۱۴۰۳ مهر ۱۲, پنجشنبه

غروب های نارنجی رنگ نادیده

چند دقیقه پیش بود که رفتم آشپزخانه تا طبق عادت چایی بریزم  و کمرم رو هم بعد از چند دقیقه کد زدن کمی صاف کرده باشم به آشپزخانه که وارد شدم نور نارنجی رنگ غروب خورشید پاییزی که روی شاخه و برگ های درخت روبروی پنجره افتاده بود چشمانم را خیره کرد.
چند دقیقه ای همانجا جلو سینک ماندم و به رقص نور روی شاخه ها زل زده بودم. اما ذهنم پر بود از افکار و آرزوهای متورم.
از خودم میپرسیدم در این خانه کم نور چه کار میکنم؟
چند سال است اینجا مشغول کد زدم هستم؟ سه سال؟ چهار سال؟ پنج سال؟ پانصد سال؟!
دارم با خودم چه میکنم؟
مگر قرار بود زندگی من اینطوری در سکون و سایه باشد؟
حداقل یک خانه پر نور در با غروب های دیدنی کمترین دستاوردی بود که در آستانه چهل سالگی باید می داشتم.
دروغ چرا کمی آشفته شدم.
کم توقعی و صبوری هم حدی دارد.
من به گذشته و آینده خود بدهکارم.
باید دستی بجنبانم تا خیلی دیر نشده. تا رنگ غروب های آجری از ذهنم پاک نشده. تا اشتیاق و توان رسیدن به قله هست باید زودتر کوله را بردارم و بروم. من قرار نبود در این کمپ نیمه راهی سرد و خلوت در تنهایی گرفتار باشم.
برای من برای یک پرواز بر فراز جاده ها آماده بودم، نه اتراق در دشت های یخ زده.
خلاصه این غروب در من طلوعی تازه خواهد ساخت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر