از شهر که خارج میشوی کمتر از یک ساعت راه است.چند روستا که یکی از آنها
هم روستای محل تولد و کودکی سردار شهید بروجردی است را پشت سر میگذاری و در
انتهای یک جاده خاکی متروکه که دیگر ماشین به سختی میتواند عبور کند چند
کوه کهنسال نیمه برافراشته جا خوش کرده
اند که چشمه ای را نیز در میان دارند که چند درخت بید تازیانه خورده هم از
آن نگهبانی میکند و در آن بیغوله دشت آب خنک آن چشمه و سایه سار آن درختان
تنک، جان را از لب به جانان میبرد.
روی کوه های همجوار که می ایستی بادی غریب تمام وجودت را مینوازد.از آن بالا همه چیز کوچکتر از آن است که قبلا به چشم ات می آمد اما شاید برای یک پادشاه آواره در هزار و اندی سال پیش درست روی همین کوهها وجود برخی آدمها بزرگتر از آن چیزی بود که تا به آن روز می پنداشت.
وجود کارگران و کشاورزان روستایی که برای دفاع از مهین شان برای اولین بار و شاید آخرین بار(!) شمشیر به دست می گرفتند.
روی قله کوه روبروی چشمه، یادگاری هایی از دوران تنهایی ایران باستان هنوز برجامانده است.خرابه هایی که روزگاری دژی بود و آخرین یاران یزگرد در آنجا براوگرد آمدند.سرزمینی که بعد از آن "براوگرد" نامیده شد و اینک "بروجرد" می خوانندش.
محلی که یزگرد سوم برای آخرین بار توانست لشگر خود را جمع کند تا به مصاف اعراب برود.
اعراب تا پشت مرزها که هیچ،در بسیاری از مرزها نفوذ کرده بودند و حتی تیسفون را هم مال خود کرده بودند.
و شاه جوان مانده است و صدها سال تاریخ و تمدنی که شاید با کشته شدن او به زیر سم اسبانی تازی می رفت.
او مانده است و سالها فرهنگ و شهرسازی و آبادانی.او مانده است و یادگار مردان و زنانی که به عشق وطن شان چه ها که نکردند و چه زخم ها که نخوردند و چه سرها که ندادند.
تنها بود و دل اش شاید تنگ.کاش کوروش،داریوش،مهرداد،آریا برزن و یا پدر بزرگش خسرو پرویز در کنارش بود.
روی کوه های همجوار که می ایستی بادی غریب تمام وجودت را مینوازد.از آن بالا همه چیز کوچکتر از آن است که قبلا به چشم ات می آمد اما شاید برای یک پادشاه آواره در هزار و اندی سال پیش درست روی همین کوهها وجود برخی آدمها بزرگتر از آن چیزی بود که تا به آن روز می پنداشت.
وجود کارگران و کشاورزان روستایی که برای دفاع از مهین شان برای اولین بار و شاید آخرین بار(!) شمشیر به دست می گرفتند.
روی قله کوه روبروی چشمه، یادگاری هایی از دوران تنهایی ایران باستان هنوز برجامانده است.خرابه هایی که روزگاری دژی بود و آخرین یاران یزگرد در آنجا براوگرد آمدند.سرزمینی که بعد از آن "براوگرد" نامیده شد و اینک "بروجرد" می خوانندش.
محلی که یزگرد سوم برای آخرین بار توانست لشگر خود را جمع کند تا به مصاف اعراب برود.
اعراب تا پشت مرزها که هیچ،در بسیاری از مرزها نفوذ کرده بودند و حتی تیسفون را هم مال خود کرده بودند.
و شاه جوان مانده است و صدها سال تاریخ و تمدنی که شاید با کشته شدن او به زیر سم اسبانی تازی می رفت.
او مانده است و سالها فرهنگ و شهرسازی و آبادانی.او مانده است و یادگار مردان و زنانی که به عشق وطن شان چه ها که نکردند و چه زخم ها که نخوردند و چه سرها که ندادند.
تنها بود و دل اش شاید تنگ.کاش کوروش،داریوش،مهرداد،آریا برزن و یا پدر بزرگش خسرو پرویز در کنارش بود.
اینجا جایی است که مردم محلی کوه یزد گرد می نامندش.آخرین سکونت گاه،آخرین پادشاه،آخرین سلسه ایران باستان.
و چه حس غریبی دارد این کوهستان.در آن روزگار چقدر مردان آن قلعه تنها بودند.
آن معدود شب و روزگارانی که یزدگرد در اینجا قبل از آخرین جنگ اش اطراق کرد بدون شک دردناک ترین شب هایی بود که یک ایرانی به روزگار خود میدید.
قهرمان بودن همیشه خوشایند نیست،هنگام باختن که فرا رسد می بایست بجا و به اندازه تمامی آنهایی که اسطوره شان هستی هم ببازی! و او باخت ولی نه شاید،به اندازه مردمانش!
این کوه ها حس غریبی دارند.حس عمیق شکست.اما در پس این حس حرف های زیادی نیز برای گفتن دارند.آنها بهتر از هر گواهی بر آن تنهاترین سرداران شب های ظلمانی بودند و شاید بهتر از ما میدانند حتی در جنگی هم که شکست روشن و نمایان بود هنوز مردانی از سرزمین مادها و پارس ها آنقدر شجاع و دلیر بودند که دست از جان شسته و برای هیچ جنگیدند.هیچی که همه چیز یک ملت است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر