آنوقت ها که باغ دره بود و من بودم و کودکی.اینقدر چاهای عمیق که خون زمین را بمکند و تقدیم به آفتاب کنند،نبود.فقط یک چاه کمی عمیق بودکه آنهم عمق اش به بیست متر هم نمیرسید و متعلق به مرد مرموزی بود که باغ اش کمی آنطرف تر از باغ ما بود.
چاه های عمیق که نبود،رودخانه جاری و چشمه ها جوشان بودند و چمن ها تا تابستان سبز میماندند.
درختان تک افتاده زیادی وجود داشتند که بی مدد باغبان سایه میدادند و میوه.درختان یاغی که متعلق به هیچ باغی نبودند و کسی آنها را آب نمیداد.بوته های وحشی در پایه کوه ها و تپه ها متولد میشدند و تا آخر عمر آنجا بی هیچ مراقبتی ریشه میدواندند و گردن کلفت میکردند و به گله های میش ها و بزها غذا میدادند.
زمین پر آب بود و سخاوتمند،درختان و بوته ها هم نیاز به جوی و باغبان نداشتند خودشان دستشان به آب میرسید.هروقت هرقدری که نیاز داشتند،برمیداشتند و مینوشیدند.
.
.
ما سالها بعد از آن روزهای آبی،گذرم که به باغ دره افتاد،چاه های عمیق یکی پس از دیگری در زمین ها و باغ ها رخنه کرده بودند.
آنها برای من نماد طمع انسان ها بود.باغبانها آب بیشتری میخاستند.میکشیدند و میپاشیدند و زمین فقط ناله میکرد.چه درختان تک افتاده ای را می دیدم که زیر تیغ آفتاب زجه میزدند و دستشان به آب نمیرسید.ریشه هایشان را کش میدادند ده متر،بیست متر،شاید هم پنجاه متر، اما خبری از آب حیات نبود.
چاه ها درست مثل حرص باغبان ها عمیق عمیق تر میشدند.و درختان و بوته های وحشی یکی پس از دیگری در اوج ناامیدی برگ هایشان،ساقه هایشان خشکی میکشیدند و ذره ذره میمردند.
