ساعت
نزدیک های ده شب بود.خسته و کوفته از مسافرت شمال برمیگشتم.تهران خلوت تر
از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. از جلوی مسجد محله مان که رد میشدم
عده ی از مردم هنوز مشغول رای دادن بودند.
از سرباز دم در پرسیدم: تا ساعت چند تمدید شده؟
گفت:تو روحشون بره تا یازده الافیم!
قدم هایم را سریعتر کردم.تا هرچه زودتر به خانه بروم و مدارکمو بردارم و بیایم.سر کوچه مان که رسیدم زیر نور زرد رنگ و کم رمق پیاده رو پیرزنی را دیدم که به کمک دوتا عصا سلانه سلانه به سمت خیابان میرفت.
با اینکه خیلی عجله داشتم اما نزدیک اش شدم ازش پرسیدم:مادر جان کجا میری؟میخای بهت کمک کنم؟
چون احساس کردم صدایم را خوب نشنیده است بلندتر داد زدم:جایی میخای بری باهات بیام.
سرش کمی بالاتر گرفت.نگاهی مهربانانه بهم انداخت چند لحظه صبر کرد تا نفس اش بالا بیاید بعد با صدایی آرام گفت:نه پسرم.جای دوری نمیرم.زنده باشی.
به خانه که رسیدم.کوله پشتی ام را گذاشتم.شناسنامه و کارت ملی ام را برداشتم و به سمت مسجد رفتم.
تا وارد مسجد شدم چشمم به پیرزن افتاد که او هم مثل من تازه به مسجد رسیده بود و به زحمت و با کمک دوتا خانم روی صندلی نشست.
احتمالا از زمانی که از خانه خارج شده بود تا به مسجد برسد با آن دو تا عصای لعنتی حدود یک دو ساعتی طول کشیده بود.
تا چشم تو چشم شدیم لبخند شیرینی زد.
گفتم:مادر این همه خودتو به زحمت انداختی که بیای رای بدی؟
گفت:آره اما انگار برای نمینویسن.میگن ما نمیتونیم،خلاف قانون.
شناسنامه اش رو گرفتم و رفتم پیش یکی از مسئولان صندوق و گفتم:میتونم من رای این خانم رو بنویسم.
نگاهی زیر چشمی بهم انداخت و گفت:اول رای خودتو بده بعد با هم میریم پیشش تو براش بنویس.
رای ام را که دادم کاغذ رای را گرفتم و با مسئول صندوق که ریش پرپشتی داشت رفتیم پیش پیر زن.
با صدای بلند توانستم بهش بفهمانم که کجا را باید انگشت بزند.
مامور سرش را در گوشش برد و گفت:مادر با این رای که می دی،بهشتی میشی.
پیر زن یکی از آن لبخند های شیرین اش زد و گفت:من بهشتی هستم!همین مسجد که توش هستی بانی اصلیش منم.
مرد دیگه چیزی نگفت و رفت پشت صندوق.
رو کردم به پیر زن و گفتم:مادر به کی رای میدی؟
سری تکان داد و بلند گفت:حسن روحانی!
همینطور که داشتم برگه را پر میکردم گفت:ببخشید عزیزم تو رو هم توی دردسر انداختم.از عصر تا الان منتظر پسرم بودم تا بیاد و بیارم رای بدم اما دیدم دیگه نمیاد خودم راه افتادم.
اشک در چشمانم حلقه بسته بود.میخاستم دستش را ببوسم.
رای اش را در صندوق انداختم.ازش اجازه گرفتم که با موبایل ام عکسی هم ازش به یادگار بگیرم.بعد هرچه از او خواهش کردم که اجازه دهد او را تا در خانه اش همراهی کنم راضی نشد و گفت نفس اش که جا آمد خودش راهی می شود.
پای ام را که میخواستم از حیاط بیرون بگذارم زیر نور سبز مسجد برگشتم آخرین نگاه را به چشمان خسته و امیدوار پیر زن انداختم.لبخندی زد.دلم قرص شد.رفتم.
تا خانه مدام تصاویر پیر زن تهرانی و البته کشاورزان و کارگرانی که آن روز در شهرهای مختلف استان مازندان دیده بودم که با چه شور و هیجانی برایم از علت رای دادن شان به روحانی تعریف می کردن جلوی چشمانم نقش می بستند.
پ.ن:امیدوارم همه باور کنیم این پیروزی تنها دست آورد جوان های سانتی مانتال شهرهای بزرگ نبود.این پیروزی سهم درک،فهم و عشق پهنه وسیعی از گستره ملت ایران است. از آن کارگران و کشاورزان ساده شهرستانی بگیر تا پیرمردها و پیرزنانی که در گوشه ده و شهر و خانه شان به دور از همه جوگیری های شبکه های اجتماعی و ماهواره و تنها بر اساس تکیه بر اندیشه و باور شخصی شان به تصمیم صحیح رسیدند و بدون تعارف و ناز کردن و حتی با دل و جان پا پیش گذاشتن برای پیروزی اصلاحات.
از سرباز دم در پرسیدم: تا ساعت چند تمدید شده؟
گفت:تو روحشون بره تا یازده الافیم!
قدم هایم را سریعتر کردم.تا هرچه زودتر به خانه بروم و مدارکمو بردارم و بیایم.سر کوچه مان که رسیدم زیر نور زرد رنگ و کم رمق پیاده رو پیرزنی را دیدم که به کمک دوتا عصا سلانه سلانه به سمت خیابان میرفت.
با اینکه خیلی عجله داشتم اما نزدیک اش شدم ازش پرسیدم:مادر جان کجا میری؟میخای بهت کمک کنم؟
چون احساس کردم صدایم را خوب نشنیده است بلندتر داد زدم:جایی میخای بری باهات بیام.
سرش کمی بالاتر گرفت.نگاهی مهربانانه بهم انداخت چند لحظه صبر کرد تا نفس اش بالا بیاید بعد با صدایی آرام گفت:نه پسرم.جای دوری نمیرم.زنده باشی.
به خانه که رسیدم.کوله پشتی ام را گذاشتم.شناسنامه و کارت ملی ام را برداشتم و به سمت مسجد رفتم.
تا وارد مسجد شدم چشمم به پیرزن افتاد که او هم مثل من تازه به مسجد رسیده بود و به زحمت و با کمک دوتا خانم روی صندلی نشست.
احتمالا از زمانی که از خانه خارج شده بود تا به مسجد برسد با آن دو تا عصای لعنتی حدود یک دو ساعتی طول کشیده بود.
تا چشم تو چشم شدیم لبخند شیرینی زد.
گفتم:مادر این همه خودتو به زحمت انداختی که بیای رای بدی؟
گفت:آره اما انگار برای نمینویسن.میگن ما نمیتونیم،خلاف قانون.
شناسنامه اش رو گرفتم و رفتم پیش یکی از مسئولان صندوق و گفتم:میتونم من رای این خانم رو بنویسم.
نگاهی زیر چشمی بهم انداخت و گفت:اول رای خودتو بده بعد با هم میریم پیشش تو براش بنویس.
رای ام را که دادم کاغذ رای را گرفتم و با مسئول صندوق که ریش پرپشتی داشت رفتیم پیش پیر زن.
با صدای بلند توانستم بهش بفهمانم که کجا را باید انگشت بزند.
مامور سرش را در گوشش برد و گفت:مادر با این رای که می دی،بهشتی میشی.
پیر زن یکی از آن لبخند های شیرین اش زد و گفت:من بهشتی هستم!همین مسجد که توش هستی بانی اصلیش منم.
مرد دیگه چیزی نگفت و رفت پشت صندوق.
رو کردم به پیر زن و گفتم:مادر به کی رای میدی؟
سری تکان داد و بلند گفت:حسن روحانی!
همینطور که داشتم برگه را پر میکردم گفت:ببخشید عزیزم تو رو هم توی دردسر انداختم.از عصر تا الان منتظر پسرم بودم تا بیاد و بیارم رای بدم اما دیدم دیگه نمیاد خودم راه افتادم.
اشک در چشمانم حلقه بسته بود.میخاستم دستش را ببوسم.
رای اش را در صندوق انداختم.ازش اجازه گرفتم که با موبایل ام عکسی هم ازش به یادگار بگیرم.بعد هرچه از او خواهش کردم که اجازه دهد او را تا در خانه اش همراهی کنم راضی نشد و گفت نفس اش که جا آمد خودش راهی می شود.
پای ام را که میخواستم از حیاط بیرون بگذارم زیر نور سبز مسجد برگشتم آخرین نگاه را به چشمان خسته و امیدوار پیر زن انداختم.لبخندی زد.دلم قرص شد.رفتم.
تا خانه مدام تصاویر پیر زن تهرانی و البته کشاورزان و کارگرانی که آن روز در شهرهای مختلف استان مازندان دیده بودم که با چه شور و هیجانی برایم از علت رای دادن شان به روحانی تعریف می کردن جلوی چشمانم نقش می بستند.
پ.ن:امیدوارم همه باور کنیم این پیروزی تنها دست آورد جوان های سانتی مانتال شهرهای بزرگ نبود.این پیروزی سهم درک،فهم و عشق پهنه وسیعی از گستره ملت ایران است. از آن کارگران و کشاورزان ساده شهرستانی بگیر تا پیرمردها و پیرزنانی که در گوشه ده و شهر و خانه شان به دور از همه جوگیری های شبکه های اجتماعی و ماهواره و تنها بر اساس تکیه بر اندیشه و باور شخصی شان به تصمیم صحیح رسیدند و بدون تعارف و ناز کردن و حتی با دل و جان پا پیش گذاشتن برای پیروزی اصلاحات.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر