۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

پاییزهای ما با پاییزهای شما فرق داشت (نزدیک های یلدا)



وقتی ابرهای خیس پاییزی پس از بارش های طولانی سرتاسر آسمان را ازین کوه تا کوه بهم گره زده و نور خورشید را در چنبره خود اسیر کرده بودند،کسی در دوردست ها جایی که من نمی دیدمش و فقط بوی اش به مشامم می رسید تکه چوب های خشک درختان خواب آلوده باغ های بی برگ پاییزی را آتش میزد.

نزدیک های یلدا(همان اواخر دسامبر) سرما آدمها را مچاله میکرد،دست ها در جیب ها فرو میبرد و سرها را در گریبان.
صبح ها اطراف بخاری نفتی های مدرسه ها، محفل انس با گندم شادونه بود.میخوردیم و میگفتیم و دست ها را به هم می سابیدیم.دلخوشی ها و صحبت ها از نزدیک بودن یلدا بود.کیا چیا خریده اند،کیا چیا میخواهند بخورند.

باران در آن روزها کم کم برف می شد.برف با اینکه مهربانی باران را نداشته اما با وقار بود.آنوقت ها برف هیبت دیگری داشت.رویش جور دیگری حساب میکردند.حرف اش را همه میخواندند.وقتی قدم در شهر ما می گذاشت کوچه ها قرق میکرد.نفس ها را ابر میکرد.درختان را اسکلت های بلور آجین.

وقتی شروع به بارش میکرد همه همکلاسی ها هواشناس می شدند.
"اگر انقدر اینجوری تا فلان موقع بباره احتمالا فردا تعطیل میشه!"
اما بیشتر اوقات آنقدر و آنطوری نمیبارید که مدرسه را تعطیل کند.جوری میبارید که زنگ ورزش را تعطیل کند و بس.




ما هم مثل شما آدم برفی می ساختیم.هر چند که آدم برفی های ما با آدم برفی های شما فرق داشت.
آدم برفی های شما لابد دماغ اش هویجی بود و چشمانش دکمه ای.
اما چشمان آدم برفی ما از سنگ بود و دماغ اش مداد.
نه اینکه ما هویج و دکمه نداشتیم.داشتیم.اما سلیقه شما را نداشتیم.کلاس شما را نداشتیم.کلاس شما با کلاس ما فرق میکرد.مدرسه شما با مدرسه ما فرق میکرد.
اما قسمت شیک آدم برفی های ما همیشه شال گردنی اش بود.شال گردنی من! زرد و بلند مثل همانی که شازده کوچولو داشت.هروقت دور گردنم بود کلی روی اعتماد به نفس ام میبرد.لابد کلی خوشتیپ تر میشدم!

اما کابوس هر روز صبح مان وقت رفتن به مدرسه ماشین های درب و داغونی بود که استارت نمیخورد.هر روز تا مدرسه سه چهارتایی به پست مان میخورد.ما هم درست که بچه بودیم اما مرد بودیم!.مثل الان هم که مشهور نبودیم(!) هر کی استارت نمیخورد دِلِکِش میدادیم.

یلدا برگزیده ترین شب هایمان بود.یادم می آید یلدایی را که با تمام تنهایی ام صبح شد.شاید یاد تمام یلداها از ذهنمان کوچ کند اما یلداهای تنهایی در پستوی ذهن ها لانه میکنند،شاید چون با باقی یلداها فرق میکنند.درست مثل تو که با باقی آدمها فرق داشتی.
درست مثل پاییزهای ما که با پاییزهای شما فرق داشت...

۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

تعزیه یک نفره



از گرمی هوای ظهر تابستان کم شده بود.خورشید به سمت کوهایی میرفت که کمی برف روی قله هایشان بود.با نزدیک شدن غروب شهر شلوغ تر میشد.مردی که میانسالی را رد کرد بود و کوله ی روی دوشش داشت بعد از چند باری که خیابان را وارسی کرده بود بالاخره کنار یک درخت چنار قدیمی آرام نشست و به درخت تکیه داد.
اطراف را نگاهی انداخت بعد آرام آرام شروع کرد به پهن کردن بساطش.

گلیم نازکی را روی زمین پهن کرد و پارچه ی سبز رویش کشید.سپس چندتا خرت و پرت از کوله اش درآورد و آن وسط ریخت.
قصاب محل که تازه سیگارش را آتیش کرده بود،کنار مغازه اش روی صندلی چوبی لم داده بود از دور او را می پایید.درست مثل شاگرد نانوا و پیرمرد بغال.
مرد پارچه سبز رنگی به سرش بست و بی توجه به آنها باقی وسایل اش را یکی یکی از توی کوله رنگ رو رفته اش بیرون کشید و روی پارچه پهن کرد.
بعضی از وسایل را نیز طوری که کسی متوجه نشود دوباره توی کوله اش می گذاشت و بعد از چند لحظه که زیرچشمی اطراف را می پایید دوباره چیزی همان ها را از کوله اش در می آورد.
انگار منتظر بود ببیند ماهی فروشی که جلوی مغازه اش بساط کرده واکنشی نشان می دهد یا نه.
اما مرد ماهی فروش سرش حسابی شلوغ بود و اصلا متوجه حضور او نشده بود.
یک نیمچه شمشیر از کوله اش بیرون کشید و روی پارچه گذاشت.احتمالا خیلی گشته بود تا شمشیری پیدا کند تا در کوله اش جای شود.یک گزر جمع جور هم بیرون کشید.با دست تابی به آن داد.سرش را هم سنگین تکانی داد طوری که انگار از یک عده مرد الاف می خواهد ضرب شصت بگیرد.این یکی را برخلاف بقیه پرت کرد و وقتی به شمشیر خورد صدایش آنقدری بود که حواس چندتا رهگذر را جلب کند اما آنقدر بلند نبود که حواس مرد ماهی فروش را از مشتریانش پرت کند.
بلندگوی دستی قدیمی، آخرین چیزی بود که از کوله اش بیرون کشید.
یک...یک....
دو...قی قیق...
سه...خخخخخ...خخ...
بلندگو آنقدر که ظاهرش نشان میداد هم داغون نبود.آنقدری سالم بود که کار او راه بیندازد.
برای شروع کارش چندبار در بلندگو زمزمه هایی کرد و زیرچشمی نگاهش به مغازه ماهی فروشی بود.
شروع کرد به روضه خواندن.جند دقیقه ی گذشت و با اینکه شب جمعه بود اما جز دو سه تا پیرزن که از قبرستان برمی گشتند و همان چند کاسب کاری که از دور گاه و بی گاه او را می پاییدن کسی توجهی به او نداشت.
بعد از چند دقیقه آخرین برگ برنده اش را رو کرد.سپری زنگ زده و قدیمی را از کوله اش بیرون کشید.
سپر را در دست چپ اش گرفت.با شمشیری که در دست دیگر داشت محکم بر آن کوبید.و نعره هایی بلند کشید.
چندتا بچه که داشتند کمی آن طرف تر بازی میکردند با شنیدن این سرو صداها اطراف او جمع شدند.
هرچند که بچه ها پولی نداشتند که به او بدهند اما هر چه اطراف اش شلوغ تر میشد مردم بیشتری جمع میشدند و شاید بعضی از آنها مخصوصا پیرزن و پیرمرد هایی که از قبرستان برمیگشتند ممکن بود اسکناسی آن وسط بریزند.
بعد از چند بار جست وگریز تک نفره،مرد سرسبز به نفس نفس افتاده بود با اینکه با یک پیرمرد از کار افتاده خیلی فاصله داشت اما یک تنه فریاد کشیدن و دور چرخیدن او را از پای درآورده بود.
شمشیر و سپر را روی پارچه گذاشت.بلندگو را برداشت.نفس عمیقی کشید و در نقش اما حسین شروع کرد به مدیحه سرایی...
حالا دیگر ده بیست نفری دورش را گرفته بودند.




یکی از پیرزن ها که چادر سیاهی پوشیده بود و جلوی صورتش کشیده بود ،گریه میکرد.کمی ناله کرد طوری که همه بچه ها،دیگر فقط او را میدیدند.
اسکناسی روی پارچه انداخت و بعد با دختر جوانی که چند متر آنطرف تر منتظرش ایستاده بود به سمت قبرستان رفتند.
نانوا هم اسکناسی را به یکی از مشتریانش داد تا روی پارچه سبز که مرد پهن کرده بود بیندازد.
مرد ماهی فروش تازه متوجه او شده بود.کمی جلوتر آمد در چهارچوب در مغازه اش ایستاد کمی زیر لب غر و لند کرد اما جمعیت دورتعزیه خوان آنقدر زیاد شده بود که که دیگر نمیتوانست به او چیزی بگوید و از او بخواهد که برود جایی دیگر بساط کند.
قصاب رو به ماهی فروش فریاد زد:دیدی چه معرکه ی گرفته؟!تعزیه ی نفره!دوره ای شده ها!! هم امام حسین هم شمر!
مرد بغال بعد از اینکه مشتری اش را راه انداخت سریع از مغازه اش بیرون جست و گفت:والا اینو میگن کاسبی.نه دکونی،نه جوازی،نه خرجی و نه مالیاتی.
مرد سرسبز خودش را با شمشیر و سپر در بین جمعیت کمی  که دوره اش کرده بودند و چنباته زده بودند می چرخاند و طوری نشان میداد که متوجه حرفای آنها نیست.
بین جست و خیز هاش تند و سریع اش ناگهان می ایستاد.انگشتی به لبه شمشیر می کشید بعد دستش را طوری عقب میکشید که انگار شمشیرش به تیزی زلفقار است.
مرد قصاب اینبار کمی آرامتر گفت:آقا خدا نصیب نکنه.اعتیاد بد دردیه.مردم رو به هرکاری وادار میکنه. واسه جور کردن پول اون لامصب از همه چی مایه میزارن.
مرد سرسبز مثل خورشیدی که دیگر پشت کوه ها رفته بود به نفس نفس افتاده بود.هوا گرگ و میش شده بود.
بلندگو را دوباره برداشت.به درخت تکیه داد.
برادرا خواهرا من نه گدام نه معتاد.تعزیه خونه امام حسین ام.از بچه گی کارم همین بود.پدرمم تعزیه خون بود.پدرشم تعزیه خون بود.صبح این خرت و پرت ها رو میریزم توی این گونی و میندازم پشتم و یا علی میگم و میزنم بیرون.
تعزیه میگیرم به عشق ثوابش، اما خدا روزی رسونه.خرجی ما رو هم ی جوری میرسونه.حالا اگه دلت با حسین صاف.دلت با فرزندای زهراست.یه یا ابوالفضل بگو و هر اندازه ارادت داری به اهل بیت و هر جقدری که در توانت هست کمک کنی بریز رو این پارچه سبز...




هوا تاریک شده بود.اولین ستاره در کنار هلال ماه چشمک میزد.پیرمردان و پیرزنان از مسجد و قبرستان برمیگشتند.
مردی که کوله اش را روی دوشش انداخته بود از بغال یک نخ سیگار خرید همانجا روشن کرد و رفت.
روبروی ماهی فروشی زیر آن درخت چنار دیگر خبری از مرد نبود اما تکه پارچه سبزی آنجا جامانده بود.


۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

برای اخوان،مرد زمستان




وقتی همه ازعارفانه های سهراب،عاشقانه های فریدون مشیری و فانتزی های شاملو میخواندند و میگفتند.من فقط شعر را با او می شناختم و دوست داشتم.
من فقط از شعر نیمایی کلام او را میپسندیدم.
من فقط با سبیل های مردانه و موهای جو گندمی و صدای خسته او حال میکردم.
من درگیر او بودم.

در سردترین روزهای زندگی ام با تک و توک دوستانی که داشتم،زمستان تنها شعری بود که با هم میخواندیم و به ما گرمی میداد.
*هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد...

در بین عاشقانه های دیگران من اسیر حماسه های "آخر شاهنامه" و "کهن بوم و بر" بودم
*ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم

من تک تک شب های تنهایی ام را با توصیفات وصف ناشندنی او به نیمه می رساندم
*گرچه بیرون تیره بود و سرد همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود همچون شرم...

من حتی با "دو پنجره" و "لحظه دیدارش" هوس عاشقی بسرم زد بی آنکه معشوقه ای داشته باشم
*ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم...

برای قاصدک های پاییزی که در کنج اتاقم گرفتار شده بودند از او میخواندم
*قاصدک هان چه خبر آوردی،از کجا وز که خبر آوردی...

من با شعرهای او خزان شدم اما
*باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟!

و در خان هشتم باید بگویم
*من یقین دارم كه در رگ های من خون رسولی یا امامی نیست. نیز خون هیچ خان پادشاهی ...

و لیک چون او عاشق این مرز و بوم هستیم.
مرد تمام نشدنی رویاهایم مهدی اخوان ثالث

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

کمال انسانی

کمال انسان به داشتن مدرک فوق لیسانس و دکترا،درآمد ماهی 2.5 میلیون تومان،رفتن به خارج یا موفق شدن به هر قیمتی و...نیست
کمال انسان در داشتن شخصیتی کمال یافته است! شخصیتی که از ی فیلم خوب لذت میبره و احساس پیدا میکنه،بدون اینکه هیچ دوره ی دیده باشه فرق موسیقی سطح بالا رو با آهنگ های درپیت تشخیص میده،با ی شعر و داستان درست درمون حال میکنه،همیشه و در هر حال میتونه اطرافیانش رو بخندونه شاد کنه و بهشون انرژی و امید بده...
آدم کمال یافته شاید خیلی آدم خاص ومنحصر بفردی نباشه و حتی شاید از نگاه دیگران ی آدم کاملا معمولی و ساده هم باشه اما دارای شخصیتی متعادل درابعاد مختلف است و صاحب تفکر و عقیده است و برای زندگی خودش و دیگران ایده داره و دوستانی داره که همیشه دوستش دارن...

سویا با طعم گوشت!

امشب داشتم ماکارونی درست میکردم گوشت به اندازه کافی نداشتم مجبور شدم کمی هم سویا قاطی موادش کنم.
یاد دوران خونه دانشجویی(اصفهان) افتادم که هر وقت سالی به ماهی توی غذا گوشت میزدیم باید سرسفره قبلش با صدای رسا اعلام میکردیم "اون چیزی که دارید میخورید گوشت،نه سویا" وگرنه اگه احیانا یادت میرفت و آخرش میگفتی همه میزدن زیرش که "به ما چه!باید خودت پولشو بدی،ما با طعم سویا خوردیمش!!!"

و واقعا هم حق داشتن،تصور آدمهاست که به زندگی طعم و مزه میده

معلمی که موتور 250 سوار می شد


با صف برید بیرون
امروز معلم ندارید

یادش بخیر چقدر شاد می شدیم بعد شنیدن این حرفها!!
توی کلاس چهارم این خبر خوب رو بارها از ناظم شنیدیم.
معلم کلاس چهارمون نه فقط با نیومدن هاش،بلکه با موتور 250 سی سی،خوش تیپیش،کلاس های شاد و متنوع اش و داستانهای +18 سالش و...بارها و بارها به ما حال داد.
چند سال پیش وقتی بعد از سال ها رفته بودم شهرمون(بروجرد) و سراغش رو گرفتم فهمیدم بعد از یکی از همون روزهایی که بچه ها بخاطر نیومدنش جشن گرفته بودن اون دیگه هیچوقت به مدرسه برنگشته بود.
اون مرده بود.
یا بقول داداشش شهید شده بود.
خیلی دیر فهمیده بودم معلم خوش تیپ دوران کودکیم جانباز بود.تا قبل از اون نمیدونستم آدمهای زنده هم شهید می شن!نمیدونستم جانباز هم میتونه موتور 250 سی سی سوار بشه بیاد مدرسه با ی عده پسر چیز مشنگ(مث من) سر و کله بزنه دست آخرهم وقت رفتن با باک خالی از بنزین(بخاطر کرم ریزی ما توی زنگ تفریح) موتورشو هل بده تا خونه اما باز فرداش با انرژی برگرده و درس بده و دوباره بچه ها رو تا سر حد مرگ بخندونه...

سهراب سپهری (غیر معمولی)



نوروز فراغتی دست داد تا ی سفر به وسط های ایران داشته باشیم سر راه به شهر مشهداردهال برخوردیم.شهری که ی امامزاده بزرگ داره و تقریبا چیز دیگه ی نداره!
به امامزاده که میرسی تقریبا همه مسافر هستن،وسط هاگیرواگیر که داری ازین و اون نشونی توالت رو میپرسی و از بین جمعیت سرگردون رد میشی و از چندتا پله بالا میری به ی شبستان نیمه کاره میرسی،توالت سمت راست و چند متر اونوتر سمت چپ چشمت میفته به ی قبر ساده سنگ سیاه.عده کمی بالاش ایستاده و نشسته داشته عکس میگرفتن.ی قبر که روی زمین بدون هیچ گند و گل دسته و بارگاهی اون وسط افتاده که روش نوشته شده سهراب سپهری!
نود درصد جمعیتی که وارد شبستان میشدن اصلا نمیدونستن سهراب چند متر اون طرف تر خاک شده و یک راست به نیت توالت میومدن و میرفتن و اصلا سمت چپشون رو هم نگاه نمیکردن.اونهایی هم که میدونستن یا میفهمیدن ترجیح میدادن اول برن توالت بعد اگه شد ی سری هم به سهراب میزدن.
آدمهای بومی منطقه هم شناخت چندانی ازش نداشتن.از روستای پدری اش که محل زندگی سهراب هم بوده گذر کردیم.جای با صفایی بود اما نه از آن کاج های زیادی بلند که گفته بود خبری بود و نه زاغ های زیادی سیاه در کار بود ولی آسمانش به انداره آبی بود.همه چیز معمولی بود.آدمها،طبیعت،باد،درخت ها و...
برایم عجیب بود چطور کسی میتواند در بین این همه چیزهای معمولی زندگی کنه اما بتونه طوری دیگه به زندگی نگاه کنه..
خورشید که غروب میکرد از آنجا دور میشدیم و بازهم ناخودآگاه شعر مورد علاقمو زیر لب میخوندم ...

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
و اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.

عادت

امروز داشتم برای چندمین بار آهنگ "زود برمیگردم" از آلبوم جدید روزبه نعمت الهی رو گوش میدادم.حسابی باهاش حال کردم.آهنگ که تموم شد رفتم پاکش کردم.
جدیدا هر چیز که زیاد باهاش حال میکنم رو سریع از زندگیم حذف میکنم.ممکنه بهش عادت کنم!
اولین چیزی که تو زندگیم بهش عادت کردم "اسمارتیس" بود.رابرا پول تو جیب هامو میرفتم میدادم اسمارتیس.
کار بجایی رسیده بود که پول کلوب رفتن رو هم صرف خرید اسمارتیس میکردم.دیگه مجبور شدم بخاطر اینکه از زندگی جا نمونم،اسمارتیس رو کنار بزارم و همه پولمو خرج کلوب کنم!
البته چون شرطی بازی میکردمو و معمولا برنده بودم چندان هزینه بازی نمیدادم.
عادت کلوب رفتن بجایی رسید که هرطور بود چپ و راست از مدرسه جیم میزدیم و میرفتیم الوِن شیش!
نشون به اون نشون که ی روزی که بطور اتفاقی مسیرم به مدرسه افتاده بود ناظم خفتم کرد و زنگ زد بابام بیاد.لیست رو که گذاشت جلو بابام، روزهای غیبت ام حدود دوبرابر حاضری هام بود!
ناظم که فهمید آقام قنادی داره هر روز بعد مدرسه واسه خوردن چندتا شیرینی مفتی هم شده می رفت در قنادی و سیر تا پیاز آمار هر روز ما رو میداد. دیگه مجبور شدم واسه کنار گذاشتن کلوب برم سراغ ی چیزه دیگه.
باید از بین سیگار و اینترنت و دختربازی یکشون رو انتخاب میکردم.
اون زمون تازه کافی نت ها رونق گرفته بودن.رفتم افتادم تو کار چت.حسابی بهش عادت کردیم.شبا میزدیم بیرون و تا بوق سگ با نر و ماده و پیر و جوون چت میکردیم.توی یکی ازون چت های کذایی از ی طرف خوشم اومد.گفت چرا با من چتی میرکردی؟!
گفتم: چون عادت کردم!
طرف دیگه جوابمو نداد.
اون موقع فاز تینجری بودم.زدم توی کار شکست عشقی و این حرفا. گفتم باید به ی چیر خوب عادت کنم....
نمی دونم چی شد که دیدم دارم رابرا کد میزنم.
از HTML و Javascript شروع شد و رفت تا PHP ، Python,VB و سی شارپ و...صبح تا شب و شب تا صبح.

بعدا فهمیدم عادت خوب و بد نداره....عادت عادته!

پیرزن قهرمان


ساعت نزدیک های ده شب بود.خسته و کوفته از مسافرت شمال برمیگشتم.تهران خلوت تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. از جلوی مسجد محله مان که رد میشدم عده ی از مردم هنوز مشغول رای دادن بودند.
از سرباز دم در پرسیدم: تا ساعت چند تمدید شده؟
گفت:تو روحشون بره تا یازده الافیم!
قدم هایم را سریعتر کردم.تا هرچه زودتر به خانه بروم و مدارکمو بردارم و بیایم.سر کوچه مان که رسیدم زیر نور زرد رنگ و کم رمق پیاده رو پیرزنی را دیدم که به کمک دوتا عصا سلانه سلانه به سمت خیابان میرفت.
با اینکه خیلی عجله داشتم اما نزدیک اش شدم ازش پرسیدم:مادر جان کجا میری؟میخای بهت کمک کنم؟
چون احساس کردم صدایم را خوب نشنیده است بلندتر داد زدم:جایی میخای بری باهات بیام.
سرش کمی بالاتر گرفت.نگاهی مهربانانه بهم انداخت چند لحظه صبر کرد تا نفس اش بالا بیاید بعد با صدایی آرام گفت:نه پسرم.جای دوری نمیرم.زنده باشی.
به خانه که رسیدم.کوله پشتی ام را گذاشتم.شناسنامه و کارت ملی ام را برداشتم و به سمت مسجد رفتم.
تا وارد مسجد شدم چشمم به پیرزن افتاد که او هم مثل من تازه به مسجد رسیده بود و به زحمت و با کمک دوتا خانم روی صندلی نشست.
احتمالا از زمانی که از خانه خارج شده بود تا به مسجد برسد با آن دو تا عصای لعنتی حدود یک دو ساعتی طول کشیده بود.
تا چشم تو چشم شدیم لبخند شیرینی زد.
گفتم:مادر این همه خودتو به زحمت انداختی که بیای رای بدی؟
گفت:آره اما انگار برای نمینویسن.میگن ما نمیتونیم،خلاف قانون.
شناسنامه اش رو گرفتم و رفتم پیش یکی از مسئولان صندوق و گفتم:میتونم من رای این خانم رو بنویسم.
نگاهی زیر چشمی بهم انداخت و گفت:اول رای خودتو بده بعد با هم میریم پیشش تو براش بنویس.
رای ام را که دادم کاغذ رای را گرفتم و با مسئول صندوق که ریش پرپشتی داشت رفتیم پیش پیر زن.
با صدای بلند توانستم بهش بفهمانم که کجا را باید انگشت بزند.
مامور سرش را در گوشش برد و گفت:مادر با این رای که می دی،بهشتی میشی.
پیر زن یکی از آن لبخند های شیرین اش زد و گفت:من بهشتی هستم!همین مسجد که توش هستی بانی اصلیش منم.
مرد دیگه چیزی نگفت و رفت پشت صندوق.
رو کردم به پیر زن و گفتم:مادر به کی رای میدی؟
سری تکان داد و بلند گفت:حسن روحانی!

همینطور که داشتم برگه را پر میکردم گفت:ببخشید عزیزم تو رو هم توی دردسر انداختم.از عصر تا الان منتظر پسرم بودم تا بیاد و بیارم رای بدم اما دیدم دیگه نمیاد خودم راه افتادم.
اشک در چشمانم حلقه بسته بود.میخاستم دستش را ببوسم.
رای اش را در صندوق انداختم.ازش اجازه گرفتم که با موبایل ام عکسی هم ازش به یادگار بگیرم.بعد هرچه از او خواهش کردم که اجازه دهد او را تا در خانه اش همراهی کنم راضی نشد و گفت نفس اش که جا آمد خودش راهی می شود.
پای ام را که میخواستم از حیاط بیرون بگذارم زیر نور سبز مسجد برگشتم آخرین نگاه را به چشمان خسته و امیدوار پیر زن انداختم.لبخندی زد.دلم قرص شد.رفتم.

تا خانه مدام تصاویر پیر زن تهرانی و البته کشاورزان و کارگرانی که آن روز در شهرهای مختلف استان مازندان دیده بودم که با چه شور و هیجانی برایم از علت رای دادن شان به روحانی تعریف می کردن جلوی چشمانم نقش می بستند.



پ.ن:امیدوارم همه باور کنیم این پیروزی تنها دست آورد جوان های سانتی مانتال شهرهای بزرگ نبود.این پیروزی سهم درک،فهم و عشق پهنه وسیعی از گستره ملت ایران است. از آن کارگران و کشاورزان ساده شهرستانی بگیر تا پیرمردها و پیرزنانی که در گوشه ده و شهر و خانه شان به دور از همه جوگیری های شبکه های اجتماعی و ماهواره و تنها بر اساس تکیه بر اندیشه و باور شخصی شان به تصمیم صحیح رسیدند و بدون تعارف و ناز کردن و حتی با دل و جان پا پیش گذاشتن برای پیروزی اصلاحات.





Photo: ‎ساعت نزدیک های ده شب بود.خسته و کوفته از مسافرت شمال برمیگشتم.تهران خلوت تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. از جلوی مسجد محله مان که رد میشدم عده ی از مردم هنوز مشغول رای دادن بودند.
از سرباز دم در پرسیدم: تا ساعت چند تمدید شده؟
گفت:تو روحشون بره تا یازده الافیم!
قدم هایم را سریعتر کردم.تا هرچه زودتر به خانه بروم و مدارکمو بردارم و بیایم.سر کوچه مان که رسیدم زیر نور زرد رنگ و کم رمق پیاده رو پیرزنی را دیدم که به کمک دوتا عصا سلانه سلانه به سمت خیابان میرفت.
با اینکه خیلی عجله داشتم اما نزدیک اش شدم ازش پرسیدم:مادر جان کجا میری؟میخای بهت کمک کنم؟
چون احساس کردم صدایم را خوب نشنیده است بلندتر داد زدم:جایی میخای بری باهات بیام.
سرش کمی بالاتر گرفت.نگاهی مهربانانه بهم انداخت چند لحظه صبر کرد تا نفس اش بالا بیاید بعد با صدایی آرام گفت:نه پسرم.جای دوری نمیرم.زنده باشی.
به خانه که رسیدم.کوله پشتی ام را گذاشتم.شناسنامه و کارت ملی ام را برداشتم و به سمت مسجد رفتم.
تا وارد مسجد شدم چشمم به پیرزن افتاد که او هم مثل من تازه به مسجد رسیده بود و به زحمت و با کمک دوتا خانم روی صندلی نشست.
احتمالا از زمانی که از خانه خارج شده بود تا به مسجد برسد با آن دو تا عصای لعنتی حدود یک دو ساعتی طول کشیده بود.
تا چشم تو چشم شدیم لبخند شیرینی زد.
گفتم:مادر این همه خودتو به زحمت انداختی که بیای رای بدی؟
گفت:آره اما انگار برای نمینویسن.میگن ما نمیتونیم،خلاف قانون.
شناسنامه اش رو گرفتم و رفتم پیش یکی از مسئولان صندوق و گفتم:میتونم من رای این خانم رو بنویسم.
نگاهی زیر چشمی بهم انداخت و گفت:اول رای خودتو بده بعد با هم میریم پیشش تو براش بنویس.
رای ام را که دادم کاغذ رای را گرفتم و با مسئول صندوق که ریش پرپشتی داشت رفتیم پیش پیر زن.
با صدای بلند توانستم بهش بفهمانم که کجا را باید انگشت بزند. 
مامور سرش را در گوشش برد و گفت:مادر با این رای که می دی،بهشتی میشی.
پیر زن یکی از آن لبخند های شیرین اش زد و گفت:من بهشتی هستم!همین مسجد که توش هستی بانی اصلیش منم.
مرد دیگه چیزی نگفت و رفت پشت صندوق.
رو کردم به پیر زن و گفتم:مادر به کی رای میدی؟
سری تکان داد و بلند گفت:حسن روحانی!

همینطور که داشتم برگه را پر میکردم گفت:ببخشید عزیزم تو رو هم توی دردسر انداختم.از عصر تا الان منتظر پسرم بودم تا بیاد و بیارم رای بدم اما دیدم دیگه نمیاد خودم راه افتادم.
اشک در چشمانم حلقه بسته بود.میخاستم دستش را ببوسم.
رای اش را در صندوق انداختم.ازش اجازه گرفتم که با موبایل ام عکسی هم ازش به یادگار بگیرم.بعد هرچه از او خواهش کردم که اجازه دهد او را تا در خانه اش همراهی کنم راضی نشد و گفت نفس اش که جا آمد خودش راهی می شود.
پای ام را که میخواستم از حیاط بیرون بگذارم زیر نور سبز مسجد برگشتم آخرین نگاه را به چشمان خسته و امیدوار پیر زن انداختم.لبخندی زد.دلم قرص شد.رفتم.

تا خانه مدام تصاویر پیر زن تهرانی و البته کشاورزان و کارگرانی که آن روز در شهرهای مختلف استان مازندان دیده بودم  که با چه شور و هیجانی برایم از علت رای دادن شان به روحانی تعریف می کردن جلوی چشمانم نقش می بستند.



پ.ن:امیدوارم همه باور کنیم این پیروزی تنها دست آورد جوان های سانتی مانتال شهرهای بزرگ نبود.این پیروزی سهم درک،فهم و عشق پهنه وسیعی از گستره ملت ایران است. از آن کارگران و کشاورزان ساده شهرستانی بگیر تا پیرمردها و پیرزنانی که در گوشه ده و شهر و خانه شان به دور از همه جوگیری های شبکه های اجتماعی و ماهواره و تنها بر اساس تکیه بر اندیشه و باور شخصی شان به تصمیم صحیح رسیدند و بدون تعارف و ناز کردن و حتی با دل و جان پا پیش گذاشتن برای پیروزی اصلاحات.‎

آخرین سنگر...


از شهر که خارج میشوی کمتر از یک ساعت راه است.چند روستا که یکی از آنها هم روستای محل تولد و کودکی سردار شهید بروجردی است را پشت سر میگذاری و در انتهای یک جاده خاکی متروکه که دیگر ماشین به سختی میتواند عبور کند چند کوه کهنسال نیمه برافراشته جا خوش کرده اند که چشمه ای را نیز در میان دارند که چند درخت بید تازیانه خورده هم از آن نگهبانی میکند و در آن بیغوله دشت آب خنک آن چشمه و سایه سار آن درختان تنک، جان را از لب به جانان میبرد.
روی کوه های همجوار که می ایستی بادی غریب تمام وجودت را مینوازد.از آن بالا همه چیز کوچکتر از آن است که قبلا به چشم ات می آمد اما شاید برای یک پادشاه آواره در هزار و اندی سال پیش درست روی همین کوهها وجود برخی آدمها بزرگتر از آن چیزی بود که تا به آن روز می پنداشت.
وجود کارگران و کشاورزان روستایی که برای دفاع از مهین شان برای اولین بار و شاید آخرین بار(!) شمشیر به دست می گرفتند.
روی قله کوه روبروی چشمه، یادگاری هایی از دوران تنهایی ایران باستان هنوز برجامانده است.خرابه هایی که روزگاری دژی بود و آخرین یاران یزگرد در آنجا براوگرد آمدند.سرزمینی که بعد از آن "براوگرد" نامیده شد و اینک "بروجرد" می خوانندش.
محلی که یزگرد سوم برای آخرین بار توانست لشگر خود را جمع کند تا به مصاف اعراب برود.
اعراب تا پشت مرزها که هیچ،در بسیاری از مرزها نفوذ کرده بودند و حتی تیسفون را هم مال خود کرده بودند.
و شاه جوان مانده است و صدها سال تاریخ و تمدنی که شاید با کشته شدن او به زیر سم اسبانی تازی می رفت.
او مانده است و سالها فرهنگ و شهرسازی و آبادانی.او مانده است و یادگار مردان و زنانی که به عشق وطن شان چه ها که نکردند و چه زخم ها که نخوردند و چه سرها که ندادند.
تنها بود و دل اش شاید تنگ.کاش کوروش،داریوش،مهرداد،آریا برزن و یا پدر بزرگش خسرو پرویز در کنارش بود.








اینجا جایی است که مردم محلی کوه یزد گرد می نامندش.آخرین سکونت گاه،آخرین پادشاه،آخرین سلسه ایران باستان.
و چه حس غریبی دارد این کوهستان.در آن روزگار چقدر مردان آن قلعه تنها بودند.
آن معدود شب و روزگارانی که یزدگرد در اینجا قبل از آخرین جنگ اش اطراق کرد بدون شک دردناک ترین شب هایی بود که یک ایرانی به روزگار خود میدید.
قهرمان بودن همیشه خوشایند نیست،هنگام باختن که فرا رسد می بایست بجا و به اندازه تمامی آنهایی که اسطوره شان هستی هم ببازی! و او باخت ولی نه شاید،به اندازه مردمانش!
این کوه ها حس غریبی دارند.حس عمیق شکست.اما در پس این حس حرف های زیادی نیز برای گفتن دارند.آنها بهتر از هر گواهی بر آن تنهاترین سرداران شب های ظلمانی بودند و شاید بهتر از ما میدانند حتی در جنگی هم که شکست روشن و نمایان بود هنوز مردانی از سرزمین مادها و پارس ها آنقدر شجاع و دلیر بودند که دست از جان شسته و برای هیچ جنگیدند.هیچی که همه چیز یک ملت است.

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

دنیای بی قهرمان



عجیب توی زندگیم محتاج یک قهرمان باور کردنی هستم،یکی که از آسمون نیومده باشه.چشمامو ببندم پشت سرش راه برم،ی مرد پر انرژی و تاثیر گذار.یکی که بهم بگه این غلطو بکن و این گوهو نخور!

همه قهرمان های زندگی ام که میشد بهشون گفت استاد،کشیدن کنار جاده.هر کدوم دچار ی نقصانی شدن.یکی هرزه شده و تو کف دختره،یکی رفت سراغ دود و دم و تریاک.یکی به همه چیز بی تفاوت شده و از آرزوهاش دست کشید،یکی چسبید به روزمرگی و حقوق ماهیانه و تخم گذاشتن...
جای ی قهرمان تو زندگیم هممون خالیه.شاید باید قبول کنیم دوره قهرمانان تموم شده و باید به ی سری آدم پیزوری دلخوش باشیم وچشمامونو ببندیم و آفت هاشونو نبینیم.
میتونیم اینجوری خودمونو گول بزنیم که ی قهرمان وقتی جلوتر از بقیه داره تلاش میکنه راه رو باز کنه بیشتر از همه آسیب میبینه،پس نقصان و زخم از ویژگی های گریزناپذبر یک قهرمان است.