۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

ادای دِين به یک اتاق...

گاهی باید به جیزهایی که چیزی نمیفهمن ادای دِین کرد!
جیزهایی مث یک دوچرخه،مثل یک دفترچه که رویش خاطرات سوخته ات را مینوسی،مثل یک وبلاگ که دوستانت واقعی ات را نشانت می دهد و یا شاید مثل یک اتاق...

اتاقی که نوجوانی و جوانی ات را در خودش دارد،اتاقی که شاهد همه رازهای پیدا و پنهانت(همه گناه های صغیره و کبیره) بوده،اتاقی که همدم تنهایی ات،غصه هایت،گریه هایت و عشق های پوچت بوده...
اتاقی که بقول نامجو "اگر لفت میدادم رایت میداد و اگر رایت میدادم،لفت میداد!"
آری گاهی باید به یک اتاق ادای دین کرد نه از سر ترهم و نه ازسرگذشت و ارضا حس نوستالژیک...
باید تمام قد به اتاقی که تورا پرورش داده ادای دین کرد چون هنوز هم بعد از سالها همچنان تنها جاییست که میواند آرام ترین خواب تو را رقم بزند...

(تقدیم به مکانی که سیر تکامل مرا دید،اگر نگویم که ساخت)

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

و گاهی تنها چاره ای که داری...

از این جایی که من ایستاده ام هیچگاه غروب خورشید را نمیتوان دید
نه اینکه مشکل از خورشید باشد(!) یا از ابرها اطرافش...نه...
و نه اینکه مشکل از ساختمان های بلند و کوتاهی باشد که دید را کور میکند...نه...نه...
مشکل از این جائیست که من ایستاده ام...
از اینجا نمیشود هیچگاه غروب خورشید را دید.حتی اگه سالها دعا کنم پشت این پنجره...حتی اگر تمام قوانین فیزیک را هم بلد باشم از اینجایی که من ایستاده ام نمیشود غروب خورشید را دید.
حتی اگر سالهای سال پشت این پنجره دقیقه به دقیقه حرکت خورشید را از صبح تا شب دنبال کنم بازهم اتفاقی نخواهد افتاد...از اینجا نمیشود غروب خورشید را دید...
فقط یک راه می ماند...
پشت این پنجره نباید ماند...
باید رفت (اگر هنوز میخواهم غروب خورشید را ببینم)


آخرین بار در شرکت

امروز همه چیز با ی قید آخرین همراه شده بود
آخرین باری که گوشیم ساعت هفت و سی پنج دقیقه زنگ میخورد...
آخرین باری که توی اون ایستگاه همیشگی منتظر می ماندم...
آخرین باری که توی ایستگاه هفتم اتوبوس می ایستاد و از پشت شیشه به کیسوک روزنامه فروشی زل میزدم بدون اینکه بتوانم هیچ کدوم ازعنوان های روی جلدها را بخوانم
آخرین باری که بعد کارت کشیدن اول از همه به بقیه سلام میکردم...
آخرین باری که با حامد میوه میخوردم
و آخرین باری که با همه خداحافظی خواهم کرد...

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

سیر تولد زخم های چرکین

این جمله ظاهرا ساده آنقدر برایم مهم بود که ترجیح دادم در وبلاگم درج اش کنم تا برای همیشه یادم بماند....

آدمی توانایی این و داره با یه جوش و زخم کوچیک اونقدر ور بره که تبدیلش کنه به یه زخم چرکین ِ غیر قابل درمان
این مهم در مورد زخمهای کوچیک ِ زندگی هم تعمیم پیدا میکنه

(ممد پوری)


۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

صبر چهار ساله...

یک مدت مدیدی میشه که تقریبا قدرت شروع مجدد را از دست داده ام و مدام با احتیاط قدم بر میدارم و سعی میکنم اصلا سر هیچ دو راهی حساسی قرار نگیرم...
اینکه شرکت جدید برم یا نه؟
اینکه شرکت بزنم یا نه؟
اینکه زن بگیرم یا نه؟
اینکه مهاجرت کنم یا نه؟
اینکه ادامه تحصیل بدم با نه؟
اینکه همین چیزی که الان تو ذهنم هست رو بنویسم یا نه؟!

همه این تصمیمات حساس رو بطور استادانه ای دارم به تعویق میندازم!
شاید حدود دو سالی بشود که هیچ تصمیم شجاعانه ای در زندگیم نگرفتم و این شدیدا دارد آزارم میدهد
احساس میکنم ...{بوق}... ندارم که تصمیمی جدی بگیرم اما انگار دیگر وقتش دارد میرسد که به همان آدم پرشور قبلی برگردم!!
بقول سیمون بولیوار که میگفت:"غالبا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است،ما سیصد سال صبر کرده ایم آیا کافی نیست؟!"
امیدوارم سیمون بولیوار مرا بخاطر نقل قول دست و پا شکسته ببخشد ولی فقط تا همین حدش یادم مانده بود...
به هر حال منم برای اینکه کسب تجربه کنم و از اشتباهات قبلی درس بگیرم چهار سال صبر کردم و آموختم...

امیدوارم این زمان به میزان لازم کافی بوده باشد!


۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

احساس میکنم خدا همین نزدیکی هاست

شب نمیدونم چندم ماه رمضان(فقط در این حد میدانم که هنوز شب های احیا نرسیده)
ساعت نزدیک سه نصف شب و نمیدانم چرا یکهو بسرم زد که بیام توی بلاگ ی چیزایی بنویسم
کباب لقمه ها روی گاز دارن جیلیزویلیز میکنند ولی من و اونها خوب میدانیم که هنوز وقتش نیست!
این شب ها خیلی مثل هم میگذرند...تنهایی،برنامه نویسی(روز شرکت،شب خونه)،غذای آماده؛دلستر یا نوشابه،سخنرانی های سروش،سحری های غرق خواب،تاخیرهای شرکت و...
اینم ی سبک زندگیست دیگر،شاید اینها تمام آن جیزهایی بودند که میخواستم شاید هم تمام چیزهایی بودند که ازشون فرار میکردم!
احساس میکنم خدا همین نزدیکی هاست...

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

لذت های واهی...!

(یک داستان واقعی برگرفته از زندگی یکی از اقشار مستضعف اینترنت)


یکی ار بهترین لذت های دنیا اینه چند وقتی گوشیت به هر دلیلی خاموش باشه،بعدش که روشنش کردی یهو پنج هشت تا اس مس واست بیاد. چه حالی میده


و بد قضیه اینکه ببینی همشونو ایرانسل داده!


۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

ایرانی بودن؟!

بعضی وقت ها که سوار تاکسی میشم و یا موقع نهار با همکارا دور هم نشستیم و با و بدون بهانه شروع به تالیدن از وضعیت اقتصادی و کاری میکنن من بیشتر از مشکلات مالی به یه جیز دیگه فکر میکنم.اینکه چقدر سخته توی ایران صاحب یه تفکی میانه و منصفانه درست باشیم!
یکی از دین و مذهب میگه یکی از منطق و عقل!یکی از ایران باستان میگه یه عده یه جیز دیکه(!) خوراکمون میدن.یکی تفکرش مهندسی و فقط 2+2 میکنه،یه عده دیگه میگن همه چیزو بسپار به خدا....
نمیدونم آخر هفته باید کافی شاپ برم یا مراسم مداحی علیمی!
نمیدونم جمعه شب ها مختار ببینم یا اون همه گیگ سریالی که روی هارد ریختم؟!
گاهی وقت ها وا میمونی بین ا ینکه بری خیابون چیزچرخ بزنی یا بشینی پشت سیستم کد بزنی؟!
یه کتاب میگیری دستت که ببینی اوباما چطور اوباما شده یکی رد میشه بهت میگه غرب زده!!!میگه کلت بوی قرمه سبزی میده!میگه کم خودت رو با این خزبلات(!) سرکار بزار.
هنوز گیجم باید به کدوم سمت برم و چی بشم!
واقعا عجب کار سختی تو ایران روشنفکر بشی!!!
خود این لغت روشنفکر بودن هم دیگه کلی بار منفی پیدا کرده.
بهتر بگم سخته ملی -مذهبی فرهیخته بودن...

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

یه روز پائیزی

امروز بالاخره بارون بارید
زمین خیس کثیفی شد!
ماشین ها سرعتشان را کمتر کردند.
کسانی پشت شیشه ها ایستاده بودند.
برگ های زرد یادشان افتاد که باید بیفتند.
و من آرام عرض خیابان را طی کردم و برای نهار باز هم تخم مرغ خریدم!
هوا سرد شده.از لای باریک باز پنجره کنار دستم سوز خزانی را به وضوح حس میکنم.
غروب است و خورشید کم رمق پائیزی باروبندیل اش را جمع کرده و من از پشت این پنجره عکس خودم را میبینم که روی تصویر ماشین های توی خیابان شلوغ منعکس شده!
یک روز پائیزیست...

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

بالاخره راه افتاد javanemovafagh.com

بالاخره سایت جوان موفق اگر چه به صورت آزمایشی اما به هر ترتیب راه اندازی شد!
این سایت حسابی وقتمون گرفت و این مدت خیلی کم تونستم به وبلاگم برسم.امیدوارم در آینده بتونم یادداشتی های بیشتری بزنم هرچند که شاید کسی هم نخونه!!