۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

چه کسی میثم را خواهد کشت؟!

آخر شبها وقتی همه اعضای بدنم(به غیر از مغزم) تمام تلاش شان را میکنند که بخوابم یک فکری گه گاه در ذهنم مینشیند و خواب را از من میگیرد.
چه کسی میثم را خواهد کشت؟!
و همیشه اولین کسی که به ذهنم میرسد یکی از همکلاسی های دوره دبستانم است،که نمیدانم چرا هر بلای ناآزموده ای بود مرتبه اول سر او پیاده میکردیم و رسما پدرش را به عزایش مینشاندم. و او آنقدر مظلوم بود که حتی به ناظم هم چیزی نمیگفت. 
الان هم حسابی برای خودش آدم گنده ای شده است .یال و کوپالی بهم زده و برو بیایی دارد که بیا و ببین.با شاه فالوده نمیزد.لابد یک نوچه ای،زورگیری چیزی اجیر میکند تا دهنم را آسفالت کنند.
شاید هم یکی ازین وب مسترهایی که جستجوگر تازه یاب بی اجازه فیدهایشان را آپدیت میکند مرا بکشد.
اما واقعا چه کسی من را خواهد کشت؟
شاید یک روزی پولدار شدم.بعد دختری ریزه میزه و بلوند بخاطر پول باهام ازدواج میکند و در نهایت با نامزد سابق اش نقشه قتل مرا میکشد و در یک نیمه شب تاریک وقتی تنهایی مشغول call of duty بازی کردن هستم با قندشکن میکوبد توی سرم.در حالی که روی کاناپه پهن شده ام و خون روی چشمانم را میپوشاند آخرین قلپ از نوشابه کوکاکولا را سر میکشم.همچون جام زهر.
شاید هم زنم باوفا بود و حتی ازهم بچه دار هم شدیم.یک بچه تخس و بیشعور.یک روز وقتی بخاطر باخت توی بازی Pes 2035 از من خیلی دلخور شده توی پارکینگ با ماشین دو دور از رویم رد میشود و من در حالی که خون روی چشمانم را میگیرد چندتا اسمارتیس از جیب بغلم بیرون میکشم و همراه نفس آخرم قورت میدهم.
اما شاید مرا یک دامدار سنتی بکشد.وقتی از برنامه نویسی خسته شده ام بروم سروقت گله داری!یک دامدار فریلنسر میشوم.گوسفند و غازهای ملت را بصورت پروژه ای تحویل میگیرم و صبح به صبح میبرم در دامنه کوهای میانی زاگرس برای چرااا.
یک دامدار قدیمی هم که با وجود گله های من منابع محدود علوفه را از دست رفته میبیند.یک روز ظهر خرداد ماه وقتی زیر سایه درخت بلوط وحشی دراز کشیده ام می آید و با داس سرم را گوش تا گوش میبرد و می اندازد جلوی بزهایش.
و من در حالی که خون روی چشمانم را گرفته برای حرص دادن بزها صدای سگ در می آورم.
شاید هم به قتل ناموسی بمیرم.عاشق دختر یک قصاب شوم.یا دختر یک قاچاقچی مواد مخدر.شاید هم عاشق دوست پسر تیم کوک مدیر اپل شدم.با ساطور،اسلحه و یا آیفون 16i به قتل رسیدم.
اما خودم حدس میزنم بدست یک مار کشته شوم.یک شب خواب دیدم در گوشه ای پرت از باغ دره ماری ناغافل نیش ام زد و تا برگشتم ببینم داستان از چه قرار است،همه جا رنگی شد شبیه کارتون های والت دیزنی.یک جاده شفاف هم جلوی رویم کشیده شد که از جلوی پایم تا میان ابرها ادامه داشت.
بدون اینکه قدم بردارم از جاده بالا میرفتم.باغ دره را از بالا میدیدم و قاتلم هم همان پایین بود.شبیه به مار پرنس جان بود.البته کمی لاغرتر.رفتن مرا با خندهای مضحک دنبال میکرد.شبیه پیرمرد خنزر پنزری.
کنار جاده آهو ها مشغول بازیگوشی بودند،حتی آهو ها هم شفاف بودند و از پشت شان سبزه ها پیدا بودند.
یک مرگ رنگی و شفاف،بدست یک مار با خنده هایی مضحک!


۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

تناسخ یک درخت

من یک درخت آلوی پاییزی پیوندی هستم.پیوند خورده با زردآلو.
من اما شاید یک زردآلوی پیوندی هستم.که پیوندم داده اند با آلو.
جوان هستم.هنوز به بار ننشسته ام تا ببینم میوه ام چیست.پسر باغبان اما از پدرش شنیده بود که من از سالها پیش در این باغ بوده ام.
انگار من سالها پیش بادام تلخی بوده ام.یک روز پاییزی بادام را از تنه میبرند و در بهار سال بعد من جوانه میزنم.منکه چیزی یادم نیست،حالا هم که بخودم مینگرم به بادام شباهتی ندارم.من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
یک روز هم پیرمردی در گریز از آفتاب تابستان،زیر سایه ام نشست.به من گفت:تو هنوز هم زنده ای هلو!!
لابد مرا با یکی از درخت های کهنسال هلوی بالای باغ اشتباه گرفته بود.
اما انگار مرا خوب میشناخت مرا.صدایش برایم آشنا بود.صدای آب میداد.
من یک روز خودم را خواهم شناخت.روزی که اولین شکوفه ام به میوه ای تبدیل شود.
اصلا کاشکی من آلبالو باشم با میوه هایی ترش و قرمز.گردو هم بودم بد نبود.قد میکشیدم و بابرگ های پهنم سایه بر سر این بیدهای دیوانه کنار رودخانه می انداختم.
کاشکی صنوبر بودم.کلاغ ها روی شاخه هایم لانه میساختند.لااقل ازین تنهایی کسالت بار خلاص میشدم.
امان ازین خیل خیال های درختی!
آخر کجای برگ ها و قد و قامتم به گردو و صنوبر شباهت دارد؟!
من باید تا بهار منتظر بمانم تا ثمر دهم.
من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
تا بهار یک اسفند مانده است.




۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

دنیای موسیقی


جیم کری یک جایی گفته بود:" مشکل زندگی واقعی اینکه در مواقع حساس موزیک پخش نمیشه!"
حال بماند که کیارستمی هم گفته بود در فیلم های از موسیقی متن استفاده نمیکنم چون نمیخواهم احساس کاذب به ببیننده تزرریق کنم!
ولی من با جیم کری موافقترم و حتی بنظرم با تاثیر موسیقی میشود دنیای جذابتری داشت و اصلا شاید یک موسیقی خوب بتواند یک لحظاتی را در زندگی هر کسی جاودانه کند...
من هنوز غرق در فیلم "خوب،بد زشت" هستم در آن آخر شبهای خلوت که همه خواب بودند و من مشغول فیلم دیدن!
و کسی نمیتوانست درک کند موسیقی موریکونه چه اثر ماندگاری میتواند در یک مرد ایجاد کند.
بعدها فیلم های بیشتری دیدم،موریکونه با سینما پارادیز،حرفه ای،افسانه کوئما،بخاطر یک مشت دلار و.... آتش در جان من می انداخت و این دلبستگی به شاهکارهای موریکونه با تک تک فیلم هایی که میدیدم درخشان تر میشد.
حتی افسانه 1900 این جاودانه فیلم تورناتوره در زندگی من،اگر آهنگ هایش را موریکونه نساخته بود برایم نهایتا در حد مالنا باقی میماند.


"شوالیه تاریکی" پدیده کریستفر نولان برای من با موسیقی بی نظیر هانس زیمر به اوج میرسید.
حتی بعضی از فیلم ها مثل شب روی شیلی،بینوایان را من قبل تر موسیقی متن شان را شنیده بودم و اصلا به خاطر همین آن فیلم ها را نشستم و دیدم!
البته یک نوار مکسول آبی رنگ از گروه مدرن تاکینگ اولین پیوندهای من با دنیای موسیقی غربی بود.با اینکه کلا نمیفهمیدم چه میگوید لوبی لوبی و....
اولین سی دی هم که خریدم(رایت کردم) "ستاره های سربی" ابی بود.
اولین باری که عاشق شدم با آهنگ "جاده عشق" سیاوش شمس بود.
وقت قرار،دل بی قرار،چشام واسه دیدن تو در انتظار...
آن زمان ها شادمهر هم غوغایی در دل نوجوان ما میکرد.با آلبوم دهاتی،پر پرواز و خیالی نیست و آدم فروش.
سیاوش قمیشی(یا بقول یکی از اساتید سابق عارف لس آنجلسی) را در یک نوار زرد و رنگ و رو رفته وقتی کمتر از ده سالم بود کشف کردم!قصه منو و غم تو،قصه گل و تگرگ....
بماند که با شعرهای یغما آلبوم شاهکار "بی سرزمین تر از باد" را خلق کرد.
نیمه شب های کنکور آهنگ هایی که رادیو فردا از هایده و گوگوش و مرجان پخش میکرد چه اتفاق های ناخواسته خوشایندی بود.
سریال های شب دهم و مدار صفر درجه خاطره انگیز بودند اما مگر میشود از تاثیر آهنگ سازی فردین خلعتبری و صدای بی نظیر علیرضا قربانی گذشت.
گفتنی ها کم نیست،منو و تو کم گفتیم... بسیاری از شب های تنهایی من با واکمن، سی دی من و Mp3 پلیر پر بود از فرامز اصلانی و داریوش و فرهاد مهداد.
از "بوی گندم" و "برف" گرفته تا "روزهای ترانه و اندوه" و "راه من"
برای من نوع موسیقی فرقی نمیکند از موزیک های تند و خشن رضا یزدانی و محسن چاوشی گرفته تا ساز کلهر و صدای شجریان،ناظری،سرلک،افتخاری و... برایم دلنشین است.
در گلستانه چه بوی علفی می آید....
وقتی این شعر ماندگار سهراب را با صدای دلنشین شهرام ناظری میشنوی مگر میشود به آسمان پر نکشی؟!
یا با "شب،سکوت کویر" و "جام تهی" و "آه باران" شجریان مگر میشود روح آدم نمیز نشود.
من ترافیک تهران را با کالکشن های Secret Garden تحمل میکردم و وقتی در کار گیر میکردم این صدای پیانو کلایدر من بود که مرا از منجلاب بیرون میکشید.
تمام لحظه های ما در کنار موسیقی های خوب و قوی،لذت بخش تر میشود.




۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

ولگرد

خودش را از نگاه عابران پنهان میکرد و در تاریکی پیاده رو ،خیابان را در پی غذایی و جایی برای استراحت طی میکرد.
سوز سرمای شب سرد زمستانی کم کم داشت امان اش را میبرید.
شکم اش باد کرده بود.حامله بود.دیگر چیزی به زمان زایمانش نمانده بود.شاید یکی از همین شب های زمستانی مادر میشد.

پیرزن صاحب خانه اش چند روزی حال خوبی نداشت.این را از غذاهایی که دیگر برای او نمی آورد فهمیده بود.تا اینکه پریشب مُرد.جای او دیگر در آن خانه نبود.این را امشب فهمید.وقتی پسر و عروس پیرزن او را به زور از خانه بیرون کردند.

به چراغ ها که میرسید زیرنور کمی درنگ میکرد.نفسی تازه میکرد.پشت سرش را می پایید .کمی با تکان خوردن های شکمش آرام میشد.و دوباره راه میافتاد.
سرما  آب جوب،آشغال های سرکوچه ها و دل های عابران را منجمد کرده بود. کسی دیگر حواسش به او نبود.هرکسی میخواست زودتر به خانه برسد و از شر سرما راحت شود اما او نه جای گرمی در انتظارش بود و نه چیزی برای خوردن داشت.



زمانی که به آخرین چراغ که در مه سرد زمستانی خودش را پوشانده بود رسید،خیابان قُرُق شب برفی شده بود،برهوتی پر از مه و تنهایی.آسمانی سیلی خورده و سرخ.

در پایین دست جایی که نور سبز رنگی از میان پنجره ها و در نیمه بازی روی آسفالت یخ زده تابیده بود.چند نفری مشغول حرف زدن بودند و بوی غذا می آمد.
بوی مرغ پخته شده شوقی در وجودش انداخت.قدم هایش تندتر شد.تکان های درون شکمش هم بیشتر شدند انگار بود غذا به آنجا هم رسیده بود.
وقتی رسید جرات نزدیک شدن نداشت.پیرمرد چهارشانه ای در آستانه در ایستاده بود و چند بسته غذا را به یک پیرزن داد و وقتی میخواست برگرد متوجه او شد.
چند لحظه چشم در چشم هم ماندند.بی آنکه چیزی بگویند.مرد رویش را به طرف داخل برگرداند و صدا زد:"ی پرس دیگه غذا بیارید"
کسی از داخل جواب داد:"حاج آقا دیگه برنجی نمونده،فقط مرغ"
"میدونم.از همون مرغ بیار"
بعد از چند لحظه پسرجوانی کنار مرد در چارچوب در ایستاد.
"حاج آقا اینجا که کسی نیست!"
"اوناهاش ،اون گوشه"
پسر یکی دو قدم بیرون گذاشت.او را دید.کمی تعجب کرد.به چشمان نگران و درمانده گربه نگاهی انداخت،غذا را جلویش گذاشت و رفت.






۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

کائنات جوگیر (سورئال های خنده دار)


کنار حوض نشسته بودم.دستم  را رد آب زدم،خنک بود.ماهی ها بیدار شدند.
ماهی مادر لب ها را قرمز کرده بود.برایم یک استکان چایی ریخت و لب حوض گذاشت.حواسم گم شد.دستم به استکان خورد.چایی از توی استکان فوران میکرد.حیاط را چای برداشت.از نردبان بالا رفتم و روی ایوان نشستم.ابرها کنارم بودند.یا کریم سلامی کرد.جواب اش را ندادم.
گربه جوگیر شده بود.تکیه اش را به تیر چراغ برق داده بود و مشغول خواندن کتاب بود.بوف کور صادق هدایت را میخواند.
خود صادق هم جوگیر شده بود و در حیاط کناری پاچه اش را بالا زده بود و فرش می شست.یک هواپیما رد شد.بمبی افتاد.گویا اتمی بود،فندک گربه را میگویم.سیگارش را روشن کرد.دودش جایی نمیرفت و بالای سرش شبیه ابری از افکارش میماند.



سر کوچه را میدیدم شلوغ بود.وای فای رایگان نذری میدادند.
آهای آب گرم بیار یخ زد پاهایم.اینرا صادق هدایت میگوید.زن اش رفته است از حمام آب بیاورد و گل بچیند.
ماهی ها هم جوگیر شده بودند و در حوض بیلیارد بازی میکنند.با دم به گوی ها ضربه میزدند.میشندیم که ماهی مادر میگفت:"سه به سه اسنوکرشرطی.سر اکسیژن.حریف تو قیف.حریف تو گنگ"
هر سال کمترش میکنند.ده گیگ میدن با سرعت 256.محله های دیگه تا یک مگ هم میدن.این ها را رهگذران سیاه پوش میگویند.وای فای نذری را میگویند لابد.
نوبت کاج میشود.خودش را تکانی میدهد،تکیه به دیوار میزند و جلوی آفتاب پهن میشود.
گربه شاکی میشود.دستی به سبیل های تارتارش میکشد و غرولند کنان میگوید "سایه را کجا بردی کاج بی جنبه،مگر کیم کارداشیانی که حمام آفتاب میگیری.نره خر برگرد سرجات"
اینبار آفتاب هم جوگیر میشود.کمی آنطرف تر میرود پشت خانه همسایه.اینبار کاج شاکی میشود.روبه آفتاب میگوید "شوخی ات گرفته است.الان ملت به هوای اینکه شب شده میروند سراغ خوردن آب گوشت و بعدش خواب و...برگرد سرجایت.نماز ملت قضا میشود.گل های آفتاب گردان چیز پیچ میشوند.برگرد سرجایت.خورشید انقدر قرتی!"



ناگهان صورتم پر از آب شد.هوار کشیدم.صادق جفت کرد.چشمانم را باز کردم.ابر خاکستری هم جوگیر شده بود،بالای سرم وایساده بود و میشاشید.رعد و برق میزد و هرهر میخندید.
شانسی که آوردم باران اش طعم شیرینی میداد.طعم نوشابه کوکاکولا.
خوشبختانه باد از راه رسید.کورس گذاشته بود.220 تایی پر کرده بود.خواست سلامی کند.ترمز کرد.افاقه نکرد.دستی را کشید.افاقه نکرد.زد کاج و کوج و گربه و مربه همه را پهن حیاط کرد و رفت.

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

نامه ای سرگشاده از یک عاشق تنبلِ پشیمان.

سلامی چو بوی خوش قرمه سبزی(که تو می پختی)

تو که رفته ای اما کاش میشد برگردی و تختخواب مان را هم با خودت ببری.این تخت مرا وسوسه خوابیدن میکند.
توکه رفته ای اما برگرد این حسن یوسف ها را هم ببر.گل میخواهم چه کار وقتی تو نیستی که آب شان بدهی.تنبل آب دادن به این گلها نیستم، ترسوی بی تو ماندنم.
آینه به این بزرگی را در اتاق خواب جا گذاشتی هر شب مدام روبرویش می ایستم و خودم را نه،تو را در آن میبینم.من خابالو نبودم،حواست نبود وقتی خودم را بخواب زده بودم محو تماشایت جلوی آینه میشدم.دسته دسته موهایت را که شانه میزدی و می افشاندی روی ساقه گردنت دلم تار تار میشد برایت.خوب کرده ای که شانه هایت را برده ای برگرد این آینه را هم با خودت ببر.
نه تنها عطر تنت را پخش کرده ای در زیر و بم این خانه،تک تک جاهایی که من میخوابیدم را چند تاری از موهایت را جا انداخته ای.رو بالشتها روی تخت،روی کاناپه،کف پذیرایی همه جا هستند، برگرد موهایت را جارو کن بی انصاف.
من پیگیر نشانه هایت شده ام.سرگردان خاطراتت در حصار دیوارهای این خانه.برگرد و یادگاری هایت را هم ببر.دیوارها،نشانه ها،حصارها را هم ببر.
آخرین آهنگی که گوش دادیم هنوز روی تکرار است.آخرین چایی که دم کردی هنوز توی قوری است.آخرین غذایی که پخته بودی هم تمام شد.برگرد و آهنگ را شاد کن و یک چیزی سریع آماده کن دو نفری بخوریم و جشن بگیریم.
آخرین باری که رقصیدیم روی دیوار است.برگرد و این قاب عکس ها را هم با خودت ببر.

لباس ها روی بند،کیف و دست کلیدها روی مبل،من پهن کاناپه،نوشابه و لیوان های نیمه خورده روی میز،مرا عادت داده بودی به تنبلی.برگرد و تنبل ات را با خودت ببر.
لباس هایم را ببین چروک شده،آخرش اتو زدن را یادم ندادی،پختن قرمه سبزی،سرخ کردن کتلت را هم یادم ندادی.گفته بودی هیچوقت بیشتر از یک روز تنهایم نمیگزاری.حالا هفت روز شده.برگرد و سینک را ببین.پر است ازماهیتابه های نیمه سوخته،فنجان های لب پریده و قهوه های آب داده.


چه لذتی داشت شستن ظرف ها با تو.اوایل من می شستم و تو آب میکشیدی.نمیدانم چه شد که بعدها من فقط کف میزدم و تو میشستی و آب میشکشیدی.من گرم تعریف میشدم،پرهیجان،دستکش بدست تز فلسفی میدادم و تو گرم ظرف شستن میشدی.صورتت را پر از کف میکردم بلکه حواست را بمن بدهی.برگرد تا این تَل ظرفها را باهم بشوریم.

هنوز چشمانم اندامت را میان آشپزخانه میجوید.یواشکی زیر نظرت داشتم.چه پوشیده ای.چطور کِتُ و فِت میکنی.از میان جزو ولز ماهیتابه صدایت را بشنوم که روزمرگی هایت را با چنان ظرافتی برایم تفت بدهی که از هوس زندگی با تو سیر شوم.
.
مسواک زدنم را یادت هست.خسته میشدم سرپا بایستم روبروی آینه دستشویی و خودم را ببینم.کنارت بست می نشستم روی مبل،تنم را به تنت میچسباندم و مسواک میزدم.چیزی به ذهنم میرسید.برایت که تعریف میکردم کف خمیر دندان مبل را به گند میکشید.برگرد توی پذیرایی دنبالم کن.برگرد و مسواکم را برای هزارمین بار بشکن.
کاش ترک کردن تنبلی هم مثل اعتیاد بود،می بستنم به تخت .در این خانه خاطراتت هنوز بوی تازه گی میدهند هنوز شرمی که ازاولین آغوشمان داشتی و چشمانت را می بست جلوی چشمان است.برگرد این شرم بی تو بودن را از این تنبل بگیر.
.
.
.
دوستدار تو عاشق تن پرور.

از سرعت خود بکاهید

کمی روی خنده های یک کودک درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید زمانی که دارید از کنار یک سبزی فروشی می گذرید.بوی ریحان های آب زده می آید،بوی طراوت تره ها،گشنیزها.از سرعت خود بکاهید روی زرد سیب ها و تن نارنجی هویج ها را دریابید.
از سرعت خود بکاهید زمانی که عرض خیابانی را طی میکنید
"زندگی شاید یک خیابان درازی است که هر روز زنی با زنبیل از آن میگذرد"
شاید هم چشمان معصوم یک نوجوان باشد که منتظر دانه دادن به فاخته هاست.روی فاخته ها روی نگاه های منتظر درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید.روی سبیل های نامیزان یک مرد درنگ کنید.روی موهای ژولیده یک زن.روی خنده های مادری که قدم های کودکش را بر سنگ فرش های پیاده را می شمارد درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید، پیرمرد های دوچرخه سوار را دریابید.روی آنها بوق نکشید.روی آنها درنگ کنید.پاهای خسته مرد را ببینید چگونه دلیرانه رکاب میزند و دوچرخه را با خودش میکشاند،مثل گذشته اش،مثل نداشته هایش.مثل کارهایی که بد بودند و نکرد و ساده ماند.روی تمام یک پیرمرد ساده پوش که موهایش را در آسیاب سفید نکرده است درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید.شگردهای کودکانه و معصومانه یک زن عاشق را که شانه به شانه همسرش در خیابان قدم میزند را ببینید که چگونه تمام مرد را تسخیر میکند.تنه اش را هوشیارانه به مرداش نزدیک میکند.روی این مالکیت،روی این شوق شورانگیز که در وجود زنان شعله میکشد درنگ کنید.
کاش گه گاهی از سرعت خود بکاهیم و خبرهای غصه دار را دنبال کنیم. روی خبر افتادن یک بمب،یا انفجار یک خودرو کمی درنگ کنیم.‬ روی فریادهای مظلومانه کودکان بی دفاع درنگ کنیم.دردهایمان از جنس زمان باشد.
از سرعت خود بکاهیم و روی زندگی پاره وقت مان درنگ کنیم.


رویاهای شبانه

داخلی یک راهروی طولانی می دویدم.راهرو نه تمام میشد نه به جای جدیدی میرسیدم.فقط همان دیوارهای منحنی و کاشی شده مدام تکرار میشد.کسی هم پشت سرم بود.با یک چاقو.یا چیزی شبیه به آن.میخواست مرا بکشد.بالاخره انتهای راهرو مشخص شد.یک ماشین لباسشویی آن آخر بود.با سرعت میدویدم اما نخ های نامرئی مرا مهار کرده بود و بسختی قدم از قدم برمیداشتم.
درماشین لباس شویی را باز کردم و پریدم داخل.از پشت شیشه نگاه کردم.خبری از آدمکش نبود.شاید جایی مخفی شده بود.سرم را برگرداندم.ماشین لباسشویی پر از خارپشت بود که مشغول سیگار کشیدن و نوشابه خوردن بودند.یک پک سیگار میزدند و یک قلپ نوشابه سر میکشیدند.باهم تعریف میکردند.اما من نه زبانشان را میفهمیدم نه صدایشان را می شنیدم!
یکی شان به من نوشابه تعارف کرد.نوشابه را گرفتم.پر بود از تیغ! اما باید میخوردم.تیغ ها طوری برداشتم که بهشان برنخورد.مثل وقتهایی که خانه کسی دعوت هستی و غذایش پراز مو شده اما نمیخواهی برویش بیاوری.
عقب ماشین لباس شویی یک در بود.بطرف اش رفتم.چندتا خارپشت در اتاق کناری داشتند خارهایشان را شانه میکشیدند.
اتاق دیگری هم بود که چندتا جوجه تیغی مشغول ورق بازی بودند و تمام ورق هایشان هم سوراخ سوراخ شده بود.یکی دونفرشان هم با تیغ هایشان تار میزدند.
از در پشت که خواستم بیرون برم یواشکی چندتا از تیغ های کلف رو برداشتم تا اگر دوباره آن شخص بهم حمله کرد برای دفاع مجهز باشم.در را آرام باز کردم خبری از آدم کش نبود.
راهم را گرفتم و رفتم.اطراف جاده پر بود از غازهای کباب فروش.دورتر ها هم آسیاب های بادی بودند که با بال پروانه ها میچرخیدند.توی یکی از مغازه های اطراف یکی از دوستانم را دیدم که روی گلدان قدیمی نقاشی میکشید..جلو رفتم بدون اینکه سلام کنم یک لیوان شیر مرغ خوردم و زدم بیرون.تا پایم را بیرون گذاشتم آدمکش دوباره دنبالم افتاد.من میدویدم و او میدوید...
توی دالانی در یک فضا نامتناهی و خاکستری می دویدیم.فضای اطراف پر بود از چند وجهی های ریز و درشت.چند وجهی ها مدام بزرگ و کوچک میشدند.برخی از چند وجهی ها قطرشان تا بینهایت بود.
همینطور که داشتم می دویدم دختری از کنارم با سرعت رد شد و رفت.برگشتم نگاهی به عقب انداختم.آدمکش با تعجب آبروهایش را بالا انداخت.یعنی منم نفهمیدم چجوری از ما سبقت گرفت.
وسط راهرو پیچیدم در یک فرعی.اما آدمکش بی آنکه متوجه بشود راهش را گرفت و رفت.دوباره برگشتم به راهروی اصلی.صدایش کردم که من اینطرفم.همیشه ازین سوتی ها می دهد.بارها و بارها مرا گم میکند و خودم مجبور میشوم کمکش کنم تا پیدایم کند.
دوباره با چاقو دنبالم افتاد.کنار جاده روی سبزه ها دخترک دراز کشیده بود.انگار خوابش برده بود و شاید هم خودش را بخواب زده بود.جذاب بنظر میرسید.بهش که رسیدم کمی از سرعتم کم کردم.چند ده متری که دورتر شدم متوجه شدم خبری از آدم کش پیر نیست.برگشتم دیدم کنار دخترجوان نشسته است.برگشتم یکی از تیغ هایی را که با خودم از خانه خارپشت ها آورده بودم را در گردنش فرو کردم و...



باغ دره(آب بَند)

دختری بالای سرم ایستاده بود و کتابم در دستش.آنرا تاب میداد،موهایش را.انگار متوجه نشده بود که بیدارم.
درختان بید و سپیدار که خانه درختی ام روی آنها بنا شده بود و نقش حصار باغ مان را داشتند حسابی قد کشیده بودند و دستشان را به درختان آنطرف رودخانه گره زده بودند.همین پیوند بود که سقف ساکت و سبز چمنزار میشد که از زیرش رودخانه آرام و زنده جریان داشت.
البته رودخانه که میگویم نه اینکه موج میزد و خروشان بود و پهناور.نه اینطوری ها نبود.اگر پاچه ات را بالا میزدی و شش هفت قدم برمیداشتی عرض اش را طی کرده بودی اما در آن دوران کودکی برای من حکم نیل را داشت.
یکی از محل های بروز خلاقیت های مهندسی من همین رودخانه بود.رویش سد می ساختم.البته سد که چه عرض کنم آب بند میساختم.چیزی شبیه سازه هایی که سگ های آبی در مسیر حرکت رودها می ساختند.
در ساخت آب بند از ترکیب سنگ،چوب و گل استفاده میکردم اطراف اش را هم باید طوری طراحی میکردم که آب راه گذر داشته باشد و زیادی به بدنه آب بند فشار وارد نشود.تازه انتخاب مکان آب بند هم خودش داستانی داشت اما وقتی همه این مراحل را طی میکردم دست آخر بهشت کوچکی در آن گُله جا خلق میشد.
جایی که قورباغه های صحرایی،اردک های ما و ماهی های ریزودرشت فصلی کنار هم شادانه زندگی میکردند.
و من زیر سایه سقف سبز درختان چرت ظهرگاهی میزدم.اما چه چرتی،مگر صدای پای آب،تق تق دارکوب ها روی تنه بیدها و جیک جیک مدام گنجشک ها که ازین شاخه به آن شاخه در تعقیب و گریز بودند میگذاشت تو بخوابی.
جشن راه میانداختند.آنها هم انگار قدر کائنات را میدانستند.دم را قدر می شمردند.قدر بوی نیلوفرهایی که دور ستون های چوبی در باغ پیچیده بودند و سنجدها و گل های محمدی که لای بیدها را کیپ کرده بودند را میدانستند.
آب بند مهمان های ناخواسته هم داشت.مثل گاوهای عمو محمد.که راس ساعت دو باید آب میخوردند.و کجا بهتر از آب بند من! من مشکلی با حضور آنها نداشتم اینرا هم عمو محمد می دانست هم گاوها.
آنها حیوانات باوقار و باشخصیتی بودند.آب را بیخود گل نمیکردند.سد را نمیشکستند.شعور درک موسیقی را هم داشتند.آب شان را هم که میخوردند راهشان را میگرفتند و میرفتند کنار آخور مشغول ادامه خوردن یونجه میشدند.
در تمام مدت که گاوها مشغول نوشیدن آب بودند عمو محمد برایشان سوت میزد.حقیقت اش من هم اندازه گاوها از شنیدن صدای سوت اش سر کیف می آمدم.
اما گاوها تنها مهمان های آب بند نبودند.درگرمای سرظهر تابستان توله مارهای آبی ره گم کرده،یک گربه جنگلی و فرزندانش و سگ های ولگرد هم تا چشم مرا دور میدیدند سروکله شان اطراف آب بند پیدا میشد.
زیر سایه سار همان بهشت ،کنار همان آب بند بود که خیلی از کتاب های دوست داشتنی زندگی ام را خواندم.و همیشه وسط خواندن یکی از آن کتاب ها مست طبیعت میشدم و خوابم میبرد.
موقع خوابیدن کتاب را باز روی صورتم میگذاشتم تا نورهایی که از چله شاخسار درختان می گریختند راهی به چشمانم نداشته باشند.
آن روز کسی کتاب را از روی صورتم برداشت.دخترک بالای سرم ایستاده بود و کتاب را چندباری ورق زد.بعید میدانستم چیزی از آن بفهمد.سه تار آل احمد بود.کتاب را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش موهایش را تاب میداد.
شاید اسمش حوری بود.دختر همسایه.

اعتياد خانوادگی

در صف انتظار چهار نفر بيشتر نبوديم.
کنار من،مرد ميان سالي که شديدا بوي سيگار ميداد چرت ميزد.پير مرد مضطربي که پيش از بقيه آمده بود اول نشسته بود و آنطرف تر هم پسر جواني بود که با موبايلش مشغول بازي بود.
در اتاق باز شد.
پرستار صدا زد:نوبت کيه؟
کسي چيزي نگفت.
دوباره صدا زد:نوبت کيه؟
مرد کناري که فکر میکردم خواب است بدون اینکه چشمانش را باز کند با صدايي آرام و دو رگه گفت:منکه تو نميرم.خواب خوابم.
پرستار اينبار نگاهي به ليست اش انداخت و گفت:محمد انصاري کيه؟
پير مرد از روي صندلي بلند شد چند قدم تا دم در اتاق رفت.نگاهي به ما سه نفر انداخت و بعد رو به پرستار گفت:من عجله اي ندارم.کار اين جوونارو راه بندازيد.
مرد کناري که ظاهرا خواب اش پريده بود اینبار با لحن کنايه آميزي گفت:پير مرد توکه طلاي پاک بودي،پس چرا اينقد دس دس ميکني؟! برو تو ديگه.
پرستار دوباره ليست اش را باز کرد تا نفر بعدي را اعلام کند اما بدون اينکه اسم نفر بعدي را صدا بزند،رو به پير مرد گفت:پسرته؟!
پير مرد همانطور که آرام از سالن بيرون مي رفت گفت: کاش نبود.