۱۴۰۳ مهر ۱۲, پنجشنبه

غروب های نارنجی رنگ نادیده

چند دقیقه پیش بود که رفتم آشپزخانه تا طبق عادت چایی بریزم  و کمرم رو هم بعد از چند دقیقه کد زدن کمی صاف کرده باشم به آشپزخانه که وارد شدم نور نارنجی رنگ غروب خورشید پاییزی که روی شاخه و برگ های درخت روبروی پنجره افتاده بود چشمانم را خیره کرد.
چند دقیقه ای همانجا جلو سینک ماندم و به رقص نور روی شاخه ها زل زده بودم. اما ذهنم پر بود از افکار و آرزوهای متورم.
از خودم میپرسیدم در این خانه کم نور چه کار میکنم؟
چند سال است اینجا مشغول کد زدم هستم؟ سه سال؟ چهار سال؟ پنج سال؟ پانصد سال؟!
دارم با خودم چه میکنم؟
مگر قرار بود زندگی من اینطوری در سکون و سایه باشد؟
حداقل یک خانه پر نور در با غروب های دیدنی کمترین دستاوردی بود که در آستانه چهل سالگی باید می داشتم.
دروغ چرا کمی آشفته شدم.
کم توقعی و صبوری هم حدی دارد.
من به گذشته و آینده خود بدهکارم.
باید دستی بجنبانم تا خیلی دیر نشده. تا رنگ غروب های آجری از ذهنم پاک نشده. تا اشتیاق و توان رسیدن به قله هست باید زودتر کوله را بردارم و بروم. من قرار نبود در این کمپ نیمه راهی سرد و خلوت در تنهایی گرفتار باشم.
برای من برای یک پرواز بر فراز جاده ها آماده بودم، نه اتراق در دشت های یخ زده.
خلاصه این غروب در من طلوعی تازه خواهد ساخت.

۱۴۰۰ بهمن ۵, سه‌شنبه

قدم های آرام زمان را کش دار میکند

خیلی وقتها قرار گرفتند در یک شرایط یا حادثه تلخ اونقدری که قبلش تصور میکردی دردناک نیست.
یا شاید هم وقتی در اون شرایط قرار میگیر ناخودآگاه ذهنت سعی میکنه از وحشت اون حادثه کم کنه تا توان غلبه بر اون رو از دست ندی.
حالا داستان این دو سه روز من شده، بعد از اینکه از دکتر شنیدم که دیسک(کمر) دارم و باید درمان رو شروع کنم. تا مطب دکتر ششصد هفتصد متر بیشتر نیست اما شاید نیم ساعتی طول میکشد تا برسم خانه. توی راه چندین مرتبه میاستم یا اگر صندلی خالی کنار پیاده رو باشه مینشینم یا بهانه خرید خشکبار و کره چند دقیقه ای توی مغازه ای منتظر میمانم.
این آرام رفتن باعث میشود اطراف را بهتر ببینم. آدمهای خسته، پرنده های چالاک، گربه های ملوس. کاسبان خوش رو و دخترانی که گرم تعریف هستند.
امروز عصر روی صندلی چوبی جلو سبزی فروشی نسشتم. پسری آنطرف تر ماسک به صورت مشغول زدن گیتار بود. انصافا خوب هم میزد. چندتا کفتر چایی بالای سرش سر یک ماده درگیر بودن و به هم میپریدند. خورشید کاملا غذوب کرده بود و شفق شده بود. کارگر افغانی سبزی فروشی مشغول مرتب کردن سبزی ها و ترب ها بود. پیرمردی که چندتا کرفس خریده بود توی یک کیسه پلاستیکی انداخته بود پشت شانه هایش درست جلو پسر گیتاریست ایستاده بود به خیره شده بود به دست های پسر که روی تارهای گیتار به آرامی جا به جا میشد. زن میانسال قدبلندی که شلوار جین آبی پوشیده بود بعد از اینکه چندبار جیب هایش را گشت جلوتر رفت آرام به پسر چیزیی گفت و برگشت در نهایت پولی هم توی قاب گیتار ننداخت و رفت.
زن مسنی که سبز خوراکی و پیاز خریده بود باقی پول که توی مشتش گرفته بود را توی قاب گیتار که جلو پای پسر نوازنده قرار گرفته بود انداخت و رفت.
عابران کمی برای شنیدن صدای ساز توقف میکردند. بعد از رفتن اون پیرمرد کرفس به دوش حالا فقط من مانده بودم که داشتم تماشایش میکردم. 
من هم بالاخره بلند شدم یک ده هزار تومانی از جیب بغلم درآوردم - یکی از توصیه های شدید الحن دکتر این بود که دیگه نباید توی جیب عقبم هیچی بزارم- نزدیکتر شدم و انداختم توی قابلش. یک هزاری و یک پنج هزاری هم آنجا بود. من بیشترین پول را کمک کرده بودم. لابد حالا پسر گیتاریست با دیدن ده تومنی کمی انرژی میگرفت برای زدن ساز. برای سپری کردن شبی سرد در خیابان کارگر شمالی.
سر راه انجیر نخی خریدم. دو بسته.
صدای اذان میومد. دو دل شدم برای رفتن به مسجد. به آرامی ادامه دادم تا خانه. نزدیکی خانه یک گربه بازیگوش را دیدم که تا طبقه سوم چهارم یک ساختمان نیمه کاره بالا رفته بود. چطورش  را نمیدانم.حالا هم اینها رو نوشتم و اینجا منتشرش میکنم. توی بلاگ اسپات. بدون خواننده ای و بدون هیچ قضاوتی.

زمستان دو صفر.
 

۱۴۰۰ دی ۱۹, یکشنبه

دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده ایم

یک جایی که نمیدانم کجاست یکبار خوانده بودم بسیاری از تلاش های بشری برای دوری از تنهایی است.

در واقع شاید خیلی وقتها میخواهیم معروف شویم که بیشتر به ما توجه شود. یا مثلا میخواهیم پولدار باشیم که جذاب تر بنظر برسیم و یکسری ها بیشتر طرفمان بیایند.

شاید حتی دانشمند و مرشد  و مربی شدن هم در راستای رفع این نیاز است.

اما واقعیت این است که اگر نفس تنها بودن را نپذیریم مدام در یک تکاپوی جان فرسا اسیر میشویم. خصوصا با ظهور شبکه های اجتماعی و سهل الوصول بودن امکان ابراز نظرات و احساسات و البته آسانی در ارتباط گرفتن با دیگران ما دچار عارضه تنها شدن در شلوغی میشویم.

انگارکی که میخواهیم خودمان را در میان انبوه پیام ها و پست ها و استوری ها گم کنیم.انگارکی که نمیخواهیم بپذیریم که تنهائیم. و برای فرار از این تنهایی به هر ریسمان نیم بندی چن میزنیم و با اینکه بارها سقوط را تجربه میکنیم دوباره و دوباره مدام به این تلاش دردناک تن میدهیم.

نه اینکه تنهایی امتیاز و افتخاری برای کسی باشد و نه اینکه با تنهاتر شدن ما انسان با ارزش تری میشویم، نه! اما تنهایی ما را به یادمان خودمان می اندازد. به  یاد اینکه کی بودیم و علاقمندی های واقعی ما کدام است.

تا یادم نرفته بگویم که بین تنهایی و طرد شدن فاصله بسیار است. آدمهای هستند که خود خواسته خود را از شلوغی های کاذب کنار میکشند و تنهایی را انتخاب میکنند وکسانی هم هستند که از تقلای رقت انگیز پذیرفته شدن توسط این و آن وا مانده اند و رخت خود به گوشه عزلت کشیده اند. البته اعتراف میکنم که هم صحبتی با درماندگان جمع های ساختگی را بر پذیرفته شده گان دائمی این گئده های مجازی ترجیح میدهم.

احساس میکنم هر چه بیشتر میتونیسم دستم تندتر میشود و ذهنم کلمات بهتری انتخاب مکیند و جملات زیباتری میسازد. کاش هی بیشتر بنویسم. هی بیشتر از بیشتر.

۱۴۰۰ شهریور ۹, سه‌شنبه

اصلا چرا شب میشه؟!

این مدت که دارم روی پروژه خودم(چتزی) کار میکنم شب ها موقع خواب وقتی به روز گذشته فکر میکنم کلی کار بوده که انجام دادم و تقریبا دوست دارم اصلا نخابم و بازهم ادامه بدم.

این شبی که میگویم در واقع ی جورایی سحره! اکثر شبها نزدیک به ساعت چهار میخابم با کلی ایده برای فردا.

اما امان از فرداش. تقریا هر روز صبح زیر خرواری از ناامیدی و ابهام بیدار میشم. که تهش چی؟ اصلا چی میشه آخر پروژه؟ کی حاضر روی چنین ایده ای سرمایه گذاری کنه؟ اصلا چرا ول نکردی بری خارج. مهاجرت میکردی مثل آدمیزاد الان داشتی توی ی جای خوش آب و هوا کار میکردی و لذتش رو میبردی. موندی چه غلطی بکنی. این پروژه هم تهش مثل سری قبل هیشکی حاضر نیست ده میلیون هم روش سرمایه گذاری کنه و صدها فکر اینجوری از توی مغزم رد میشه تا بالاخره میتونم بهشون غلبه کنم از رختخواب بزنم بیرون.

کمی کششی کار میکنم صبح ها بعد میرم نون تازه میگیرم و وقتی برگشتم چایی تقریبا دم کشیده. بعد هم صبحانه و مطالعه روزانه و نزدیک های ظهر هم شروع میکنم به کد زدنو تا شب تا بوق سگ کد میزنم.

تا ببینیم چی پیش بیاد.

سه شنبه ده شهریور اولین سال قرن جدید.

شام چی بخوریم حالا.


۱۳۹۷ اسفند ۳, جمعه

مروری بر سال پر بارش نود و هفت

امسال سال پر حجمی بود. خواستم از صفت دشوار استتفاده کنم دیدم راحتی و آسایش و موفقیت هم کم نداشتم بلکه شاید خیلی بیشتر هم بوده. تا یادم نرفته است بگویم که امسال حوالی خانه ما سال پر بارانی بود.
یک تصمیم سخت گرفتم برای یک پروژه نسبتا بزرگ. و در این راه کاملا تنها بودم. تنهاتر از همیشه. ساعتهای متمادی کار کردن در یک خانه با نور کم و بی هیچ صدایی بجر موزیک های تکراری که همدم من میشدن. غذا درست کردنهای همیشگی و ماههای آخری که دیگر منابع مالی ام هم داشت به انتها میرسید. اما....
حرف برای گفتن در مورد امسال زیاد دارم. اما ترجیح دادم به جای نوشتن توی دفترچه یا اینستاگرام بعد سالها سراغ اینجا بیایم. که نه کسی بخواند و نه فعلا قرار بر قضاوتی در مورد این سال عجیب باشد. 

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

مهندس قلابی!

در همین سنه اخیر و دهه پیش یکی از دوستان قدیمی گرمابه و پلی استیشن از ما درخواست کمک کرد،که کامپیوتر خانه‏‏ شان خراب است و چون تصاویر خانوادگی روی هاردش کپی شده نمیخواهد برای تعمیر بیرون بدهد.
البته هر دو میدانستیم مشکل عکس های خانوادگی نیست بلکه فیلم های غیر خانوادگی است و +18 ایشان است.
ما با رفیق شفیق راهی منزلشان شدیم.
در دم تا مادرش ما را دید شروع کرد به تعریف و تمجید و قربون و صدقه رفتن که درود و صد آفرین که درس خواندی و شکر خدا برای خودت مهندس شدی نه مث این پسر بی شعور(!!)که هرچی توی گوشش خوندیم بچه درس بخون و واسه خودت دکتر مهندس بشو،بخرجش نرفت که نرفت.
و صد البته که والده محترمه ایشان دقیق و بر میزان می فرمود.او از بچه ‏گی در فکر کسب وکار بود و اگر تورم های دوران محمود کبیر نبود درآمد آنوقتش با حال بنده برابری میکرد.اما خدا را شکر گوهری چون احمدی نژاد آمد و آنچنان تومان را بر زمین کوباند که درآمد ماهی سیصد چهارصد تومان آن زمان در این بیغوله آباد امروز به پشیزی تبدیل شده است.

وارد اتاقش که شدیم تا دیدم سیستم بالا نمیاد گفتم باید ویندوزش عوض بشود و لاغیر.این فتوا را چنان سریع و لاشک صادر کردم که همان ابتدای امر، ضرب شصتی از توانایی ها و تسلط بر امور نشان داده باشم.آنی سی دی ویندوز را چپاندم توو و ویندوز رفت برای نصب...
مامانش که داشت با چایی وارد اتاق میشد گفت:ماشاالله چه زود راش انداختی!! بعد هم در ادامه مجددا یکسری تیکه ریز و درشت بار رفیق شفیق ما کرد و رفت.

پاهامو روی پام انداخته بودم و ی دسته رو کیبورد میزدم و سری تکان دادم و بادی در قپ قپ گفتم:خب بگو ببینم چیکارا میکنی؟هنوز دنبال پول مولی؟پسر جان چند بار بهت گفتم بشین مث آدم درس بخون....
در جواب تمام افاضات من فقط ی کلمه گفت:زر نزن.
بد جور شاکی شده بود.ترجیح دادم بیشتر از این رو اعصابش نرم.خواستم فضا رو کمی با خاطرات دوران بچگی عوض کنم که مامانش با ی بشقاب شیرینی اومد...
بیا مهندس جان چایی ات رو با شیرینی بخور.راستی نمیشه اینم بره پیش دانشگاهی و بعدش بیاد دانشگاه پیش خودت؟!
+ نه خاله مگه دانشگاه رفتن به این راحتیه؟!مگه تعمیرگاه لوازم خانگیه! بعدش هم فکر کن اومده دانشگاه، درس کامپیوتر و نرم افزار خوندن خیلی سخت، کار هر کسی نیست.
خدا نصیب نکند،یکی از بدترین آفت های دنیا جوگیر شدن است.تا ویندوز شروع به نصب بشود مامانش چند باری آمد و رفت.و اینجانب در حد بیل گیتس خود را نشان میدادم و مدام مث رحیم مشایی تز و ایدئولوژی صادر میکردم و تلافی تمام بازی های شرطی رو هم که بهش باخته بودم را بر سر آن بنده خدای مستاصل درآوردم.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت در ساحل بیکران ادعا دوش تفاخر میگرفتم که یکهو صفحه مانیتور آبی شد و چند خط نوشته و بعدش هم زرتی سیستم خاموش شد.
رفیق ما از دیدن این صحنه مثل تیمی که دقیقه نود گل تساوی را زده باشد و قرار است کار را بوقت اضافه بکشاند برق امید در چشمانش درخشید.
-خطا داد؟
+نه بابا.خطا کدومه!ساده ی ها!خودم ریستش کردم.
در کیس و باز گذاشتم و کمی رم و کابل های اتصال رو شل و سفت کردم. با امید به اینکه خطا رخ داده اتفاقی بوده باشد و دیگر تکرار نشود.سیستم را روشن کردم اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دوباره صفحه آبی و...
-مهندس باز خودت خاموشش کردی؟
صفت کنایی "مهندس" چون تیری بر پیکره نیمه جان من می‏نشست.

سیستم درست بشو نبود.به هر کدوم از دوستان که فکر میکردم می توانند مرا از آن گرداب خود ساخته بیرون بکشند زنگ زدم اما فایده‏ای نداشت که نداشت.
- پ شی شد مهنس؟درس نشد؟ریدی؟
+دهنت رو ببند،ببینم دارم چه غلطی میکنم.

همه اینها یک طرف ترس برگشتن مامانش هم یک طرف.اگر میامد و می‏دید سیستم درست نشده شرف‏ام به کل بر باد می‏رفت.

یک اصل بنیادی در درگیرهای فیزیکی و خیابانی بین پسرها شهره است که میگوید "اگر کتک خورد ملس نیست و زورت هم بطرف نمیرسد در فرار لحظه ی تردید نکن.که گر گریزی فقط آبرو بر باد دهی،وگر بمانی کمترین چیز، آبرو است که میدهی!"

+من دیگه کلاسم داره شروع میشه.میرم دانشگاه و فردا شب میام درستش میکنم.

رفیق شفیق ما فقط نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.دهانش را طوری که انگار چیزی میخواهد بخورد بعد قرار است جواب دهد تکان میداد اما در نهایتا بازهم چیزی نمیگفت و فقط نیش خند می زد.راه عصبی کردنم را از بچه گی خوب میدانست.بعد از کلی نوشخار واهی سری تکان داد و گفت:مامان داره نهار درست میکنه،بمون تا ببینه مهندسمون چه توانایی هایی داره...

۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

چاه‌های عمیق


آنوقت ها که باغ دره بود و من بودم و کودکی.اینقدر چاهای عمیق که خون زمین را بمکند و تقدیم به آفتاب کنند،نبود.فقط یک چاه کمی عمیق بودکه آنهم عمق اش به بیست متر هم نمیرسید و متعلق به مرد مرموزی بود که باغ اش کمی آنطرف تر از باغ ما بود.
چاه های عمیق که نبود،رودخانه جاری و چشمه ها جوشان بودند و چمن ها تا تابستان سبز میماندند.
درختان تک افتاده زیادی وجود داشتند که بی مدد باغبان سایه میدادند و میوه.درختان یاغی که متعلق به هیچ باغی نبودند و کسی آنها را آب نمیداد.بوته های وحشی در پایه کوه ها و تپه ها متولد میشدند و تا آخر عمر آنجا بی هیچ مراقبتی ریشه میدواندند و گردن کلفت میکردند و به گله های میش ها و بزها غذا میدادند.
زمین پر آب بود و سخاوتمند،درختان و بوته ها هم نیاز به جوی و باغبان نداشتند خودشان دستشان به آب میرسید.هروقت هرقدری که نیاز داشتند،برمیداشتند و مینوشیدند.
.
.
ما سالها بعد از آن روزهای آبی،گذرم که به باغ دره افتاد،چاه های عمیق یکی پس از دیگری در زمین ها و باغ ها رخنه کرده بودند.
آنها برای من نماد طمع انسان ها بود.باغبانها آب بیشتری میخاستند.میکشیدند و میپاشیدند و زمین فقط ناله میکرد.چه درختان تک افتاده ای را می دیدم که زیر تیغ آفتاب زجه میزدند و دستشان به آب نمیرسید.ریشه هایشان را کش میدادند ده متر،بیست متر،شاید هم پنجاه متر، اما خبری از آب حیات نبود.
چاه ها درست مثل حرص باغبان ها عمیق عمیق تر میشدند.و درختان و بوته های وحشی یکی پس از دیگری در اوج ناامیدی برگ هایشان،ساقه هایشان خشکی میکشیدند و ذره ذره میمردند.



۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

کسی دلش برای اریک نمیسوزد


میدونی چیه پسر؟آدما عادت کردن دلشون واسه ضعیف ترها بسوزه.برای یک گدا،چلاق و یا آدم الافی که کج و معوج راه میره،یا لباس پاره پوره میپوشه و پاهاشو روی زمین میکشه،دلشون میسوزه.
...
آفتاب هنوز غروب نکرده بود.روز خلوتی بود و مشتری هم در کار نبود.
جلوی مغازه کنار هم نشسته بودیم،با کمی فاصله.به جاده و حرکت کامیون ها زل زده بودیم.
یقه پیراهنش را مثل همیشه بالا داده بود.برای همین به او اریک میگفتند.
آنوقت ها منچستر یک مهاجم فوق العاده و پرحاشیه داشت به اسم اریک کانتونا.که همیشه یقه پیراهنش را بالا میداد.
اما اریک ورزشگاه اولترافورد کجا و اریک تعویض روغنی ما کجا.
از بقیه شنیده بودم که هفته پیش زن اش را طلاق داده است.خودش که به کسی چیزی نمیگفت.دردهایش همیشه پشت لبخندهای تلخ،یقه بالا داده و زمزه هایی که از آهنگهای داریوش میخواند،پنهان بود.
اما آن روز فرق میکرد.انگار دیگر وا داده بود.بغض اش را فرو خورد و با صدای دورگه دوباره حرف هایش را از سرگرفت:
برای یک گربه که سرش و میندازه پایین و خودشو لوس میکنه تا ی تیکه گوش بندازی جلوش،برای ی سگ که نای راه رفتن نداره.برای یک پرنده که نمیتونه بپره...برای همه اینا ملت دلشون میسوزه.
اما اگه قوی باشی و صدبرابر اون دردها رو توی خودت داشته باشی،کسی دلش برات نمی سوزه.
میدونی چیه پسر.همه میخان توسری خور باشی تا بهت ترحم کنند.
اگه صبح مدرسه باشی،نهار رو توی تعویض روغنی بخوری و عصر توی زمین خاکی کنار جاده کمربندی خودت رو جر بدی،ده نفر رو دریبل بزنی و توپ رو بکنی توی گل و صبح روز بعد هم توی دبیرستان بالاترین نمره ادبیات رو بگیری،کسی دلش به حالت نمی سوزه،کسی غصه سختی کشیدنت رو نمیخوره.
کسی دل به دلت نمیده.
کسی پای حرفت نمیشینه.
اما اگه همون اریک موقع رد شدن از همون جاده کمربندی ماشین بهش بزنه و پاش بشکنه و پلاتین کار بزارن براش و مثل دربه درا تا چند ماه با عصا اینور و اون ور بره.اونوقت همه دلشون برات می سوزه.همه میبیننت.همه یادت میکنن.
...
نور زرد خورشید روی صورت اش مینشست و او اخم ابروهایش را بیشتر در هم میکشید،چیزی شبیه اشک را میشد در چشمانش دید.
ضبط کوچک گوشه میز کارش روشن بود،مثل همیشه داریوش گذاشته بود.یک آهنگ قدیمی.
پلنگ زخمی میمیره...راه رفتن دیگه نیست...
نوار گه گاهی میپیچید.صدای زیغ اش میان بوق و آژیرهای کامیونها و دادوهوارهای آنهایی که کنار جاده فوتبال بازی میکردند گم میشد.
صدایش میکردند.
اریک...اریک...بیا دیگه پسر...تو با مایی.




۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

عشق چریکی

کاسترو و اوباما کنار هم نشستند و تو کنار من ننشستی.
تمام سرمایه داری کنار تمام مارکسیست نشست و تو کنار من ننشستی.
رویا هستی یا توهم؟
من یک کوبایی ام،ده ها سال عمرم در تحقق یک رویا بر باد رفت.
شاید چه‌گوآرا قهرمان را هم اگر نمی کشتند،به درد مشترک من و کاسترو دچار میشد.مغلوب اضطرار ایام میشد.
برگرد.،با من،با خودت لجبازی نکن.
سطح توقعات ام را ببین،به کف رسیده است.
بیا ما هم دستانمان را در هم گره کنیم.بازوهایمان،نگاه مان را در هم گره بزنیم.
مقاومتم بی فایده بود.
عاشق چریکی ات وا داده است،من محکوم به تسلیمم.مانیفست مارکس و سیگار برگ کدام است،در جیب من فقط آیفون است و سیگار مارلبرو.
بیا و برگرد اسیر سرمایه داری میشوم،هر هفته به سیتی سنتر میرویم،اصلا در فروشگاه چادر میزنیم،از کاسترو که چپ تر نیستم.
بیا کنارت مینشینم.با تو دست میدهم.رییس جمهور دنیای منی.
شصت سال کم نیست؟
یادت هست سیمون بولیوار را؟اسطوره نوجوانی مرا،میگفت:
"معمولا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است.ما سیصد سال صبر کرده ایم.این کافی نیست؟"
این همه فراق کافی نیست؟!
بیا و برگرد،دوباره عاشق میشویم.عشق همیشه در مراجعه است.
کدام آرمان،کدام مرد رویایی.بیا برگرد.ساده شده ام.
ماهواره سریال چرت الان چی پخش میکند؟کره ای،ترکی؟
بیا کنترل تلویزیون کلا دست تو.فقط چایی را دم کن تا کنارت بنشینم.از کاسترو کمترم اگر اعتراض کنم.
برگرد من مغلوب شرایط زمانه شده ام.



۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

چه کسی میثم را خواهد کشت؟!

آخر شبها وقتی همه اعضای بدنم(به غیر از مغزم) تمام تلاش شان را میکنند که بخوابم یک فکری گه گاه در ذهنم مینشیند و خواب را از من میگیرد.
چه کسی میثم را خواهد کشت؟!
و همیشه اولین کسی که به ذهنم میرسد یکی از همکلاسی های دوره دبستانم است،که نمیدانم چرا هر بلای ناآزموده ای بود مرتبه اول سر او پیاده میکردیم و رسما پدرش را به عزایش مینشاندم. و او آنقدر مظلوم بود که حتی به ناظم هم چیزی نمیگفت. 
الان هم حسابی برای خودش آدم گنده ای شده است .یال و کوپالی بهم زده و برو بیایی دارد که بیا و ببین.با شاه فالوده نمیزد.لابد یک نوچه ای،زورگیری چیزی اجیر میکند تا دهنم را آسفالت کنند.
شاید هم یکی ازین وب مسترهایی که جستجوگر تازه یاب بی اجازه فیدهایشان را آپدیت میکند مرا بکشد.
اما واقعا چه کسی من را خواهد کشت؟
شاید یک روزی پولدار شدم.بعد دختری ریزه میزه و بلوند بخاطر پول باهام ازدواج میکند و در نهایت با نامزد سابق اش نقشه قتل مرا میکشد و در یک نیمه شب تاریک وقتی تنهایی مشغول call of duty بازی کردن هستم با قندشکن میکوبد توی سرم.در حالی که روی کاناپه پهن شده ام و خون روی چشمانم را میپوشاند آخرین قلپ از نوشابه کوکاکولا را سر میکشم.همچون جام زهر.
شاید هم زنم باوفا بود و حتی ازهم بچه دار هم شدیم.یک بچه تخس و بیشعور.یک روز وقتی بخاطر باخت توی بازی Pes 2035 از من خیلی دلخور شده توی پارکینگ با ماشین دو دور از رویم رد میشود و من در حالی که خون روی چشمانم را میگیرد چندتا اسمارتیس از جیب بغلم بیرون میکشم و همراه نفس آخرم قورت میدهم.
اما شاید مرا یک دامدار سنتی بکشد.وقتی از برنامه نویسی خسته شده ام بروم سروقت گله داری!یک دامدار فریلنسر میشوم.گوسفند و غازهای ملت را بصورت پروژه ای تحویل میگیرم و صبح به صبح میبرم در دامنه کوهای میانی زاگرس برای چرااا.
یک دامدار قدیمی هم که با وجود گله های من منابع محدود علوفه را از دست رفته میبیند.یک روز ظهر خرداد ماه وقتی زیر سایه درخت بلوط وحشی دراز کشیده ام می آید و با داس سرم را گوش تا گوش میبرد و می اندازد جلوی بزهایش.
و من در حالی که خون روی چشمانم را گرفته برای حرص دادن بزها صدای سگ در می آورم.
شاید هم به قتل ناموسی بمیرم.عاشق دختر یک قصاب شوم.یا دختر یک قاچاقچی مواد مخدر.شاید هم عاشق دوست پسر تیم کوک مدیر اپل شدم.با ساطور،اسلحه و یا آیفون 16i به قتل رسیدم.
اما خودم حدس میزنم بدست یک مار کشته شوم.یک شب خواب دیدم در گوشه ای پرت از باغ دره ماری ناغافل نیش ام زد و تا برگشتم ببینم داستان از چه قرار است،همه جا رنگی شد شبیه کارتون های والت دیزنی.یک جاده شفاف هم جلوی رویم کشیده شد که از جلوی پایم تا میان ابرها ادامه داشت.
بدون اینکه قدم بردارم از جاده بالا میرفتم.باغ دره را از بالا میدیدم و قاتلم هم همان پایین بود.شبیه به مار پرنس جان بود.البته کمی لاغرتر.رفتن مرا با خندهای مضحک دنبال میکرد.شبیه پیرمرد خنزر پنزری.
کنار جاده آهو ها مشغول بازیگوشی بودند،حتی آهو ها هم شفاف بودند و از پشت شان سبزه ها پیدا بودند.
یک مرگ رنگی و شفاف،بدست یک مار با خنده هایی مضحک!