۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

تکرار باران

برای اینکه اسیر تکرار نشوم روزهایم مدام تکرار میشوند!
از همه کسانی که زندگی شان به نظرم تکراری میاد،دنیایم تکراری تر شده است...
آنقدر برای فرار از تکرار نقشه کشیدم و وقت گذاشتم که الان تمام لحظه های بوی تکرار می دهد و کسانی که متهم شان میکردم به روزمرگی برایم دست گرفته اند...
جالب شده است!
شاید من برای فرار از تکرار اسیر تکرار شده باشم اما شک ندارم که همه آنها از روی عادت مرا دست می اندازند...

و در این میان باران می بارد.
جقدر حس نوستالژیک و رمانتیکی دارند همین آدمهای تکراری وقتی باران میبارد!
همه شان باران را دوست دارند
میدانید جرا؟؟؟
چون باران زورکی هم شده روزمرگی و تکرار زندگیشان را بهم میریزد.
نور متفاوت،هوای متفاوت،زمین متفاوت،رفتار متفاوت و...
باران بزرگترین راه اثبات ادعاهای من است!
باران مهمترین فلسفه من است برای این مردمان تکراری.
باران شعار من است
ببار برایم...



۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

پیرمرد

دهانش خشک شده بود.می خواست به دست هایش  تکیه کند از روی زمین بلند شود و کمی آب بنوشد اما توانش را نداشت،دست هایش می لرزید.سرش به بالشت میخکوب شده بود و حتی توان اینکه سرش را هم بلند کند نداشت.
با دست راستش دکمه جلیقه رنگ و رو رفته اش را بسختی باز کرد و دستمال نمناکش را برداشت و آرام آب بینی اش را گرفت  و بعد طوری که کسی متوجه نشود چند قطره اشک روی گونه اش را پاک کرد.
به زحمت خودش را چرخاند و به پشت افتاد و حالا میتوانست خوب ترک های روی سقف را ببیند،ترک های که هر روز بیشتر و بیشتر میشدند.
اولین ترک را درست ده سال بیش توی سقف دید.آن روزها زیاد توجه ای به ترک های کوچک سقف نداشت اما وقتی اولین باران پاییزی شهر را تمیز و خیس کرد، فرش های خانه او کثیف وخیس شد...
از دیدن ترک ها بیشتر عصبی میشد،سرش را به طرف دیوار چرخاند،عکس سی سالگی اش روی تاقچه بود،رنگی،جذاب، با همان موهای سیاه و پوست قهوه ای.از دیدن این عکس هم غصه اش میگرفت.
چشمانش را بست.یاد اولین روزی افتاد که کنار سد رفته بودند.آفتابی ترین روز عمرش بود،باد بهترین وزشش را تجربه میکرد و آب آرام و با احترام به انها تعظیم میکرد.
جقدر آن روز کم بود و کم بود.خودش هم نمیداند چرا آنفدر کم به سد رفتند.چرا آنقدر کم سینما رفت.چرا آنقدر کم از هم بوسه کرفتن و چرا آنقدر راحت دیگر کنار هم،همدیگر را ندیدند...
ناگهان احساس کرد کسی آب رویش میریزد...
چشمانش را باز کرد...
پاشو...
نمیتوانست خوب چشمانش را باز کند...
آب روی صورتش چکیده میشد...
کسی دوباره گفت پاشو...


باران گرفته بود.



۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

اسرای مدرن

از شلوغي بي حد خيابان كه بهانه اش خريد است و فروش ديگر خنده ام ميگيرد.نظام سرمايه داري برده هايش را به خيابان ميكشاند وآنهارا ساعت ها در پي خريد كالايي ميجرخاند و آخركار هم دست پر آنها را پيروزمندانه به خانه ميفرستد...
جالب اينجاست كه همين بردگان بعدها ساعت ها دور هم روي نظام سرمايه داري(مبل وکاناپه....) مينشينند،درست درمقابل كالاهاي نظام سرمايه داري(تلویزیون،LCD و...) درمورد خريدهاشان!بيروزهايشان! حرف ميزنند.درحالي كه اربابان سرمايه دارشان  با تيپ و قيافه ساده گوشه اي نشسته اند و نقشه هاي تازه اي ميكشند!

پیوست یک:کسانی مثل بیل گیتس و استیو جابز و...خودشان همیشه تیپ و رفتار مادی ساده ای دارند انگار که میدانند چطور باید از این تله های نظام سرمایه داری بگریزند و فکرشان روی چیزهایی که میباید متمرکز کنند...

پیوست دو:قصد داشتم عبارت برده را با یک کلمه  معادل عوض کنم که بار معنایی تلطیف شده ای داشته باشد اما انگار فقط این عبارت بود که به معنای واقعی کلمه نشان دهنده حالت اسرای مدرن بود.

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

ادای دِين به یک اتاق...

گاهی باید به جیزهایی که چیزی نمیفهمن ادای دِین کرد!
جیزهایی مث یک دوچرخه،مثل یک دفترچه که رویش خاطرات سوخته ات را مینوسی،مثل یک وبلاگ که دوستانت واقعی ات را نشانت می دهد و یا شاید مثل یک اتاق...

اتاقی که نوجوانی و جوانی ات را در خودش دارد،اتاقی که شاهد همه رازهای پیدا و پنهانت(همه گناه های صغیره و کبیره) بوده،اتاقی که همدم تنهایی ات،غصه هایت،گریه هایت و عشق های پوچت بوده...
اتاقی که بقول نامجو "اگر لفت میدادم رایت میداد و اگر رایت میدادم،لفت میداد!"
آری گاهی باید به یک اتاق ادای دین کرد نه از سر ترهم و نه ازسرگذشت و ارضا حس نوستالژیک...
باید تمام قد به اتاقی که تورا پرورش داده ادای دین کرد چون هنوز هم بعد از سالها همچنان تنها جاییست که میواند آرام ترین خواب تو را رقم بزند...

(تقدیم به مکانی که سیر تکامل مرا دید،اگر نگویم که ساخت)

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

و گاهی تنها چاره ای که داری...

از این جایی که من ایستاده ام هیچگاه غروب خورشید را نمیتوان دید
نه اینکه مشکل از خورشید باشد(!) یا از ابرها اطرافش...نه...
و نه اینکه مشکل از ساختمان های بلند و کوتاهی باشد که دید را کور میکند...نه...نه...
مشکل از این جائیست که من ایستاده ام...
از اینجا نمیشود هیچگاه غروب خورشید را دید.حتی اگه سالها دعا کنم پشت این پنجره...حتی اگر تمام قوانین فیزیک را هم بلد باشم از اینجایی که من ایستاده ام نمیشود غروب خورشید را دید.
حتی اگر سالهای سال پشت این پنجره دقیقه به دقیقه حرکت خورشید را از صبح تا شب دنبال کنم بازهم اتفاقی نخواهد افتاد...از اینجا نمیشود غروب خورشید را دید...
فقط یک راه می ماند...
پشت این پنجره نباید ماند...
باید رفت (اگر هنوز میخواهم غروب خورشید را ببینم)


آخرین بار در شرکت

امروز همه چیز با ی قید آخرین همراه شده بود
آخرین باری که گوشیم ساعت هفت و سی پنج دقیقه زنگ میخورد...
آخرین باری که توی اون ایستگاه همیشگی منتظر می ماندم...
آخرین باری که توی ایستگاه هفتم اتوبوس می ایستاد و از پشت شیشه به کیسوک روزنامه فروشی زل میزدم بدون اینکه بتوانم هیچ کدوم ازعنوان های روی جلدها را بخوانم
آخرین باری که بعد کارت کشیدن اول از همه به بقیه سلام میکردم...
آخرین باری که با حامد میوه میخوردم
و آخرین باری که با همه خداحافظی خواهم کرد...

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

سیر تولد زخم های چرکین

این جمله ظاهرا ساده آنقدر برایم مهم بود که ترجیح دادم در وبلاگم درج اش کنم تا برای همیشه یادم بماند....

آدمی توانایی این و داره با یه جوش و زخم کوچیک اونقدر ور بره که تبدیلش کنه به یه زخم چرکین ِ غیر قابل درمان
این مهم در مورد زخمهای کوچیک ِ زندگی هم تعمیم پیدا میکنه

(ممد پوری)


۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

صبر چهار ساله...

یک مدت مدیدی میشه که تقریبا قدرت شروع مجدد را از دست داده ام و مدام با احتیاط قدم بر میدارم و سعی میکنم اصلا سر هیچ دو راهی حساسی قرار نگیرم...
اینکه شرکت جدید برم یا نه؟
اینکه شرکت بزنم یا نه؟
اینکه زن بگیرم یا نه؟
اینکه مهاجرت کنم یا نه؟
اینکه ادامه تحصیل بدم با نه؟
اینکه همین چیزی که الان تو ذهنم هست رو بنویسم یا نه؟!

همه این تصمیمات حساس رو بطور استادانه ای دارم به تعویق میندازم!
شاید حدود دو سالی بشود که هیچ تصمیم شجاعانه ای در زندگیم نگرفتم و این شدیدا دارد آزارم میدهد
احساس میکنم ...{بوق}... ندارم که تصمیمی جدی بگیرم اما انگار دیگر وقتش دارد میرسد که به همان آدم پرشور قبلی برگردم!!
بقول سیمون بولیوار که میگفت:"غالبا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است،ما سیصد سال صبر کرده ایم آیا کافی نیست؟!"
امیدوارم سیمون بولیوار مرا بخاطر نقل قول دست و پا شکسته ببخشد ولی فقط تا همین حدش یادم مانده بود...
به هر حال منم برای اینکه کسب تجربه کنم و از اشتباهات قبلی درس بگیرم چهار سال صبر کردم و آموختم...

امیدوارم این زمان به میزان لازم کافی بوده باشد!