۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

رویاهای دوران کودکی (باغ پدری)

مدتی است عجیب ذهنم به دوران کوردکی گریز میزند.
رابرا،تند به تند،هر وقت چیزی میبینم که ردپایی در دوران کودکی ام دارد به ناگاه در بیداری بخواب میروم.
روزها و لحظات و مکانهایی در ذهنم مرور میشوند که سال های سال در ذهنم خاک خورده اند و اصلا فکر نمیکردم روزی به این روشنی آنها را مرورکنم.
 زمانی که از کوچه و از زیر درخت توتی که از دیوار همسایه آویزان شده بود رد میشدم و دزدکی یکی دوتا از توت های نیمه سرخ شده را در دهانم گذاشتم به یکباره طعم عجیبی حس کردم.رمان مرا با خود برد...غرق شدم.
کنار جاده بالای باغمان خودم را دیدم.همان جاده ای که همیشه سمت چپ اش گندم  و یونجه های سبز و بلند بود و سمت راست اش باغ آن مرد متمول و همیشه عصبانی بود.مردی که بزرگترین و شجاعانه ترین عملیات دوران کودکی مان دزدیدن سیب های باغ اش بود!

جاده با صفایی بود مخصوصا با آن درختان توت پیر و تنومند که از کنارش شروع میشد و تا انتهای گندم زار سبز ادامه داشتند.توت ها طعم های متفاوتی داشتند از سفید وآبکی تا سرخ و شیرین...لذت اش به این بود که صاحب خاصی نداشت و هر کسی میتوانست هر چقدر خواست از آنها بخورد و نیازی نبود مثل سیب های درخت باغ آن مرد عصبانی همه را اول در دامنمان(پایین پیرهنمان را بالا میدادیم و با دست میگرفتیمش تا سیب ها نریزند) میریختیم و بعد با سرعت از لابلای چین ها فرار میکردیم و خدا میداند چقدر میترسیدیم و چقدر هم ازاین ترس لذت میبردیم.البته ناگفته نماند که ته دلمان هم میدانستیم اگرمرا قاطی بقیه بچه ها ببیند به احترام پدر م کاری باهام نداشت اما...


خلاصه بی دغدغه بالا رفتن  از آن درختان توت و لم دادن روی شاخه ای تنومند و خوردن تا بینهایت توت های آبدار صحنه ای بود که این چند روز مدام در ذهنم مرور میشود...
یه وقت هایی هم یاد رفتن به بیشه های بالا میافتم...!
بیشه های بالا برای آن روزهای کودکی ما جای خیلی دوری بود،یادم هست وقتی قرار بود بریم حسابی برنامه روزی میکردیم.انگار قرار بود به سفر قندهار بریم...




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر