۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

آخرین بار در شرکت

امروز همه چیز با ی قید آخرین همراه شده بود
آخرین باری که گوشیم ساعت هفت و سی پنج دقیقه زنگ میخورد...
آخرین باری که توی اون ایستگاه همیشگی منتظر می ماندم...
آخرین باری که توی ایستگاه هفتم اتوبوس می ایستاد و از پشت شیشه به کیسوک روزنامه فروشی زل میزدم بدون اینکه بتوانم هیچ کدوم ازعنوان های روی جلدها را بخوانم
آخرین باری که بعد کارت کشیدن اول از همه به بقیه سلام میکردم...
آخرین باری که با حامد میوه میخوردم
و آخرین باری که با همه خداحافظی خواهم کرد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر