یک جایی که نمیدانم کجاست یکبار خوانده بودم بسیاری از تلاش های بشری برای دوری از تنهایی است.
در واقع شاید خیلی وقتها میخواهیم معروف شویم که بیشتر به ما توجه شود. یا مثلا میخواهیم پولدار باشیم که جذاب تر بنظر برسیم و یکسری ها بیشتر طرفمان بیایند.
شاید حتی دانشمند و مرشد و مربی شدن هم در راستای رفع این نیاز است.
اما واقعیت این است که اگر نفس تنها بودن را نپذیریم مدام در یک تکاپوی جان فرسا اسیر میشویم. خصوصا با ظهور شبکه های اجتماعی و سهل الوصول بودن امکان ابراز نظرات و احساسات و البته آسانی در ارتباط گرفتن با دیگران ما دچار عارضه تنها شدن در شلوغی میشویم.
انگارکی که میخواهیم خودمان را در میان انبوه پیام ها و پست ها و استوری ها گم کنیم.انگارکی که نمیخواهیم بپذیریم که تنهائیم. و برای فرار از این تنهایی به هر ریسمان نیم بندی چن میزنیم و با اینکه بارها سقوط را تجربه میکنیم دوباره و دوباره مدام به این تلاش دردناک تن میدهیم.
نه اینکه تنهایی امتیاز و افتخاری برای کسی باشد و نه اینکه با تنهاتر شدن ما انسان با ارزش تری میشویم، نه! اما تنهایی ما را به یادمان خودمان می اندازد. به یاد اینکه کی بودیم و علاقمندی های واقعی ما کدام است.
تا یادم نرفته بگویم که بین تنهایی و طرد شدن فاصله بسیار است. آدمهای هستند که خود خواسته خود را از شلوغی های کاذب کنار میکشند و تنهایی را انتخاب میکنند وکسانی هم هستند که از تقلای رقت انگیز پذیرفته شدن توسط این و آن وا مانده اند و رخت خود به گوشه عزلت کشیده اند. البته اعتراف میکنم که هم صحبتی با درماندگان جمع های ساختگی را بر پذیرفته شده گان دائمی این گئده های مجازی ترجیح میدهم.
احساس میکنم هر چه بیشتر میتونیسم دستم تندتر میشود و ذهنم کلمات بهتری انتخاب مکیند و جملات زیباتری میسازد. کاش هی بیشتر بنویسم. هی بیشتر از بیشتر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر