۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

احساس میکنم خدا همین نزدیکی هاست

شب نمیدونم چندم ماه رمضان(فقط در این حد میدانم که هنوز شب های احیا نرسیده)
ساعت نزدیک سه نصف شب و نمیدانم چرا یکهو بسرم زد که بیام توی بلاگ ی چیزایی بنویسم
کباب لقمه ها روی گاز دارن جیلیزویلیز میکنند ولی من و اونها خوب میدانیم که هنوز وقتش نیست!
این شب ها خیلی مثل هم میگذرند...تنهایی،برنامه نویسی(روز شرکت،شب خونه)،غذای آماده؛دلستر یا نوشابه،سخنرانی های سروش،سحری های غرق خواب،تاخیرهای شرکت و...
اینم ی سبک زندگیست دیگر،شاید اینها تمام آن جیزهایی بودند که میخواستم شاید هم تمام چیزهایی بودند که ازشون فرار میکردم!
احساس میکنم خدا همین نزدیکی هاست...

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

لذت های واهی...!

(یک داستان واقعی برگرفته از زندگی یکی از اقشار مستضعف اینترنت)


یکی ار بهترین لذت های دنیا اینه چند وقتی گوشیت به هر دلیلی خاموش باشه،بعدش که روشنش کردی یهو پنج هشت تا اس مس واست بیاد. چه حالی میده


و بد قضیه اینکه ببینی همشونو ایرانسل داده!