من یک درخت آلوی پاییزی پیوندی هستم.پیوند خورده با زردآلو.
من اما شاید یک زردآلوی پیوندی هستم.که پیوندم داده اند با آلو.
جوان هستم.هنوز به بار ننشسته ام تا ببینم میوه ام چیست.پسر باغبان اما از پدرش شنیده بود که من از سالها پیش در این باغ بوده ام.
انگار من سالها پیش بادام تلخی بوده ام.یک روز پاییزی بادام را از تنه میبرند و در بهار سال بعد من جوانه میزنم.منکه چیزی یادم نیست،حالا هم که بخودم مینگرم به بادام شباهتی ندارم.من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
یک روز هم پیرمردی در گریز از آفتاب تابستان،زیر سایه ام نشست.به من گفت:تو هنوز هم زنده ای هلو!!
لابد مرا با یکی از درخت های کهنسال هلوی بالای باغ اشتباه گرفته بود.
اما انگار مرا خوب میشناخت مرا.صدایش برایم آشنا بود.صدای آب میداد.
من یک روز خودم را خواهم شناخت.روزی که اولین شکوفه ام به میوه ای تبدیل شود.
اصلا کاشکی من آلبالو باشم با میوه هایی ترش و قرمز.گردو هم بودم بد نبود.قد میکشیدم و بابرگ های پهنم سایه بر سر این بیدهای دیوانه کنار رودخانه می انداختم.
کاشکی صنوبر بودم.کلاغ ها روی شاخه هایم لانه میساختند.لااقل ازین تنهایی کسالت بار خلاص میشدم.
امان ازین خیل خیال های درختی!
آخر کجای برگ ها و قد و قامتم به گردو و صنوبر شباهت دارد؟!
من باید تا بهار منتظر بمانم تا ثمر دهم.
من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
تا بهار یک اسفند مانده است.
من اما شاید یک زردآلوی پیوندی هستم.که پیوندم داده اند با آلو.
جوان هستم.هنوز به بار ننشسته ام تا ببینم میوه ام چیست.پسر باغبان اما از پدرش شنیده بود که من از سالها پیش در این باغ بوده ام.
انگار من سالها پیش بادام تلخی بوده ام.یک روز پاییزی بادام را از تنه میبرند و در بهار سال بعد من جوانه میزنم.منکه چیزی یادم نیست،حالا هم که بخودم مینگرم به بادام شباهتی ندارم.من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
یک روز هم پیرمردی در گریز از آفتاب تابستان،زیر سایه ام نشست.به من گفت:تو هنوز هم زنده ای هلو!!
لابد مرا با یکی از درخت های کهنسال هلوی بالای باغ اشتباه گرفته بود.
اما انگار مرا خوب میشناخت مرا.صدایش برایم آشنا بود.صدای آب میداد.
من یک روز خودم را خواهم شناخت.روزی که اولین شکوفه ام به میوه ای تبدیل شود.
اصلا کاشکی من آلبالو باشم با میوه هایی ترش و قرمز.گردو هم بودم بد نبود.قد میکشیدم و بابرگ های پهنم سایه بر سر این بیدهای دیوانه کنار رودخانه می انداختم.
کاشکی صنوبر بودم.کلاغ ها روی شاخه هایم لانه میساختند.لااقل ازین تنهایی کسالت بار خلاص میشدم.
امان ازین خیل خیال های درختی!
آخر کجای برگ ها و قد و قامتم به گردو و صنوبر شباهت دارد؟!
من باید تا بهار منتظر بمانم تا ثمر دهم.
من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
تا بهار یک اسفند مانده است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر