این مدت که دارم روی پروژه خودم(چتزی) کار میکنم شب ها موقع خواب وقتی به روز گذشته فکر میکنم کلی کار بوده که انجام دادم و تقریبا دوست دارم اصلا نخابم و بازهم ادامه بدم.
این شبی که میگویم در واقع ی جورایی سحره! اکثر شبها نزدیک به ساعت چهار میخابم با کلی ایده برای فردا.
اما امان از فرداش. تقریا هر روز صبح زیر خرواری از ناامیدی و ابهام بیدار میشم. که تهش چی؟ اصلا چی میشه آخر پروژه؟ کی حاضر روی چنین ایده ای سرمایه گذاری کنه؟ اصلا چرا ول نکردی بری خارج. مهاجرت میکردی مثل آدمیزاد الان داشتی توی ی جای خوش آب و هوا کار میکردی و لذتش رو میبردی. موندی چه غلطی بکنی. این پروژه هم تهش مثل سری قبل هیشکی حاضر نیست ده میلیون هم روش سرمایه گذاری کنه و صدها فکر اینجوری از توی مغزم رد میشه تا بالاخره میتونم بهشون غلبه کنم از رختخواب بزنم بیرون.
کمی کششی کار میکنم صبح ها بعد میرم نون تازه میگیرم و وقتی برگشتم چایی تقریبا دم کشیده. بعد هم صبحانه و مطالعه روزانه و نزدیک های ظهر هم شروع میکنم به کد زدنو تا شب تا بوق سگ کد میزنم.
تا ببینیم چی پیش بیاد.
سه شنبه ده شهریور اولین سال قرن جدید.
شام چی بخوریم حالا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر