دهانش خشک شده بود.می خواست به دست هایش تکیه کند از روی زمین بلند شود و کمی آب بنوشد اما توانش را نداشت،دست هایش می لرزید.سرش به بالشت میخکوب شده بود و حتی توان اینکه سرش را هم بلند کند نداشت.
با دست راستش دکمه جلیقه رنگ و رو رفته اش را بسختی باز کرد و دستمال نمناکش را برداشت و آرام آب بینی اش را گرفت و بعد طوری که کسی متوجه نشود چند قطره اشک روی گونه اش را پاک کرد.
به زحمت خودش را چرخاند و به پشت افتاد و حالا میتوانست خوب ترک های روی سقف را ببیند،ترک های که هر روز بیشتر و بیشتر میشدند.
اولین ترک را درست ده سال بیش توی سقف دید.آن روزها زیاد توجه ای به ترک های کوچک سقف نداشت اما وقتی اولین باران پاییزی شهر را تمیز و خیس کرد، فرش های خانه او کثیف وخیس شد...
از دیدن ترک ها بیشتر عصبی میشد،سرش را به طرف دیوار چرخاند،عکس سی سالگی اش روی تاقچه بود،رنگی،جذاب، با همان موهای سیاه و پوست قهوه ای.از دیدن این عکس هم غصه اش میگرفت.
چشمانش را بست.یاد اولین روزی افتاد که کنار سد رفته بودند.آفتابی ترین روز عمرش بود،باد بهترین وزشش را تجربه میکرد و آب آرام و با احترام به انها تعظیم میکرد.
جقدر آن روز کم بود و کم بود.خودش هم نمیداند چرا آنفدر کم به سد رفتند.چرا آنقدر کم سینما رفت.چرا آنقدر کم از هم بوسه کرفتن و چرا آنقدر راحت دیگر کنار هم،همدیگر را ندیدند...
ناگهان احساس کرد کسی آب رویش میریزد...
چشمانش را باز کرد...
پاشو...
نمیتوانست خوب چشمانش را باز کند...
آب روی صورتش چکیده میشد...
کسی دوباره گفت پاشو...
باران گرفته بود.
با دست راستش دکمه جلیقه رنگ و رو رفته اش را بسختی باز کرد و دستمال نمناکش را برداشت و آرام آب بینی اش را گرفت و بعد طوری که کسی متوجه نشود چند قطره اشک روی گونه اش را پاک کرد.
به زحمت خودش را چرخاند و به پشت افتاد و حالا میتوانست خوب ترک های روی سقف را ببیند،ترک های که هر روز بیشتر و بیشتر میشدند.
اولین ترک را درست ده سال بیش توی سقف دید.آن روزها زیاد توجه ای به ترک های کوچک سقف نداشت اما وقتی اولین باران پاییزی شهر را تمیز و خیس کرد، فرش های خانه او کثیف وخیس شد...
از دیدن ترک ها بیشتر عصبی میشد،سرش را به طرف دیوار چرخاند،عکس سی سالگی اش روی تاقچه بود،رنگی،جذاب، با همان موهای سیاه و پوست قهوه ای.از دیدن این عکس هم غصه اش میگرفت.
چشمانش را بست.یاد اولین روزی افتاد که کنار سد رفته بودند.آفتابی ترین روز عمرش بود،باد بهترین وزشش را تجربه میکرد و آب آرام و با احترام به انها تعظیم میکرد.
جقدر آن روز کم بود و کم بود.خودش هم نمیداند چرا آنفدر کم به سد رفتند.چرا آنقدر کم سینما رفت.چرا آنقدر کم از هم بوسه کرفتن و چرا آنقدر راحت دیگر کنار هم،همدیگر را ندیدند...
ناگهان احساس کرد کسی آب رویش میریزد...
چشمانش را باز کرد...
پاشو...
نمیتوانست خوب چشمانش را باز کند...
آب روی صورتش چکیده میشد...
کسی دوباره گفت پاشو...
باران گرفته بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر