آب میخوردند.و کجا بهتر از آب بند من! من مشکلی با حضور آنها نداشتم اینرا هم عمو محمد می دانست هم گاوها.
آنها حیوانات باوقار و باشخصیتی بودند.آب را بیخود گل نمیکردند.سد را نمیشکستند.شعور درک موسیقی را هم داشتند.آب شان را هم که میخوردند راهشان را میگرفتند و میرفتند کنار آخور مشغول ادامه خوردن یونجه میشدند.
در تمام مدت که گاوها مشغول نوشیدن آب بودند عمو محمد برایشان سوت میزد.حقیقت اش من هم اندازه گاوها از شنیدن صدای سوت اش سر کیف می آمدم.
اما گاوها تنها مهمان های آب بند نبودند.درگرمای سرظهر تابستان توله مارهای آبی ره گم کرده،یک گربه جنگلی و فرزندانش و سگ های ولگرد هم تا چشم مرا دور میدیدند سروکله شان اطراف آب بند پیدا میشد.
زیر سایه سار همان بهشت ،کنار همان آب بند بود که خیلی از کتاب های دوست داشتنی زندگی ام را خواندم.و همیشه وسط خواندن یکی از آن کتاب ها مست طبیعت میشدم و خوابم میبرد.
موقع خوابیدن کتاب را باز روی صورتم میگذاشتم تا نورهایی که از چله شاخسار درختان می گریختند راهی به چشمانم نداشته باشند.
آن روز کسی کتاب را از روی صورتم برداشت.دخترک بالای سرم ایستاده بود و کتاب را چندباری ورق زد.بعید میدانستم چیزی از آن بفهمد.سه تار آل احمد بود.کتاب را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش موهایش را تاب میداد.
شاید اسمش حوری بود.دختر همسایه.

اعتياد خانوادگی

در صف انتظار چهار نفر بيشتر نبوديم.
کنار من،مرد ميان سالي که شديدا بوي سيگار ميداد چرت ميزد.پير مرد مضطربي که پيش از بقيه آمده بود اول نشسته بود و آنطرف تر هم پسر جواني بود که با موبايلش مشغول بازي بود.
در اتاق باز شد.
پرستار صدا زد:نوبت کيه؟
کسي چيزي نگفت.
دوباره صدا زد:نوبت کيه؟
مرد کناري که فکر میکردم خواب است بدون اینکه چشمانش را باز کند با صدايي آرام و دو رگه گفت:منکه تو نميرم.خواب خوابم.
پرستار اينبار نگاهي به ليست اش انداخت و گفت:محمد انصاري کيه؟
پير مرد از روي صندلي بلند شد چند قدم تا دم در اتاق رفت.نگاهي به ما سه نفر انداخت و بعد رو به پرستار گفت:من عجله اي ندارم.کار اين جوونارو راه بندازيد.
مرد کناري که ظاهرا خواب اش پريده بود اینبار با لحن کنايه آميزي گفت:پير مرد توکه طلاي پاک بودي،پس چرا اينقد دس دس ميکني؟! برو تو ديگه.
پرستار دوباره ليست اش را باز کرد تا نفر بعدي را اعلام کند اما بدون اينکه اسم نفر بعدي را صدا بزند،رو به پير مرد گفت:پسرته؟!
پير مرد همانطور که آرام از سالن بيرون مي رفت گفت: کاش نبود.

جور دیگر(راننده تاکسی)

یک مدتی یا شاید برای همیشه میخواهم شغلم را عوض کنم.دوست دارم راننده تاکسی شوم.صبح سر حوصله ماشین را کوک کنم و بروم سرکار.توی آژانس کنار یک سری همکار لم بدهیم و بیخیال از دار دنبا شروع کنیم به صحبت های صدمن یک غاز.هی چرند بگوییم و هی پرند بشنویم.سیگاری هم میشوم. یک سیگار را دست جمعی چاق میکنیم و پک میزنیم.
سرویس هم که بهم میخورد سوئیچ را مثل گانگسترها از جیب بغلم بیرون میکشم و می افتم پشت پیکان.داریوش را پلی میکنم.لنگ نیمه تَر را از لای صندلی بیرون میکشم و شیشه جلو و عرق روی پیشانی ام را باهاش پاک میکنم.شیشه بغل را همیشه پایین میدهم.باد توی اتاق بپیچد.بالای 60 تا هم سرعت نمیروم.
یک زن هم میگیرم.هزار سکه مهرش میکنم.یکی ازین زن های دلواپس که اگر جای 9 ساعت 10 رسیدم خانه کلی سین جیم کند و آسمان ریسمان ببافد.وای که چه لذتی دارد.هی مشکوک شود.هی دست پخت اش را بهتر کند.هی یواشکی دلربایی کند. هی خوشگلتر شود.هی دوستش بدارم.هی عاشقش شوم اما برویش نیاورم.هی لباس جدید بخرد،موهایش را اینور و آنور بکند و من خودم را بزنم به گیجی.که انگار نه انگار خوشگلتر و خانوم تر شده است.
یک زنی میگیرم و بچه دار میشوم.اسم دخترم را میگزارم "پیکان" یا چه میدانم "بنز" شاید هم "آینه بغل". اگر هم پسر بود با مشورت مادرش اسمش را میگذاریم "فرمون".
یک زنی میگیرم و سوار پیکان قراضه اش میکنم میرویم میدان ونک یک کباب ترکی اساسی بهش میدهم و همون بغل میبرم طلاق اش میدهم.هی مسافرکشی میکنم و پول مهریه اش را میدهم.انقدر کار میکنم تا دلش برایم بسوزد.احساس ترحم کند.مهریه اش را ببخشد.
حق نگهداری بچه را هم لابد به من میدهند.هم پدرش میشوم هم مادرش.
شب های جمعه یک زیر انداز بر میداریم میرویم پارک لاله شام الویه می زنیم با نوشابه کوکاکولا.بعدش لم میدهیم روی چمن های مرطوب و گذر عابران را میبینیم.تک تک شان را قضاوت میکنیم.هرکدام شغل شان چیست.چقدر سگ دو میزنند.چقدر زندگی کرده اند و...
حالا دیگر خیلی ها پاتوق شبهای جمعه مارا میدانند.پدر و دختر تنها با یک زیرانداز.
یک شب وقتی از پارک برمیگردیم اثری از ماشین نیست.پیکان قراضه ام را دزدیده اند.من میمانم و یک دختر نیم قد و یک شغلی که دیگر مجبورم عوضش کنم و بازهم یک جور دیگر زندگی کنم.



تابستان های ما با تابستان های شما فرق داشت (باغ دَره)

باد تکانم میداد.اولین چرت در خانه جدید بود.خورشید سخت میتوانست مرا ببیند. اگر چه از لابه لای ابرها تنک تابستانی راحت خودش را رد میکرد اما در میان برگ های شاخه های تودرتوی بیدها گیر می افتاد.خنکای درختان و چمنزار هوش از سرم برده بود.
به پشت خوابیده بودم و عمق شاخه های بالای سرم را می شماردم.خودم را بخواب زده بودم.گه گاهی هوشیار میشدم و اطراف را چشم میچراندم.حشره ای،ماری چیزی سراغم نیاید.یا یکی از میخ هایی که کوبانده بودم شل نشده باشد.
میان خواب و بیداری در گذر بودم که صدایی از پایین شنیدم.کسی مرا صدا میزد:
«مهندس بالاخره تموم شد؟»
این صدای عمو محمد بود.او کشاورز بود.و البته اولین نفری که در زندگی به من "مهندس" میگفت و شاید تنها کسی بود که تابستان‬ ها با دقت ساخت و توسعه خانه درختی های مرا دنبال میکرد و حتی گاها در مورد آنها نظر و ایده هم میداد.
نگاهی به پایین انداختم،دستی تکان دادم و گفتم:«بله عمو محمد.بالاخره تموم شد.»
نمیدانم فاصله،باد و گوش های سنگین پیرمرد گذاشتند صدایم را بشنود یا نه اما سری از روی خوشحالی تکان داد.ذوق را در چهره اش می دیدم.ذوق اتفاقی نیست.برخی آدمها ذوق کردند را از خود خدا هدیه گرفته اند و آنرا به دیگران ارزانی میدارند.پیرمرد آواز خوانان از زیر انبوه درختان سربه فلک کشیده بید و سپیدار به سمت رودخانه رفت...
رودخانه از کنار و پایین باغ رد میشد و مرز بین آنها هم چیزی نبود جز چمن زار و سایه بیدها.
تابستان ها اینجا جای من بود.وقتی امتحانات خرداد تمام میشد طبق قرار قبلی روزها از شهر میگریختم و میامدم باغ دره.سه ماه فرصت داشتم هرچه میخواهم خلق کنم،هرچه میخواهم بخوابم و بچرخم و...
خانه درختی را بعد از چند روز کار بی وقفه تمام کرده بودم.قبلا هم خانه درختی ساخته بودم اما این یکی برای یک پسر دوازده سیزده ساله یک شاهکار مهندسی محسوب میشد.
خانه ای در ارتفاعات درختان تنومند،یک جایی نزدیک لانه کلاغ ها،بالاتر از گنجشک ها،انتهای دستان گردوها.
باد مسیر رودخانه را بر خلاف جریان آب طی میکرد و بالا می آمد،طراوت آب را بر می داشت و با بوی علف های کنار رودخانه درهم می آمیخت و از شاخه ها بالا می آمد و برگ های بید را می لرزاند و روی مرا می بوسید.دست هایش را در لابه لای موهای سرم احساس میکردم و نفس اش را که بوی چمن میداد.
حیف که آنوقت ها به اقلیم سهراب وارد نشده بودم وگرنه با خود می خواندم:
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند :
سحر میداند ، سحر

فرصت های از دست رفته(دیدار با آلما)

بعضی از دخترها را نه عاشقشان هستی و نه حتی دوست داری کنارشان شبی را صبح کنی.
اما تا دلت بخواهد جان میدهد که صبح تا شب باهاشان هم کلام شوی.از هر دری میتوانی برایشان تعریف کنی.خوب گوش میدهند،خوب درک میکنند.کلا بعضی از دخترها را خدا آفریده که تو کنارشان خودت را ببینی.خودت را ورق بزنی.از رویاهایت با آنها بالا بروی.
آلما هم شاید یکی از این دخترها بود.رابطه صمیمی باهم نداشتیم.حتی اون روز هم که تماس گرفت و برای عصر قرار گذاشتیم فکر کنم اولین تماس غیر رسمی مان بود.زنگ زد و گفت میخواهد عمل جراحی کند.پیوند کلیه.یکی پیدا شده بود که میتوانست ازش کلیه بگیرد و میگفت همه این نوع جراحی ها موفقیت آمیز نیست.می گفت خیلی امیدی به زنده بودنش ندارد.شاید هم کمی اغراق میکرد.ازم خواست کتاب بوف کور صادق هدایت را برایش ببرم.
هیچوقت نفهمیدم برای آدمی که ممکن است بمیرد خواندن بوف کور چه لذتی میتواند داشته باشد اما انقدر برایم ارزش داشت که آن روز بعد از ظهر حتی اگر شده با دوچرخه خودم را به محل قرار برسانم.
قرارمان در یک کافی نت بود.آنوقت ها قرار های عاشقانه را توی کافی شاپ و اینجور جاها میگذاشتند اما ما که صَنمی با هم نداشتیم.پس بهترین جا کافی نت بود.
با کمی تاخیر رسیدم وقتی داشتم دوچرخه ام را به درخت قفل میکردم دیدم که او توی کافی نت ایستاده و منتظر است.
وارد که شدم بعد از همان احوالپرسی اول کار فهمیدم که کمی با باقی روزها فرق میکند.با اینکه مثل همیشه شیک پوش و مرتب بود اما آن دختر سر زنده قبلی که توی انجمن ادبی روی کلام سوار بود و لبخند از لبش رخت بر نمی بست،نبود.چشمانش غصه داشت.عمق چشمانش چیزی در خود داشت که قبلا ندیده بودم.
نمیدانم کدام یکی مان بود که پیشنهاد داد هر کدام پشت یک سیستم جدا بشینیم.جای حرف زدن شروع کردیم به چت کردن.این ایده چت را هم نمیدانم کدام یکی مان داد،اما هیچ بعید نبود کم رویی من باز کار خودش را کرده باشد.شاید توی چت راحتتر میشد بعضی حرف ها را زد.
آن روز شروع کردیم از هر دری سخن گفتن البته اینبار با محوریت مرگ و زندگی!
یکی دو باری بهم پیشنهاد داد که اگر تایپ کردن خسته کننده است بلند شویم و رودررو صحبت کنیم اما بازهم این من بودم که طفره رفتم.
از مرگ نمیترسید.قصد داشت بهم حالی کند نمی خواهد نقش آدم های رنجور و درمانده را بازی کند تا مورد توجه باشد و ترحم برانگیز.انگار دوست داشت آرام آرام و با خاطره خوش از میان ما برود.
عجله داشت و باید میرفت.قرار بود برای روز عمل کم کم آماده شود.از پشت میز بلند شد.جلوی میز من ایستاد.کتاب و یکی از آخرین داستان های خودم را هم بهش دادم و مطمئن بودم داستان مرا قبل از بوف کور میخواند.
موقع رفتن گفت:« اگه دیگه ندیدمتون حلال کنید»
لبخند آرامی زدم و گفتم:«من مطئنم عمل ات با موفقیت انجام میشه و دوباره برمیگیردی پیشمون»
«از کجا انقدر مطمئنی؟شرایط که اینجور بنظر نمیاد»
«حاضرم باهات سر هرچی بخوای شرط ببندم»
آنموقع ها عادتم بود.تا میخواستم چیزی را به کسی بقبولانم سریع همین جمله را میگفتم.او چیزی نگفت و من دوباره ادامه دادم
«اصلا سر ی شام.پیتزا خوبه؟»
دوباره چیزی نگفت.فقط نگاهم میکرد.
«چیه؟انقدر فکر کردن نداره؟قبول؟»
لبخندی زد.نه چندان شیرین.نه چندان دوست داشتنی.از آن خنده هایی که حس میکنی بعدش قرار است طرف بزند زیر گریه.
«خب اگر تو باختی چی؟»
«خب ببازم.من پیتزا رو میدم دیگه.»
آرام و شمرده گفت:«نه دیگه.اگه تو ببازی یعنی من دیگه برنگشتم.میخوای به کی شام بدی؟!»
تمام وجودم یک لحظه یخ زد.نمیدانستم باید بخندم یا ناراحت شوم.پات شده بودم.گند زده بودم.کمی سکوت کردیم و او رفت.
من میخندیدم. خنده هایی شبیه خنده های پیرمرد خنزر پنزری.
آن روز آخرین دیدار من با آلما بود.

فرصت های از دست رفته(دختر مسافرکش)

از بچگی در ایجاد رابطه های بلند مدت با دختر ها، بی استعداد بودم.یعنی کلا یا دختر جماعت طرفم نمی آمد یا اگر می آمد آنچنان سوتی می دادم که می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمیکرد.
.
.
یک روز صبح که داشتم میرفتم شرکت هر چه کنار خیابان ایستاده بودم از تاکسی خبری نبود.
با اینکه از خانه تا محل کارم بیست دقیقه بیشتر راه نبود اما اگر از اتوبوس جا می ماندی بندرت میتوانستی تاکسی گیر بیاری.از قضا پرایدی چند قدم جلوتر از من ایستاد و بوق زد.
شکر خدا کنان با سرعت رفتم به سمت اش.در جلو را باز کردم سوار بشوم که متوجه شدم راننده خانوم است.الان که هنوز رانندگی خانوم در اصفهان جا نیافتاده چه رسد به آن زمان.معذرت خواهی کردم و خواستم در را ببندم که گفت:«بفرما بالا تا ی جایی میرسونمت»
کمی مردد ماندم،دوباره سر خیابان را نگاهی کردم.خبری از تاکسی نبود.سوار شدم و سلام کردم.سن اش نزدیک های سی میزد.اما شیک و روبراه بود!
سر حرف را باز کرد:«من قبلا این مسیر رو زیاد میرفتم و میومدم.تاکسی خورش خیلی بده.اتوبوس هم که نیم ساعت ی بار راه می افته».
«بله.خیلی بد مسیر.البته من هر روز با ماشین خودم میرم اما امروز تعمیرگاه بود مجبور شدم با تاکسی برم.»
کاملا داشتم خالی می بستم چون هیچ ماشینی در کار نبود و هر روز مثل آن روز با اتوبوس و تاکسی میرفتم سر کار.نمیدانم چرا خالی بستم.اما لابد نباید کم می آوردم.
در مورد کار و درس اینجور دری وری ها هم گپ و گفت کردیم.یک جورایی همکار محسوب میشدیم.
آهنگ هایی که پخش میکرد را دوست داشتم.مطالعات خارج از کارش هم به من میخورد و هر دومان احساس میکردیم چه صبح خوبی را آغاز کرده ایم و چه اتفاق جالبی بود آشنایی ما دو نفر!
تقریبا رابطه داشت جوش میخورد که به زیر پل وحید رسیدیم گفت: «من مسیرم مستقیم شما کدام طرفی میرید؟»
البته من هم تا یک جایی میتوانستم مستقیم برم اما نمیدانم چرا گفتم من سمت راست میرم.
همین شد که زد کنار تا پیاده بشوم.اما بی استعدادی من همین جا ختم نشد.منتظر بود تا یک جوری یک شماره ای،بحث قرار دوباره ای و چیزی را وسط بکشم تا اما من گفتم: خوشحال شدم از دیدنتون.
همین رو فقط گفتم و پیاده شدم وکیفم را از جیب بغلم بیرون کشیدم و دستم را از شیشه نیمه باز ماشین داخل کردم و خواستم با او خداحافظی کنم که دیدم خم شده است و دارد توی داشبورت ماشین دنبال چیزی میگردد.
«نه دیگه لازم نیست» این را من گفتم.
«چی لازم نیست؟!» این را او گفت در حالی که همچنان داشت توی داشبورت دنبال چیزی میگشت.
«باقیش رو میگم»
«باقیه چی؟»
سرش را از توی داشبورد بیرون کشید.در حالی که کارت ویزیتی در دست اش گرفت بود و خیره به هزار تومانی توی دست من ماند.
سری تکان داد و گفت:«من مسافر کش نیستم آقا!»
گازش را گرفت و رفت.
من ماندم و پول توی دستم و فرصت های از دست رفته!

برای یک دوست قدیمی

امروز بالاخره دل را به دریا زدم و با خودم گفتم هر طوری شده باید در مورد اش چند خطی بنویسم.همه کارها را فشرده کردم که فرصتی دست بدهد و از او بگویم.
از آشنایی مان چهار پنج سالی میگذرد.شروع رابطه مان در یک روز پاییزی بود.آن روز را خوب یادم هست.اصفهان بودم.هوا گرمتر از یک روز معمول پاییزی بود.تقریبا تمام بعد از ظهر را با هم بودیم،اصلا نفهمیدم چطور شب شد.
بعد از آن روزها و شب های خاطره انگیز مشترکمان بیشتر و بیشتر شد. حتی چندین شب را باهم صبح کردیم.گاهی سرم را کنارش میگذاشتم.رو در رو.نمیدانم کی خوابم میبرد. ساعت ها بعد از من هم بیدار می ماند.این را حتی وقتی در خواب بودم از پشت پلک هایم میفهمیدم که او همچنان هوشیار است.
هر وقت خانه را خلوت میافتیم قرار تفریح داشتیم.مخصوصا جمعه ها بعد از نهار دوتایی فیلم پارتی راه می انداختیم.از "shawshank redemption" گرفته تا Forrest gump ، fight club و her را با هم دیدیم.
آلبوم "دنیای این روزهای من" و "بوسه های بیهوده" را اولین بار با او گوش دادم.باهم وارد فیس بوک شدیم.
با این حال هیچوقت عاشق اش نبودم.اما همیشه وفادارانه و با تمام وجود کنارم ایستاد و از انجام هر کاری که در توان اش بود برایم کوتاهی نکرد.
سهم او از خلوت های من بیشتر از هر کس دیگری در زندگی ام بود.اکثرا نوشته های خوبم را با کمک او به سرانجام رساندم.ولی هیچگاه فرصت نشد از او بگویم.شاید جرات اش را نداشتم.شاید هم به بودن اش عادت کرده بودم.
اما امروز جایش خالیست.جای اش در کنارم خالیست.جای اش اینجا روی میز،کنار این موس خالیست.او بهترین لپ تاپ دنیاست.
برایش آرزوی سلامتی کنید.حال و احوال مانیتوراش اصلا خوب نیست.


گاهی وقت ها عینکم را بر میدارم

چشمانم از بس دیده اند خسته شده اند.گاهی اوقات مثلا در روزهای بارانی عینکم را بر میدارم تا همه جا را کمی تارتر ببینم،پر از ابر و مه آلود.
گاهی اوقات عینکم ‬ را بر میدارم تا چهره بَزَک شده و یکنواخت آدمهای کوکی توی خیابان را کمتر ببینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم و شب ها زیر نور زرد سوخته پیاده رو ها قدم میزنم،در تنهایی،در سادگی،در کم سویی.میتارانم همه شلوغی ها و نزدیکی ها را.
عینک را بر میدارم و میتارانم مُد را،پیراستگی را،میتارانم سرعت را،میتارانم دقت را.
عینکم را بر میدارم تا از وسوسه نقاب های روی صورت ها،لباس ها،ماشین ها و مغازه ها آسوده شوم.نبینم آنچه ذات ندارد.
شاید باور کردنی نباشد اما گاهی جلوی آینه هم عینکم را بر میدارم!بگذار کمی زشت تر باشم و خودم هم نفهمم.بگذار کمی ساده تر باشم و خودم هم نفهمم.جلو آینه می ایستم عینکم را بر میدارم،چهره ام خوب پیدا نیست اما انعکاس روحم را در آینه می بینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم موقع نوشتن.دستم با ذهنم هماهنگ است.بینایی را میخواهم چکار؟!
هرچه به چشم می آید همواره حقیقت نیست.گاهی باید عینک ها را برداشت.باید نادیده قضاوت کرد.




چشمان کاملا بسته

خانم پرستار ایشون رو منتقل کنید به اتاق ریکاوری.
- چشم آقای دکتر،راستی اون بیمار که جسم خارجی توی قرینه اش رفته بود هم اومده.آماده اش کنیم برای عمل؟
* باشه.فقط زودتر.
پرستار تخت من را به سمت اتاق ریکاوری هل میدهد.
- درد نداری؟
- صدامو میشنوی؟
+ آره میشنوم.نه ندارم
- ی خانمی اومده بود دم بخش جراحی سراغت رو میگرفت
+ سراغ منو؟!!
- دکتر بیهوشی میگفت مهندس کامپیوتری.آدرس دفترت رو بده، حالت که بهتر شد ی سر بهت بزنیم.
+ خانوم کی بود؟چیکارم داشت؟
- سیستم خواهرم خرابه.عکس خانوادگی روش داریم نمیشه بیرون داد.میدونی که نمیشه به این خدمات کامپیوتری ها اعتماد کرد.چند ماه قبل دختر خالم گوشیش رو داده بود...
وسط حرف اش پریدم و دوباره پرسیدم:اون خانوم کی بود؟
- بزار حرف ام تموم بشه بعد میگم و دوباره ادامه داد...
حوصله گوش دادن به حرفهایش را نداشتم.قبل از عمل او را ندیده بودم اما به صدا و لحن حرف زدنش میخورد که زیر سی سال سن داشته باشد و احتمالا هم مجرد بود،در حالت خوشبینانه شاید خوشگل هم بود!
از پشت آن همه باند و پانسمانی که روی چشمانم بود تقریبا هیچ چیزی را نمیشد دید.اما وقتی وارد اتاق ریکاوری شدم احساس کردم فضا کمی روشن تر شد.
چیزی را به مچ دستم وصل کردند و بعد از چند لحظه صدای بریده بریده نمایشگر ضربان قلب بلند شد بیب...بیب...بیب... و این یعنی اینکه من زنده ام.
پرستار دیگری بالای تختم حاضر شد و بازهم چندتا سوال تکراری پرسید و بعد در اتاق را محکم بست و رفت.
می شنیدم که پشت در میگفتند "اینم مهندس کامپیوتره!"
وقتی جایی را نمی بینی مجبور می شوی با تمرکز بیشتری بشنوی،با دقت بو بکشی و خوب لمس کنی.
احساس کردم سیمی که به دستم وصل شده است هر از گاهی تکانی میخورد.
با صدایی نه چندان بلند گفتم:کسی اینجاست؟ نیست؟هست؟ هیچکدام؟
همیشه عادت داشتم وقتی جایی تنها میشوم از این سوالات چهارگزینه ای مسخره با خودم طرح کنم و بعد خودم هم با توجه به شرایط پاسخی تشریحی به یک کدامشان بدهم.
اما این بار قبل از اینکه خودم جواب بدهم کسی جوابم را داد!
صدای ضعیفی از چند قدم آنطرف تر گفت:پسرم.ماشالا به این پسر خوشتیپ.اذیت نشدی عزیزم؟
نه مادر جان اذیت نشدم.ببخشید سلام نکردم.فکر میکردم من تنها توی این اتاقم.
با اینکه من تازه از اتاق عمل برگشته بودم بنظرم آمد حالش از من خیلی بدتر است.صدایش بزور بالا می آمد و نفس تمام کردن جملات اش را بخوبی نداشت.
لابد او هم چشمانش را عمل کرده بود،البته ظاهرا مرا می دید،اما منکه خوشتیپ نیستم! شاید قلب اش را عمل کرده بود،شاید آپاندیس اش اوت کرده بود.شاید هم مثل آن پسری که کنارم توی بخش منتظر دکتر بود نمی شد گفت کجایش را عمل کرده است.
وای اگر چشم هایم باز بودند و فقط برای چند ثانیه میتوانستم آنطرف اتاق را نگاهی بیندازم خیلی زود میتوانستم بفهمم چه عملی کرده،از چه طبقه ای از جامعه است،یارانه اش را چندم ماه از عابر بانک میگیرد،چند کلاس سواد دارد و...
پرستار وارد اتاق شد و گفت:همراهت کیه؟
+ با منی؟
- آره پس با کی هستم؟!!
+ گفتم شاید با این خانوم باشی
- خانوم؟!کدوم خانوم؟!
+ همینکه روی تخت اونوری دراز شده.
- روی کدوم تخت؟کی و میگی؟
جواب درستی نداشتم بدهم.منتظر ماندم تا پیرزن خودش جواب اش را بدهد اما خبری نشد.
پرستار دوباره پرسید:همراه ات کیه؟
+ همراه ندارم
- یعنی چی؟یعنی هیش کسی رو همراه خودت نیاوردی؟!
+ نه!
- پس اون کی بود اومده بود دم در بخش جراحی؟
+ نمیدونم!
پرستار رفت و در را محکم پشت سرش بست.دوباره در ظلمات پیش رویم به حالت خلسه رفتم.داروهای سر کننده هم اثرشان همچنان پابرجا بود.
خواب و بیدار بودم که احساس کردم دوباره سیم دارد تکانی میخورد.از روی تخت ام به زحمت نیم خیز شدم.سرم را چرخاندم،اطراف را نگاهی انداختم بدون اینکه بتوانم چیزی را ببینم.
"کسی اینجاست؟" این را بلند گفتم و دوباره دراز کشیدم.
کسی جواب نداد.دوباره داشتم به حالت نیمه هوشیار فرو میرفتم که صدای پیرزن بریده بریده بلند شد.
پسرم مهندس.میاد همه خرج عمل رو میده.ماشالا چند نفر زیر دستش کار میکنن.
+ مادر با کی داری حرف میزنی؟
- پسرم مهندس کامپیوتره
+ چه جالب منم مهندس کامپیوترم!
کسی دوباره در را باز کرد.
- پس که گفتی همراه نداری؟
اینبار دیگه بی معطلی و با کمی عصبانیت جواب دادم:چند بار میپرسید.گفتم که کسی همراهم نیست.
- چند دقیقه دیگه منتقلت میکنیم به بخش.ناراحتی،مشکلی چیزی نداری؟توهم،سرگیجه؟
+ توهم که چه عرض کنم! ی بیمار دیگه غیر از من توی اتاق هست.درسته؟
- از کجا فهمیدی؟
+ خب شما که نیستی حرف میزنه.انگار پسرش هم مهندس کامپیوتره.
- آره.این بنده خدا گوشاش سنگین.چشم هاش رو هم که امروز عمل کرده جایی رو نمیتونه ببینه.ی نیمچه آلزایمری هم داره. از دار دنیا بجز درد و بیماری فقط همون پسر رو داره.
از بخش مراقبت های ویژه که میخواستند بیرونم ببرند پرستار سرش کمی جلوتر آورد و گفت:وقت داشتی مرخص میشدی کارتت رو بیار دم بخش بهم بده.یادت که نرفته.سیستم خواهرم رو میگم.
+ نه یادم نرفته!
- راستی راجع به این قضیه که با ی خانم توی ی اتاق ریکاوری بودی هم به کسی چیزی نگی بهتره.درسته که چشمات بسته بود و جایی رو ندیدی اما خب غیرقانونی ی مرد و زن توی اتاق ریکاوری باهم باشند.منظورمو میگیری که...
ادامه صحبت هایش را نمیشندیم.صدایی آشنا به طرف تختم می آمد.
+ عزیزم.مامانت فدات بشه که توی غربت اینجوری تنهایی و مصیبت نکشی...
ادامه حرفایش در میان بغض و گریه ناپدید شد.دستم را دست گرفت و کنار تختم همانطور که میآمد صورتم را زیر ریز می بوسید.
لبخندی زدم و گفتم:چطور خودت رو با این سرعت رسوندی؟بلیط از کجا گیر آوردی؟
- ی جوری اومدم دیگه آقای مهندس!
همیشه وقتی می خواست جلوی غریبه ها پز بدهد مرا با این عنوان صدا میکرد "آقای مهندس"
درازکش روی تخت با چشمان کاملا بسته در حالی که دستانم در دستان مادرم بود،طول راهروی دراز را طی میکردیم و به این فکر میکردم که چگونه میشود یک مادر شد!

مادر