۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

ردپای عشقت در دنیای دیجیتال من

هنوزم شماره تلفن ات پسورد فیس بوکم است.
هنوز آتوی زندگی منی.
هنوزم تاریخ تولدت رمز عابر بانکم است.
هنوز باگ زندگی منی.
همه بدخواهان میتوانند از سمت تو مرا هک کنند.
همه چون پیززن عفریته با دادن خبر مرگت میتوانند کلنگ بر سر من بزنند.
نام بهترین دوستت چیست؟
هنوزم نامت روی سوال امنیتی ایمیلم است.
گاه گاهی دستم را توی دماغم میکنم.توی سینما پاستیل میخورم.با لب های بسته صدای غاز در می آورم.عادات بد تو نقطه ضعف های من شد.
هنوزم عکس ات میان فولدرهای تودرتو و مخفی،کنار فیلم های ناگفتنی جا خوش کرده،هر که به آنجا برسد از آن فیلم ها که نه،از تو خواهد پرسید.

تو باگ زندگی من بودی و هستی.
دیلیتت میکنم ویروس عشقی...

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

عشق محال

روزی که باد باریدن گرفت و باران وزیدن.
روزی که ابرها روی زمین کنار سنگها نشستند و چشمه ها در سقف آسمان جاری شدند.
روزی که خورشید اشتباهی در مشرق غروب کرد و زهره به مشتری رسید.
آنروز احتمالا تو برمیگردی
تو برمیگردی و همه چیز را مثل روز اولش میکنی.
ولی میدانم حتی اگر برگردی و باد را به پرواز درآوری.
باران را به باریدن دعوت کنی
ابرها و چشمه ها را سرجایشان برگردانی.
راه خورشید را نشانش بدهی و زهره را از مشتریانش بگیری.
بازهم محال است به دیدن من بیایی.

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

باغ دره(درختان ممنوعه)

دو تا خواهر بودند.همیشه کنار هم.دست هایشان بهم گره خورده بود و بچه های قد و نیم قدشان کنارشان جوانه زده بودند و هرسال بزرگتر میشدند.
این دو درخت آلبالو دیدنی ترین موجودات گوشه بالای سمت چپ باغ دره بودند.حتی از خرگوش هایی که گه گاه در خلوت دنج آنجا لانه ساخته بودند و بچه دار میشدند هم دوست داشتنی تر بودند.
در بهار عروس میشدند.لباسی از شکوفه های سفید و صورتی برتن میکردند و در باد، ناز و عطر خود را به زنبورها و چلچله ها هدیه میکردند.
تابستان وقتی کم کم سبزی میوه هایشان به سرخی میزد از دور دست ها هم میشد شکوه شان را دید و دلداده شان شد.سبز سبز می شدند پر از دانه های آلبالویی.
میوه هایشان که می رسید دلربایی شان صد چندان میشد.آرام زیر شاخه هایشان پا بلندی میکردم و آلبالویی ترین میوه هایشان را میچیدم و یکی یکی در دهانم میگذاشتم و خوب مزه مزه شان میکردم.میوه هایی که از سرخی داشتند به سیاهی میرسیدند.گاهی آنقدر از آن آلبالوها میخوردم که همانجا کرخت میشدم و تکیه به تنه شان داده خوابم میبرد.چون مادری مرا در آغوش میکشیدند و سایه شان را روی سرم پهن میکردند.



یک روز اما وقتی پایم به آن گوشه باغ رسید، خبری از آنها نبود.درختان آلبالو جایی نداشتند که بروند.پای هم برای رفتن نداشتند.وقتی یک درخت را سرجایش نمیبینی یعنی هیچوقت دیگر آنرا نخواهی دید.آلبالوها از پایه بریده شده بودند.
پدرم میگفت آنها از آن طرف حصارها هم جلب توجه میکردند.پسران بازیگوش بیرون باغ را تحریک میکردند.وقتی هایی که ما نبودیم آنها به هوای چشیدن طعم آلبالو هرطور شده از حصارها گذر میکردند و داخل می شدند.اما نه تنها آلبالوها بلکه دیگر میوه ها را هم می چیدند.شاخه ها را می شکستند.موهای انگور را زیر پا له میکردند و...
.
کاش لااقل آلبالوها مثل خرگوش ها پای دویدن داشتند.می گریختند یا وقت های تنهایی با خودم می بردمشان به یک جای امن.
هیچوقت جای آن دوتا آلبالوی دوست داشتنی در آن گوشه دنج باغ پر نشد.جوانه های آنها هم بعد از مدتی خشک شدند.
آلبالو های باغ ما جرم شان آلبالو بودن بود.جرم شان زیبایی و خوش مزه گی بود.

۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

زندگی شبیه فیلم ها نمیشود

نمیدانم چرا زندگی مان هیچوقت شبیه فیلم ها نمیشود.همیشه یک اتفاق،یا کسی هست که در آخرین لحظات بهترین سکانس ها را خراب کند.

یک روز شهریوری نزدیک های پاییز بود.فارست گامپ را تازه دیده بودم.دور از شهر در نزدیکی گندمزار بی نظیری کنار جاده ای شبیه جاده های خلوت شهرهای کوچک غرب آمریکا لم داده بودم در حالی که باد میان موهایم میچرخید و نفس های خورشید هم به شماره افتاده بود.همه چیز شبیه سکانس بی نظیر یک فیلم بود.که ماشینی کنار جاده ایستاد و مردی با عجله و سراسیمه از آن پیاد شد و بدون اینکه متوجه حضور من شود کنار جاده چنباته زد و شروع کردن به شاشیدن.حالا نشاش کی بشاش.یعنی یارو رسما ماشین تخلیه چاه بود.ی چند دقیقه ای شر داد.بعدش هم تازه نوبت بالا تنه رسید.شروع کردن به فین کردن.صدای فور فور کشیدن دماغ اش از تلپ تلپ موتور ماشین فکستنی اش هم بیشتر بود.یک جوری فین میکرد که مایعات دورن دماغ و حلق که هیچ،فکر کنم نای و مری و کلیه و کبدش رو هم جلو ما بالا آورد و رفت.





رفاقت ها و دورهمی های مجردی مان هم مثل توی فیلم ها نیست.مثل ضیافت وقتی دور هم جمع میشدیم توی ی کافه یا رستوران قدیمی پیرمرد صاحب مغازه، ساندویچ رو تا دست مینداخت بهمون و بجای گفتن از خاطرات نوستالژیک مجبور میشدیم با یارو دست به یقه بشیم واسه چندر غاز پول.



مثل فیلم غریبانه یا مرسدس هم ماشین خفنی نداشتیم نداشتیم باهاش دوردور کنیم یا ببریم به آتشش بکشیم.
یا مثل فیلم اعتراض یک دوست دختر خوشگل نداشتیم که برای شب عروسی شان پیتزا سفارش بدهد و پیک اش خودم بشوم و پیتزا ها را ببرم به عروسی اش و بعد بخاطرمن بزند زیر همه چیزو با لباس عروس بیاید به رستوران دیدنم.

خیلی از دوستام مثل علی سنتوری معتاد شدن و به پیسی افتادند ولی هیچکدوم بابا نماینده مجلس و پولدار نداشتند که آنها را از منجلاب بکشد بیرون.




بچه گی مان مثل فیلم مالنا پر بود از شیطونی های ریز و درشت اما پدرمان نمیبردمان به جایی که از هفت دولت آزاد شویم و دلی از عزا دربیاورم.بجایش یک فصل کتک سیر مهمان مان میکرد،شبیه به الیور تویست.

جمعه ها بعد از دیدن فوتبالیستها جو گیر میشدیم در حد تیم ملی،با بچه محلها میزدیم بیرون به قصد فوتبال.اما چمن کارتون فوتبالیست ها کجا و آسفالت داغ ما کجا.تماشاگرهای خوشگل اونا کجا و بقال سیبیلو و بی وجدان محله ما کجا،که تا توپ می افتاد در مغازه اش فاتحه اش را نخوانده چاقو را حواله اش میکرد.