۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

سهراب سپهری (غیر معمولی)



نوروز فراغتی دست داد تا ی سفر به وسط های ایران داشته باشیم سر راه به شهر مشهداردهال برخوردیم.شهری که ی امامزاده بزرگ داره و تقریبا چیز دیگه ی نداره!
به امامزاده که میرسی تقریبا همه مسافر هستن،وسط هاگیرواگیر که داری ازین و اون نشونی توالت رو میپرسی و از بین جمعیت سرگردون رد میشی و از چندتا پله بالا میری به ی شبستان نیمه کاره میرسی،توالت سمت راست و چند متر اونوتر سمت چپ چشمت میفته به ی قبر ساده سنگ سیاه.عده کمی بالاش ایستاده و نشسته داشته عکس میگرفتن.ی قبر که روی زمین بدون هیچ گند و گل دسته و بارگاهی اون وسط افتاده که روش نوشته شده سهراب سپهری!
نود درصد جمعیتی که وارد شبستان میشدن اصلا نمیدونستن سهراب چند متر اون طرف تر خاک شده و یک راست به نیت توالت میومدن و میرفتن و اصلا سمت چپشون رو هم نگاه نمیکردن.اونهایی هم که میدونستن یا میفهمیدن ترجیح میدادن اول برن توالت بعد اگه شد ی سری هم به سهراب میزدن.
آدمهای بومی منطقه هم شناخت چندانی ازش نداشتن.از روستای پدری اش که محل زندگی سهراب هم بوده گذر کردیم.جای با صفایی بود اما نه از آن کاج های زیادی بلند که گفته بود خبری بود و نه زاغ های زیادی سیاه در کار بود ولی آسمانش به انداره آبی بود.همه چیز معمولی بود.آدمها،طبیعت،باد،درخت ها و...
برایم عجیب بود چطور کسی میتواند در بین این همه چیزهای معمولی زندگی کنه اما بتونه طوری دیگه به زندگی نگاه کنه..
خورشید که غروب میکرد از آنجا دور میشدیم و بازهم ناخودآگاه شعر مورد علاقمو زیر لب میخوندم ...

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
و اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر