۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

و گاهی تنها چاره ای که داری...

از این جایی که من ایستاده ام هیچگاه غروب خورشید را نمیتوان دید
نه اینکه مشکل از خورشید باشد(!) یا از ابرها اطرافش...نه...
و نه اینکه مشکل از ساختمان های بلند و کوتاهی باشد که دید را کور میکند...نه...نه...
مشکل از این جائیست که من ایستاده ام...
از اینجا نمیشود هیچگاه غروب خورشید را دید.حتی اگه سالها دعا کنم پشت این پنجره...حتی اگر تمام قوانین فیزیک را هم بلد باشم از اینجایی که من ایستاده ام نمیشود غروب خورشید را دید.
حتی اگر سالهای سال پشت این پنجره دقیقه به دقیقه حرکت خورشید را از صبح تا شب دنبال کنم بازهم اتفاقی نخواهد افتاد...از اینجا نمیشود غروب خورشید را دید...
فقط یک راه می ماند...
پشت این پنجره نباید ماند...
باید رفت (اگر هنوز میخواهم غروب خورشید را ببینم)


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر