۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

تابستان های ما با تابستان های شما فرق داشت (باغ دَره)

باد تکانم میداد.اولین چرت در خانه جدید بود.خورشید سخت میتوانست مرا ببیند. اگر چه از لابه لای ابرها تنک تابستانی راحت خودش را رد میکرد اما در میان برگ های شاخه های تودرتوی بیدها گیر می افتاد.خنکای درختان و چمنزار هوش از سرم برده بود.
به پشت خوابیده بودم و عمق شاخه های بالای سرم را می شماردم.خودم را بخواب زده بودم.گه گاهی هوشیار میشدم و اطراف را چشم میچراندم.حشره ای،ماری چیزی سراغم نیاید.یا یکی از میخ هایی که کوبانده بودم شل نشده باشد.
میان خواب و بیداری در گذر بودم که صدایی از پایین شنیدم.کسی مرا صدا میزد:
«مهندس بالاخره تموم شد؟»
این صدای عمو محمد بود.او کشاورز بود.و البته اولین نفری که در زندگی به من "مهندس" میگفت و شاید تنها کسی بود که ‫تابستان‬ ها با دقت ساخت و توسعه خانه درختی های مرا دنبال میکرد و حتی گاها در مورد آنها نظر و ایده هم میداد.
نگاهی به پایین انداختم،دستی تکان دادم و گفتم:«بله عمو محمد.بالاخره تموم شد.»
نمیدانم فاصله،باد و گوش های سنگین پیرمرد گذاشتند صدایم را بشنود یا نه اما سری از روی خوشحالی تکان داد.ذوق را در چهره اش می دیدم.ذوق اتفاقی نیست.برخی آدمها ذوق کردند را از خود خدا هدیه گرفته اند و آنرا به دیگران ارزانی میدارند.پیرمرد آواز خوانان از زیر انبوه درختان سربه فلک کشیده بید و سپیدار به سمت رودخانه رفت...
رودخانه از کنار و پایین باغ رد میشد و مرز بین آنها هم چیزی نبود جز چمن زار و سایه بیدها.
تابستان ها اینجا جای من بود.وقتی امتحانات خرداد تمام میشد طبق قرار قبلی روزها از شهر میگریختم و میامدم باغ دره.سه ماه فرصت داشتم هرچه میخواهم خلق کنم،هرچه میخواهم بخوابم و بچرخم و...
خانه درختی را بعد از چند روز کار بی وقفه تمام کرده بودم.قبلا هم خانه درختی ساخته بودم اما این یکی برای یک پسر دوازده سیزده ساله یک شاهکار مهندسی محسوب میشد.
خانه ای در ارتفاعات درختان تنومند،یک جایی نزدیک لانه کلاغ ها،بالاتر از گنجشک ها،انتهای دستان گردوها.
باد مسیر رودخانه را بر خلاف جریان آب طی میکرد و بالا می آمد،طراوت آب را بر می داشت و با بوی علف های کنار رودخانه درهم می آمیخت و از شاخه ها بالا می آمد و برگ های بید را می لرزاند و روی مرا می بوسید.دست هایش را در لابه لای موهای سرم احساس میکردم و نفس اش را که بوی چمن میداد.
حیف که آنوقت ها به اقلیم سهراب وارد نشده بودم وگرنه با خود می خواندم:
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند :
سحر میداند ، سحر

فرصت های از دست رفته(دیدار با آلما)

بعضی از دخترها را نه عاشقشان هستی و نه حتی دوست داری کنارشان شبی را صبح کنی.
اما تا دلت بخواهد جان میدهد که صبح تا شب باهاشان هم کلام شوی.از هر دری میتوانی برایشان تعریف کنی.خوب گوش میدهند،خوب درک میکنند.کلا بعضی از دخترها را خدا آفریده که تو کنارشان خودت را ببینی.خودت را ورق بزنی.از رویاهایت با آنها بالا بروی.
آلما هم شاید یکی از این دخترها بود.رابطه صمیمی باهم نداشتیم.حتی اون روز هم که تماس گرفت و برای عصر قرار گذاشتیم فکر کنم اولین تماس غیر رسمی مان بود.زنگ زد و گفت میخواهد عمل جراحی کند.پیوند کلیه.یکی پیدا شده بود که میتوانست ازش کلیه بگیرد و میگفت همه این نوع جراحی ها موفقیت آمیز نیست.می گفت خیلی امیدی به زنده بودنش ندارد.شاید هم کمی اغراق میکرد.ازم خواست کتاب بوف کور صادق هدایت را برایش ببرم.
هیچوقت نفهمیدم برای آدمی که ممکن است بمیرد خواندن بوف کور چه لذتی میتواند داشته باشد اما انقدر برایم ارزش داشت که آن روز بعد از ظهر حتی اگر شده با دوچرخه خودم را به محل قرار برسانم.
قرارمان در یک کافی نت بود.آنوقت ها قرار های عاشقانه را توی کافی شاپ و اینجور جاها میگذاشتند اما ما که صَنمی با هم نداشتیم.پس بهترین جا کافی نت بود.
با کمی تاخیر رسیدم وقتی داشتم دوچرخه ام را به درخت قفل میکردم دیدم که او توی کافی نت ایستاده و منتظر است.
وارد که شدم بعد از همان احوالپرسی اول کار فهمیدم که کمی با باقی روزها فرق میکند.با اینکه مثل همیشه شیک پوش و مرتب بود اما آن دختر سر زنده قبلی که توی انجمن ادبی روی کلام سوار بود و لبخند از لبش رخت بر نمی بست،نبود.چشمانش غصه داشت.عمق چشمانش چیزی در خود داشت که قبلا ندیده بودم.
نمیدانم کدام یکی مان بود که پیشنهاد داد هر کدام پشت یک سیستم جدا بشینیم.جای حرف زدن شروع کردیم به چت کردن.این ایده چت را هم نمیدانم کدام یکی مان داد،اما هیچ بعید نبود کم رویی من باز کار خودش را کرده باشد.شاید توی چت راحتتر میشد بعضی حرف ها را زد.
آن روز شروع کردیم از هر دری سخن گفتن البته اینبار با محوریت مرگ و زندگی!
یکی دو باری بهم پیشنهاد داد که اگر تایپ کردن خسته کننده است بلند شویم و رودررو صحبت کنیم اما بازهم این من بودم که طفره رفتم.
از مرگ نمیترسید.قصد داشت بهم حالی کند نمی خواهد نقش آدم های رنجور و درمانده را بازی کند تا مورد توجه باشد و ترحم برانگیز.انگار دوست داشت آرام آرام و با خاطره خوش از میان ما برود.
عجله داشت و باید میرفت.قرار بود برای روز عمل کم کم آماده شود.از پشت میز بلند شد.جلوی میز من ایستاد.کتاب و یکی از آخرین داستان های خودم را هم بهش دادم و مطمئن بودم داستان مرا قبل از بوف کور میخواند.
موقع رفتن گفت:« اگه دیگه ندیدمتون حلال کنید»
لبخند آرامی زدم و گفتم:«من مطئنم عمل ات با موفقیت انجام میشه و دوباره برمیگیردی پیشمون»
«از کجا انقدر مطمئنی؟شرایط که اینجور بنظر نمیاد»
«حاضرم باهات سر هرچی بخوای شرط ببندم»
آنموقع ها عادتم بود.تا میخواستم چیزی را به کسی بقبولانم سریع همین جمله را میگفتم.او چیزی نگفت و من دوباره ادامه دادم
«اصلا سر ی شام.پیتزا خوبه؟»
دوباره چیزی نگفت.فقط نگاهم میکرد.
«چیه؟انقدر فکر کردن نداره؟قبول؟»
لبخندی زد.نه چندان شیرین.نه چندان دوست داشتنی.از آن خنده هایی که حس میکنی بعدش قرار است طرف بزند زیر گریه.
«خب اگر تو باختی چی؟»
«خب ببازم.من پیتزا رو میدم دیگه.»
آرام و شمرده گفت:«نه دیگه.اگه تو ببازی یعنی من دیگه برنگشتم.میخوای به کی شام بدی؟!»
تمام وجودم یک لحظه یخ زد.نمیدانستم باید بخندم یا ناراحت شوم.پات شده بودم.گند زده بودم.کمی سکوت کردیم و او رفت.
من میخندیدم. خنده هایی شبیه خنده های پیرمرد خنزر پنزری.
آن روز آخرین دیدار من با آلما بود.

فرصت های از دست رفته(دختر مسافرکش)

از بچگی در ایجاد رابطه های بلند مدت با دختر ها، بی استعداد بودم.یعنی کلا یا دختر جماعت طرفم نمی آمد یا اگر می آمد آنچنان سوتی می دادم که می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمیکرد.
.
.
یک روز صبح که داشتم میرفتم شرکت هر چه کنار خیابان ایستاده بودم از تاکسی خبری نبود.
با اینکه از خانه تا محل کارم بیست دقیقه بیشتر راه نبود اما اگر از اتوبوس جا می ماندی بندرت میتوانستی تاکسی گیر بیاری.از قضا پرایدی چند قدم جلوتر از من ایستاد و بوق زد.
شکر خدا کنان با سرعت رفتم به سمت اش.در جلو را باز کردم سوار بشوم که متوجه شدم راننده خانوم است.الان که هنوز رانندگی خانوم در اصفهان جا نیافتاده چه رسد به آن زمان.معذرت خواهی کردم و خواستم در را ببندم که گفت:«بفرما بالا تا ی جایی میرسونمت»
کمی مردد ماندم،دوباره سر خیابان را نگاهی کردم.خبری از تاکسی نبود.سوار شدم و سلام کردم.سن اش نزدیک های سی میزد.اما شیک و روبراه بود!
سر حرف را باز کرد:«من قبلا این مسیر رو زیاد میرفتم و میومدم.تاکسی خورش خیلی بده.اتوبوس هم که نیم ساعت ی بار راه می افته».
«بله.خیلی بد مسیر.البته من هر روز با ماشین خودم میرم اما امروز تعمیرگاه بود مجبور شدم با تاکسی برم.»
کاملا داشتم خالی می بستم چون هیچ ماشینی در کار نبود و هر روز مثل آن روز با اتوبوس و تاکسی میرفتم سر کار.نمیدانم چرا خالی بستم.اما لابد نباید کم می آوردم.
در مورد کار و درس اینجور دری وری ها هم گپ و گفت کردیم.یک جورایی همکار محسوب میشدیم.
آهنگ هایی که پخش میکرد را دوست داشتم.مطالعات خارج از کارش هم به من میخورد و هر دومان احساس میکردیم چه صبح خوبی را آغاز کرده ایم و چه اتفاق جالبی بود آشنایی ما دو نفر!
تقریبا رابطه داشت جوش میخورد که به زیر پل وحید رسیدیم گفت: «من مسیرم مستقیم شما کدام طرفی میرید؟»
البته من هم تا یک جایی میتوانستم مستقیم برم اما نمیدانم چرا گفتم من سمت راست میرم.
همین شد که زد کنار تا پیاده بشوم.اما بی استعدادی من همین جا ختم نشد.منتظر بود تا یک جوری یک شماره ای،بحث قرار دوباره ای و چیزی را وسط بکشم تا اما من گفتم: خوشحال شدم از دیدنتون.
همین رو فقط گفتم و پیاده شدم وکیفم را از جیب بغلم بیرون کشیدم و دستم را از شیشه نیمه باز ماشین داخل کردم و خواستم با او خداحافظی کنم که دیدم خم شده است و دارد توی داشبورت ماشین دنبال چیزی میگردد.
«نه دیگه لازم نیست» این را من گفتم.
«چی لازم نیست؟!» این را او گفت در حالی که همچنان داشت توی داشبورت دنبال چیزی میگشت.
«باقیش رو میگم»
«باقیه چی؟»
سرش را از توی داشبورد بیرون کشید.در حالی که کارت ویزیتی در دست اش گرفت بود و خیره به هزار تومانی توی دست من ماند.
سری تکان داد و گفت:«من مسافر کش نیستم آقا!»
گازش را گرفت و رفت.
من ماندم و پول توی دستم و فرصت های از دست رفته!

برای یک دوست قدیمی

امروز بالاخره دل را به دریا زدم و با خودم گفتم هر طوری شده باید در مورد اش چند خطی بنویسم.همه کارها را فشرده کردم که فرصتی دست بدهد و از او بگویم.
از آشنایی مان چهار پنج سالی میگذرد.شروع رابطه مان در یک روز پاییزی بود.آن روز را خوب یادم هست.اصفهان بودم.هوا گرمتر از یک روز معمول پاییزی بود.تقریبا تمام بعد از ظهر را با هم بودیم،اصلا نفهمیدم چطور شب شد.
بعد از آن روزها و شب های خاطره انگیز مشترکمان بیشتر و بیشتر شد. حتی چندین شب را باهم صبح کردیم.گاهی سرم را کنارش میگذاشتم.رو در رو.نمیدانم کی خوابم میبرد. ساعت ها بعد از من هم بیدار می ماند.این را حتی وقتی در خواب بودم از پشت پلک هایم میفهمیدم که او همچنان هوشیار است.
هر وقت خانه را خلوت میافتیم قرار تفریح داشتیم.مخصوصا جمعه ها بعد از نهار دوتایی فیلم پارتی راه می انداختیم.از "shawshank redemption" گرفته تا Forrest gump ، fight club و her را با هم دیدیم.
آلبوم "دنیای این روزهای من" و "بوسه های بیهوده" را اولین بار با او گوش دادم.باهم وارد فیس بوک شدیم.
با این حال هیچوقت عاشق اش نبودم.اما همیشه وفادارانه و با تمام وجود کنارم ایستاد و از انجام هر کاری که در توان اش بود برایم کوتاهی نکرد.
سهم او از خلوت های من بیشتر از هر کس دیگری در زندگی ام بود.اکثرا نوشته های خوبم را با کمک او به سرانجام رساندم.ولی هیچگاه فرصت نشد از او بگویم.شاید جرات اش را نداشتم.شاید هم به بودن اش عادت کرده بودم.
اما امروز جایش خالیست.جای اش در کنارم خالیست.جای اش اینجا روی میز،کنار این موس خالیست.او بهترین لپ تاپ دنیاست.
برایش آرزوی سلامتی کنید.حال و احوال مانیتوراش اصلا خوب نیست.


گاهی وقت ها عینکم را بر میدارم

چشمانم از بس دیده اند خسته شده اند.گاهی اوقات مثلا در روزهای بارانی عینکم را بر میدارم تا همه جا را کمی تارتر ببینم،پر از ابر و مه آلود.
گاهی اوقات ‫عینکم ‬ را بر میدارم تا چهره بَزَک شده و یکنواخت آدمهای کوکی توی خیابان را کمتر ببینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم و شب ها زیر نور زرد سوخته پیاده رو ها قدم میزنم،در تنهایی،در سادگی،در کم سویی.میتارانم همه شلوغی ها و نزدیکی ها را.
عینک را بر میدارم و میتارانم مُد را،پیراستگی را،میتارانم سرعت را،میتارانم دقت را.
عینکم را بر میدارم تا از وسوسه نقاب های روی صورت ها،لباس ها،ماشین ها و مغازه ها آسوده شوم.نبینم آنچه ذات ندارد.
شاید باور کردنی نباشد اما گاهی جلوی آینه هم عینکم را بر میدارم!بگذار کمی زشت تر باشم و خودم هم نفهمم.بگذار کمی ساده تر باشم و خودم هم نفهمم.جلو آینه می ایستم عینکم را بر میدارم،چهره ام خوب پیدا نیست اما انعکاس روحم را در آینه می بینم.
گاهی اوقات عینکم را بر میدارم موقع نوشتن.دستم با ذهنم هماهنگ است.بینایی را میخواهم چکار؟!
هرچه به چشم می آید همواره حقیقت نیست.گاهی باید عینک ها را برداشت.باید نادیده قضاوت کرد.




