۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

مهندس قلابی!

در همین سنه اخیر و دهه پیش یکی از دوستان قدیمی گرمابه و پلی استیشن از ما درخواست کمک کرد،که کامپیوتر خانه‏‏ شان خراب است و چون تصاویر خانوادگی روی هاردش کپی شده نمیخواهد برای تعمیر بیرون بدهد.
البته هر دو میدانستیم مشکل عکس های خانوادگی نیست بلکه فیلم های غیر خانوادگی است و +18 ایشان است.
ما با رفیق شفیق راهی منزلشان شدیم.
در دم تا مادرش ما را دید شروع کرد به تعریف و تمجید و قربون و صدقه رفتن که درود و صد آفرین که درس خواندی و شکر خدا برای خودت مهندس شدی نه مث این پسر بی شعور(!!)که هرچی توی گوشش خوندیم بچه درس بخون و واسه خودت دکتر مهندس بشو،بخرجش نرفت که نرفت.
و صد البته که والده محترمه ایشان دقیق و بر میزان می فرمود.او از بچه ‏گی در فکر کسب وکار بود و اگر تورم های دوران محمود کبیر نبود درآمد آنوقتش با حال بنده برابری میکرد.اما خدا را شکر گوهری چون احمدی نژاد آمد و آنچنان تومان را بر زمین کوباند که درآمد ماهی سیصد چهارصد تومان آن زمان در این بیغوله آباد امروز به پشیزی تبدیل شده است.

وارد اتاقش که شدیم تا دیدم سیستم بالا نمیاد گفتم باید ویندوزش عوض بشود و لاغیر.این فتوا را چنان سریع و لاشک صادر کردم که همان ابتدای امر، ضرب شصتی از توانایی ها و تسلط بر امور نشان داده باشم.آنی سی دی ویندوز را چپاندم توو و ویندوز رفت برای نصب...
مامانش که داشت با چایی وارد اتاق میشد گفت:ماشاالله چه زود راش انداختی!! بعد هم در ادامه مجددا یکسری تیکه ریز و درشت بار رفیق شفیق ما کرد و رفت.

پاهامو روی پام انداخته بودم و ی دسته رو کیبورد میزدم و سری تکان دادم و بادی در قپ قپ گفتم:خب بگو ببینم چیکارا میکنی؟هنوز دنبال پول مولی؟پسر جان چند بار بهت گفتم بشین مث آدم درس بخون....
در جواب تمام افاضات من فقط ی کلمه گفت:زر نزن.
بد جور شاکی شده بود.ترجیح دادم بیشتر از این رو اعصابش نرم.خواستم فضا رو کمی با خاطرات دوران بچگی عوض کنم که مامانش با ی بشقاب شیرینی اومد...
بیا مهندس جان چایی ات رو با شیرینی بخور.راستی نمیشه اینم بره پیش دانشگاهی و بعدش بیاد دانشگاه پیش خودت؟!
+ نه خاله مگه دانشگاه رفتن به این راحتیه؟!مگه تعمیرگاه لوازم خانگیه! بعدش هم فکر کن اومده دانشگاه، درس کامپیوتر و نرم افزار خوندن خیلی سخت، کار هر کسی نیست.
خدا نصیب نکند،یکی از بدترین آفت های دنیا جوگیر شدن است.تا ویندوز شروع به نصب بشود مامانش چند باری آمد و رفت.و اینجانب در حد بیل گیتس خود را نشان میدادم و مدام مث رحیم مشایی تز و ایدئولوژی صادر میکردم و تلافی تمام بازی های شرطی رو هم که بهش باخته بودم را بر سر آن بنده خدای مستاصل درآوردم.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت در ساحل بیکران ادعا دوش تفاخر میگرفتم که یکهو صفحه مانیتور آبی شد و چند خط نوشته و بعدش هم زرتی سیستم خاموش شد.
رفیق ما از دیدن این صحنه مثل تیمی که دقیقه نود گل تساوی را زده باشد و قرار است کار را بوقت اضافه بکشاند برق امید در چشمانش درخشید.
-خطا داد؟
+نه بابا.خطا کدومه!ساده ی ها!خودم ریستش کردم.
در کیس و باز گذاشتم و کمی رم و کابل های اتصال رو شل و سفت کردم. با امید به اینکه خطا رخ داده اتفاقی بوده باشد و دیگر تکرار نشود.سیستم را روشن کردم اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دوباره صفحه آبی و...
-مهندس باز خودت خاموشش کردی؟
صفت کنایی "مهندس" چون تیری بر پیکره نیمه جان من می‏نشست.

سیستم درست بشو نبود.به هر کدوم از دوستان که فکر میکردم می توانند مرا از آن گرداب خود ساخته بیرون بکشند زنگ زدم اما فایده‏ای نداشت که نداشت.
- پ شی شد مهنس؟درس نشد؟ریدی؟
+دهنت رو ببند،ببینم دارم چه غلطی میکنم.

همه اینها یک طرف ترس برگشتن مامانش هم یک طرف.اگر میامد و می‏دید سیستم درست نشده شرف‏ام به کل بر باد می‏رفت.

یک اصل بنیادی در درگیرهای فیزیکی و خیابانی بین پسرها شهره است که میگوید "اگر کتک خورد ملس نیست و زورت هم بطرف نمیرسد در فرار لحظه ی تردید نکن.که گر گریزی فقط آبرو بر باد دهی،وگر بمانی کمترین چیز، آبرو است که میدهی!"

+من دیگه کلاسم داره شروع میشه.میرم دانشگاه و فردا شب میام درستش میکنم.

رفیق شفیق ما فقط نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.دهانش را طوری که انگار چیزی میخواهد بخورد بعد قرار است جواب دهد تکان میداد اما در نهایتا بازهم چیزی نمیگفت و فقط نیش خند می زد.راه عصبی کردنم را از بچه گی خوب میدانست.بعد از کلی نوشخار واهی سری تکان داد و گفت:مامان داره نهار درست میکنه،بمون تا ببینه مهندسمون چه توانایی هایی داره...

۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

چاه‌های عمیق


آنوقت ها که باغ دره بود و من بودم و کودکی.اینقدر چاهای عمیق که خون زمین را بمکند و تقدیم به آفتاب کنند،نبود.فقط یک چاه کمی عمیق بودکه آنهم عمق اش به بیست متر هم نمیرسید و متعلق به مرد مرموزی بود که باغ اش کمی آنطرف تر از باغ ما بود.
چاه های عمیق که نبود،رودخانه جاری و چشمه ها جوشان بودند و چمن ها تا تابستان سبز میماندند.
درختان تک افتاده زیادی وجود داشتند که بی مدد باغبان سایه میدادند و میوه.درختان یاغی که متعلق به هیچ باغی نبودند و کسی آنها را آب نمیداد.بوته های وحشی در پایه کوه ها و تپه ها متولد میشدند و تا آخر عمر آنجا بی هیچ مراقبتی ریشه میدواندند و گردن کلفت میکردند و به گله های میش ها و بزها غذا میدادند.
زمین پر آب بود و سخاوتمند،درختان و بوته ها هم نیاز به جوی و باغبان نداشتند خودشان دستشان به آب میرسید.هروقت هرقدری که نیاز داشتند،برمیداشتند و مینوشیدند.
.
.
ما سالها بعد از آن روزهای آبی،گذرم که به باغ دره افتاد،چاه های عمیق یکی پس از دیگری در زمین ها و باغ ها رخنه کرده بودند.
آنها برای من نماد طمع انسان ها بود.باغبانها آب بیشتری میخاستند.میکشیدند و میپاشیدند و زمین فقط ناله میکرد.چه درختان تک افتاده ای را می دیدم که زیر تیغ آفتاب زجه میزدند و دستشان به آب نمیرسید.ریشه هایشان را کش میدادند ده متر،بیست متر،شاید هم پنجاه متر، اما خبری از آب حیات نبود.
چاه ها درست مثل حرص باغبان ها عمیق عمیق تر میشدند.و درختان و بوته های وحشی یکی پس از دیگری در اوج ناامیدی برگ هایشان،ساقه هایشان خشکی میکشیدند و ذره ذره میمردند.



۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

کسی دلش برای اریک نمیسوزد


میدونی چیه پسر؟آدما عادت کردن دلشون واسه ضعیف ترها بسوزه.برای یک گدا،چلاق و یا آدم الافی که کج و معوج راه میره،یا لباس پاره پوره میپوشه و پاهاشو روی زمین میکشه،دلشون میسوزه.
...
آفتاب هنوز غروب نکرده بود.روز خلوتی بود و مشتری هم در کار نبود.
جلوی مغازه کنار هم نشسته بودیم،با کمی فاصله.به جاده و حرکت کامیون ها زل زده بودیم.
یقه پیراهنش را مثل همیشه بالا داده بود.برای همین به او اریک میگفتند.
آنوقت ها منچستر یک مهاجم فوق العاده و پرحاشیه داشت به اسم اریک کانتونا.که همیشه یقه پیراهنش را بالا میداد.
اما اریک ورزشگاه اولترافورد کجا و اریک تعویض روغنی ما کجا.
از بقیه شنیده بودم که هفته پیش زن اش را طلاق داده است.خودش که به کسی چیزی نمیگفت.دردهایش همیشه پشت لبخندهای تلخ،یقه بالا داده و زمزه هایی که از آهنگهای داریوش میخواند،پنهان بود.
اما آن روز فرق میکرد.انگار دیگر وا داده بود.بغض اش را فرو خورد و با صدای دورگه دوباره حرف هایش را از سرگرفت:
برای یک گربه که سرش و میندازه پایین و خودشو لوس میکنه تا ی تیکه گوش بندازی جلوش،برای ی سگ که نای راه رفتن نداره.برای یک پرنده که نمیتونه بپره...برای همه اینا ملت دلشون میسوزه.
اما اگه قوی باشی و صدبرابر اون دردها رو توی خودت داشته باشی،کسی دلش برات نمی سوزه.
میدونی چیه پسر.همه میخان توسری خور باشی تا بهت ترحم کنند.
اگه صبح مدرسه باشی،نهار رو توی تعویض روغنی بخوری و عصر توی زمین خاکی کنار جاده کمربندی خودت رو جر بدی،ده نفر رو دریبل بزنی و توپ رو بکنی توی گل و صبح روز بعد هم توی دبیرستان بالاترین نمره ادبیات رو بگیری،کسی دلش به حالت نمی سوزه،کسی غصه سختی کشیدنت رو نمیخوره.
کسی دل به دلت نمیده.
کسی پای حرفت نمیشینه.
اما اگه همون اریک موقع رد شدن از همون جاده کمربندی ماشین بهش بزنه و پاش بشکنه و پلاتین کار بزارن براش و مثل دربه درا تا چند ماه با عصا اینور و اون ور بره.اونوقت همه دلشون برات می سوزه.همه میبیننت.همه یادت میکنن.
...
نور زرد خورشید روی صورت اش مینشست و او اخم ابروهایش را بیشتر در هم میکشید،چیزی شبیه اشک را میشد در چشمانش دید.
ضبط کوچک گوشه میز کارش روشن بود،مثل همیشه داریوش گذاشته بود.یک آهنگ قدیمی.
پلنگ زخمی میمیره...راه رفتن دیگه نیست...
نوار گه گاهی میپیچید.صدای زیغ اش میان بوق و آژیرهای کامیونها و دادوهوارهای آنهایی که کنار جاده فوتبال بازی میکردند گم میشد.
صدایش میکردند.
اریک...اریک...بیا دیگه پسر...تو با مایی.




۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

عشق چریکی

کاسترو و اوباما کنار هم نشستند و تو کنار من ننشستی.
تمام سرمایه داری کنار تمام مارکسیست نشست و تو کنار من ننشستی.
رویا هستی یا توهم؟
من یک کوبایی ام،ده ها سال عمرم در تحقق یک رویا بر باد رفت.
شاید چه‌گوآرا قهرمان را هم اگر نمی کشتند،به درد مشترک من و کاسترو دچار میشد.مغلوب اضطرار ایام میشد.
برگرد.،با من،با خودت لجبازی نکن.
سطح توقعات ام را ببین،به کف رسیده است.
بیا ما هم دستانمان را در هم گره کنیم.بازوهایمان،نگاه مان را در هم گره بزنیم.
مقاومتم بی فایده بود.
عاشق چریکی ات وا داده است،من محکوم به تسلیمم.مانیفست مارکس و سیگار برگ کدام است،در جیب من فقط آیفون است و سیگار مارلبرو.
بیا و برگرد اسیر سرمایه داری میشوم،هر هفته به سیتی سنتر میرویم،اصلا در فروشگاه چادر میزنیم،از کاسترو که چپ تر نیستم.
بیا کنارت مینشینم.با تو دست میدهم.رییس جمهور دنیای منی.
شصت سال کم نیست؟
یادت هست سیمون بولیوار را؟اسطوره نوجوانی مرا،میگفت:
"معمولا میگویند برای انجام کارهای بزرگ زمان زیادی لازم است.ما سیصد سال صبر کرده ایم.این کافی نیست؟"
این همه فراق کافی نیست؟!
بیا و برگرد،دوباره عاشق میشویم.عشق همیشه در مراجعه است.
کدام آرمان،کدام مرد رویایی.بیا برگرد.ساده شده ام.
ماهواره سریال چرت الان چی پخش میکند؟کره ای،ترکی؟
بیا کنترل تلویزیون کلا دست تو.فقط چایی را دم کن تا کنارت بنشینم.از کاسترو کمترم اگر اعتراض کنم.
برگرد من مغلوب شرایط زمانه شده ام.



۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

چه کسی میثم را خواهد کشت؟!

آخر شبها وقتی همه اعضای بدنم(به غیر از مغزم) تمام تلاش شان را میکنند که بخوابم یک فکری گه گاه در ذهنم مینشیند و خواب را از من میگیرد.
چه کسی میثم را خواهد کشت؟!
و همیشه اولین کسی که به ذهنم میرسد یکی از همکلاسی های دوره دبستانم است،که نمیدانم چرا هر بلای ناآزموده ای بود مرتبه اول سر او پیاده میکردیم و رسما پدرش را به عزایش مینشاندم. و او آنقدر مظلوم بود که حتی به ناظم هم چیزی نمیگفت. 
الان هم حسابی برای خودش آدم گنده ای شده است .یال و کوپالی بهم زده و برو بیایی دارد که بیا و ببین.با شاه فالوده نمیزد.لابد یک نوچه ای،زورگیری چیزی اجیر میکند تا دهنم را آسفالت کنند.
شاید هم یکی ازین وب مسترهایی که جستجوگر تازه یاب بی اجازه فیدهایشان را آپدیت میکند مرا بکشد.
اما واقعا چه کسی من را خواهد کشت؟
شاید یک روزی پولدار شدم.بعد دختری ریزه میزه و بلوند بخاطر پول باهام ازدواج میکند و در نهایت با نامزد سابق اش نقشه قتل مرا میکشد و در یک نیمه شب تاریک وقتی تنهایی مشغول call of duty بازی کردن هستم با قندشکن میکوبد توی سرم.در حالی که روی کاناپه پهن شده ام و خون روی چشمانم را میپوشاند آخرین قلپ از نوشابه کوکاکولا را سر میکشم.همچون جام زهر.
شاید هم زنم باوفا بود و حتی ازهم بچه دار هم شدیم.یک بچه تخس و بیشعور.یک روز وقتی بخاطر باخت توی بازی Pes 2035 از من خیلی دلخور شده توی پارکینگ با ماشین دو دور از رویم رد میشود و من در حالی که خون روی چشمانم را میگیرد چندتا اسمارتیس از جیب بغلم بیرون میکشم و همراه نفس آخرم قورت میدهم.
اما شاید مرا یک دامدار سنتی بکشد.وقتی از برنامه نویسی خسته شده ام بروم سروقت گله داری!یک دامدار فریلنسر میشوم.گوسفند و غازهای ملت را بصورت پروژه ای تحویل میگیرم و صبح به صبح میبرم در دامنه کوهای میانی زاگرس برای چرااا.
یک دامدار قدیمی هم که با وجود گله های من منابع محدود علوفه را از دست رفته میبیند.یک روز ظهر خرداد ماه وقتی زیر سایه درخت بلوط وحشی دراز کشیده ام می آید و با داس سرم را گوش تا گوش میبرد و می اندازد جلوی بزهایش.
و من در حالی که خون روی چشمانم را گرفته برای حرص دادن بزها صدای سگ در می آورم.
شاید هم به قتل ناموسی بمیرم.عاشق دختر یک قصاب شوم.یا دختر یک قاچاقچی مواد مخدر.شاید هم عاشق دوست پسر تیم کوک مدیر اپل شدم.با ساطور،اسلحه و یا آیفون 16i به قتل رسیدم.
اما خودم حدس میزنم بدست یک مار کشته شوم.یک شب خواب دیدم در گوشه ای پرت از باغ دره ماری ناغافل نیش ام زد و تا برگشتم ببینم داستان از چه قرار است،همه جا رنگی شد شبیه کارتون های والت دیزنی.یک جاده شفاف هم جلوی رویم کشیده شد که از جلوی پایم تا میان ابرها ادامه داشت.
بدون اینکه قدم بردارم از جاده بالا میرفتم.باغ دره را از بالا میدیدم و قاتلم هم همان پایین بود.شبیه به مار پرنس جان بود.البته کمی لاغرتر.رفتن مرا با خندهای مضحک دنبال میکرد.شبیه پیرمرد خنزر پنزری.
کنار جاده آهو ها مشغول بازیگوشی بودند،حتی آهو ها هم شفاف بودند و از پشت شان سبزه ها پیدا بودند.
یک مرگ رنگی و شفاف،بدست یک مار با خنده هایی مضحک!


۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

تناسخ یک درخت

من یک درخت آلوی پاییزی پیوندی هستم.پیوند خورده با زردآلو.
من اما شاید یک زردآلوی پیوندی هستم.که پیوندم داده اند با آلو.
جوان هستم.هنوز به بار ننشسته ام تا ببینم میوه ام چیست.پسر باغبان اما از پدرش شنیده بود که من از سالها پیش در این باغ بوده ام.
انگار من سالها پیش بادام تلخی بوده ام.یک روز پاییزی بادام را از تنه میبرند و در بهار سال بعد من جوانه میزنم.منکه چیزی یادم نیست،حالا هم که بخودم مینگرم به بادام شباهتی ندارم.من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
یک روز هم پیرمردی در گریز از آفتاب تابستان،زیر سایه ام نشست.به من گفت:تو هنوز هم زنده ای هلو!!
لابد مرا با یکی از درخت های کهنسال هلوی بالای باغ اشتباه گرفته بود.
اما انگار مرا خوب میشناخت مرا.صدایش برایم آشنا بود.صدای آب میداد.
من یک روز خودم را خواهم شناخت.روزی که اولین شکوفه ام به میوه ای تبدیل شود.
اصلا کاشکی من آلبالو باشم با میوه هایی ترش و قرمز.گردو هم بودم بد نبود.قد میکشیدم و بابرگ های پهنم سایه بر سر این بیدهای دیوانه کنار رودخانه می انداختم.
کاشکی صنوبر بودم.کلاغ ها روی شاخه هایم لانه میساختند.لااقل ازین تنهایی کسالت بار خلاص میشدم.
امان ازین خیل خیال های درختی!
آخر کجای برگ ها و قد و قامتم به گردو و صنوبر شباهت دارد؟!
من باید تا بهار منتظر بمانم تا ثمر دهم.
من حتما یک آلوی پاییزی پیوندی هستم.
تا بهار یک اسفند مانده است.




۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

دنیای موسیقی


جیم کری یک جایی گفته بود:" مشکل زندگی واقعی اینکه در مواقع حساس موزیک پخش نمیشه!"
حال بماند که کیارستمی هم گفته بود در فیلم های از موسیقی متن استفاده نمیکنم چون نمیخواهم احساس کاذب به ببیننده تزرریق کنم!
ولی من با جیم کری موافقترم و حتی بنظرم با تاثیر موسیقی میشود دنیای جذابتری داشت و اصلا شاید یک موسیقی خوب بتواند یک لحظاتی را در زندگی هر کسی جاودانه کند...
من هنوز غرق در فیلم "خوب،بد زشت" هستم در آن آخر شبهای خلوت که همه خواب بودند و من مشغول فیلم دیدن!
و کسی نمیتوانست درک کند موسیقی موریکونه چه اثر ماندگاری میتواند در یک مرد ایجاد کند.
بعدها فیلم های بیشتری دیدم،موریکونه با سینما پارادیز،حرفه ای،افسانه کوئما،بخاطر یک مشت دلار و.... آتش در جان من می انداخت و این دلبستگی به شاهکارهای موریکونه با تک تک فیلم هایی که میدیدم درخشان تر میشد.
حتی افسانه 1900 این جاودانه فیلم تورناتوره در زندگی من،اگر آهنگ هایش را موریکونه نساخته بود برایم نهایتا در حد مالنا باقی میماند.


"شوالیه تاریکی" پدیده کریستفر نولان برای من با موسیقی بی نظیر هانس زیمر به اوج میرسید.
حتی بعضی از فیلم ها مثل شب روی شیلی،بینوایان را من قبل تر موسیقی متن شان را شنیده بودم و اصلا به خاطر همین آن فیلم ها را نشستم و دیدم!
البته یک نوار مکسول آبی رنگ از گروه مدرن تاکینگ اولین پیوندهای من با دنیای موسیقی غربی بود.با اینکه کلا نمیفهمیدم چه میگوید لوبی لوبی و....
اولین سی دی هم که خریدم(رایت کردم) "ستاره های سربی" ابی بود.
اولین باری که عاشق شدم با آهنگ "جاده عشق" سیاوش شمس بود.
وقت قرار،دل بی قرار،چشام واسه دیدن تو در انتظار...
آن زمان ها شادمهر هم غوغایی در دل نوجوان ما میکرد.با آلبوم دهاتی،پر پرواز و خیالی نیست و آدم فروش.
سیاوش قمیشی(یا بقول یکی از اساتید سابق عارف لس آنجلسی) را در یک نوار زرد و رنگ و رو رفته وقتی کمتر از ده سالم بود کشف کردم!قصه منو و غم تو،قصه گل و تگرگ....
بماند که با شعرهای یغما آلبوم شاهکار "بی سرزمین تر از باد" را خلق کرد.
نیمه شب های کنکور آهنگ هایی که رادیو فردا از هایده و گوگوش و مرجان پخش میکرد چه اتفاق های ناخواسته خوشایندی بود.
سریال های شب دهم و مدار صفر درجه خاطره انگیز بودند اما مگر میشود از تاثیر آهنگ سازی فردین خلعتبری و صدای بی نظیر علیرضا قربانی گذشت.
گفتنی ها کم نیست،منو و تو کم گفتیم... بسیاری از شب های تنهایی من با واکمن، سی دی من و Mp3 پلیر پر بود از فرامز اصلانی و داریوش و فرهاد مهداد.
از "بوی گندم" و "برف" گرفته تا "روزهای ترانه و اندوه" و "راه من"
برای من نوع موسیقی فرقی نمیکند از موزیک های تند و خشن رضا یزدانی و محسن چاوشی گرفته تا ساز کلهر و صدای شجریان،ناظری،سرلک،افتخاری و... برایم دلنشین است.
در گلستانه چه بوی علفی می آید....
وقتی این شعر ماندگار سهراب را با صدای دلنشین شهرام ناظری میشنوی مگر میشود به آسمان پر نکشی؟!
یا با "شب،سکوت کویر" و "جام تهی" و "آه باران" شجریان مگر میشود روح آدم نمیز نشود.
من ترافیک تهران را با کالکشن های Secret Garden تحمل میکردم و وقتی در کار گیر میکردم این صدای پیانو کلایدر من بود که مرا از منجلاب بیرون میکشید.
تمام لحظه های ما در کنار موسیقی های خوب و قوی،لذت بخش تر میشود.




۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

ولگرد

خودش را از نگاه عابران پنهان میکرد و در تاریکی پیاده رو ،خیابان را در پی غذایی و جایی برای استراحت طی میکرد.
سوز سرمای شب سرد زمستانی کم کم داشت امان اش را میبرید.
شکم اش باد کرده بود.حامله بود.دیگر چیزی به زمان زایمانش نمانده بود.شاید یکی از همین شب های زمستانی مادر میشد.

پیرزن صاحب خانه اش چند روزی حال خوبی نداشت.این را از غذاهایی که دیگر برای او نمی آورد فهمیده بود.تا اینکه پریشب مُرد.جای او دیگر در آن خانه نبود.این را امشب فهمید.وقتی پسر و عروس پیرزن او را به زور از خانه بیرون کردند.

به چراغ ها که میرسید زیرنور کمی درنگ میکرد.نفسی تازه میکرد.پشت سرش را می پایید .کمی با تکان خوردن های شکمش آرام میشد.و دوباره راه میافتاد.
سرما  آب جوب،آشغال های سرکوچه ها و دل های عابران را منجمد کرده بود. کسی دیگر حواسش به او نبود.هرکسی میخواست زودتر به خانه برسد و از شر سرما راحت شود اما او نه جای گرمی در انتظارش بود و نه چیزی برای خوردن داشت.



زمانی که به آخرین چراغ که در مه سرد زمستانی خودش را پوشانده بود رسید،خیابان قُرُق شب برفی شده بود،برهوتی پر از مه و تنهایی.آسمانی سیلی خورده و سرخ.

در پایین دست جایی که نور سبز رنگی از میان پنجره ها و در نیمه بازی روی آسفالت یخ زده تابیده بود.چند نفری مشغول حرف زدن بودند و بوی غذا می آمد.
بوی مرغ پخته شده شوقی در وجودش انداخت.قدم هایش تندتر شد.تکان های درون شکمش هم بیشتر شدند انگار بود غذا به آنجا هم رسیده بود.
وقتی رسید جرات نزدیک شدن نداشت.پیرمرد چهارشانه ای در آستانه در ایستاده بود و چند بسته غذا را به یک پیرزن داد و وقتی میخواست برگرد متوجه او شد.
چند لحظه چشم در چشم هم ماندند.بی آنکه چیزی بگویند.مرد رویش را به طرف داخل برگرداند و صدا زد:"ی پرس دیگه غذا بیارید"
کسی از داخل جواب داد:"حاج آقا دیگه برنجی نمونده،فقط مرغ"
"میدونم.از همون مرغ بیار"
بعد از چند لحظه پسرجوانی کنار مرد در چارچوب در ایستاد.
"حاج آقا اینجا که کسی نیست!"
"اوناهاش ،اون گوشه"
پسر یکی دو قدم بیرون گذاشت.او را دید.کمی تعجب کرد.به چشمان نگران و درمانده گربه نگاهی انداخت،غذا را جلویش گذاشت و رفت.