۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

باغ دره(درختان ممنوعه)

دو تا خواهر بودند.همیشه کنار هم.دست هایشان بهم گره خورده بود و بچه های قد و نیم قدشان کنارشان جوانه زده بودند و هرسال بزرگتر میشدند.
این دو درخت آلبالو دیدنی ترین موجودات گوشه بالای سمت چپ باغ دره بودند.حتی از خرگوش هایی که گه گاه در خلوت دنج آنجا لانه ساخته بودند و بچه دار میشدند هم دوست داشتنی تر بودند.
در بهار عروس میشدند.لباسی از شکوفه های سفید و صورتی برتن میکردند و در باد، ناز و عطر خود را به زنبورها و چلچله ها هدیه میکردند.
تابستان وقتی کم کم سبزی میوه هایشان به سرخی میزد از دور دست ها هم میشد شکوه شان را دید و دلداده شان شد.سبز سبز می شدند پر از دانه های آلبالویی.
میوه هایشان که می رسید دلربایی شان صد چندان میشد.آرام زیر شاخه هایشان پا بلندی میکردم و آلبالویی ترین میوه هایشان را میچیدم و یکی یکی در دهانم میگذاشتم و خوب مزه مزه شان میکردم.میوه هایی که از سرخی داشتند به سیاهی میرسیدند.گاهی آنقدر از آن آلبالوها میخوردم که همانجا کرخت میشدم و تکیه به تنه شان داده خوابم میبرد.چون مادری مرا در آغوش میکشیدند و سایه شان را روی سرم پهن میکردند.



یک روز اما وقتی پایم به آن گوشه باغ رسید، خبری از آنها نبود.درختان آلبالو جایی نداشتند که بروند.پای هم برای رفتن نداشتند.وقتی یک درخت را سرجایش نمیبینی یعنی هیچوقت دیگر آنرا نخواهی دید.آلبالوها از پایه بریده شده بودند.
پدرم میگفت آنها از آن طرف حصارها هم جلب توجه میکردند.پسران بازیگوش بیرون باغ را تحریک میکردند.وقتی هایی که ما نبودیم آنها به هوای چشیدن طعم آلبالو هرطور شده از حصارها گذر میکردند و داخل می شدند.اما نه تنها آلبالوها بلکه دیگر میوه ها را هم می چیدند.شاخه ها را می شکستند.موهای انگور را زیر پا له میکردند و...
.
کاش لااقل آلبالوها مثل خرگوش ها پای دویدن داشتند.می گریختند یا وقت های تنهایی با خودم می بردمشان به یک جای امن.
هیچوقت جای آن دوتا آلبالوی دوست داشتنی در آن گوشه دنج باغ پر نشد.جوانه های آنها هم بعد از مدتی خشک شدند.
آلبالو های باغ ما جرم شان آلبالو بودن بود.جرم شان زیبایی و خوش مزه گی بود.

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

زندگی شبیه فیلم ها نمیشود

نمیدانم چرا زندگی مان هیچوقت شبیه فیلم ها نمیشود.همیشه یک اتفاق،یا کسی هست که در آخرین لحظات بهترین سکانس ها را خراب کند.

یک روز شهریوری نزدیک های پاییز بود.فارست گامپ را تازه دیده بودم.دور از شهر در نزدیکی گندمزار بی نظیری کنار جاده ای شبیه جاده های خلوت شهرهای کوچک غرب آمریکا لم داده بودم در حالی که باد میان موهایم میچرخید و نفس های خورشید هم به شماره افتاده بود.همه چیز شبیه سکانس بی نظیر یک فیلم بود.که ماشینی کنار جاده ایستاد و مردی با عجله و سراسیمه از آن پیاد شد و بدون اینکه متوجه حضور من شود کنار جاده چنباته زد و شروع کردن به شاشیدن.حالا نشاش کی بشاش.یعنی یارو رسما ماشین تخلیه چاه بود.ی چند دقیقه ای شر داد.بعدش هم تازه نوبت بالا تنه رسید.شروع کردن به فین کردن.صدای فور فور کشیدن دماغ اش از تلپ تلپ موتور ماشین فکستنی اش هم بیشتر بود.یک جوری فین میکرد که مایعات دورن دماغ و حلق که هیچ،فکر کنم نای و مری و کلیه و کبدش رو هم جلو ما بالا آورد و رفت.





رفاقت ها و دورهمی های مجردی مان هم مثل توی فیلم ها نیست.مثل ضیافت وقتی دور هم جمع میشدیم توی ی کافه یا رستوران قدیمی پیرمرد صاحب مغازه، ساندویچ رو تا دست مینداخت بهمون و بجای گفتن از خاطرات نوستالژیک مجبور میشدیم با یارو دست به یقه بشیم واسه چندر غاز پول.



مثل فیلم غریبانه یا مرسدس هم ماشین خفنی نداشتیم نداشتیم باهاش دوردور کنیم یا ببریم به آتشش بکشیم.
یا مثل فیلم اعتراض یک دوست دختر خوشگل نداشتیم که برای شب عروسی شان پیتزا سفارش بدهد و پیک اش خودم بشوم و پیتزا ها را ببرم به عروسی اش و بعد بخاطرمن بزند زیر همه چیزو با لباس عروس بیاید به رستوران دیدنم.

خیلی از دوستام مثل علی سنتوری معتاد شدن و به پیسی افتادند ولی هیچکدوم بابا نماینده مجلس و پولدار نداشتند که آنها را از منجلاب بکشد بیرون.




بچه گی مان مثل فیلم مالنا پر بود از شیطونی های ریز و درشت اما پدرمان نمیبردمان به جایی که از هفت دولت آزاد شویم و دلی از عزا دربیاورم.بجایش یک فصل کتک سیر مهمان مان میکرد،شبیه به الیور تویست.

جمعه ها بعد از دیدن فوتبالیستها جو گیر میشدیم در حد تیم ملی،با بچه محلها میزدیم بیرون به قصد فوتبال.اما چمن کارتون فوتبالیست ها کجا و آسفالت داغ ما کجا.تماشاگرهای خوشگل اونا کجا و بقال سیبیلو و بی وجدان محله ما کجا،که تا توپ می افتاد در مغازه اش فاتحه اش را نخوانده چاقو را حواله اش میکرد.

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

رستگاری در هفت و سی پنج دقیقه



خداوند برای هرکسی مسیری قرار داده است که باید آنرا طی کند.کافی است نشانه هایی را که خداوند بر سر راهت قرار داده است را بخوانی.
کیمیاگر(پائلو کوئلیو)



دو آخر هفته پیش بود.آخرین روزهایی بود که فرصت داشتم دموی پروژه را بر مبنای شیرپوینت آماده کنم تا صبح روز شنبه به کارفرما ارائه دهم.
اما در پنج شنبه ای شوم که در شرکت گذشت هر آنچه مشکلات و خطاهای مختلف نرم افزاری که ممکن بود رخ دهد،رخ داد و کار به آدینه سرنوشت ساز کشید.

بدلیل اینکه قبل از نصب SP2010 نسخه2013 را نصب کرده بودم پاورشل روی CLR 4 سوئیچ کرده بود و رسما دیگه با SP2010 جواب نمیداد و کلی از کارهایی که بسادگی با Command های PS انجام میدادم را مجبور شدم با هزار کلک و بدبختی پیش ببرم.
در ادامه متوجه شدم MSP روی ویندوز هشت بدرستی نصب نمیشود و باید بروم سروقت مجازی سازی.
از طرفی Hyper-V ویندوز هشت هم با کانفیک سخت افزار لپ تاب جور نشد و مجبور شدم برم سراغ VMware و از قضا در انبوه آرشیو نرم افزاری من که توش از شیر مرغ بگیر تا Pes2014 و مورتال کامبت پیدا میشه ، VMWare نبود!!
یعنی دیگه رسما داشتم شک میکردم که ی کاسه ای زیر لپ تاب(نیم کاسه) است.چاره ای نبود جز اینکه بگذارم تا دانلود شود.
تا دانلود WM تموم شدو ویندوز سرور ،MSSQL و MSP روش نصب و کانفیگ شد ساعت دوازده شب را رد کرده بود.بسم الله گفتم رفتم سراغ Restore کردن پروژه که متوجه شدم اینترنت هم قطع شد و باید بقیه راه رو پیاده بروم....
حدودهای دو نصف شب تقریبا همه چیز داشت ختم به خیر می شد که متوجه شدم روی سرور شرکت سرویس پک یک شیرپوینت نصب بوده و در نتیجه آن را هم باید نصب کنم.
نصب سرویس پک شیرپوینت منو یاد قطار درود-اندیمشک مینداره که تقریبا ی جاهایی رو پیاده بری زودتر میرسی.لاکردار بیش از یک ساعت نصب اش طول کشید.
نصب سرویس پک که تمام شد امیدوارانه رفتم که کارو تمام کنم این سری دیگه بسم الله هم نگفتم تا خدا اوضاع را از اینی که هست بدتر نکند!
پروژه Restore شد و رفتم سراغ Solution هایی که باید جداگانه نصب می شدند و تقریبا همه جز یکی نصب شد.آن یکی هم به یکی دیگر از Feature ها دیگر وابسته بود.
GUID اش را برداشتم و در کل Solution ها و سورس هایی که داشتم سرچ زدم اما خبری ازش نبود انگار سمی کالن شده بود در انبار کد.
چون به اینترنت هم دسترسی نداشتم بصورت کاملا داینامیک رفته بودم گَلِِ خیار.و تقریبا باورم شده بود که این کار قرار نیست تا فردا آماده بشود.
نزدیک های صبح شده بود و چون ذهنم به جایی قد نمی داد یا خدا افتادم(!) همون موجود ناشناخته ای که ظاهرا حلال مشکلات است.
رفتم وضو گرفتم که ی نمازی بزنم توی رگ و خداوند را هم بندازم توی رودرواسی.اما انقدر بیشعور بودم که موقع نماز همه حواسم پی شیرپوینت بود.آنقدر حواسم پرت شد که مجبور شدم دوتا سجده سهو هم پیوست اش کنم.
روی آخرین سجده کلی زور زدم تا کمی تمرکز کنم و برم توی فاز عرفان و این حرفا،تا Connection برقرار شد بعد از دریافت اولین AcK از آسمان،سریعا درخواست مشکلات جاری را به انضمام یک سری از خوبی های نداشته ام برای مدیر دفتر خدا Send کردم و ازش طلب کمک کردم.
سرم را که از روی مهر برداشتم ناگهان ذهنم جرقه ای زد.حس کردم در ملکوت با طرح دوفوریت با درخواست ام موافقت شده است.یک سری ایده و نکات بر من نازل شد.(ی چیزایی تو مایه های question های Stack overflow)
نمیدانم پیام را جبریل آورد یا یکی از همدستانش ولی مضمون پیام این بود که "فیچر را خودت پیاده سازی کن بعد ی جورایی مثلا با hook بندازش به شیرپوینت"
وای!! عالی شد.چطور به ذهن خودم نرسیده بود.
ویژوال استودیو را باز کردم و شروع کردم به کد زدن...

اما درست وسط های همین حرکت انتحاری بودم که متوجه شدم حتی اگر نام این Feature را هم همانی که میخواهم بدهم اما GUID که خودکار تولید میشود طبیعتا با آن چیزی که سیستم شناخته تفاوت خواهد کرد.ذهنم دیگر درست کار نمیکرد.
دچار یاس فلسفی شدم.
چرا خدا حواسش به GUID نبود؟شاید هم اصلا سازوکارش را نمی داند.
چرا خدا برنامه نویسی کار نمیکند؟!
چرا دوره های MCPD را نمی گذراند؟حالا بدلیل تحریم شاید نمیتواند این دوره ها را در ایران بگذراند اما حداقل دوره های مجتمع فنی تهران را که میتوانست برود.
صبحانه نخورده کله پشتی ام را روی شانه ام انداختم و به قصد سازمان کارفرما راهی شدم.


آنروز با وجود اینکه من هیچ دمویی ارائه ندادم اما جلسه عالی پیش رفت.علت عالی بودنش را هم درادامه خواهم گفت اما بعد از جلسه و در راه برگشت به شرکت ناگهان یک راه حل جالب به ذهنم نازل شد که بجای بک آپ از وب سایت،مستقیما از دیتابیس اش بک آپ بگیرم و Restore کنم و اتفاقا این ساده ترین و بهترین راه حل هم بود و البته براحتی انجام هم شد.

آنروز جلسه عالی پیش رفت چون من هیچ دمویی برای ارائه نداشتم.و با کارفرما و مشاوران جدید اش دوباره پروژه را بررسی و تحلیل کردیم و در آخر که بحث مان به اتمام رسید متوجه شدم دمویی که من آماده کرده بودم چقدر با نیازهای آنها فاصله داشت و چه بسا اگر دموی پرت و پلای مرا می دیدند کلا از ادامه همکاری منصرف می شدند.
در عوض آن روز با یک سری حرفهای انتزاعی جلسه را جمع کردم و همین چند روز پیش هم دموی جدید را ارائه کردم که اتفاقا بسیار هم استقبال کردند.


غروب در جاده



تَرَک های جاده همیشه از نگرانی های من در سفر بوده اند.چه آن زمانی که تنها سفر میکردم و مشغول نوشتم می شدم و ترک های جاده مدام اتوبوس را تکان میداد و خودکار را سرگردان می کرد.چه الان که تو خوابیده ای و با هر تکانی که ماشین میخورد ترسی در وجودم شعله میکشد که مبادا بیدار شوی.

خورشید جایی نزدیک به انتهای جاده کم کم دارد بارو بندیل اش را جمع میکند تا پشت تپه ماهور های اطراف جاده بخواب رود.
نور زردی کم کم سرتاسر جاده را فرا می گیرد و این ترک های لعنتی ول کن نیستند.تمام نمیشوند.طوری باید برانم که آب در دلت تکان نخورد.

تو خوابیده ای و چند تار از موهایت روی پیشانی لطیف ات جای خوش کرده اند و بادهایی که از لای پنجره نیمه باز ماشین به زور داخل میشوند سروقتشان میروند.روی صورتت میرقصند.مثل موج های گندم زار های اطراف جاده.

همچون فرشته ای میمانی در خواب،آرام و حیرت انگیز.گه گاهی روی از جاده بر میدارم و به چشمان بسته ات خیره میشوم.روبه من خوابیده ای،مثل همیشه.نمیدانم ترک های جاده تو را هوشیار کرده اند یا نه.اما چه اهمیتی دارد.جه در خواب باشی چه خودت را بخواب زده باشی،داری بیداری های من را رویایی میکنی.حتی وقتی در خوابی میتوانی کابوس های بیداری مرا به آتش بکشی.

چند درخت تنهای کنار جاده با حسرت به عبور ما چشم دوخته اند و زمانی که درست از جلوی شان رد میشویم گویا برایمان دستی تکان میدهند.باد شاخه هایشان را آرام میلرزاند.

پخش آهنگ های ضبط را روی شافل گذاشته ام اما نمیدانم چرا هرچه پخش میکند عاشقانه ترین ترانه ها از آب در می آیند.هرچه دارم میشونم را پلی لیست میکنم.
کمی ابر آن دورترها گوشه آسمان را شلوغ کرده اند.حسابی پف کرده اند.لپ هایشان هم از دیدن غروب گل انداخته است.آنها هم انگار رسیدن ما را انتظار میکشند.درست آنجا.همان انتهای جاده ایستاده اند به تماشا تا بهشان برسیم.فقط خدا کند تا رسیدن ما باد مهلت شان بدهد.از هم نپاشدشان.

طرح لب هایت قشنگ تر از تمام منظره های جهان است.من وامانده ام حواسم به جاده باشد.به دیگر ماشین ها،به آنها که سبقت میگیرند و به خیالشان که از ما جلو زده اند و یا حواسم به تمام آشفتگی های کائنات کنار جاده باشد،و یا به تو.به مهندسی اندامت.به رازهای نهفته در یکایک جزئیات چهره ات.به بوی تنت که خوشبوترین عطر عاشقانه است...

از ما سبقت نگیرید.آهای پاجیرو با تو بودم.یا تو بنز سوار! از ما سبقت نگیرید.گول ماشین تان را نخورید.فریفته سادگی ما نشوید.ما ثروتمندترین آدم های این جاده هستیم.
خورشید تو هم که هی داری ما را تهدید میکنی.پس کی میخواهی غروب کنی؟!تو که همچنان آن گوشه داری ما را دید میزنی.
ببین سایه تیرهای برق کنار جاده را چقدر کش آورده ای.
حالا خورشید درست روبرویمان است.توی ماشین از وجود اش لبریز شده است.نورهایش از لابه لای گیسوانت رد می شوند و بر روی صورت پف کرده ات می نشینند.چقدر تحریک کننده شده اند در این نور باران.گونه هایت را میگویم.

یک دسته پرنده سیاه که نامشان را خاطرم نیست چند صدمتری همراه مان می آیند.شاید گاهی دور ماشین چرخی میزنند و دوباره اوج میگیرند.
چندتایی کلاغ هم روی سیم های برق قدیمی کنار جاده نشسته اند رو به غروب زل زده اند به دشت کنار جاده که تا پایه کوه های دور دست پر شده اند از زیبایی هایی که ما نمی بینیم شان و شاید کلاغ ها می بینندشان.


ببین حواسم را از تابلوهای کنار جاده هم پرت کرده ای.سبقت مجاز بود یا نه؟آن تابلو دیگری چه بود.نکند جاده در دست تعمیر است.نکند باید به جاده فرعی بزنیم؟سرعت مجاز را چند زده بود؟ 80،60 یا 90 ؟ اصلا بگذار 120 را هم رد کنیم تا یکی از همین دوربین ها عکس مان را بگیرد.چه عکسی خواهد شد.عاشقانه.پر از نور و سایه.تو در خواب.خورشید در میان.ابرها در انتظار.باد همراه و جاده دراز...

غروب در جاده


وقتی در خوابی یک چیز دیگر میشوی.دیگر تمام عشق وسط است.در اوج تلاقی باورهایمان حرف های سطحی نمیزنی.از اتفاقات همیشه گی رابطه های زنانه نمی گویی.از فلانی و بیسار کس نمیگویی.فقط خودمانیم و خودمان.دیگر در پیوند چشم هایمان کلام را قاطی نمیکنی.عشق را شهید نمیکنی.رفاقت را زمین نمیزنی.درک را دَک نمیکنی.
نمیگویی "مرا چندتا دوس داری؟"
مزخرفات با کلام شروع میشوند.با آنچه نیاز نیست به زبان بیاوریم و فقط باید احساس شان کرد.فقط کافی است در عمق معجزه این جاده در دل آرامش این ماشین فرو رفت.

درخوابی ورگرنه بهت نشان میدادم آن سنگ تنهای روی تپه را.همین برای عاشق شدن کافی نیست؟!
نشانت میدادم این تراکم خانواده ابرها را که باد چگونه آنها را تارومار میکند.همین برای دوست داشتن کافی نیست؟
نشان ات میدادم پایستگی برف ها را روی دامنه کوه که تا چند هفته دیگر خورشید همه شان را ذوب خواهد کرد.برای فهم لذت باهم بودن همین کافی نیست؟!

حالا تو هی بگو "مرا چندتا دوست داری"
خوب است بگویم 18.5 از 20؟اما آخر کدام بیست!چطور محاسبه میشود!
مگر میتوانی انتگرال تک تک این تنهایی ها را که در برهوت وجودم جوانه میزنند را حساب کنی؟
اگر جواب اش سخت است حداقل حد این عاشقانه گی را بگیر.ببین به کجا میل میکند.تا فاز جنون من؟یا تا عدد صحیح دوست داشتند؟

حالا تو هی بگو "مرا چندتا دوست داری؟"
مگر میشود این لاجوردی آسمان را که با خاکستری زمین در بی نهایت افق گره میخورند و یک رنگ ناشناس میشوند را اندازه گیری کرد؟!

تو در خوابی و من به اوج میروم.مناظر تماشایی اطراف جاده از پشت شیشه ماشین با نریشن صدای نفس های تو و زیرنویس تمام خاطرات عاشقانه مشترکمان ترکیب میشوند و بهترین سکانس های زندگی ام را می سازند...


پاییزهای ما با پاییزهای شما فرق داشت(کدو تنبل)



در اوج روزهای خنک اواسط پاییز و در یک صبح جمعه که تاریک تر از باقی صبح ها بود.چون ابرهای پرپشت آسمان را کیپ تا کیپ قرق کرده بودند.

با صدایی از خواب بیدار می شدم.صدای یک دوست.صدای پای باران.
به ذوق باران پشت پنجره می رفتم.زمین خیس شده بود و باران کم کم جان گرفته بود و می شد قطرات اش را یکی یکی شمارد.
در یکی از همین صبح ها وقتی اوضاع نوستالژیک می شد که می فهمیدم برای صبحانه کدو داریم!
کدویی که شب قبل پدر آنرا در تنور قنادی انداخته بود و تا صبح حسابی مغز پخت شده بود.آنوقت ها تنورهای های قنادی هنوز فر های برقی نشده بودند.
کدو تنبل های مغز پخت شده مخصوصا آن قسمت هایش که جزقاله شده بود و طعم عسل گیاهی می داد خوشمزه ترین صبحانه تاریخ بشری ام بود.
تنها عیب آن جشن پاییزی این بود که از آن روز به بعد وقتی خرپشته میرفتی جای خالی یکی دیگر از آن موجودات آرام و دوست داشتنی خودش را نشان میداد.

کدو تنبل ها میوه هایی سنگین و با وقاری بودند.و اصلا به تیپ و قیافه بور شان نمیخورد ایرانی باشند!!
پاییز که میشد رنگ زرد آنها برای من تداعی زیبایی و خوشمزه گی و دورهمی بود.

پاییزهای ما با پاییز های شما فرق داشت.شما الان با کدو تنبل جشن هالووین میگیرید و ما با کدو تنبل مراسم صبحانه جمعه های بارانی و پاییزی میگرفتیم.

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

فال قهوه


تو رفته بودی.تو و آن دوستت که دوست اش نداشتم رفته بودی.شب از نیمه گذشته بود و من همچنان روی همان صندلی لهستانی لم داده بودم و تلو تلو میخوردم و همان آهنگ مشترکمان را گوش میدادم...
خیره به آن طرف میز.خیره به جای خالی ات.خیره به فنجان نیمه خورده ات.خیره به قندی که روی لبانت گذاشتی اما نخوردی.و حالا آن حبه قند هم یادگاری شده است.
بوی عطرت هنوز توی فضای اتاق بود.تا آن بو بود نمیشد از روی آن صندلی بلند شد.




تمام عصر را با هم قدم زدیم.نمیدانم کداممان پیشنهاد دادیم شام را باهم بخوریم.و نمی دانم چه شد که شام را خانه من خوردیم!

فکرش را هم نمیکردم پشت آن میز چوبی روی همان صندلی لهستانی بنشینی.درست روبروی من. از همه کس نقل قول کنیم،درباره همه چیز حرف بزنیم اما از خودمان نه!
روی آن صندلی لهستانی تلو تلو میخوردم.خیره به برگه های روی میز.
بی اختیار خنده ام میگرفت.یاد خنده های پنهانی ات میفتادم.وقتی در جواب تمام فلسفه بافی هایم تنها سری تکان میدادی و لبخندی میزدی.
من گرم تعریف می شدم،روی منبر میرفتم.از سروش،تویسرکانی و زیباکلام بگیر تا یونگ و هاوکینگ و راسل را به هم می بافتم و تهش کلام را به جایی که خودم هم نمیدانستم کجاست ختم میکردم و تو در جواب بازهم تنها لبخندی میزدی.من میفهمیدم که چیزی از حرفهایم نفهمیدی اما میدانستم کلامم برایت شیرین است.
خودت گفته بودی به هیجان که می آیم ذوق میکنی.
روی میز برگه ای تنها زیر خودکاری خوابیده است.برگه ای که امتیازهای بازی را رویش یادداشت میکردیم.
آنطرف میز هم هنوز کارت های بازی پخش هستند.هنوز دست شان نزده بودم.میترسیدم بوی عطر دستانت از لابه لایشان محو شود.
نفهمیدم چطور اول من حاکم شدم.حکم من دل بود.دست را به باد دادم.حاکم تو شدی.حکم عوض شد.اما من بازهم در حال و هوای قبل با دل می بریدم.
و دوستت که مدام میخندید و میگفت:حواست کجاست پسر.حکم عوض شده است.دل ات را بردار از این وسط.
من چشم هیز نبودم اما چشمانم روی تو جا می ماند.
و تو خودت را،لباست را، تکانی میدادی و می پوشاندی.تو هم میدانستی من چشم هیز نیستم اما عادت داشتی.تو محجوب بودی حتی با اینکه در خانه ام بودی.

روی همان صندلی لهستانی همچنان تلو تلو میخوردم و دوباره همان آهنگ را از نو پلی میکردم.
فنجان خالی من و قهوه نیمه خورده تو.
زمانیکه دوستت رفت قهوه ها را از آشپزخانه بیاورد.شاید برای او دو دقیقه طول کشید.شاید هم سه دقیقه.شاید هم خیلی بیشتر.اما برای ما زمان ایستاد.

فال قهوه هایت همیشه در صدر افتضاح ترین هنرهایت بود.همیشه غلط،همیشه با دورترین حد از واقعیت.اما برای من بهترین فال ها را میزدی.چون نتیجه مهم نبود.تو خودت فال من بودی.
آهنگ بازهم به انتها رسید.
دوباره از نو.

پی اسمتو می گشتم... ته یک فنجون خالی
دنبال یه طرح تازه...یه تبسم خیالی
فنجونای لب پریده...قهوه های نیمه خورده
منو عشقی که واسه همیشه مرده...دل به عشق تو سپرده



لبخند کافی نیست

سرخوش خیابان را گز میکردم.
گدایی در گوشه ای ساکن بود.
از من طلب کمکی نمود.
بر او درنگ کردم،لبخندی زدم آرام و شیرین.گواراتر از طعم باران.
سری از روی ناخشنودی تکان داد.
همانطور که از او دور می شدم به ایشان گفتم:لبخند ام را به تو هدیه دادم،پر از مهربانی.این کافی نیست؟!

میشندیم که زیر لب میگفت:قرمساق،نه کافی نیس!

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

پاییزهای ما با پاییزهای شما فرق داشت (نزدیک های یلدا)



وقتی ابرهای خیس پاییزی پس از بارش های طولانی سرتاسر آسمان را ازین کوه تا کوه بهم گره زده و نور خورشید را در چنبره خود اسیر کرده بودند،کسی در دوردست ها جایی که من نمی دیدمش و فقط بوی اش به مشامم می رسید تکه چوب های خشک درختان خواب آلوده باغ های بی برگ پاییزی را آتش میزد.

نزدیک های یلدا(همان اواخر دسامبر) سرما آدمها را مچاله میکرد،دست ها در جیب ها فرو میبرد و سرها را در گریبان.
صبح ها اطراف بخاری نفتی های مدرسه ها، محفل انس با گندم شادونه بود.میخوردیم و میگفتیم و دست ها را به هم می سابیدیم.دلخوشی ها و صحبت ها از نزدیک بودن یلدا بود.کیا چیا خریده اند،کیا چیا میخواهند بخورند.

باران در آن روزها کم کم برف می شد.برف با اینکه مهربانی باران را نداشته اما با وقار بود.آنوقت ها برف هیبت دیگری داشت.رویش جور دیگری حساب میکردند.حرف اش را همه میخواندند.وقتی قدم در شهر ما می گذاشت کوچه ها قرق میکرد.نفس ها را ابر میکرد.درختان را اسکلت های بلور آجین.

وقتی شروع به بارش میکرد همه همکلاسی ها هواشناس می شدند.
"اگر انقدر اینجوری تا فلان موقع بباره احتمالا فردا تعطیل میشه!"
اما بیشتر اوقات آنقدر و آنطوری نمیبارید که مدرسه را تعطیل کند.جوری میبارید که زنگ ورزش را تعطیل کند و بس.




ما هم مثل شما آدم برفی می ساختیم.هر چند که آدم برفی های ما با آدم برفی های شما فرق داشت.
آدم برفی های شما لابد دماغ اش هویجی بود و چشمانش دکمه ای.
اما چشمان آدم برفی ما از سنگ بود و دماغ اش مداد.
نه اینکه ما هویج و دکمه نداشتیم.داشتیم.اما سلیقه شما را نداشتیم.کلاس شما را نداشتیم.کلاس شما با کلاس ما فرق میکرد.مدرسه شما با مدرسه ما فرق میکرد.
اما قسمت شیک آدم برفی های ما همیشه شال گردنی اش بود.شال گردنی من! زرد و بلند مثل همانی که شازده کوچولو داشت.هروقت دور گردنم بود کلی روی اعتماد به نفس ام میبرد.لابد کلی خوشتیپ تر میشدم!

اما کابوس هر روز صبح مان وقت رفتن به مدرسه ماشین های درب و داغونی بود که استارت نمیخورد.هر روز تا مدرسه سه چهارتایی به پست مان میخورد.ما هم درست که بچه بودیم اما مرد بودیم!.مثل الان هم که مشهور نبودیم(!) هر کی استارت نمیخورد دِلِکِش میدادیم.

یلدا برگزیده ترین شب هایمان بود.یادم می آید یلدایی را که با تمام تنهایی ام صبح شد.شاید یاد تمام یلداها از ذهنمان کوچ کند اما یلداهای تنهایی در پستوی ذهن ها لانه میکنند،شاید چون با باقی یلداها فرق میکنند.درست مثل تو که با باقی آدمها فرق داشتی.
درست مثل پاییزهای ما که با پاییزهای شما فرق داشت...

۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

تعزیه یک نفره



از گرمی هوای ظهر تابستان کم شده بود.خورشید به سمت کوهایی میرفت که کمی برف روی قله هایشان بود.با نزدیک شدن غروب شهر شلوغ تر میشد.مردی که میانسالی را رد کرد بود و کوله ی روی دوشش داشت بعد از چند باری که خیابان را وارسی کرده بود بالاخره کنار یک درخت چنار قدیمی آرام نشست و به درخت تکیه داد.
اطراف را نگاهی انداخت بعد آرام آرام شروع کرد به پهن کردن بساطش.

گلیم نازکی را روی زمین پهن کرد و پارچه ی سبز رویش کشید.سپس چندتا خرت و پرت از کوله اش درآورد و آن وسط ریخت.
قصاب محل که تازه سیگارش را آتیش کرده بود،کنار مغازه اش روی صندلی چوبی لم داده بود از دور او را می پایید.درست مثل شاگرد نانوا و پیرمرد بغال.
مرد پارچه سبز رنگی به سرش بست و بی توجه به آنها باقی وسایل اش را یکی یکی از توی کوله رنگ رو رفته اش بیرون کشید و روی پارچه پهن کرد.
بعضی از وسایل را نیز طوری که کسی متوجه نشود دوباره توی کوله اش می گذاشت و بعد از چند لحظه که زیرچشمی اطراف را می پایید دوباره چیزی همان ها را از کوله اش در می آورد.
انگار منتظر بود ببیند ماهی فروشی که جلوی مغازه اش بساط کرده واکنشی نشان می دهد یا نه.
اما مرد ماهی فروش سرش حسابی شلوغ بود و اصلا متوجه حضور او نشده بود.
یک نیمچه شمشیر از کوله اش بیرون کشید و روی پارچه گذاشت.احتمالا خیلی گشته بود تا شمشیری پیدا کند تا در کوله اش جای شود.یک گزر جمع جور هم بیرون کشید.با دست تابی به آن داد.سرش را هم سنگین تکانی داد طوری که انگار از یک عده مرد الاف می خواهد ضرب شصت بگیرد.این یکی را برخلاف بقیه پرت کرد و وقتی به شمشیر خورد صدایش آنقدری بود که حواس چندتا رهگذر را جلب کند اما آنقدر بلند نبود که حواس مرد ماهی فروش را از مشتریانش پرت کند.
بلندگوی دستی قدیمی، آخرین چیزی بود که از کوله اش بیرون کشید.
یک...یک....
دو...قی قیق...
سه...خخخخخ...خخ...
بلندگو آنقدر که ظاهرش نشان میداد هم داغون نبود.آنقدری سالم بود که کار او راه بیندازد.
برای شروع کارش چندبار در بلندگو زمزمه هایی کرد و زیرچشمی نگاهش به مغازه ماهی فروشی بود.
شروع کرد به روضه خواندن.جند دقیقه ی گذشت و با اینکه شب جمعه بود اما جز دو سه تا پیرزن که از قبرستان برمی گشتند و همان چند کاسب کاری که از دور گاه و بی گاه او را می پاییدن کسی توجهی به او نداشت.
بعد از چند دقیقه آخرین برگ برنده اش را رو کرد.سپری زنگ زده و قدیمی را از کوله اش بیرون کشید.
سپر را در دست چپ اش گرفت.با شمشیری که در دست دیگر داشت محکم بر آن کوبید.و نعره هایی بلند کشید.
چندتا بچه که داشتند کمی آن طرف تر بازی میکردند با شنیدن این سرو صداها اطراف او جمع شدند.
هرچند که بچه ها پولی نداشتند که به او بدهند اما هر چه اطراف اش شلوغ تر میشد مردم بیشتری جمع میشدند و شاید بعضی از آنها مخصوصا پیرزن و پیرمرد هایی که از قبرستان برمیگشتند ممکن بود اسکناسی آن وسط بریزند.
بعد از چند بار جست وگریز تک نفره،مرد سرسبز به نفس نفس افتاده بود با اینکه با یک پیرمرد از کار افتاده خیلی فاصله داشت اما یک تنه فریاد کشیدن و دور چرخیدن او را از پای درآورده بود.
شمشیر و سپر را روی پارچه گذاشت.بلندگو را برداشت.نفس عمیقی کشید و در نقش اما حسین شروع کرد به مدیحه سرایی...
حالا دیگر ده بیست نفری دورش را گرفته بودند.




یکی از پیرزن ها که چادر سیاهی پوشیده بود و جلوی صورتش کشیده بود ،گریه میکرد.کمی ناله کرد طوری که همه بچه ها،دیگر فقط او را میدیدند.
اسکناسی روی پارچه انداخت و بعد با دختر جوانی که چند متر آنطرف تر منتظرش ایستاده بود به سمت قبرستان رفتند.
نانوا هم اسکناسی را به یکی از مشتریانش داد تا روی پارچه سبز که مرد پهن کرده بود بیندازد.
مرد ماهی فروش تازه متوجه او شده بود.کمی جلوتر آمد در چهارچوب در مغازه اش ایستاد کمی زیر لب غر و لند کرد اما جمعیت دورتعزیه خوان آنقدر زیاد شده بود که که دیگر نمیتوانست به او چیزی بگوید و از او بخواهد که برود جایی دیگر بساط کند.
قصاب رو به ماهی فروش فریاد زد:دیدی چه معرکه ی گرفته؟!تعزیه ی نفره!دوره ای شده ها!! هم امام حسین هم شمر!
مرد بغال بعد از اینکه مشتری اش را راه انداخت سریع از مغازه اش بیرون جست و گفت:والا اینو میگن کاسبی.نه دکونی،نه جوازی،نه خرجی و نه مالیاتی.
مرد سرسبز خودش را با شمشیر و سپر در بین جمعیت کمی  که دوره اش کرده بودند و چنباته زده بودند می چرخاند و طوری نشان میداد که متوجه حرفای آنها نیست.
بین جست و خیز هاش تند و سریع اش ناگهان می ایستاد.انگشتی به لبه شمشیر می کشید بعد دستش را طوری عقب میکشید که انگار شمشیرش به تیزی زلفقار است.
مرد قصاب اینبار کمی آرامتر گفت:آقا خدا نصیب نکنه.اعتیاد بد دردیه.مردم رو به هرکاری وادار میکنه. واسه جور کردن پول اون لامصب از همه چی مایه میزارن.
مرد سرسبز مثل خورشیدی که دیگر پشت کوه ها رفته بود به نفس نفس افتاده بود.هوا گرگ و میش شده بود.
بلندگو را دوباره برداشت.به درخت تکیه داد.
برادرا خواهرا من نه گدام نه معتاد.تعزیه خونه امام حسین ام.از بچه گی کارم همین بود.پدرمم تعزیه خون بود.پدرشم تعزیه خون بود.صبح این خرت و پرت ها رو میریزم توی این گونی و میندازم پشتم و یا علی میگم و میزنم بیرون.
تعزیه میگیرم به عشق ثوابش، اما خدا روزی رسونه.خرجی ما رو هم ی جوری میرسونه.حالا اگه دلت با حسین صاف.دلت با فرزندای زهراست.یه یا ابوالفضل بگو و هر اندازه ارادت داری به اهل بیت و هر جقدری که در توانت هست کمک کنی بریز رو این پارچه سبز...




هوا تاریک شده بود.اولین ستاره در کنار هلال ماه چشمک میزد.پیرمردان و پیرزنان از مسجد و قبرستان برمیگشتند.
مردی که کوله اش را روی دوشش انداخته بود از بغال یک نخ سیگار خرید همانجا روشن کرد و رفت.
روبروی ماهی فروشی زیر آن درخت چنار دیگر خبری از مرد نبود اما تکه پارچه سبزی آنجا جامانده بود.


۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

برای اخوان،مرد زمستان




وقتی همه ازعارفانه های سهراب،عاشقانه های فریدون مشیری و فانتزی های شاملو میخواندند و میگفتند.من فقط شعر را با او می شناختم و دوست داشتم.
من فقط از شعر نیمایی کلام او را میپسندیدم.
من فقط با سبیل های مردانه و موهای جو گندمی و صدای خسته او حال میکردم.
من درگیر او بودم.

در سردترین روزهای زندگی ام با تک و توک دوستانی که داشتم،زمستان تنها شعری بود که با هم میخواندیم و به ما گرمی میداد.
*هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد...

در بین عاشقانه های دیگران من اسیر حماسه های "آخر شاهنامه" و "کهن بوم و بر" بودم
*ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم

من تک تک شب های تنهایی ام را با توصیفات وصف ناشندنی او به نیمه می رساندم
*گرچه بیرون تیره بود و سرد همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود همچون شرم...

من حتی با "دو پنجره" و "لحظه دیدارش" هوس عاشقی بسرم زد بی آنکه معشوقه ای داشته باشم
*ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم...

برای قاصدک های پاییزی که در کنج اتاقم گرفتار شده بودند از او میخواندم
*قاصدک هان چه خبر آوردی،از کجا وز که خبر آوردی...

من با شعرهای او خزان شدم اما
*باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟!

و در خان هشتم باید بگویم
*من یقین دارم كه در رگ های من خون رسولی یا امامی نیست. نیز خون هیچ خان پادشاهی ...

و لیک چون او عاشق این مرز و بوم هستیم.
مرد تمام نشدنی رویاهایم مهدی اخوان ثالث