چشمان کاملا بسته

خانم پرستار ایشون رو منتقل کنید به اتاق ریکاوری.
- چشم آقای دکتر،راستی اون بیمار که جسم خارجی توی قرینه اش رفته بود هم اومده.آماده اش کنیم برای عمل؟
* باشه.فقط زودتر.
پرستار تخت من را به سمت اتاق ریکاوری هل میدهد.
- درد نداری؟
- صدامو میشنوی؟
+ آره میشنوم.نه ندارم
- ی خانمی اومده بود دم بخش جراحی سراغت رو میگرفت
+ سراغ منو؟!!
- دکتر بیهوشی میگفت مهندس کامپیوتری.آدرس دفترت رو بده، حالت که بهتر شد ی سر بهت بزنیم.
+ خانوم کی بود؟چیکارم داشت؟
- سیستم خواهرم خرابه.عکس خانوادگی روش داریم نمیشه بیرون داد.میدونی که نمیشه به این خدمات کامپیوتری ها اعتماد کرد.چند ماه قبل دختر خالم گوشیش رو داده بود...
وسط حرف اش پریدم و دوباره پرسیدم:اون خانوم کی بود؟
- بزار حرف ام تموم بشه بعد میگم و دوباره ادامه داد...
حوصله گوش دادن به حرفهایش را نداشتم.قبل از عمل او را ندیده بودم اما به صدا و لحن حرف زدنش میخورد که زیر سی سال سن داشته باشد و احتمالا هم مجرد بود،در حالت خوشبینانه شاید خوشگل هم بود!
از پشت آن همه باند و پانسمانی که روی چشمانم بود تقریبا هیچ چیزی را نمیشد دید.اما وقتی وارد اتاق ریکاوری شدم احساس کردم فضا کمی روشن تر شد.
چیزی را به مچ دستم وصل کردند و بعد از چند لحظه صدای بریده بریده نمایشگر ضربان قلب بلند شد بیب...بیب...بیب... و این یعنی اینکه من زنده ام.
پرستار دیگری بالای تختم حاضر شد و بازهم چندتا سوال تکراری پرسید و بعد در اتاق را محکم بست و رفت.
می شنیدم که پشت در میگفتند "اینم مهندس کامپیوتره!"
وقتی جایی را نمی بینی مجبور می شوی با تمرکز بیشتری بشنوی،با دقت بو بکشی و خوب لمس کنی.
احساس کردم سیمی که به دستم وصل شده است هر از گاهی تکانی میخورد.
با صدایی نه چندان بلند گفتم:کسی اینجاست؟ نیست؟هست؟ هیچکدام؟
همیشه عادت داشتم وقتی جایی تنها میشوم از این سوالات چهارگزینه ای مسخره با خودم طرح کنم و بعد خودم هم با توجه به شرایط پاسخی تشریحی به یک کدامشان بدهم.
اما این بار قبل از اینکه خودم جواب بدهم کسی جوابم را داد!
صدای ضعیفی از چند قدم آنطرف تر گفت:پسرم.ماشالا به این پسر خوشتیپ.اذیت نشدی عزیزم؟
نه مادر جان اذیت نشدم.ببخشید سلام نکردم.فکر میکردم من تنها توی این اتاقم.
با اینکه من تازه از اتاق عمل برگشته بودم بنظرم آمد حالش از من خیلی بدتر است.صدایش بزور بالا می آمد و نفس تمام کردن جملات اش را بخوبی نداشت.
لابد او هم چشمانش را عمل کرده بود،البته ظاهرا مرا می دید،اما منکه خوشتیپ نیستم! شاید قلب اش را عمل کرده بود،شاید آپاندیس اش اوت کرده بود.شاید هم مثل آن پسری که کنارم توی بخش منتظر دکتر بود نمی شد گفت کجایش را عمل کرده است.
وای اگر چشم هایم باز بودند و فقط برای چند ثانیه میتوانستم آنطرف اتاق را نگاهی بیندازم خیلی زود میتوانستم بفهمم چه عملی کرده،از چه طبقه ای از جامعه است،یارانه اش را چندم ماه از عابر بانک میگیرد،چند کلاس سواد دارد و...
پرستار وارد اتاق شد و گفت:همراهت کیه؟
+ با منی؟
- آره پس با کی هستم؟!!
+ گفتم شاید با این خانوم باشی
- خانوم؟!کدوم خانوم؟!
+ همینکه روی تخت اونوری دراز شده.
- روی کدوم تخت؟کی و میگی؟
جواب درستی نداشتم بدهم.منتظر ماندم تا پیرزن خودش جواب اش را بدهد اما خبری نشد.
پرستار دوباره پرسید:همراه ات کیه؟
+ همراه ندارم
- یعنی چی؟یعنی هیش کسی رو همراه خودت نیاوردی؟!
+ نه!
- پس اون کی بود اومده بود دم در بخش جراحی؟
+ نمیدونم!
پرستار رفت و در را محکم پشت سرش بست.دوباره در ظلمات پیش رویم به حالت خلسه رفتم.داروهای سر کننده هم اثرشان همچنان پابرجا بود.
خواب و بیدار بودم که احساس کردم دوباره سیم دارد تکانی میخورد.از روی تخت ام به زحمت نیم خیز شدم.سرم را چرخاندم،اطراف را نگاهی انداختم بدون اینکه بتوانم چیزی را ببینم.
"کسی اینجاست؟" این را بلند گفتم و دوباره دراز کشیدم.
کسی جواب نداد.دوباره داشتم به حالت نیمه هوشیار فرو میرفتم که صدای پیرزن بریده بریده بلند شد.
پسرم مهندس.میاد همه خرج عمل رو میده.ماشالا چند نفر زیر دستش کار میکنن.
+ مادر با کی داری حرف میزنی؟
- پسرم مهندس کامپیوتره
+ چه جالب منم مهندس کامپیوترم!
کسی دوباره در را باز کرد.
- پس که گفتی همراه نداری؟
اینبار دیگه بی معطلی و با کمی عصبانیت جواب دادم:چند بار میپرسید.گفتم که کسی همراهم نیست.
- چند دقیقه دیگه منتقلت میکنیم به بخش.ناراحتی،مشکلی چیزی نداری؟توهم،سرگیجه؟
+ توهم که چه عرض کنم! ی بیمار دیگه غیر از من توی اتاق هست.درسته؟
- از کجا فهمیدی؟
+ خب شما که نیستی حرف میزنه.انگار پسرش هم مهندس کامپیوتره.
- آره.این بنده خدا گوشاش سنگین.چشم هاش رو هم که امروز عمل کرده جایی رو نمیتونه ببینه.ی نیمچه آلزایمری هم داره. از دار دنیا بجز درد و بیماری فقط همون پسر رو داره.
از بخش مراقبت های ویژه که میخواستند بیرونم ببرند پرستار سرش کمی جلوتر آورد و گفت:وقت داشتی مرخص میشدی کارتت رو بیار دم بخش بهم بده.یادت که نرفته.سیستم خواهرم رو میگم.
+ نه یادم نرفته!
- راستی راجع به این قضیه که با ی خانم توی ی اتاق ریکاوری بودی هم به کسی چیزی نگی بهتره.درسته که چشمات بسته بود و جایی رو ندیدی اما خب غیرقانونی ی مرد و زن توی اتاق ریکاوری باهم باشند.منظورمو میگیری که...
ادامه صحبت هایش را نمیشندیم.صدایی آشنا به طرف تختم می آمد.
+ عزیزم.مامانت فدات بشه که توی غربت اینجوری تنهایی و مصیبت نکشی...
ادامه حرفایش در میان بغض و گریه ناپدید شد.دستم را دست گرفت و کنار تختم همانطور که میآمد صورتم را زیر ریز می بوسید.
لبخندی زدم و گفتم:چطور خودت رو با این سرعت رسوندی؟بلیط از کجا گیر آوردی؟
- ی جوری اومدم دیگه آقای مهندس!
همیشه وقتی می خواست جلوی غریبه ها پز بدهد مرا با این عنوان صدا میکرد "آقای مهندس"
درازکش روی تخت با چشمان کاملا بسته در حالی که دستانم در دستان مادرم بود،طول راهروی دراز را طی میکردیم و به این فکر میکردم که چگونه میشود یک مادر شد!

مادر



۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

ردپای عشقت در دنیای دیجیتال من

هنوزم شماره تلفن ات پسورد فیس بوکم است.
هنوز آتوی زندگی منی.
هنوزم تاریخ تولدت رمز عابر بانکم است.
هنوز باگ زندگی منی.
همه بدخواهان میتوانند از سمت تو مرا هک کنند.
همه چون پیززن عفریته با دادن خبر مرگت میتوانند کلنگ بر سر من بزنند.
نام بهترین دوستت چیست؟
هنوزم نامت روی سوال امنیتی ایمیلم است.
گاه گاهی دستم را توی دماغم میکنم.توی سینما پاستیل میخورم.با لب های بسته صدای غاز در می آورم.عادات بد تو نقطه ضعف های من شد.
هنوزم عکس ات میان فولدرهای تودرتو و مخفی،کنار فیلم های ناگفتنی جا خوش کرده،هر که به آنجا برسد از آن فیلم ها که نه،از تو خواهد پرسید.

تو باگ زندگی من بودی و هستی.
دیلیتت میکنم ویروس عشقی...

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

عشق محال

روزی که باد باریدن گرفت و باران وزیدن.
روزی که ابرها روی زمین کنار سنگها نشستند و چشمه ها در سقف آسمان جاری شدند.
روزی که خورشید اشتباهی در مشرق غروب کرد و زهره به مشتری رسید.
آنروز احتمالا تو برمیگردی
تو برمیگردی و همه چیز را مثل روز اولش میکنی.
ولی میدانم حتی اگر برگردی و باد را به پرواز درآوری.
باران را به باریدن دعوت کنی
ابرها و چشمه ها را سرجایشان برگردانی.
راه خورشید را نشانش بدهی و زهره را از مشتریانش بگیری.
بازهم محال است به دیدن من بیایی.

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

باغ دره(درختان ممنوعه)

دو تا خواهر بودند.همیشه کنار هم.دست هایشان بهم گره خورده بود و بچه های قد و نیم قدشان کنارشان جوانه زده بودند و هرسال بزرگتر میشدند.
این دو درخت آلبالو دیدنی ترین موجودات گوشه بالای سمت چپ باغ دره بودند.حتی از خرگوش هایی که گه گاه در خلوت دنج آنجا لانه ساخته بودند و بچه دار میشدند هم دوست داشتنی تر بودند.
در بهار عروس میشدند.لباسی از شکوفه های سفید و صورتی برتن میکردند و در باد، ناز و عطر خود را به زنبورها و چلچله ها هدیه میکردند.
تابستان وقتی کم کم سبزی میوه هایشان به سرخی میزد از دور دست ها هم میشد شکوه شان را دید و دلداده شان شد.سبز سبز می شدند پر از دانه های آلبالویی.
میوه هایشان که می رسید دلربایی شان صد چندان میشد.آرام زیر شاخه هایشان پا بلندی میکردم و آلبالویی ترین میوه هایشان را میچیدم و یکی یکی در دهانم میگذاشتم و خوب مزه مزه شان میکردم.میوه هایی که از سرخی داشتند به سیاهی میرسیدند.گاهی آنقدر از آن آلبالوها میخوردم که همانجا کرخت میشدم و تکیه به تنه شان داده خوابم میبرد.چون مادری مرا در آغوش میکشیدند و سایه شان را روی سرم پهن میکردند.



یک روز اما وقتی پایم به آن گوشه باغ رسید، خبری از آنها نبود.درختان آلبالو جایی نداشتند که بروند.پای هم برای رفتن نداشتند.وقتی یک درخت را سرجایش نمیبینی یعنی هیچوقت دیگر آنرا نخواهی دید.آلبالوها از پایه بریده شده بودند.
پدرم میگفت آنها از آن طرف حصارها هم جلب توجه میکردند.پسران بازیگوش بیرون باغ را تحریک میکردند.وقتی هایی که ما نبودیم آنها به هوای چشیدن طعم آلبالو هرطور شده از حصارها گذر میکردند و داخل می شدند.اما نه تنها آلبالوها بلکه دیگر میوه ها را هم می چیدند.شاخه ها را می شکستند.موهای انگور را زیر پا له میکردند و...
.
کاش لااقل آلبالوها مثل خرگوش ها پای دویدن داشتند.می گریختند یا وقت های تنهایی با خودم می بردمشان به یک جای امن.
هیچوقت جای آن دوتا آلبالوی دوست داشتنی در آن گوشه دنج باغ پر نشد.جوانه های آنها هم بعد از مدتی خشک شدند.
آلبالو های باغ ما جرم شان آلبالو بودن بود.جرم شان زیبایی و خوش مزه گی بود.

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

زندگی شبیه فیلم ها نمیشود

نمیدانم چرا زندگی مان هیچوقت شبیه فیلم ها نمیشود.همیشه یک اتفاق،یا کسی هست که در آخرین لحظات بهترین سکانس ها را خراب کند.

یک روز شهریوری نزدیک های پاییز بود.فارست گامپ را تازه دیده بودم.دور از شهر در نزدیکی گندمزار بی نظیری کنار جاده ای شبیه جاده های خلوت شهرهای کوچک غرب آمریکا لم داده بودم در حالی که باد میان موهایم میچرخید و نفس های خورشید هم به شماره افتاده بود.همه چیز شبیه سکانس بی نظیر یک فیلم بود.که ماشینی کنار جاده ایستاد و مردی با عجله و سراسیمه از آن پیاد شد و بدون اینکه متوجه حضور من شود کنار جاده چنباته زد و شروع کردن به شاشیدن.حالا نشاش کی بشاش.یعنی یارو رسما ماشین تخلیه چاه بود.ی چند دقیقه ای شر داد.بعدش هم تازه نوبت بالا تنه رسید.شروع کردن به فین کردن.صدای فور فور کشیدن دماغ اش از تلپ تلپ موتور ماشین فکستنی اش هم بیشتر بود.یک جوری فین میکرد که مایعات دورن دماغ و حلق که هیچ،فکر کنم نای و مری و کلیه و کبدش رو هم جلو ما بالا آورد و رفت.





رفاقت ها و دورهمی های مجردی مان هم مثل توی فیلم ها نیست.مثل ضیافت وقتی دور هم جمع میشدیم توی ی کافه یا رستوران قدیمی پیرمرد صاحب مغازه، ساندویچ رو تا دست مینداخت بهمون و بجای گفتن از خاطرات نوستالژیک مجبور میشدیم با یارو دست به یقه بشیم واسه چندر غاز پول.



مثل فیلم غریبانه یا مرسدس هم ماشین خفنی نداشتیم نداشتیم باهاش دوردور کنیم یا ببریم به آتشش بکشیم.
یا مثل فیلم اعتراض یک دوست دختر خوشگل نداشتیم که برای شب عروسی شان پیتزا سفارش بدهد و پیک اش خودم بشوم و پیتزا ها را ببرم به عروسی اش و بعد بخاطرمن بزند زیر همه چیزو با لباس عروس بیاید به رستوران دیدنم.

خیلی از دوستام مثل علی سنتوری معتاد شدن و به پیسی افتادند ولی هیچکدوم بابا نماینده مجلس و پولدار نداشتند که آنها را از منجلاب بکشد بیرون.




بچه گی مان مثل فیلم مالنا پر بود از شیطونی های ریز و درشت اما پدرمان نمیبردمان به جایی که از هفت دولت آزاد شویم و دلی از عزا دربیاورم.بجایش یک فصل کتک سیر مهمان مان میکرد،شبیه به الیور تویست.

جمعه ها بعد از دیدن فوتبالیستها جو گیر میشدیم در حد تیم ملی،با بچه محلها میزدیم بیرون به قصد فوتبال.اما چمن کارتون فوتبالیست ها کجا و آسفالت داغ ما کجا.تماشاگرهای خوشگل اونا کجا و بقال سیبیلو و بی وجدان محله ما کجا،که تا توپ می افتاد در مغازه اش فاتحه اش را نخوانده چاقو را حواله اش میکرد.