شب نمیدونم چندم ماه رمضان(فقط در این حد میدانم که هنوز شب های احیا نرسیده)
ساعت نزدیک سه نصف شب و نمیدانم چرا یکهو بسرم زد که بیام توی بلاگ ی چیزایی بنویسم
کباب لقمه ها روی گاز دارن جیلیزویلیز میکنند ولی من و اونها خوب میدانیم که هنوز وقتش نیست!
این شب ها خیلی مثل هم میگذرند...تنهایی،برنامه نویسی(روز شرکت،شب خونه)،غذای آماده؛دلستر یا نوشابه،سخنرانی های سروش،سحری های غرق خواب،تاخیرهای شرکت و...
اینم ی سبک زندگیست دیگر،شاید اینها تمام آن جیزهایی بودند که میخواستم شاید هم تمام چیزهایی بودند که ازشون فرار میکردم!
احساس میکنم خدا همین نزدیکی هاست...
ساعت نزدیک سه نصف شب و نمیدانم چرا یکهو بسرم زد که بیام توی بلاگ ی چیزایی بنویسم
کباب لقمه ها روی گاز دارن جیلیزویلیز میکنند ولی من و اونها خوب میدانیم که هنوز وقتش نیست!
این شب ها خیلی مثل هم میگذرند...تنهایی،برنامه نویسی(روز شرکت،شب خونه)،غذای آماده؛دلستر یا نوشابه،سخنرانی های سروش،سحری های غرق خواب،تاخیرهای شرکت و...
اینم ی سبک زندگیست دیگر،شاید اینها تمام آن جیزهایی بودند که میخواستم شاید هم تمام چیزهایی بودند که ازشون فرار میکردم!
احساس میکنم خدا همین نزدیکی هاست...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر