۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

چاه‌های عمیق


آنوقت ها که باغ دره بود و من بودم و کودکی.اینقدر چاهای عمیق که خون زمین را بمکند و تقدیم به آفتاب کنند،نبود.فقط یک چاه کمی عمیق بودکه آنهم عمق اش به بیست متر هم نمیرسید و متعلق به مرد مرموزی بود که باغ اش کمی آنطرف تر از باغ ما بود.
چاه های عمیق که نبود،رودخانه جاری و چشمه ها جوشان بودند و چمن ها تا تابستان سبز میماندند.
درختان تک افتاده زیادی وجود داشتند که بی مدد باغبان سایه میدادند و میوه.درختان یاغی که متعلق به هیچ باغی نبودند و کسی آنها را آب نمیداد.بوته های وحشی در پایه کوه ها و تپه ها متولد میشدند و تا آخر عمر آنجا بی هیچ مراقبتی ریشه میدواندند و گردن کلفت میکردند و به گله های میش ها و بزها غذا میدادند.
زمین پر آب بود و سخاوتمند،درختان و بوته ها هم نیاز به جوی و باغبان نداشتند خودشان دستشان به آب میرسید.هروقت هرقدری که نیاز داشتند،برمیداشتند و مینوشیدند.
.
.
ما سالها بعد از آن روزهای آبی،گذرم که به باغ دره افتاد،چاه های عمیق یکی پس از دیگری در زمین ها و باغ ها رخنه کرده بودند.
آنها برای من نماد طمع انسان ها بود.باغبانها آب بیشتری میخاستند.میکشیدند و میپاشیدند و زمین فقط ناله میکرد.چه درختان تک افتاده ای را می دیدم که زیر تیغ آفتاب زجه میزدند و دستشان به آب نمیرسید.ریشه هایشان را کش میدادند ده متر،بیست متر،شاید هم پنجاه متر، اما خبری از آب حیات نبود.
چاه ها درست مثل حرص باغبان ها عمیق عمیق تر میشدند.و درختان و بوته های وحشی یکی پس از دیگری در اوج ناامیدی برگ هایشان،ساقه هایشان خشکی میکشیدند و ذره ذره میمردند.



۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

کسی دلش برای اریک نمیسوزد


میدونی چیه پسر؟آدما عادت کردن دلشون واسه ضعیف ترها بسوزه.برای یک گدا،چلاق و یا آدم الافی که کج و معوج راه میره،یا لباس پاره پوره میپوشه و پاهاشو روی زمین میکشه،دلشون میسوزه.
...
آفتاب هنوز غروب نکرده بود.روز خلوتی بود و مشتری هم در کار نبود.
جلوی مغازه کنار هم نشسته بودیم،با کمی فاصله.به جاده و حرکت کامیون ها زل زده بودیم.
یقه پیراهنش را مثل همیشه بالا داده بود.برای همین به او اریک میگفتند.
آنوقت ها منچستر یک مهاجم فوق العاده و پرحاشیه داشت به اسم اریک کانتونا.که همیشه یقه پیراهنش را بالا میداد.
اما اریک ورزشگاه اولترافورد کجا و اریک تعویض روغنی ما کجا.
از بقیه شنیده بودم که هفته پیش زن اش را طلاق داده است.خودش که به کسی چیزی نمیگفت.دردهایش همیشه پشت لبخندهای تلخ،یقه بالا داده و زمزه هایی که از آهنگهای داریوش میخواند،پنهان بود.
اما آن روز فرق میکرد.انگار دیگر وا داده بود.بغض اش را فرو خورد و با صدای دورگه دوباره حرف هایش را از سرگرفت:
برای یک گربه که سرش و میندازه پایین و خودشو لوس میکنه تا ی تیکه گوش بندازی جلوش،برای ی سگ که نای راه رفتن نداره.برای یک پرنده که نمیتونه بپره...برای همه اینا ملت دلشون میسوزه.
اما اگه قوی باشی و صدبرابر اون دردها رو توی خودت داشته باشی،کسی دلش برات نمی سوزه.
میدونی چیه پسر.همه میخان توسری خور باشی تا بهت ترحم کنند.
اگه صبح مدرسه باشی،نهار رو توی تعویض روغنی بخوری و عصر توی زمین خاکی کنار جاده کمربندی خودت رو جر بدی،ده نفر رو دریبل بزنی و توپ رو بکنی توی گل و صبح روز بعد هم توی دبیرستان بالاترین نمره ادبیات رو بگیری،کسی دلش به حالت نمی سوزه،کسی غصه سختی کشیدنت رو نمیخوره.
کسی دل به دلت نمیده.
کسی پای حرفت نمیشینه.
اما اگه همون اریک موقع رد شدن از همون جاده کمربندی ماشین بهش بزنه و پاش بشکنه و پلاتین کار بزارن براش و مثل دربه درا تا چند ماه با عصا اینور و اون ور بره.اونوقت همه دلشون برات می سوزه.همه میبیننت.همه یادت میکنن.
...
نور زرد خورشید روی صورت اش مینشست و او اخم ابروهایش را بیشتر در هم میکشید،چیزی شبیه اشک را میشد در چشمانش دید.
ضبط کوچک گوشه میز کارش روشن بود،مثل همیشه داریوش گذاشته بود.یک آهنگ قدیمی.
پلنگ زخمی میمیره...راه رفتن دیگه نیست...
نوار گه گاهی میپیچید.صدای زیغ اش میان بوق و آژیرهای کامیونها و دادوهوارهای آنهایی که کنار جاده فوتبال بازی میکردند گم میشد.
صدایش میکردند.
اریک...اریک...بیا دیگه پسر...تو با مایی.




۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

عشق چریکی

کاسترو و اوباما کنار هم نشستند و تو کنار من ننشستی.
تمام سرمایه داری کنار تمام مارکسیست نشست و تو کنار من ننشستی.
رویا هستی یا توهم؟
من یک کوبایی ام،ده ها سال عمرم در تحقق یک رویا بر باد رفت.
شاید چه‌گوآرا قهرمان را هم اگر نمی کشتند،به درد مشترک من و کاسترو دچار میشد.مغلوب اضطرار ایام میشد.
برگرد.،با من،با خودت لجبازی نکن.
سطح توقعات ام را ببین،به کف رسیده است.
بیا ما هم دستانمان را در هم گره کنیم.بازوهایمان،نگاه مان را در هم گره بزنیم.
مقاومتم بی فایده بود.
عاشق چریکی ات وا داده است،من محکوم به تسلیمم.مانیفست مارکس و سیگار برگ کدام است،در جیب من فقط آیفون است و سیگار مارلبرو.
بیا و برگرد اسیر سرمایه داری میشوم،هر هفته به سیتی سنتر میرویم،اصلا در فروشگاه چادر میزنیم،از کاسترو که چپ تر نیستم.
بیا کنارت مینشینم.با تو دست میدهم.رییس جمهور دنیای منی.
شصت سال کم نیست؟
یادت هست سیمون بولیوار را؟اسطوره نوجوانی مرا،میگفت:
"معمولا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است.ما سیصد سال صبر کرده ایم.این کافی نیست؟"
این همه فراق کافی نیست؟!
بیا و برگرد،دوباره عاشق میشویم.عشق همیشه در مراجعه است.
کدام آرمان،کدام مرد رویایی.بیا برگرد.ساده شده ام.
ماهواره سریال چرت الان چی پخش میکند؟کره ای،ترکی؟
بیا کنترل تلویزیون کلا دست تو.فقط چایی را دم کن تا کنارت بنشینم.از کاسترو کمترم اگر اعتراض کنم.
برگرد من مغلوب شرایط زمانه شده ام.



۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

چه کسی میثم را خواهد کشت؟!

آخر شبها وقتی همه اعضای بدنم(به غیر از مغزم) تمام تلاش شان را میکنند که بخوابم یک فکری گه گاه در ذهنم مینشیند و خواب را از من میگیرد.
چه کسی میثم را خواهد کشت؟!
و همیشه اولین کسی که به ذهنم میرسد یکی از همکلاسی های دوره دبستانم است،که نمیدانم چرا هر بلای ناآزموده ای بود مرتبه اول سر او پیاده میکردیم و رسما پدرش را به عزایش مینشاندم. و او آنقدر مظلوم بود که حتی به ناظم هم چیزی نمیگفت. 
الان هم حسابی برای خودش آدم گنده ای شده است .یال و کوپالی بهم زده و برو بیایی دارد که بیا و ببین.با شاه فالوده نمیزد.لابد یک نوچه ای،زورگیری چیزی اجیر میکند تا دهنم را آسفالت کنند.
شاید هم یکی ازین وب مسترهایی که جستجوگر تازه یاب بی اجازه فیدهایشان را آپدیت میکند مرا بکشد.
اما واقعا چه کسی من را خواهد کشت؟
شاید یک روزی پولدار شدم.بعد دختری ریزه میزه و بلوند بخاطر پول باهام ازدواج میکند و در نهایت با نامزد سابق اش نقشه قتل مرا میکشد و در یک نیمه شب تاریک وقتی تنهایی مشغول call of duty بازی کردن هستم با قندشکن میکوبد توی سرم.در حالی که روی کاناپه پهن شده ام و خون روی چشمانم را میپوشاند آخرین قلپ از نوشابه کوکاکولا را سر میکشم.همچون جام زهر.
شاید هم زنم باوفا بود و حتی ازهم بچه دار هم شدیم.یک بچه تخس و بیشعور.یک روز وقتی بخاطر باخت توی بازی Pes 2035 از من خیلی دلخور شده توی پارکینگ با ماشین دو دور از رویم رد میشود و من در حالی که خون روی چشمانم را میگیرد چندتا اسمارتیس از جیب بغلم بیرون میکشم و همراه نفس آخرم قورت میدهم.
اما شاید مرا یک دامدار سنتی بکشد.وقتی از برنامه نویسی خسته شده ام بروم سروقت گله داری!یک دامدار فریلنسر میشوم.گوسفند و غازهای ملت را بصورت پروژه ای تحویل میگیرم و صبح به صبح میبرم در دامنه کوهای میانی زاگرس برای چرااا.
یک دامدار قدیمی هم که با وجود گله های من منابع محدود علوفه را از دست رفته میبیند.یک روز ظهر خرداد ماه وقتی زیر سایه درخت بلوط وحشی دراز کشیده ام می آید و با داس سرم را گوش تا گوش میبرد و می اندازد جلوی بزهایش.
و من در حالی که خون روی چشمانم را گرفته برای حرص دادن بزها صدای سگ در می آورم.
شاید هم به قتل ناموسی بمیرم.عاشق دختر یک قصاب شوم.یا دختر یک قاچاقچی مواد مخدر.شاید هم عاشق دوست پسر تیم کوک مدیر اپل شدم.با ساطور،اسلحه و یا آیفون 16i به قتل رسیدم.
اما خودم حدس میزنم بدست یک مار کشته شوم.یک شب خواب دیدم در گوشه ای پرت از باغ دره ماری ناغافل نیش ام زد و تا برگشتم ببینم داستان از چه قرار است،همه جا رنگی شد شبیه کارتون های والت دیزنی.یک جاده شفاف هم جلوی رویم کشیده شد که از جلوی پایم تا میان ابرها ادامه داشت.
بدون اینکه قدم بردارم از جاده بالا میرفتم.باغ دره را از بالا میدیدم و قاتلم هم همان پایین بود.شبیه به مار پرنس جان بود.البته کمی لاغرتر.رفتن مرا با خندهای مضحک دنبال میکرد.شبیه پیرمرد خنزر پنزری.
کنار جاده آهو ها مشغول بازیگوشی بودند،حتی آهو ها هم شفاف بودند و از پشت شان سبزه ها پیدا بودند.
یک مرگ رنگی و شفاف،بدست یک مار با خنده هایی مضحک!


۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

تناسخ یک درخت

من یک درخت آلوی پاییزی پیوندی هستم.پیوند خورده با زردآلو.
من اما شاید یک زردآلوی پیوندی هستم.که پیوندم داده اند با آلو.
جوان هستم.هنوز به بار ننشسته ام تا ببینم میوه ام چیست.پسر باغبان اما از پدرش شنیده بود که من از سالها پیش در این باغ بوده ام.
انگار من سالها پیش بادام تلخی بوده ام.یک روز پاییزی بادام را از تنه میبرند و در بهار سال بعد من جوانه میزنم.منکه چیزی یادم نیست،حالا هم که بخودم مینگرم به بادام شباهتی ندارم.من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
یک روز هم پیرمردی در گریز از آفتاب تابستان،زیر سایه ام نشست.به من گفت:تو هنوز هم زنده ای هلو!!
لابد مرا با یکی از درخت های کهنسال هلوی بالای باغ اشتباه گرفته بود.
اما انگار مرا خوب میشناخت مرا.صدایش برایم آشنا بود.صدای آب میداد.
من یک روز خودم را خواهم شناخت.روزی که اولین شکوفه ام به میوه ای تبدیل شود.
اصلا کاشکی من آلبالو باشم با میوه هایی ترش و قرمز.گردو هم بودم بد نبود.قد میکشیدم و بابرگ های پهنم سایه بر سر این بیدهای دیوانه کنار رودخانه می انداختم.
کاشکی صنوبر بودم.کلاغ ها روی شاخه هایم لانه میساختند.لااقل ازین تنهایی کسالت بار خلاص میشدم.
امان ازین خیل خیال های درختی!
آخر کجای برگ ها و قد و قامتم به گردو و صنوبر شباهت دارد؟!
من باید تا بهار منتظر بمانم تا ثمر دهم.
من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
تا بهار یک اسفند مانده است.




۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

دنیای موسیقی


جیم کری یک جایی گفته بود:" مشکل زندگی واقعی اینکه در مواقع حساس موزیک پخش نمیشه!"
حال بماند که کیارستمی هم گفته بود در فیلم های از موسیقی متن استفاده نمیکنم چون نمیخواهم احساس کاذب به ببیننده تزرریق کنم!
ولی من با جیم کری موافقترم و حتی بنظرم با تاثیر موسیقی میشود دنیای جذابتری داشت و اصلا شاید یک موسیقی خوب بتواند یک لحظاتی را در زندگی هر کسی جاودانه کند...
من هنوز غرق در فیلم "خوب،بد زشت" هستم در آن آخر شبهای خلوت که همه خواب بودند و من مشغول فیلم دیدن!
و کسی نمیتوانست درک کند موسیقی موریکونه چه اثر ماندگاری میتواند در یک مرد ایجاد کند.
بعدها فیلم های بیشتری دیدم،موریکونه با سینما پارادیز،حرفه ای،افسانه کوئما،بخاطر یک مشت دلار و.... آتش در جان من می انداخت و این دلبستگی به شاهکارهای موریکونه با تک تک فیلم هایی که میدیدم درخشان تر میشد.
حتی افسانه 1900 این جاودانه فیلم تورناتوره در زندگی من،اگر آهنگ هایش را موریکونه نساخته بود برایم نهایتا در حد مالنا باقی میماند.


"شوالیه تاریکی" پدیده کریستفر نولان برای من با موسیقی بی نظیر هانس زیمر به اوج میرسید.
حتی بعضی از فیلم ها مثل شب روی شیلی،بینوایان را من قبل تر موسیقی متن شان را شنیده بودم و اصلا به خاطر همین آن فیلم ها را نشستم و دیدم!
البته یک نوار مکسول آبی رنگ از گروه مدرن تاکینگ اولین پیوندهای من با دنیای موسیقی غربی بود.با اینکه کلا نمیفهمیدم چه میگوید لوبی لوبی و....
اولین سی دی هم که خریدم(رایت کردم) "ستاره های سربی" ابی بود.
اولین باری که عاشق شدم با آهنگ "جاده عشق" سیاوش شمس بود.
وقت قرار،دل بی قرار،چشام واسه دیدن تو در انتظار...
آن زمان ها شادمهر هم غوغایی در دل نوجوان ما میکرد.با آلبوم دهاتی،پر پرواز و خیالی نیست و آدم فروش.
سیاوش قمیشی(یا بقول یکی از اساتید سابق عارف لس آنجلسی) را در یک نوار زرد و رنگ و رو رفته وقتی کمتر از ده سالم بود کشف کردم!قصه منو و غم تو،قصه گل و تگرگ....
بماند که با شعرهای یغما آلبوم شاهکار "بی سرزمین تر از باد" را خلق کرد.
نیمه شب های کنکور آهنگ هایی که رادیو فردا از هایده و گوگوش و مرجان پخش میکرد چه اتفاق های ناخواسته خوشایندی بود.
سریال های شب دهم و مدار صفر درجه خاطره انگیز بودند اما مگر میشود از تاثیر آهنگ سازی فردین خلعتبری و صدای بی نظیر علیرضا قربانی گذشت.
گفتنی ها کم نیست،منو و تو کم گفتیم... بسیاری از شب های تنهایی من با واکمن، سی دی من و Mp3 پلیر پر بود از فرامز اصلانی و داریوش و فرهاد مهداد.
از "بوی گندم" و "برف" گرفته تا "روزهای ترانه و اندوه" و "راه من"
برای من نوع موسیقی فرقی نمیکند از موزیک های تند و خشن رضا یزدانی و محسن چاوشی گرفته تا ساز کلهر و صدای شجریان،ناظری،سرلک،افتخاری و... برایم دلنشین است.
در گلستانه چه بوی علفی می آید....
وقتی این شعر ماندگار سهراب را با صدای دلنشین شهرام ناظری میشنوی مگر میشود به آسمان پر نکشی؟!
یا با "شب،سکوت کویر" و "جام تهی" و "آه باران" شجریان مگر میشود روح آدم نمیز نشود.
من ترافیک تهران را با کالکشن های Secret Garden تحمل میکردم و وقتی در کار گیر میکردم این صدای پیانو کلایدر من بود که مرا از منجلاب بیرون میکشید.
تمام لحظه های ما در کنار موسیقی های خوب و قوی،لذت بخش تر میشود.




۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

ولگرد

خودش را از نگاه عابران پنهان میکرد و در تاریکی پیاده رو ،خیابان را در پی غذایی و جایی برای استراحت طی میکرد.
سوز سرمای شب سرد زمستانی کم کم داشت امان اش را میبرید.
شکم اش باد کرده بود.حامله بود.دیگر چیزی به زمان زایمانش نمانده بود.شاید یکی از همین شب های زمستانی مادر میشد.

پیرزن صاحب خانه اش چند روزی حال خوبی نداشت.این را از غذاهایی که دیگر برای او نمی آورد فهمیده بود.تا اینکه پریشب مُرد.جای او دیگر در آن خانه نبود.این را امشب فهمید.وقتی پسر و عروس پیرزن او را به زور از خانه بیرون کردند.

به چراغ ها که میرسید زیرنور کمی درنگ میکرد.نفسی تازه میکرد.پشت سرش را می پایید .کمی با تکان خوردن های شکمش آرام میشد.و دوباره راه میافتاد.
سرما  آب جوب،آشغال های سرکوچه ها و دل های عابران را منجمد کرده بود. کسی دیگر حواسش به او نبود.هرکسی میخواست زودتر به خانه برسد و از شر سرما راحت شود اما او نه جای گرمی در انتظارش بود و نه چیزی برای خوردن داشت.



زمانی که به آخرین چراغ که در مه سرد زمستانی خودش را پوشانده بود رسید،خیابان قُرُق شب برفی شده بود،برهوتی پر از مه و تنهایی.آسمانی سیلی خورده و سرخ.

در پایین دست جایی که نور سبز رنگی از میان پنجره ها و در نیمه بازی روی آسفالت یخ زده تابیده بود.چند نفری مشغول حرف زدن بودند و بوی غذا می آمد.
بوی مرغ پخته شده شوقی در وجودش انداخت.قدم هایش تندتر شد.تکان های درون شکمش هم بیشتر شدند انگار بود غذا به آنجا هم رسیده بود.
وقتی رسید جرات نزدیک شدن نداشت.پیرمرد چهارشانه ای در آستانه در ایستاده بود و چند بسته غذا را به یک پیرزن داد و وقتی میخواست برگرد متوجه او شد.
چند لحظه چشم در چشم هم ماندند.بی آنکه چیزی بگویند.مرد رویش را به طرف داخل برگرداند و صدا زد:"ی پرس دیگه غذا بیارید"
کسی از داخل جواب داد:"حاج آقا دیگه برنجی نمونده،فقط مرغ"
"میدونم.از همون مرغ بیار"
بعد از چند لحظه پسرجوانی کنار مرد در چارچوب در ایستاد.
"حاج آقا اینجا که کسی نیست!"
"اوناهاش ،اون گوشه"
پسر یکی دو قدم بیرون گذاشت.او را دید.کمی تعجب کرد.به چشمان نگران و درمانده گربه نگاهی انداخت،غذا را جلویش گذاشت و رفت.






۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

کائنات جوگیر (سورئال های خنده دار)


کنار حوض نشسته بودم.دستم  را رد آب زدم،خنک بود.ماهی ها بیدار شدند.
ماهی مادر لب ها را قرمز کرده بود.برایم یک استکان چایی ریخت و لب حوض گذاشت.حواسم گم شد.دستم به استکان خورد.چایی از توی استکان فوران میکرد.حیاط را چای برداشت.از نردبان بالا رفتم و روی ایوان نشستم.ابرها کنارم بودند.یا کریم سلامی کرد.جواب اش را ندادم.
گربه جوگیر شده بود.تکیه اش را به تیر چراغ برق داده بود و مشغول خواندن کتاب بود.بوف کور صادق هدایت را میخواند.
خود صادق هم جوگیر شده بود و در حیاط کناری پاچه اش را بالا زده بود و فرش می شست.یک هواپیما رد شد.بمبی افتاد.گویا اتمی بود،فندک گربه را میگویم.سیگارش را روشن کرد.دودش جایی نمیرفت و بالای سرش شبیه ابری از افکارش میماند.



سر کوچه را میدیدم شلوغ بود.وای فای رایگان نذری میدادند.
آهای آب گرم بیار یخ زد پاهایم.اینرا صادق هدایت میگوید.زن اش رفته است از حمام آب بیاورد و گل بچیند.
ماهی ها هم جوگیر شده بودند و در حوض بیلیارد بازی میکنند.با دم به گوی ها ضربه میزدند.میشندیم که ماهی مادر میگفت:"سه به سه اسنوکرشرطی.سر اکسیژن.حریف تو قیف.حریف تو گنگ"
هر سال کمترش میکنند.ده گیگ میدن با سرعت 256.محله های دیگه تا یک مگ هم میدن.این ها را رهگذران سیاه پوش میگویند.وای فای نذری را میگویند لابد.
نوبت کاج میشود.خودش را تکانی میدهد،تکیه به دیوار میزند و جلوی آفتاب پهن میشود.
گربه شاکی میشود.دستی به سبیل های تارتارش میکشد و غرولند کنان میگوید "سایه را کجا بردی کاج بی جنبه،مگر کیم کارداشیانی که حمام آفتاب میگیری.نره خر برگرد سرجات"
اینبار آفتاب هم جوگیر میشود.کمی آنطرف تر میرود پشت خانه همسایه.اینبار کاج شاکی میشود.روبه آفتاب میگوید "شوخی ات گرفته است.الان ملت به هوای اینکه شب شده میروند سراغ خوردن آب گوشت و بعدش خواب و...برگرد سرجایت.نماز ملت قضا میشود.گل های آفتاب گردان چیز پیچ میشوند.برگرد سرجایت.خورشید انقدر قرتی!"



ناگهان صورتم پر از آب شد.هوار کشیدم.صادق جفت کرد.چشمانم را باز کردم.ابر خاکستری هم جوگیر شده بود،بالای سرم وایساده بود و میشاشید.رعد و برق میزد و هرهر میخندید.
شانسی که آوردم باران اش طعم شیرینی میداد.طعم نوشابه کوکاکولا.
خوشبختانه باد از راه رسید.کورس گذاشته بود.220 تایی پر کرده بود.خواست سلامی کند.ترمز کرد.افاقه نکرد.دستی را کشید.افاقه نکرد.زد کاج و کوج و گربه و مربه همه را پهن حیاط کرد و رفت.

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

نامه ای سرگشاده از یک عاشق تنبلِ پشیمان.

سلامی چو بوی خوش قرمه سبزی(که تو می پختی)

تو که رفته ای اما کاش میشد برگردی و تختخواب مان را هم با خودت ببری.این تخت مرا وسوسه خوابیدن میکند.
توکه رفته ای اما برگرد این حسن یوسف ها را هم ببر.گل میخواهم چه کار وقتی تو نیستی که آب شان بدهی.تنبل آب دادن به این گلها نیستم، ترسوی بی تو ماندنم.
آینه به این بزرگی را در اتاق خواب جا گذاشتی هر شب مدام روبرویش می ایستم و خودم را نه،تو را در آن میبینم.من خابالو نبودم،حواست نبود وقتی خودم را بخواب زده بودم محو تماشایت جلوی آینه میشدم.دسته دسته موهایت را که شانه میزدی و می افشاندی روی ساقه گردنت دلم تار تار میشد برایت.خوب کرده ای که شانه هایت را برده ای برگرد این آینه را هم با خودت ببر.
نه تنها عطر تنت را پخش کرده ای در زیر و بم این خانه،تک تک جاهایی که من میخوابیدم را چند تاری از موهایت را جا انداخته ای.رو بالشتها روی تخت،روی کاناپه،کف پذیرایی همه جا هستند، برگرد موهایت را جارو کن بی انصاف.
من پیگیر نشانه هایت شده ام.سرگردان خاطراتت در حصار دیوارهای این خانه.برگرد و یادگاری هایت را هم ببر.دیوارها،نشانه ها،حصارها را هم ببر.
آخرین آهنگی که گوش دادیم هنوز روی تکرار است.آخرین چایی که دم کردی هنوز توی قوری است.آخرین غذایی که پخته بودی هم تمام شد.برگرد و آهنگ را شاد کن و یک چیزی سریع آماده کن دو نفری بخوریم و جشن بگیریم.
آخرین باری که رقصیدیم روی دیوار است.برگرد و این قاب عکس ها را هم با خودت ببر.

لباس ها روی بند،کیف و دست کلیدها روی مبل،من پهن کاناپه،نوشابه و لیوان های نیمه خورده روی میز،مرا عادت داده بودی به تنبلی.برگرد و تنبل ات را با خودت ببر.
لباس هایم را ببین چروک شده،آخرش اتو زدن را یادم ندادی،پختن قرمه سبزی،سرخ کردن کتلت را هم یادم ندادی.گفته بودی هیچوقت بیشتر از یک روز تنهایم نمیگزاری.حالا هفت روز شده.برگرد و سینک را ببین.پر است ازماهیتابه های نیمه سوخته،فنجان های لب پریده و قهوه های آب داده.


چه لذتی داشت شستن ظرف ها با تو.اوایل من می شستم و تو آب میکشیدی.نمیدانم چه شد که بعدها من فقط کف میزدم و تو میشستی و آب میشکشیدی.من گرم تعریف میشدم،پرهیجان،دستکش بدست تز فلسفی میدادم و تو گرم ظرف شستن میشدی.صورتت را پر از کف میکردم بلکه حواست را بمن بدهی.برگرد تا این تَل ظرفها را باهم بشوریم.

هنوز چشمانم اندامت را میان آشپزخانه میجوید.یواشکی زیر نظرت داشتم.چه پوشیده ای.چطور کِتُ و فِت میکنی.از میان جزو ولز ماهیتابه صدایت را بشنوم که روزمرگی هایت را با چنان ظرافتی برایم تفت بدهی که از هوس زندگی با تو سیر شوم.
.
مسواک زدنم را یادت هست.خسته میشدم سرپا بایستم روبروی آینه دستشویی و خودم را ببینم.کنارت بست می نشستم روی مبل،تنم را به تنت میچسباندم و مسواک میزدم.چیزی به ذهنم میرسید.برایت که تعریف میکردم کف خمیر دندان مبل را به گند میکشید.برگرد توی پذیرایی دنبالم کن.برگرد و مسواکم را برای هزارمین بار بشکن.
کاش ترک کردن تنبلی هم مثل اعتیاد بود،می بستنم به تخت .در این خانه خاطراتت هنوز بوی تازه گی میدهند هنوز شرمی که ازاولین آغوشمان داشتی و چشمانت را می بست جلوی چشمان است.برگرد این شرم بی تو بودن را از این تنبل بگیر.
.
.
.
دوستدار تو عاشق تن پرور.

از سرعت خود بکاهید

کمی روی خنده های یک کودک درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید زمانی که دارید از کنار یک سبزی فروشی می گذرید.بوی ریحان های آب زده می آید،بوی طراوت تره ها،گشنیزها.از سرعت خود بکاهید روی زرد سیب ها و تن نارنجی هویج ها را دریابید.
از سرعت خود بکاهید زمانی که عرض خیابانی را طی میکنید
"زندگی شاید یک خیابان درازی است که هر روز زنی با زنبیل از آن میگذرد"
شاید هم چشمان معصوم یک نوجوان باشد که منتظر دانه دادن به فاخته هاست.روی فاخته ها روی نگاه های منتظر درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید.روی سبیل های نامیزان یک مرد درنگ کنید.روی موهای ژولیده یک زن.روی خنده های مادری که قدم های کودکش را بر سنگ فرش های پیاده را می شمارد درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید، پیرمرد های دوچرخه سوار را دریابید.روی آنها بوق نکشید.روی آنها درنگ کنید.پاهای خسته مرد را ببینید چگونه دلیرانه رکاب میزند و دوچرخه را با خودش میکشاند،مثل گذشته اش،مثل نداشته هایش.مثل کارهایی که بد بودند و نکرد و ساده ماند.روی تمام یک پیرمرد ساده پوش که موهایش را در آسیاب سفید نکرده است درنگ کنید.
از سرعت خود بکاهید.شگردهای کودکانه و معصومانه یک زن عاشق را که شانه به شانه همسرش در خیابان قدم میزند را ببینید که چگونه تمام مرد را تسخیر میکند.تنه اش را هوشیارانه به مرداش نزدیک میکند.روی این مالکیت،روی این شوق شورانگیز که در وجود زنان شعله میکشد درنگ کنید.
کاش گه گاهی از سرعت خود بکاهیم و خبرهای غصه دار را دنبال کنیم. روی خبر افتادن یک بمب،یا انفجار یک خودرو کمی درنگ کنیم.‬ روی فریادهای مظلومانه کودکان بی دفاع درنگ کنیم.دردهایمان از جنس زمان باشد.
از سرعت خود بکاهیم و روی زندگی پاره وقت مان درنگ کنیم.