۱۴۰۰ بهمن ۵, سه‌شنبه

قدم های آرام زمان را کش دار میکند

خیلی وقتها قرار گرفتند در یک شرایط یا حادثه تلخ اونقدری که قبلش تصور میکردی دردناک نیست.
یا شاید هم وقتی در اون شرایط قرار میگیر ناخودآگاه ذهنت سعی میکنه از وحشت اون حادثه کم کنه تا توان غلبه بر اون رو از دست ندی.
حالا داستان این دو سه روز من شده، بعد از اینکه از دکتر شنیدم که دیسک(کمر) دارم و باید درمان رو شروع کنم. تا مطب دکتر ششصد هفتصد متر بیشتر نیست اما شاید نیم ساعتی طول میکشد تا برسم خانه. توی راه چندین مرتبه میاستم یا اگر صندلی خالی کنار پیاده رو باشه مینشینم یا بهانه خرید خشکبار و کره چند دقیقه ای توی مغازه ای منتظر میمانم.
این آرام رفتن باعث میشود اطراف را بهتر ببینم. آدمهای خسته، پرنده های چالاک، گربه های ملوس. کاسبان خوش رو و دخترانی که گرم تعریف هستند.
امروز عصر روی صندلی چوبی جلو سبزی فروشی نسشتم. پسری آنطرف تر ماسک به صورت مشغول زدن گیتار بود. انصافا خوب هم میزد. چندتا کفتر چایی بالای سرش سر یک ماده درگیر بودن و به هم میپریدند. خورشید کاملا غذوب کرده بود و شفق شده بود. کارگر افغانی سبزی فروشی مشغول مرتب کردن سبزی ها و ترب ها بود. پیرمردی که چندتا کرفس خریده بود توی یک کیسه پلاستیکی انداخته بود پشت شانه هایش درست جلو پسر گیتاریست ایستاده بود به خیره شده بود به دست های پسر که روی تارهای گیتار به آرامی جا به جا میشد. زن میانسال قدبلندی که شلوار جین آبی پوشیده بود بعد از اینکه چندبار جیب هایش را گشت جلوتر رفت آرام به پسر چیزیی گفت و برگشت در نهایت پولی هم توی قاب گیتار ننداخت و رفت.
زن مسنی که سبز خوراکی و پیاز خریده بود باقی پول که توی مشتش گرفته بود را توی قاب گیتار که جلو پای پسر نوازنده قرار گرفته بود انداخت و رفت.
عابران کمی برای شنیدن صدای ساز توقف میکردند. بعد از رفتن اون پیرمرد کرفس به دوش حالا فقط من مانده بودم که داشتم تماشایش میکردم. 
من هم بالاخره بلند شدم یک ده هزار تومانی از جیب بغلم درآوردم - یکی از توصیه های شدید الحن دکتر این بود که دیگه نباید توی جیب عقبم هیچی بزارم- نزدیکتر شدم و انداختم توی قابلش. یک هزاری و یک پنج هزاری هم آنجا بود. من بیشترین پول را کمک کرده بودم. لابد حالا پسر گیتاریست با دیدن ده تومنی کمی انرژی میگرفت برای زدن ساز. برای سپری کردن شبی سرد در خیابان کارگر شمالی.
سر راه انجیر نخی خریدم. دو بسته.
صدای اذان میومد. دو دل شدم برای رفتن به مسجد. به آرامی ادامه دادم تا خانه. نزدیکی خانه یک گربه بازیگوش را دیدم که تا طبقه سوم چهارم یک ساختمان نیمه کاره بالا رفته بود. چطورش  را نمیدانم.حالا هم اینها رو نوشتم و اینجا منتشرش میکنم. توی بلاگ اسپات. بدون خواننده ای و بدون هیچ قضاوتی.

زمستان دو صفر.
 

۱۴۰۰ دی ۱۹, یکشنبه

دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده ایم

یک جایی که نمیدانم کجاست یکبار خوانده بودم بسیاری از تلاش های بشری برای دوری از تنهایی است.

در واقع شاید خیلی وقتها میخواهیم معروف شویم که بیشتر به ما توجه شود. یا مثلا میخواهیم پولدار باشیم که جذاب تر بنظر برسیم و یکسری ها بیشتر طرفمان بیایند.

شاید حتی دانشمند و مرشد  و مربی شدن هم در راستای رفع این نیاز است.

اما واقعیت این است که اگر نفس تنها بودن را نپذیریم مدام در یک تکاپوی جان فرسا اسیر میشویم. خصوصا با ظهور شبکه های اجتماعی و سهل الوصول بودن امکان ابراز نظرات و احساسات و البته آسانی در ارتباط گرفتن با دیگران ما دچار عارضه تنها شدن در شلوغی میشویم.

انگارکی که میخواهیم خودمان را در میان انبوه پیام ها و پست ها و استوری ها گم کنیم.انگارکی که نمیخواهیم بپذیریم که تنهائیم. و برای فرار از این تنهایی به هر ریسمان نیم بندی چن میزنیم و با اینکه بارها سقوط را تجربه میکنیم دوباره و دوباره مدام به این تلاش دردناک تن میدهیم.

نه اینکه تنهایی امتیاز و افتخاری برای کسی باشد و نه اینکه با تنهاتر شدن ما انسان با ارزش تری میشویم، نه! اما تنهایی ما را به یادمان خودمان می اندازد. به  یاد اینکه کی بودیم و علاقمندی های واقعی ما کدام است.

تا یادم نرفته بگویم که بین تنهایی و طرد شدن فاصله بسیار است. آدمهای هستند که خود خواسته خود را از شلوغی های کاذب کنار میکشند و تنهایی را انتخاب میکنند وکسانی هم هستند که از تقلای رقت انگیز پذیرفته شدن توسط این و آن وا مانده اند و رخت خود به گوشه عزلت کشیده اند. البته اعتراف میکنم که هم صحبتی با درماندگان جمع های ساختگی را بر پذیرفته شده گان دائمی این گئده های مجازی ترجیح میدهم.

احساس میکنم هر چه بیشتر میتونیسم دستم تندتر میشود و ذهنم کلمات بهتری انتخاب مکیند و جملات زیباتری میسازد. کاش هی بیشتر بنویسم. هی بیشتر از بیشتر.