۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

برای اخوان،مرد زمستان




وقتی همه ازعارفانه های سهراب،عاشقانه های فریدون مشیری و فانتزی های شاملو میخواندند و میگفتند.من فقط شعر را با او می شناختم و دوست داشتم.
من فقط از شعر نیمایی کلام او را میپسندیدم.
من فقط با سبیل های مردانه و موهای جو گندمی و صدای خسته او حال میکردم.
من درگیر او بودم.

در سردترین روزهای زندگی ام با تک و توک دوستانی که داشتم،زمستان تنها شعری بود که با هم میخواندیم و به ما گرمی میداد.
*هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد...

در بین عاشقانه های دیگران من اسیر حماسه های "آخر شاهنامه" و "کهن بوم و بر" بودم
*ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم

من تک تک شب های تنهایی ام را با توصیفات وصف ناشندنی او به نیمه می رساندم
*گرچه بیرون تیره بود و سرد همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود همچون شرم...

من حتی با "دو پنجره" و "لحظه دیدارش" هوس عاشقی بسرم زد بی آنکه معشوقه ای داشته باشم
*ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم...

برای قاصدک های پاییزی که در کنج اتاقم گرفتار شده بودند از او میخواندم
*قاصدک هان چه خبر آوردی،از کجا وز که خبر آوردی...

من با شعرهای او خزان شدم اما
*باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟!

و در خان هشتم باید بگویم
*من یقین دارم كه در رگ های من خون رسولی یا امامی نیست. نیز خون هیچ خان پادشاهی ...

و لیک چون او عاشق این مرز و بوم هستیم.
مرد تمام نشدنی رویاهایم مهدی اخوان ثالث

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر